Book_tips
22K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
594 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃
#ماشین_رفتار

ویلیام گلاسر رفتار ما را به ماشینی تشبیه کرد که شامل چهار چرخ احساس، فیزیولوژی، عمل و تفکر است. دو چرخ جلو از عمل و فکر تشکیل شده‌اند که در راستای یکدیگر قرار دارند و چرخ‌های عقب نیز شامل احساس و فیزیولوژی است که تابع مسیر حرکت فکر و عمل هستند.
#ویلیام_گلاسر
#تئوری_انتخاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

 مردم نه به علت اینکه "بیمارند" غیر مسئولانه عمل می کنند بلکه چون غیر مسئولانه عمل می کنند بیمار هستند.

مسئولیت پذیری، به معنای توانایی فرد در برآورده کردن نیازهای خود است، البته به شیوه ای که مانع برآورده شدن نیازهای دیگران نشود.

#ویلیام_گلاسر
#تئوری_انتخاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
اگر انسان در اردوگاه کار اجباری با از بین رفتن ارزش‌ها، مبارزه نمی‌کرد و نمی‌کوشید عزت نفس خود را حفظ کند، احساس انسان بودن را – انسانی که دارای مغز است و از آزادی درونی و ارزش شخصی برخوردار است – از دست می‌داد. 
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۸۰ کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

حتما می‌گویی مُرده کسی است که قلبش از کار افتاده باشد، بله اما این فقط یک قرارداد است. بسیاری از مردم جنازه‌های متحرک‌اند و فقط قسمت‌هایی از بدن آن‌ها به کارشان ادامه مي‌دهند ...!
ولی وقتی کسی حتی نتواند عقاید تازه را درک کند مرده به حساب می‌آید ...


#جورج_اورول
#تنفس

@book_tips🐞
🍃🌺🍃🌺🍃

💥سلام خدمت همراهان عزیز 💥

با توجه به اینکه 43% از شرکت کنندگان کتاب «قلعه حیوانات» را برای نیمه دوم این دوره انتخاب کرده اند، بنابراین این کتاب برای مطالعه برگزیده شد.

دوستان علاقمند لطفا طی برنامه کتاب را مطالعه کنند، و پس از پایان برنامه میتوانند کتاب را نقد کرده و در کانال منتشر کنند.

دومین کتاب منتخب شهریور : قلعه حیوانات

نویسنده: جورج اورول

تاریخ شروع: 26شهریور97
تاریخ پایان: 11 مهر97
🍃🌺🍃🌺🍃

@book_tips 🐞📚
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب

اگر ندانیم که می میریم، طعم زنده بودن را نمی توانیم بچشیم، و بدون دریافت شگفتی زندگی، تصور مرگ نیز ناممکن است…

روزی که پزشک به مادربزرگش خبر داد که بیماری اش لاعلاج است، چیزی بدین مضمون بر زبان آورد‌‌:
« تا این لحظه نفهمیده بودم، زندگی چه زیباست»

تاثر آور نیست که آدم باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن، چه نعمتی است؟


دنیای سوفی
#یوستین_گردر
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🔻اطلاعیه مهم 🔻

با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺

دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب متتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.

https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
محشره
#کار_تیمی

ببینید نتیجه کار گروهی رو که متاسفانه جاش تو ایران خالیه

با بهترین کلیپهای انگیزشی با شما هستیم

@book_tips 🐞
کتاب: سيزده دليل براى...
نویسنده: #جى_اشر
#زبان_و_ادبیات


تصور کنید از طرف دوستی که به زندگیش خاتمه داده یه بسته ی پستی دریافت کنید. بسته حاوی چندین نوار کاستِ و اون دوست در نوارها، با صدای خودش توضیح داده که دلیل خودکشی‌ش چی بوده. و تصور کنید اگه این بسته رو دریافت کردید، یعنی شما هم یکی از سیزده دلیل خودکشی دوست‌تون هستید. من اگه جای شما بودم، همینجا این تصور وحشتناک رو‌ متوقف می‌کردم.

اینکه یه آدم تصمیم بگیره به زندگیش خاتمه بده یه تصمیم تک‌نفره نیست. اطرافیان اون شخص، تک‌‌‌تک‌ اونها با حرف‌‌هاشون، با رفتارشون، با نگاه‌شون باعث جوونه زدن این تصمیم میشن، و خودکشی رو بعنوان یه راه‌حل به ناخودآگاه اون آدم اضافه می‌کنن.

هانا یه دختر معمولی و‌ حساسه. هم‌مدرسه‌ای‌های هانا، روزهای سخت هانا رو با ظرافت تمام براش شکل میدن. هانا به زندگیش خاتمه میده. هانا مُرده‌.

و‌ با این کتاب، قراره از نگاه یکی از سیزده نفر زندگی هانا درباره ی آدم‌هایی بخونیم که باعث شکل‌گیری این تصمیم تلخ در ذهن هانا شدن. و قسمت تلخ‌تر ماجرا اینجاست که هانا قبل از مرگش، بدون کم و‌ کاست، از سختی‌های مسیری که به خودکشی‌ش منتهی شده حرف می‌زنه. تک‌تک این سیزده نفر رو در نوارهای مجزا با صدای خودش مخاطب قرار میده و باهاشون حرف میزنه و نگفته‌هاش رو میگه؛ زخمی که روی روح‌ و‌ جسمش ساختن رو به زبون میاره. و بخاطر ارتباط قوی این سیزده نفر به همدیگه، تمام اونها باید به دوازده داستان دیگه گوش کنن و‌ منتظر داستان خودشون باشن، چون همونطور که گفتم؛ این داستان‌ها دنباله‌دارن و به ترتیب وقوعشون روایت شدن، و همه به هم مرتبطن.
و من به سادگی و به تلخی در متن زندگی این دختر فرو رفتم. و صادقانه بگم؛ به سادگی هانا رو درک کردم و با شنیدن داستان تک‌تک این سیزده نفر از زندگی هانا درد کشیدم.

و حالا بعد از پایان این کتاب، نمی‌تونم این افکار رو از ذهنم بیرون کنم؛ نکنه از کسی که ناامیدانه محتاج دیدن یه لبخند بود، لبخندی رو دریغ کردم؟ نکنه فراموش کردم یه «تو از پسش برمیای» ساده رو به زبون بیارم؟ نکنه دور و برم، اطرافم... نگاه کسی در جستجوی کوچک‌ترین تکیه‌گاه و‌ مشوق بود و من زیادی درگیر خودم و ترس‌هام بودم و ندیدمش؟ نکنه با یک شوخی ساده، تمام آینده ی یک نفر رو خط‌خطی کردم؟
من جواب هیچ‌کدوم رو نمی‌دونم.
اما می‌دونم رفتار آدما، زبان آدما، نگاه آدما و لمس آدما می‌تونن به سادگی تبدیل به یک زهر کشنده بشن. می‌تونن به سادگی یه آدم رو زمین بزنن.
ترسناک‌تر از این هست که آدم‌ها می‌تونن نفس‌های خفه‌کننده‌ای داشته باشن؟

با خودم فکر می‌کنم؛ نکنه طی سال‌های زندگیم، بدون اینکه خبر داشته باشم، یکی از سیزده نفرِ زندگی اطرافیانم بودم؟
حالا می‌ترسم از حرف زدن، از حرف نزدن. از لبخند نزدن، از لبخند زدن و بی‌اهمیت شدن.
چه کوه سنگینی روی دوشمونه.
حواسمون چرا به تاثیر عمیق‌مون روی زندگی همدیگه نیست؟
نگید هست. نیست.


@book_tips 📗
🍃🌺🍃
فصل سیزدهم
با راهنمایی یکی از اعۻای دون رتبه ی عدلیه وکیل گرفت که با مشورت وکیل در شکایت مفصلی که تسلیم عدلیه کرد منکر این شد که اصلا اجناس مال او بوده است و به بهانه نداشتن سواد صورت مجلسب که امۻا کرده بود از درحه ی اعتبار ساقط دانست و اظهار کرد که آن زیر زمین در دست گلمحمد بوده و از زمان فوت او تا کنون درش همچنان بسته بوده است در دادگاه اول حرفش به کرسی نشست اما در دادگاه دوم باکمال بی لطفی ادعای او بی اساس و نوعی تشبث برای فرار از جرم تشخیص داده شد و محکوم به پرداخت جریمه شد. در این مدت موۻوع تصمیم برای طلاق آهو را کاملا فراموش کرده بود.
و به همان نسبت که جسما تحلیل رفته بود از این شکست، افتاده حال و فروتن شده بود.
سید پشیمان از خشونت های گذشته نسبت به زن نجیب و بردبار خود بود و با خود می گفت این خدای او بود که مرا گوشمال داد.
تا دیگر روی زن ۻعیف و بی دفاع دست بلند نکنم .اما زن تلخی دیده همچنان هوویش بر مسند عزت و احترامقرار داشت .
آن روز عصر سید بعد از محکوم شدن به خانخ آمد و چون دستش پر بود به اتاف آهو رفت و هما را آنجا صدا زد.
بین آن دو هووو بعد از آن اتفاق آشتی برقرار شده بود. سید از درس و نشق بچه ها پرسید و جویای احوال آنها شد.
شاگرد دکان نانوایی در همین حین آمد که نان ظهر را به همراه آورده بود و از اوۻاع نابسامان نانوایی خبر داده بود که رحمن از طرز دکان داری آنها شاکی بود و قصد زمین گذاشتن بار آرد آنها را داشت
حتی با حبیب ترازو دار هم دعوا و بگو مگو داشت .
سید تصمیم گرفت عصر به آنجا برود و سروسامان به اوۻاع دکان بدهد.
سید از میان کیف بغل خود چند پیجک و حواله ی گندم بیرون آورد ، به کلارا داد تا مقدار و تاریخ هر یک را برایش بخواند.
و در دل با خود گفت : عیب کار تو در این است که سواد نداری وگرنه همین حالا میلیونر شده بودی.
در حالی که بچه ها می خداستند عصر در دکان بروند و سوار خر خالی آسیابان بشوند و مادرشان این کار را دور از شان آنها می دانست سید گفت عصر اگر باربرها خالی برگردند آنها را اینجا می فرستم فرش و اثاث بدهید به باغ ببرند فردا که جمعه است شما را به باغ تپه چال ببرم.
این تصمیم که هنوز نشانه ی رونق کار رئیس خانواده و صفای اخلاقی او بود برای زن ها شادی عمیق تری در بر داشت.
دلشان غنجید و هما در خاموشی لبخند زد.
از روز دعوا به این طرف، بهرامـگو اینکه یکی دو بار از روی حجت ذاتی فرمان زن پدر را برده بود اما هنوز چشم در چشم با او حرف نزده بود میان آنها حالت قهر و جنگ اعلام نشده ای بود که به صد دوستی می ارزید. هما این پسر بزرگ هوویش را به خاطر صوت خوشی که داشت قلبا می پرستید بهرام نیز مفتون شیوه های دلبری و ملاحت رفتار او شده بود.

آهو از اینکه بهرام دنبال آواز خوانی رفته و از درش باز مانده شاکی بودو سید معتقد بود این خراب شده مدرسه ای که می رود مدیر و معلمش باید به او بفهماند راه و چاهش چیست؟
از ول گشتن توی کوچه ها ، بیعاری کردن و دلی دلی خواندن هیچ کس به هیچ جائی نرسیده است.
میرزا نبی خطش را پسند کرده است.
شاهنامه را نیز که خوب می خواند پس رد شدنش تصادفی بوده است.
بهرام گفت اینها هیچ کدام دلیل رد شدن من نیست ، معلم هندسه با من دشمنی داشت.
خنکای اول صبح فردا ،سید خانواده و ننه بی بی را تا سر خیابان هدایت کرد و درشکه گرفت برایشان تا خودش به کارش برسد و با یک ساعت تاخیر به آنها ملحق شود . در بین راه پسرک جوانی که معلوم شد پسر صاحب درسکه است به سورچی اشاره کرد و در حاشیه سواره رو او را نگه داشت و با اعتراۻ به سورچی که چرا مسافر خارج از شهر گرفته است اما هنگامی که چشمش به کلارا و هما افتاد گفت این دفعه اشکال ندارد آنها را به مقصد برساند.
اما دیگر تکرار نکند.هما دلیل این کار پسر ارباب را پرسید و او گفت : چون درشکه نو است و می ترسند آسیب ببیند. سورچی از رفتن زنش و تنها گذاشتن او با سه تا بچه گفتو در افکار خود گم شد .
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل سیزدهم
در همان حال هما چشمکی به آهو زد و به سورچی گفت: مرا نگاه کن آیا حاۻری مرا بگیری عمو درشکه چی؟
برگرد خوب نگاهم کن اگر پسندت شوم لااقل هر وقت بخواهم بیرون بروم پول درشکه ندهم.
مردک پیر و شکسته حال با سبیل های ازبکی و گونه های چروکیده فروافتاده اش که حکایت از طبع خاموش و بی آزارش می کرد جواب داد: چه مانعی داردشما از مشهدی میران خباز باشی طلاق بگیر من میگیرمت.
هماخندید یادش آمد که یک بار دیگر با سرابی سوار این درشکه شده بود.
این صحبت ها که محۻ شوخی و سرگرمی بود بالاخره آنها را به مقصد رساند.
آن روز بی نهایت خوش گذشت به آنها.
هما بیش از هر لحظه دیگر مست و خندان بود دامن خود را بالا زد تا به قسمت گودتر آب برسد برگ شناوری به ساق پایش خورد و جیغ کوتاهی کشید و دوباره عقب دوید.
روح سید از این معنی پرواز کرد .لبخند پریده ای زد و در جای خود تکان خورد.
زنبق سفیدی که در گلخانه ی زندگی او بود بی شک در هیچ گلستانی نمی روئید .
انسان وقتی چیزی از دست می دهد آنچه برایش باقی می ماند با ارزش تر خواهد بود. پس از آن لطمه ی ناگهانی شدید هما به منزله ی دختر زیبائی که افتخار قبیله است و از هجوم قومی غارتگر و وحشی در امان مانده برای او غنیمت بود.
خنده ی نرم و کوتاهش صیقل کدورتهای روح و مرهم زخم های دل او بود.
آیا خود سید بیست سال پیش در همین باغ هر بار که از کنار نهر حاۻر می گذشت این آرزوی دلش پر نمی زد که ب حکم یک معجزه ی خدائی یا تصادف افسانه ای پری پیکر زرین موئی روبروی خود ببیند و عاجزانه یا با تسلط ماده افکن پیری از وی کام دل بطلبد؟

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل سیزدهم

هما بعد از اینکه دید قالیچه ها به گرو رفت اندکی بر سر عقل آمد و از بریز و بپاش هایش کاسته بود و این آرزوهای همیشگی سید بود هما کمتر در خیابانها خود را به رخ این و آن بکشد کمتر برایش خرج بیهوده بتراشد و بیشتر به کارهای داخل خانه اش برسد .
در این چندسال که این زن را گرفته بود در حالی که دیگران کلی پیش افتاده بودند او روز بروز پس رفته بود اگر همت می کرد می توانست مانند میرزا نبی خودش گندم دکانش را تامین کند و آرد تهیه کند سید از روی ینگ چین های وسط آب گذشت و به دو زن نزدیک شد و در حالی که دستش پشتش بود گفت هر کس گفت در دست من چه میوه ای است از اینجا تا آن سر آب به او کولی خواهم داد و اگر نگفتید باید به من کولی دهید و این شد که شروع به شادی و خنده و بازی کردند. در همین حین صدای گرم و گیرای بهرام از دور شنیده شد هما باعجله خود را به سمتی که صدا آمد رساند.
و از حاشیه ی باریک کنار درختان راه خود را ب سوی دیگرِ نهر در پیش گرفت . زن خوش ذوق و زیبا روی که دلی از آن زیباتر داشت.
زن شیدا که مرده ی آواز هوو زاده ی خود بود از چمنی که آب آن را گرفته بود گذشت.
از شب کوچکی بالا رفت. و صدا در دو قدمی او بود. خود را دزدانه پس کشید و در پناه درخت تنومندی ایستاد.
هنگامی که از آواز به زمزمه ی ملایم پرداخت کاملا در درون خود فرو رفته بود. مهدی از درون بته ها چشمش به آستین پیراهن آبی زن بابا اعتاد و او را لو داد .
بهرام خاموش شد و با چوبی که در دست داشت آرام به بته های خار زد .
هما به بهرام گفت:
چرا خاموش شدی از من شرم داری؟
حقه، من می دانم که دل تو در گرو عشق آن عروسک چینی دختر مادام ارمنی است.
آدم باید عاشق باشد که چنین با سوز دل بخواند.
زندگی بی عشق مثل زمین بدون آب است .
بهرام با صدایی خراشیده و بالغ که زنگ هیجان زدگی و التهاب آن در دل می نشست گفت: اما باهمه ی اینها من عاشق کسی نیستم.
اگر تو عاشق کسی نیستی من عاشق صدای تو هستم .بهرام،شاید خودت ندانی صدای تو فی الواقع خوبتر از خوب است.
دلم می خواهد تصنیف "لیمو گل باغی"را که آن روز در تنهایی بیش خود زمزمه می کردی برایم بخوانی ، بیا من هم می روم پشت درخت ها که خجالت نکشی.

زن جوان تنبلانه و به تفریح در پس بُته ها ناپدید شد و بهرام با شور و شوقی تازه نغمه دلکش خود را از سر گرفت.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

#صبح_آمد

یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با بوی خوشِ نسترن و سنبل و سوسن
با پر زدنِ چند کبوتر سرِ هر بام
با دلخوشیِ زندگی و لذتِ بودن

یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با تابشِ یک پرتوِ نور از افقِ پاک
با عطرِ گل و باغچه و نغمه ی بلبل
با بوی نمی گم شده در حافظه ی خاک

@book_tips🐞
( كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ )

البقرة (216) Al-Baqara

جهاد(در راه خدا) بر شما واجب شده است، در حالی که برای شما ناگوار است، چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه آن برای شما بهتر باشد، و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه آن برای شما بد باشد، و خدا می داند، و شما نمی دانید.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
کتاب خوب بخوانید، تا مغزتان بهتر کار کند.

دانشمندان می گویند:
پس از خواندن یک کتاب، عملکرد مغز به مدت حداقل پنج روز افزایش می یابد.


@book_tips🐞
🍃🌺🍃

#سخن_ناب

آسوده باش و همه چیز را در مورد "گناه" و "تقدیس" فراموش کن! زیرا هر دو با هم تمام شادی‌های انسانی را نابود می‌کنند.
گناهکار مدام احساس گناه می‌کند، از این رو شادی‌اش از بین می‌رود. کسی که فکر می‌کند کار اشتباهی کرده و مجرم است چگونه می‌تواند عشق بورزد، آواز بخواند یا برقصد؟
کسی هم که فکر می‌کند قدیس است نمی‌تواند خوشحال باشد. زیرا می‌ترسد اگر لذت ببرد شاید تقدسش را از دست بدهد. اگر بخندد ممکن است سقوط کند. نمی‌تواند برقصد زیرا ممکن است او را منحرف کند. نمی‌تواند دست کسی را بگیرد زیرا ممکن است عاشق شود و امیال سرکوب شده ظاهر شوند.
گناهکار و قدیس هر دو بازنده‌اند.

#اشو

@book_tips🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنچه در این كلیپ چند دقیقه ای خواهید دید نیمه تاریك زندگی اكثرمان است.


@book_tips 🐞
#سخن_روز
صبحها فکر کن، ظهرها عمل کن، عصرها بخور و شبها بخواب.
William Black

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

من به جرات می‌گویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن «معنی» وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه حکمتی عظیم نفهته است که «کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت.» 
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۱۵۹
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

معنای زندگی از فرد به فرد، روز به روز، ساعت به ساعت در تغییر است. از این رو آنچه مهم است معنای زندگی به طور اعم نیست، بلکه هر فرد می‌بایست معنی و هدف زندگی خود را در لحظات مختلف دریابد. 
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۱۶۷
@book_tips🐞
فرويد با حيرت به بروير نگريست:
"يوزف،تو دچار نا اميدى نيستى، تو همه چيز دارى.مايه ى حسادت همه ى پزشكان وينى.
كارهايت در اروپا غوغا به پاكرده هر دانشجوى پزشكى هر كلام تو را مى ستايد، پژوهش هايت بسيار جالب توجه است.
تو و نا اميدى!!!!
تو در اوج رفيع ترين قله ى زندگى هستى!"
بروير دست بر دست فرويد گذاشت و گفت:
"قله ى زندگى! درست گفتى، زيگ.
قله، نقطه ى اوج صعود زندگى است!
👈ولى ايراد قله ها اين است كه انسان را به سراشيبى مى اندازد."

بروير بر خود لرزيد. چگونه اقرار كند كه همه ى زندگى اش رابر سر دستيابى به چنين نتيجه اى به قمار گذاشته است.
🤔🤔🤔
اروين يالوم
وقتى نيچه گريست صفحه ٢٣٤

@book_tips 🐞