Book_tips
22K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
591 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
چه شبست یا رب امشب که ستاره‌ای برآمد
که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم

مکنید دردمندان گله از شب جدایی
که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم

#حضرت_سعدی


@book_tips🐞
Forwarded from Deleted Account
باکانال ما از فرهنگ بالا برخوردار می شوی

تنها کسانی ک ب فکر فرهنگ و شخصیت خود هستن ب ما می پیوندن
پس زود باشید تا دیر نشوده

👇👇👇👇👇👇👇👇
@bropeshkotn

همراه باشید با وبلاگ ماا....


http://bropeshkotn.blogfa.com/
شلاق جهالت: تلخ اما واقعی


🖋وقتی غربی ها در قرون هیجده و نوزده با سرعت سرسام آوری در حال درنوردیدن افق های جدید فکری، اجتماعی، سیاسی و علمی بودند ایران در جهل مرکب خود پا سفت کرده و چنان به تعطیلات و خواب زمستانی رفته بود که هیچ دلسوخته ای دلش نمی خواست بیدارش کند.

ایران با شاه بنگی و هپروتی نظام صفوی (سلطان حسین) وارد قرن هیجده شد و با تلی از چشمان از حدقه در آمده مردم کرمان توسط خواجه عقده ای قاجار این قرن پر آشوب را به اتمام رساند.
قرنی که همزمان در آن سوی دنیا شوریده هایی مانند ولتر و دیدرو و روسو در حال پروردن نهال بزرگترین انقلاب تاریخ بودند و در کونیگسبرگ آلمانی مردی با قد صد و شصت سانتی در حال نوشتن سخت ترین و عمیق ترین کتب فلسفی بود.

ایران به قرن نوزده با فتحعلی شاه و اروپا با ناپلئون سردار سوار بر اسب خوش آمد گفت.
اروپای قرن نوزده بود اروپای هگل و مارکس ، انقلابهای همه گیر، کمون پاریس و جاه طلبی های ناپلئون و بیسمارک بود و قرن نوزده ایران قرن کشتن مقام فراهانی، امیر کبیر، میرزا سپهسالار، آقاخان کرمانی....

میرزا یوسف‌خان مستشارالدوله که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه» ، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند ماه‌ها در سیاه چال قجری ، کتک خورد.. شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان ، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.
محمدعلی شاه ، روزنامه‌نگارانی همچون صوراسرافیل و ملک‌المتکلمین را همراه قاضی ارداقی ، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه ، شکنجه کردند که وقتی مُردند ، شکنجه‌گران خوشحال شدند ؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.

قرن نوزده اروپا قرن استعمار و دزدی ثروت ملل دیگر بود و ایران قرن نوزده، ایران مظفر الدین شاهی که می گفت در زندگی جز جماع، شکار و خوردن همه چیز بیهوده است.

حال انتظار داریم امروز اقتصادمان را با فرانسه، رفاه اجتماعی مان را با انگلیس، صنعت مان را با امریکا، فرهنگ مان را با سوییس، علوم انسانی مان را با آلمان و سیاست مدارنمان را با سیاست مداران اسکاندیناوی بسنجیم.

واقعیتی که باید بپذیریم این است که فاصله فرهنگ ما با انگلیس به همان میزان فاصله تماشاگر ما و آنها با زمین فوتبال است (تماشاگر ما از فاصله پنجاه متری با زمین و در حضور صدهها مامور چماق به دست، نارنجک و سنگ و بطری و صندلی به زمین پرت می کند و در انگلیس تماشاگر حاضر در یک متری زمین و بدون حضور مامور و باتوم هیچ شی ای به زمین پرتاپ نمی شود)

واقعیت این است که فاصله صنعت ما با آنها همان فاصله موتور گازی با پورشه و فاصله توسعه انسانی ما همان میزان تفاوت پاکی هوای تهران و مونیخ است.

خشکسالی می شود آنها به این نتیجه می رسند كه آب و هوا تغییر کرده و برای آن باید راه و چاره ای بیابند و
اندیشمندان ما به این نتیجه می رسند كه *موی زنان بیرون بوده و خدا از آنان انتقام گرفته است*!
جامعه کافران وقتی یک بیماری همه گیر شود، علت بیماری را کشف کرده و برای درمان آن واکسن و آنتی ویروس و دارو اختراع می کنند.
جامعه ما تصور می کنند بلای آسمانی نازل شده است!
آنها نان آگاهی شان را می خورند و ما ،
شلاق جهالت مان را...
آری ای هم وطن،
جهل نرمترین بالشتی است که انسان میتواند به راحتی سر خود را بر روی آن بگذارد..
ما خسته تر و پریشان تر از آنیم که فکر کنیم،
و این است که به خرافات پناه می بریم ...!
مغز ما هنوز همان مغز شاه سلطان حسین و مظفر الدین شاه ، عمل و کردار و نگاه ما همان نگاه شبان و رعیتی هزار ساله است با این تفاوت که به واسطه واردات کالاهای مصرفی غرب صاحب موبایل، وای فای و خودرو و کت شلوار شده ایم.

@book_tips 🐞
( وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ ۖ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً ۖ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ )

الأعراف (34) Al-A'raaf

وبرای هر امتی زمان (ومدت معينی) است, پس هنگامی که اجلشان فرارسد, نه لحظه ای (از آن) تأخير کنند ونه (بر آن) پيشی گيرند.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
#سخن_روز

زندگی شبیه دوچرخه‌سواریه، برای اینکه بتونی تعادلت رو حفظ کنی باید به حرکتت ادامه بدی.

Albert Einstein

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد

حس می کنم یکشنبه ام زیباترین است
وقتی دلم این روزها تنها ترین است


حس می کنم امروز رنگش ارغوانیست
رنگ خدا هم مثل حالم آسمانیست


حس می کنم یکشنبه وقت التیام است
روزی که کار رنجهای من تمام است


حس می کنم یکشنبه ها حالم بهاریست
آواز خوان شعرهای من قناریست


حس می کنم با هر غزل با هر ترانه
یکشنبه جان می بخشدم تا بیکرانه


حس می کنم دست خدا امروز با ماست
چشمم به این یکشنبه های خوب فرداست



#فهیمه_خلیلی


@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب

آنچه من به آن اعتقاد دارم از این قرار است:
روح آزاده و کنجکاو انسان ارزشمندترین چیزی است که در دنیا وجود دارد و آنچه به‌خاطرش مبارزه می‌کنم، «آزاد گذاشتن روح انسان در انتخاب راهی که مورد علاقه‌اش است» ...
و آن‌چه علیه آن مبارزه می‌کنم هر حکومت، مذهب یا نظریه‎‌ای است که بخواهد این آزاداندیشی و روحیه فردیت را از بین ببرد ...

#جان_اشتاین_بک
شرق بهشت
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#کشتن_مرغ_مینا
یا
#کشتن_مرغ_مقلد
#هارپر_لی


کشتن مرغ مقلد یا کشتن مرغ مینا (به انگلیسی: To Kill a Mockingbird) نام رمانی است نوشته هارپر لی، نویسنده آمریکایی در سال ۱۹۶۰ میلادی.

وی برای نوشتن این رمان در سال ۱۹۶۴ میلادی، جایزه پولیتزر را به دست آورد. از زمان اولین انتشار تاکنون، بیش از ۴۰ میلیون نسخه از این کتاب به فروش رفته و به بیش از ۴۰ زبان بین‌المللی ترجمه شده است. تیراژ نخستین چاپ رُمان کشتن مرغ مقلد ۵ هزار نسخه بود. با وجود برخورد با مسائل جدی مانند تجاوز به عنف و نابرابری نژادی ،این رمان برای گرما و طنز آن مشهور است. پدر راوی اتیکاس فینچ به عنوان یک قهرمان اخلاقی برای بسیاری از خوانندگان و به عنوان یک مدل از یکپارچگی برای وکلا نشان داده شده است.به عنوان یک رمان گوتیک جنوبی و رمان تربیتی، تم اولیه کشتن مرغ مقلد شامل بی عدالتی نژادی و کشتار بی گناهی است. محققان اشاره کرده اند که لی همچنین مسائل مربوط به طبقات اجتماعی، شجاعت، محبت و نقش های جنسیتی در جنوب آمریکا را به خوبی به مخاطب منتقل کرده است.

داستانِ کتاب از زبانِ دخترِ نوجوانی به نام اسکات فینچ حکایت می‌شود که در شهر کوچکی در ایالت آلاباما زندگی می‌کند. پدر اسکات وکیل است و در زمان وقوع داستان پرونده‌ مرد سیاه‌پوستی را پذیرفته که متهم است به دختر سفیدپوستی تجاوز کرده.
راویِ نوجوانِ داستان با بیانِ عکس‌العملِ مردمِ شهرش در مقابل این پرونده‌ حقوقی، روایتی از تعصبِ بی‌دلیلِ عامه‌ مردم و کارِ سختِ مبارزه برای تغییرِ پیش‌داوری‌ها را برای خواننده بازگو می‌کند. خانواده شاکی همیشه مست و مجنون هستند و بر اهالی شهر دروغ شان آشکار است اما کسی اهمیتی به مظلومیت تام- متهم- نمی دهد. با پذیرفتن این وکالت ، در واقع خانواده جین مورد آزار و اذیت مردم سفید پوست شهر قرار می گیرند و بچه ها که آسیب پذیرتر هستند وضعیت پیچیده ای را تجربه می کنند. به شناخت عمیق تری از انسان ها، جامعه، اطرافیان و پدرشان دست می یابند. در این مسیر مجبور می شوند با شرایط تحمیلی مبارزه کنند. روایت رمان ساده و پرکشش است و شاید به همین دلیل به اعتقاد بسیاری از کارشناسان این رمان یکی از شاهکارهای ادبیات جهان محسوب می شود.

نام کتاب به این دلیل انتخاب شده که پدر جین در یک صحنه، تفنگ بادی ای به فرزندانش هدیه می دهد و یاد آوری می‌کند هرگز به مرغ مینا شلیک نکنند چون مرغ مینا پرنده بی آزاری است.



در پشت جلد کتاب آمده :«تم اصلی رمان معصومیت و قربانی شدن آن در برابر بی عدالتی و تعصب نژادی است.»

در سال ۱۹۶۲ میلادی، رابرت مولیگان فیلمی را با همین نام از روی آن ساخت. در نظرخواهی‌های عمومی، همواره از فیلم کشتن مرغ مقلد به عنوان یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های تمام عمر تماشاگران سینما نام برده می‌شود.
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#ماشین_رفتار

ویلیام گلاسر رفتار ما را به ماشینی تشبیه کرد که شامل چهار چرخ احساس، فیزیولوژی، عمل و تفکر است. دو چرخ جلو از عمل و فکر تشکیل شده‌اند که در راستای یکدیگر قرار دارند و چرخ‌های عقب نیز شامل احساس و فیزیولوژی است که تابع مسیر حرکت فکر و عمل هستند.
#ویلیام_گلاسر
#تئوری_انتخاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

 مردم نه به علت اینکه "بیمارند" غیر مسئولانه عمل می کنند بلکه چون غیر مسئولانه عمل می کنند بیمار هستند.

مسئولیت پذیری، به معنای توانایی فرد در برآورده کردن نیازهای خود است، البته به شیوه ای که مانع برآورده شدن نیازهای دیگران نشود.

#ویلیام_گلاسر
#تئوری_انتخاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
اگر انسان در اردوگاه کار اجباری با از بین رفتن ارزش‌ها، مبارزه نمی‌کرد و نمی‌کوشید عزت نفس خود را حفظ کند، احساس انسان بودن را – انسانی که دارای مغز است و از آزادی درونی و ارزش شخصی برخوردار است – از دست می‌داد. 
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۸۰ کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

حتما می‌گویی مُرده کسی است که قلبش از کار افتاده باشد، بله اما این فقط یک قرارداد است. بسیاری از مردم جنازه‌های متحرک‌اند و فقط قسمت‌هایی از بدن آن‌ها به کارشان ادامه مي‌دهند ...!
ولی وقتی کسی حتی نتواند عقاید تازه را درک کند مرده به حساب می‌آید ...


#جورج_اورول
#تنفس

@book_tips🐞
🍃🌺🍃🌺🍃

💥سلام خدمت همراهان عزیز 💥

با توجه به اینکه 43% از شرکت کنندگان کتاب «قلعه حیوانات» را برای نیمه دوم این دوره انتخاب کرده اند، بنابراین این کتاب برای مطالعه برگزیده شد.

دوستان علاقمند لطفا طی برنامه کتاب را مطالعه کنند، و پس از پایان برنامه میتوانند کتاب را نقد کرده و در کانال منتشر کنند.

دومین کتاب منتخب شهریور : قلعه حیوانات

نویسنده: جورج اورول

تاریخ شروع: 26شهریور97
تاریخ پایان: 11 مهر97
🍃🌺🍃🌺🍃

@book_tips 🐞📚
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب

اگر ندانیم که می میریم، طعم زنده بودن را نمی توانیم بچشیم، و بدون دریافت شگفتی زندگی، تصور مرگ نیز ناممکن است…

روزی که پزشک به مادربزرگش خبر داد که بیماری اش لاعلاج است، چیزی بدین مضمون بر زبان آورد‌‌:
« تا این لحظه نفهمیده بودم، زندگی چه زیباست»

تاثر آور نیست که آدم باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن، چه نعمتی است؟


دنیای سوفی
#یوستین_گردر
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🔻اطلاعیه مهم 🔻

با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺

دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب متتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.

https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
محشره
#کار_تیمی

ببینید نتیجه کار گروهی رو که متاسفانه جاش تو ایران خالیه

با بهترین کلیپهای انگیزشی با شما هستیم

@book_tips 🐞
کتاب: سيزده دليل براى...
نویسنده: #جى_اشر
#زبان_و_ادبیات


تصور کنید از طرف دوستی که به زندگیش خاتمه داده یه بسته ی پستی دریافت کنید. بسته حاوی چندین نوار کاستِ و اون دوست در نوارها، با صدای خودش توضیح داده که دلیل خودکشی‌ش چی بوده. و تصور کنید اگه این بسته رو دریافت کردید، یعنی شما هم یکی از سیزده دلیل خودکشی دوست‌تون هستید. من اگه جای شما بودم، همینجا این تصور وحشتناک رو‌ متوقف می‌کردم.

اینکه یه آدم تصمیم بگیره به زندگیش خاتمه بده یه تصمیم تک‌نفره نیست. اطرافیان اون شخص، تک‌‌‌تک‌ اونها با حرف‌‌هاشون، با رفتارشون، با نگاه‌شون باعث جوونه زدن این تصمیم میشن، و خودکشی رو بعنوان یه راه‌حل به ناخودآگاه اون آدم اضافه می‌کنن.

هانا یه دختر معمولی و‌ حساسه. هم‌مدرسه‌ای‌های هانا، روزهای سخت هانا رو با ظرافت تمام براش شکل میدن. هانا به زندگیش خاتمه میده. هانا مُرده‌.

و‌ با این کتاب، قراره از نگاه یکی از سیزده نفر زندگی هانا درباره ی آدم‌هایی بخونیم که باعث شکل‌گیری این تصمیم تلخ در ذهن هانا شدن. و قسمت تلخ‌تر ماجرا اینجاست که هانا قبل از مرگش، بدون کم و‌ کاست، از سختی‌های مسیری که به خودکشی‌ش منتهی شده حرف می‌زنه. تک‌تک این سیزده نفر رو در نوارهای مجزا با صدای خودش مخاطب قرار میده و باهاشون حرف میزنه و نگفته‌هاش رو میگه؛ زخمی که روی روح‌ و‌ جسمش ساختن رو به زبون میاره. و بخاطر ارتباط قوی این سیزده نفر به همدیگه، تمام اونها باید به دوازده داستان دیگه گوش کنن و‌ منتظر داستان خودشون باشن، چون همونطور که گفتم؛ این داستان‌ها دنباله‌دارن و به ترتیب وقوعشون روایت شدن، و همه به هم مرتبطن.
و من به سادگی و به تلخی در متن زندگی این دختر فرو رفتم. و صادقانه بگم؛ به سادگی هانا رو درک کردم و با شنیدن داستان تک‌تک این سیزده نفر از زندگی هانا درد کشیدم.

و حالا بعد از پایان این کتاب، نمی‌تونم این افکار رو از ذهنم بیرون کنم؛ نکنه از کسی که ناامیدانه محتاج دیدن یه لبخند بود، لبخندی رو دریغ کردم؟ نکنه فراموش کردم یه «تو از پسش برمیای» ساده رو به زبون بیارم؟ نکنه دور و برم، اطرافم... نگاه کسی در جستجوی کوچک‌ترین تکیه‌گاه و‌ مشوق بود و من زیادی درگیر خودم و ترس‌هام بودم و ندیدمش؟ نکنه با یک شوخی ساده، تمام آینده ی یک نفر رو خط‌خطی کردم؟
من جواب هیچ‌کدوم رو نمی‌دونم.
اما می‌دونم رفتار آدما، زبان آدما، نگاه آدما و لمس آدما می‌تونن به سادگی تبدیل به یک زهر کشنده بشن. می‌تونن به سادگی یه آدم رو زمین بزنن.
ترسناک‌تر از این هست که آدم‌ها می‌تونن نفس‌های خفه‌کننده‌ای داشته باشن؟

با خودم فکر می‌کنم؛ نکنه طی سال‌های زندگیم، بدون اینکه خبر داشته باشم، یکی از سیزده نفرِ زندگی اطرافیانم بودم؟
حالا می‌ترسم از حرف زدن، از حرف نزدن. از لبخند نزدن، از لبخند زدن و بی‌اهمیت شدن.
چه کوه سنگینی روی دوشمونه.
حواسمون چرا به تاثیر عمیق‌مون روی زندگی همدیگه نیست؟
نگید هست. نیست.


@book_tips 📗
🍃🌺🍃
فصل سیزدهم
با راهنمایی یکی از اعۻای دون رتبه ی عدلیه وکیل گرفت که با مشورت وکیل در شکایت مفصلی که تسلیم عدلیه کرد منکر این شد که اصلا اجناس مال او بوده است و به بهانه نداشتن سواد صورت مجلسب که امۻا کرده بود از درحه ی اعتبار ساقط دانست و اظهار کرد که آن زیر زمین در دست گلمحمد بوده و از زمان فوت او تا کنون درش همچنان بسته بوده است در دادگاه اول حرفش به کرسی نشست اما در دادگاه دوم باکمال بی لطفی ادعای او بی اساس و نوعی تشبث برای فرار از جرم تشخیص داده شد و محکوم به پرداخت جریمه شد. در این مدت موۻوع تصمیم برای طلاق آهو را کاملا فراموش کرده بود.
و به همان نسبت که جسما تحلیل رفته بود از این شکست، افتاده حال و فروتن شده بود.
سید پشیمان از خشونت های گذشته نسبت به زن نجیب و بردبار خود بود و با خود می گفت این خدای او بود که مرا گوشمال داد.
تا دیگر روی زن ۻعیف و بی دفاع دست بلند نکنم .اما زن تلخی دیده همچنان هوویش بر مسند عزت و احترامقرار داشت .
آن روز عصر سید بعد از محکوم شدن به خانخ آمد و چون دستش پر بود به اتاف آهو رفت و هما را آنجا صدا زد.
بین آن دو هووو بعد از آن اتفاق آشتی برقرار شده بود. سید از درس و نشق بچه ها پرسید و جویای احوال آنها شد.
شاگرد دکان نانوایی در همین حین آمد که نان ظهر را به همراه آورده بود و از اوۻاع نابسامان نانوایی خبر داده بود که رحمن از طرز دکان داری آنها شاکی بود و قصد زمین گذاشتن بار آرد آنها را داشت
حتی با حبیب ترازو دار هم دعوا و بگو مگو داشت .
سید تصمیم گرفت عصر به آنجا برود و سروسامان به اوۻاع دکان بدهد.
سید از میان کیف بغل خود چند پیجک و حواله ی گندم بیرون آورد ، به کلارا داد تا مقدار و تاریخ هر یک را برایش بخواند.
و در دل با خود گفت : عیب کار تو در این است که سواد نداری وگرنه همین حالا میلیونر شده بودی.
در حالی که بچه ها می خداستند عصر در دکان بروند و سوار خر خالی آسیابان بشوند و مادرشان این کار را دور از شان آنها می دانست سید گفت عصر اگر باربرها خالی برگردند آنها را اینجا می فرستم فرش و اثاث بدهید به باغ ببرند فردا که جمعه است شما را به باغ تپه چال ببرم.
این تصمیم که هنوز نشانه ی رونق کار رئیس خانواده و صفای اخلاقی او بود برای زن ها شادی عمیق تری در بر داشت.
دلشان غنجید و هما در خاموشی لبخند زد.
از روز دعوا به این طرف، بهرامـگو اینکه یکی دو بار از روی حجت ذاتی فرمان زن پدر را برده بود اما هنوز چشم در چشم با او حرف نزده بود میان آنها حالت قهر و جنگ اعلام نشده ای بود که به صد دوستی می ارزید. هما این پسر بزرگ هوویش را به خاطر صوت خوشی که داشت قلبا می پرستید بهرام نیز مفتون شیوه های دلبری و ملاحت رفتار او شده بود.

آهو از اینکه بهرام دنبال آواز خوانی رفته و از درش باز مانده شاکی بودو سید معتقد بود این خراب شده مدرسه ای که می رود مدیر و معلمش باید به او بفهماند راه و چاهش چیست؟
از ول گشتن توی کوچه ها ، بیعاری کردن و دلی دلی خواندن هیچ کس به هیچ جائی نرسیده است.
میرزا نبی خطش را پسند کرده است.
شاهنامه را نیز که خوب می خواند پس رد شدنش تصادفی بوده است.
بهرام گفت اینها هیچ کدام دلیل رد شدن من نیست ، معلم هندسه با من دشمنی داشت.
خنکای اول صبح فردا ،سید خانواده و ننه بی بی را تا سر خیابان هدایت کرد و درشکه گرفت برایشان تا خودش به کارش برسد و با یک ساعت تاخیر به آنها ملحق شود . در بین راه پسرک جوانی که معلوم شد پسر صاحب درسکه است به سورچی اشاره کرد و در حاشیه سواره رو او را نگه داشت و با اعتراۻ به سورچی که چرا مسافر خارج از شهر گرفته است اما هنگامی که چشمش به کلارا و هما افتاد گفت این دفعه اشکال ندارد آنها را به مقصد برساند.
اما دیگر تکرار نکند.هما دلیل این کار پسر ارباب را پرسید و او گفت : چون درشکه نو است و می ترسند آسیب ببیند. سورچی از رفتن زنش و تنها گذاشتن او با سه تا بچه گفتو در افکار خود گم شد .
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل سیزدهم
در همان حال هما چشمکی به آهو زد و به سورچی گفت: مرا نگاه کن آیا حاۻری مرا بگیری عمو درشکه چی؟
برگرد خوب نگاهم کن اگر پسندت شوم لااقل هر وقت بخواهم بیرون بروم پول درشکه ندهم.
مردک پیر و شکسته حال با سبیل های ازبکی و گونه های چروکیده فروافتاده اش که حکایت از طبع خاموش و بی آزارش می کرد جواب داد: چه مانعی داردشما از مشهدی میران خباز باشی طلاق بگیر من میگیرمت.
هماخندید یادش آمد که یک بار دیگر با سرابی سوار این درشکه شده بود.
این صحبت ها که محۻ شوخی و سرگرمی بود بالاخره آنها را به مقصد رساند.
آن روز بی نهایت خوش گذشت به آنها.
هما بیش از هر لحظه دیگر مست و خندان بود دامن خود را بالا زد تا به قسمت گودتر آب برسد برگ شناوری به ساق پایش خورد و جیغ کوتاهی کشید و دوباره عقب دوید.
روح سید از این معنی پرواز کرد .لبخند پریده ای زد و در جای خود تکان خورد.
زنبق سفیدی که در گلخانه ی زندگی او بود بی شک در هیچ گلستانی نمی روئید .
انسان وقتی چیزی از دست می دهد آنچه برایش باقی می ماند با ارزش تر خواهد بود. پس از آن لطمه ی ناگهانی شدید هما به منزله ی دختر زیبائی که افتخار قبیله است و از هجوم قومی غارتگر و وحشی در امان مانده برای او غنیمت بود.
خنده ی نرم و کوتاهش صیقل کدورتهای روح و مرهم زخم های دل او بود.
آیا خود سید بیست سال پیش در همین باغ هر بار که از کنار نهر حاۻر می گذشت این آرزوی دلش پر نمی زد که ب حکم یک معجزه ی خدائی یا تصادف افسانه ای پری پیکر زرین موئی روبروی خود ببیند و عاجزانه یا با تسلط ماده افکن پیری از وی کام دل بطلبد؟

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل سیزدهم

هما بعد از اینکه دید قالیچه ها به گرو رفت اندکی بر سر عقل آمد و از بریز و بپاش هایش کاسته بود و این آرزوهای همیشگی سید بود هما کمتر در خیابانها خود را به رخ این و آن بکشد کمتر برایش خرج بیهوده بتراشد و بیشتر به کارهای داخل خانه اش برسد .
در این چندسال که این زن را گرفته بود در حالی که دیگران کلی پیش افتاده بودند او روز بروز پس رفته بود اگر همت می کرد می توانست مانند میرزا نبی خودش گندم دکانش را تامین کند و آرد تهیه کند سید از روی ینگ چین های وسط آب گذشت و به دو زن نزدیک شد و در حالی که دستش پشتش بود گفت هر کس گفت در دست من چه میوه ای است از اینجا تا آن سر آب به او کولی خواهم داد و اگر نگفتید باید به من کولی دهید و این شد که شروع به شادی و خنده و بازی کردند. در همین حین صدای گرم و گیرای بهرام از دور شنیده شد هما باعجله خود را به سمتی که صدا آمد رساند.
و از حاشیه ی باریک کنار درختان راه خود را ب سوی دیگرِ نهر در پیش گرفت . زن خوش ذوق و زیبا روی که دلی از آن زیباتر داشت.
زن شیدا که مرده ی آواز هوو زاده ی خود بود از چمنی که آب آن را گرفته بود گذشت.
از شب کوچکی بالا رفت. و صدا در دو قدمی او بود. خود را دزدانه پس کشید و در پناه درخت تنومندی ایستاد.
هنگامی که از آواز به زمزمه ی ملایم پرداخت کاملا در درون خود فرو رفته بود. مهدی از درون بته ها چشمش به آستین پیراهن آبی زن بابا اعتاد و او را لو داد .
بهرام خاموش شد و با چوبی که در دست داشت آرام به بته های خار زد .
هما به بهرام گفت:
چرا خاموش شدی از من شرم داری؟
حقه، من می دانم که دل تو در گرو عشق آن عروسک چینی دختر مادام ارمنی است.
آدم باید عاشق باشد که چنین با سوز دل بخواند.
زندگی بی عشق مثل زمین بدون آب است .
بهرام با صدایی خراشیده و بالغ که زنگ هیجان زدگی و التهاب آن در دل می نشست گفت: اما باهمه ی اینها من عاشق کسی نیستم.
اگر تو عاشق کسی نیستی من عاشق صدای تو هستم .بهرام،شاید خودت ندانی صدای تو فی الواقع خوبتر از خوب است.
دلم می خواهد تصنیف "لیمو گل باغی"را که آن روز در تنهایی بیش خود زمزمه می کردی برایم بخوانی ، بیا من هم می روم پشت درخت ها که خجالت نکشی.

زن جوان تنبلانه و به تفریح در پس بُته ها ناپدید شد و بهرام با شور و شوقی تازه نغمه دلکش خود را از سر گرفت.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞