🍃🌺🍃
یک نسیم آورد،خوش پیغام یار
یک درود و شادباشی از نگار
صبح شنبه با خوش آغاز شد
روزِ دیگر جُنگ شادی ساز شد
گر چه شنبه سر به سر باشد خمود
شنبه را سرزنده کن با این سرود
عاشقان هر روزتان نوروز باد
صبحتان شیرین تر از دیروز باد
#فهیمه_خلیلی
@book_tips 🐞
یک نسیم آورد،خوش پیغام یار
یک درود و شادباشی از نگار
صبح شنبه با خوش آغاز شد
روزِ دیگر جُنگ شادی ساز شد
گر چه شنبه سر به سر باشد خمود
شنبه را سرزنده کن با این سرود
عاشقان هر روزتان نوروز باد
صبحتان شیرین تر از دیروز باد
#فهیمه_خلیلی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
اندیشه من خود من است:
برای همین است که نمیتوانم وا ایستم.
من به وسیله آنچه میاندیشم وجود دارم...
و نمیتوانم خودم را از اندیشیدن بازدارم
در همین لحظه - چه ترسناک است - اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزدهام.
منم، منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون میکشم:
نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوههایی است برای وا داشتنم به وجود داشتن.
به فرو بردنم به درون وجود.
اندیشهها مانند سرگیجه از پشتم زاده میشوند...
اگر راه بدهم میآیند اینجا در جلو،
میان چشمهایم- و من همچنان راه میروم، اندیشه میبالد و عظیم فرا میآید، یکسره پرم میکند و وجودم را نو میگرداند...
تهوع
#ژان_پل_سارتر
@book_tips 🐞
اندیشه من خود من است:
برای همین است که نمیتوانم وا ایستم.
من به وسیله آنچه میاندیشم وجود دارم...
و نمیتوانم خودم را از اندیشیدن بازدارم
در همین لحظه - چه ترسناک است - اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزدهام.
منم، منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون میکشم:
نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوههایی است برای وا داشتنم به وجود داشتن.
به فرو بردنم به درون وجود.
اندیشهها مانند سرگیجه از پشتم زاده میشوند...
اگر راه بدهم میآیند اینجا در جلو،
میان چشمهایم- و من همچنان راه میروم، اندیشه میبالد و عظیم فرا میآید، یکسره پرم میکند و وجودم را نو میگرداند...
تهوع
#ژان_پل_سارتر
@book_tips 🐞
زوج جوانى براى "زوج درمانى" به روانشناس مراجعه كرده بودند.
خانم گفت:" چون عقايد مذهبى براى من خيلى مهم بود، قبل از ازدواج به همسرم گفتم من دوست دارم همسرم مذهبى باشد و اون هم گفت من مذهبى ام، ولى بعد از ازدواج متوجه شدم كه نماز نمى خواند!"
مرد با خونسردى جواب داد:" نماز خوندن ربطى به مذهبى بودن ندارد! من مذهبى ام اما نماز نمى خوانم!"
ميبينيد ما آدما حتى بر سر بديهى ترين "كلمه"ها توافق نداريم!
امان از اين كلمه هااااا!
حكيمی سال ها پيش گفت:
"اگر روزى من به امپراتورى برسم،دستور مى دهم يك فرهنگ لغت جامع بنويسند زيرا بيش تر مشكلات مردم از سوء تفاهم بر سر كلمات ناشى مى شود."
دکتر محمدرضا سرگلزایی
📔یادداشت های یک روانپزشک
@book_tips 🐞
خانم گفت:" چون عقايد مذهبى براى من خيلى مهم بود، قبل از ازدواج به همسرم گفتم من دوست دارم همسرم مذهبى باشد و اون هم گفت من مذهبى ام، ولى بعد از ازدواج متوجه شدم كه نماز نمى خواند!"
مرد با خونسردى جواب داد:" نماز خوندن ربطى به مذهبى بودن ندارد! من مذهبى ام اما نماز نمى خوانم!"
ميبينيد ما آدما حتى بر سر بديهى ترين "كلمه"ها توافق نداريم!
امان از اين كلمه هااااا!
حكيمی سال ها پيش گفت:
"اگر روزى من به امپراتورى برسم،دستور مى دهم يك فرهنگ لغت جامع بنويسند زيرا بيش تر مشكلات مردم از سوء تفاهم بر سر كلمات ناشى مى شود."
دکتر محمدرضا سرگلزایی
📔یادداشت های یک روانپزشک
@book_tips 🐞
( وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ )
الأنفال (28) Al-Anfaal
وبدانید که اموال شما, واولاد شما, (وسیلۀ) آزمایش است, وهمانا خداوند است که پاداش بزرگ نزد اواست.
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ )
الأنفال (29) Al-Anfaal
ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر از خدا بترسید برای شما راه نجات (و وسیله ای برای جدایی حق از باطل) قرار می دهد, وگناهانتان را می پوشاند, وشما را می آمرزد, وخداوند صاحب فضل وبخشش بزرگ است.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
الأنفال (28) Al-Anfaal
وبدانید که اموال شما, واولاد شما, (وسیلۀ) آزمایش است, وهمانا خداوند است که پاداش بزرگ نزد اواست.
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ )
الأنفال (29) Al-Anfaal
ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر از خدا بترسید برای شما راه نجات (و وسیله ای برای جدایی حق از باطل) قرار می دهد, وگناهانتان را می پوشاند, وشما را می آمرزد, وخداوند صاحب فضل وبخشش بزرگ است.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
آنهایی که شمارا محدود میکنند، و برایتان خط و مرز تعیین میکنند، عاشق شما نیستند!
فقط میخواهند مطابق میلشان رفتار کنید، و از شما مجسمهای بسازند که فقط خودشان دوست دارند!
کسانی عاشق شما هستند که:
"همانگونه که" هستید شما را بپذیرند و بعد همیشه همانطور که دلتان میخواهد زندگی کنید،
عشق در شخصیت واقعی آدمها بوجود میآید نه در اجبار کردن.
@book_tips 🐞
فقط میخواهند مطابق میلشان رفتار کنید، و از شما مجسمهای بسازند که فقط خودشان دوست دارند!
کسانی عاشق شما هستند که:
"همانگونه که" هستید شما را بپذیرند و بعد همیشه همانطور که دلتان میخواهد زندگی کنید،
عشق در شخصیت واقعی آدمها بوجود میآید نه در اجبار کردن.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
هیچوقت تو دایره راحتی خودت نمون.
هر روز به دنبال یک چالش جدید باش
هر روزبه دنبال یاد گرفتن یه مهارت تازه باش
هر روز بخواه یکمی بهتر باشی کمی بهتر از دیروز باشی
زندگی ارزششو داره ، تو فقط یه بار به دنیا میایی.
ارزشمندترین دارایی های شما فقط زمان شماست !
با وقتتان همانند پول برخورد کنید
اما یادتان باشد تفاوت زمان با پول این است که آن را نمی شود پس انداز کرد
پس بهترین استفاده را از وقتتان کنید.
@book_tips 🐞
هیچوقت تو دایره راحتی خودت نمون.
هر روز به دنبال یک چالش جدید باش
هر روزبه دنبال یاد گرفتن یه مهارت تازه باش
هر روز بخواه یکمی بهتر باشی کمی بهتر از دیروز باشی
زندگی ارزششو داره ، تو فقط یه بار به دنیا میایی.
ارزشمندترین دارایی های شما فقط زمان شماست !
با وقتتان همانند پول برخورد کنید
اما یادتان باشد تفاوت زمان با پول این است که آن را نمی شود پس انداز کرد
پس بهترین استفاده را از وقتتان کنید.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمیدارد.
با خودش میگوید: " مراقب باش آسیب نبینی".
اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق میگوید،این است: خودت را رها کن، بگذار برود!
@book_tips🐞
کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمیدارد.
با خودش میگوید: " مراقب باش آسیب نبینی".
اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق میگوید،این است: خودت را رها کن، بگذار برود!
@book_tips🐞
#سخن_روز
زندگی بدین معنا نیست که خودت را پیدا کنی،
بلکه...
زندگی یعنی اینکه خودت را خلق کنی.
George Bernard Shaw
@book_tips 🐞
زندگی بدین معنا نیست که خودت را پیدا کنی،
بلکه...
زندگی یعنی اینکه خودت را خلق کنی.
George Bernard Shaw
@book_tips 🐞
🌺باسلام خدمت دوستان و همراهان همیشگی🌺 با توجه به اینکه کتاب منتخبی این ماه( انسان در جستجوی معنا) کتابی نسبتا کم حجم و کوتاه هست تعدادی از دوستان کتاب را زودتر از موعد تمام کردن برای همین برای این عزیزان ،مجددا کتابی را طی نظرسنجی انتخاب می کنیم .
anonymous poll
ب:مزرعه حیوانات،جورج اورول – 96
👍👍👍👍👍👍👍 45%
الف:پیرمرد و دریا،ارنست همینگوی – 68
👍👍👍👍👍 32%
ج:مسخ،فرانتس کافکا – 48
👍👍👍👍 23%
👥 212 people voted so far.
anonymous poll
ب:مزرعه حیوانات،جورج اورول – 96
👍👍👍👍👍👍👍 45%
الف:پیرمرد و دریا،ارنست همینگوی – 68
👍👍👍👍👍 32%
ج:مسخ،فرانتس کافکا – 48
👍👍👍👍 23%
👥 212 people voted so far.
اگرخدای تعالی را بخرد شناسی، علمی با تو بود و اگر به ایمان شناسی، راحتی با تو بود و اگر به معرفت شناسی، دردی با تو بود ....
شیخ_ابوالحسن_خرقانی
@book_tips 🐞
شیخ_ابوالحسن_خرقانی
@book_tips 🐞
شهری بر فراز گودال بوزولس دره ای نعل اسبی که با۱۰۰ متر عمق، در میان سنگ های آهکی توسط فعالیت فرسایشی آب رودخانه دوردو درجنوب فرانسه ایجاد شده است.
@book_tips 🐞
@book_tips 🐞
با یک قلم و پارهای کاغذ،
چه جهانهایی که خلق شدهاند!
برای زندگی در هر یک از آنها، باید کتابی بردارید و بخوانید.
@book_tips🐞
چه جهانهایی که خلق شدهاند!
برای زندگی در هر یک از آنها، باید کتابی بردارید و بخوانید.
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل سیزدهم
سید میران سرابی موقعی به خانه بازگشت که دو ساعت از شب گذشته بود.
در رفتار و طرز برخورد هما نوعی اعتراۻ و کناره جوئی غمزه آلود دیده می شد. که ناخوشایند و مکارانه بود.
در جواب سید که سراغ بچه ها را گرفت گفت: شامی که به خورشید دادم برایشان ببرد را از روی قهر با لگد زده ریخته اند.
سید: گرسنه نبوده اند.؟ یکـپاره آجر بفرست گرسنه که شدند آن را خواهند خورد.کدامشان این کار را کرده؟
هما: کارشان نداشته باش حق دارند عصبانی باشندبیژن با سنگ بزرگی شیشه ی پنجره را شکست و مهدی فحشم داد از ترس نتوانستم به حیاط بروم! اما بچه هستند کم کم اُخت می شوند. اما بهرام پسر نجیبی است من دوستش دارم(هه)
و مانع برادرش شد که خواست مرا بزند.
سید تصمیم گرفت دیگر نگذارد کلارا به مدرسه برود تا در خانه بماند مراقب برادرهایش باشد و بهرام را به عنوان شاگرد در نانوایی بفرستت.
هما از سید خواست که آهو را پیدا کند و برگرداند زیرا اگر او را طلاق دهد مردم از چشم اوخواهند دید وادامه داد تقصیر من بود از سر حسادت آتش دعوا را میان شما دامن زدم .
سید: از این حرفها گذشته است. او پنج سال است زن من نیست ـ زندگی او در این خانه از جهنم بدتر است هیچ کس هم حق ندارد در زندگی خصوصی من دخالت کند. بازیهای کودکی ، ایام از دیت رفته ی جوانی ، مال و مقام ، آینده، زندگی و همه ی امیدهای داشته و نداشته ی من عجالتا در یک جیز خلاصه شده است : وجود تو ، عشق تو
من هر گز عادت ندارم درباره یآینده بیاندیشم فعلاپهلوان زنده را عشق است. همه ی حرص و جوش ها و دوندگی های بشر عشق است.
منی که مطلبوبم را در دست دارم دیگر چه غصه ای باید در دل بپرورانم. این گفتار درویشانه که سر سپردگی کامل مرد را به عشق زنش می رساند بار دیگر روح هما را به وسعت آسمان منبسط کرد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل سیزدهم
سید میران سرابی موقعی به خانه بازگشت که دو ساعت از شب گذشته بود.
در رفتار و طرز برخورد هما نوعی اعتراۻ و کناره جوئی غمزه آلود دیده می شد. که ناخوشایند و مکارانه بود.
در جواب سید که سراغ بچه ها را گرفت گفت: شامی که به خورشید دادم برایشان ببرد را از روی قهر با لگد زده ریخته اند.
سید: گرسنه نبوده اند.؟ یکـپاره آجر بفرست گرسنه که شدند آن را خواهند خورد.کدامشان این کار را کرده؟
هما: کارشان نداشته باش حق دارند عصبانی باشندبیژن با سنگ بزرگی شیشه ی پنجره را شکست و مهدی فحشم داد از ترس نتوانستم به حیاط بروم! اما بچه هستند کم کم اُخت می شوند. اما بهرام پسر نجیبی است من دوستش دارم(هه)
و مانع برادرش شد که خواست مرا بزند.
سید تصمیم گرفت دیگر نگذارد کلارا به مدرسه برود تا در خانه بماند مراقب برادرهایش باشد و بهرام را به عنوان شاگرد در نانوایی بفرستت.
هما از سید خواست که آهو را پیدا کند و برگرداند زیرا اگر او را طلاق دهد مردم از چشم اوخواهند دید وادامه داد تقصیر من بود از سر حسادت آتش دعوا را میان شما دامن زدم .
سید: از این حرفها گذشته است. او پنج سال است زن من نیست ـ زندگی او در این خانه از جهنم بدتر است هیچ کس هم حق ندارد در زندگی خصوصی من دخالت کند. بازیهای کودکی ، ایام از دیت رفته ی جوانی ، مال و مقام ، آینده، زندگی و همه ی امیدهای داشته و نداشته ی من عجالتا در یک جیز خلاصه شده است : وجود تو ، عشق تو
من هر گز عادت ندارم درباره یآینده بیاندیشم فعلاپهلوان زنده را عشق است. همه ی حرص و جوش ها و دوندگی های بشر عشق است.
منی که مطلبوبم را در دست دارم دیگر چه غصه ای باید در دل بپرورانم. این گفتار درویشانه که سر سپردگی کامل مرد را به عشق زنش می رساند بار دیگر روح هما را به وسعت آسمان منبسط کرد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل سیزدهم
هما در چهره ی مردانه ی شوهر خطوط زیبای دیگری می دید که ابهت عشقش
را بیش از پیش آشکار میکرد .
دو یار جان در یک قالب بر نردبان عشق و عاشقی هر روز که می گذشت یک پله بالاتر می رفتند و با هر پله چشم انداز رنگین دیگری از رمزها کشف ها و الهام ها به روی آنان گشوده می شد.
بر خلاف تصور هما و سید ، آهو نه به خانه میرزانبی و آقا بزرگ و نه به خانه ی خویشاوند دورش گرفته بود عصر آن روز پس از آنکه شوهر بی رحم با آن خواری نگفتنی از درخانه راند و بیرونش کرد، زن بینوا سر پا برهنه و بدبخت خود را در وسط کوچه ای دید که سالان سال کوچک و بزرگ ساکنینش او را کدبانوی تمام عیار خانه و کلانترْ محل می شناختند . اهانت وخفتی بالاتر از این در دائره ی تصور بشر نمی گنجید.
آن روز با قایم باشک بازی مخصوص اکرم و خورشید به طوری که هما بوی نبرد زن بیچاره را خورشید به اتاق خود آورد و سر شب را تا آمدن سید و شام خوردن و خوابیدنش به حال مفلوکی در صندوق خانه اتاق خورشید گذراند.
قۻیه ی عصر چنان روح و شخصیت زنانه ی او را از پای در آورده و احساساتش را جریحه دار کرده بود که نمی خواست و نمی توانست به خوب و بد طلاق بیاندیشد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل سیزدهم
هما در چهره ی مردانه ی شوهر خطوط زیبای دیگری می دید که ابهت عشقش
را بیش از پیش آشکار میکرد .
دو یار جان در یک قالب بر نردبان عشق و عاشقی هر روز که می گذشت یک پله بالاتر می رفتند و با هر پله چشم انداز رنگین دیگری از رمزها کشف ها و الهام ها به روی آنان گشوده می شد.
بر خلاف تصور هما و سید ، آهو نه به خانه میرزانبی و آقا بزرگ و نه به خانه ی خویشاوند دورش گرفته بود عصر آن روز پس از آنکه شوهر بی رحم با آن خواری نگفتنی از درخانه راند و بیرونش کرد، زن بینوا سر پا برهنه و بدبخت خود را در وسط کوچه ای دید که سالان سال کوچک و بزرگ ساکنینش او را کدبانوی تمام عیار خانه و کلانترْ محل می شناختند . اهانت وخفتی بالاتر از این در دائره ی تصور بشر نمی گنجید.
آن روز با قایم باشک بازی مخصوص اکرم و خورشید به طوری که هما بوی نبرد زن بیچاره را خورشید به اتاق خود آورد و سر شب را تا آمدن سید و شام خوردن و خوابیدنش به حال مفلوکی در صندوق خانه اتاق خورشید گذراند.
قۻیه ی عصر چنان روح و شخصیت زنانه ی او را از پای در آورده و احساساتش را جریحه دار کرده بود که نمی خواست و نمی توانست به خوب و بد طلاق بیاندیشد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل سیزدهم
آخرین باری که سید به حیاط آمد و به اتاق برگشت و هنا چراغش را پایین کشید آهو از صندوقخانه بیرون خزید و نیم ساعت بعد کنار بچه هایش خفته بود.
صبح روز بعد هما زودتر از همیشه از خواب بیدار شد و در حالی که خبرِ بودن آهو در همان خانه را به سید می داد از او خواست که اگر قرار است طلاق دهد او را طلاف دهد نه آهو راـ
سید همـگفت مگر بمیرم که تو از شر من خلاق شوی هما دست جلوی دهانش گذاشت و گفت خدا نکند من طاقت ندارم مرگ تو را ببینم اگر چنان زن بی باک و قوی اراده ای نیستم که پس از دلداه ام ماننده ی ملکه ی نمی دونم کجا با مار در یک بستر بخوابم لااقل این قدر صفت دارم که دعا کنم پیش از تو بمیرم!
سید قا قاه خندید و گفت:
زیبائی تو را می پرستم و تنها چیزی است که روزبروز با افزایش سن زوال خواهد یافت. برو عقل یاد بگیر که روزبروز بر مقدارش افزوده می شود.
سید تصمیم گرفت بدون آهو به محۻر برود و او را طلاق دهد. از پله ها پایین می رفت در حالی سیگاری از چوب زده بود یک آجان مشهدی که مثل عسکرهای عثمانی در دوره های اشغال ایران ، با گستاخی مخصوص تا دم در ورودی دالان پیش آمده بودرا دید. دلش مانند دیوار چینه ای با صدای وحشتناک فرو ریخت که یکی از مردها که ظاهر مودب تری داشت جلو آمد و به آرامی گفت به ما گفته اند در این خانه جنس قاچاق هست ممکن است چند دقیقه مزاحم وقت شما بشویم ؟
سید در حالی که سرش از یک تکان ناشناس می پرید جواب داد: بفرمایید هر جا را می خواهید بگردید. در اتاق آهو چیزی نیافتند اما در اتاق هما از بهم ریختگی صندوقچه لباسش و حرکاتی که انجام می داد به شک افتادند و صغرا نفتش در گوشه ای از اتاق او را بازرسی کرد و یک قواره ساتن کرمی گلدار را با سنجاق زیر پیراهن بسته و از نظر مامورین پنهان کرده بود. حالتهای نازنین او که در وۻع معمولی هر مردی را از پا می افکند در روح آن مردان از ریخت برگشته ابدا تاثیری نداشت. با این وصف مامورین تصمیم گرفتند بیشتر خانه را بخواهند وقتی کلید زیر زمین را خواستند سید گفت کلیدش در دست پسری است که پدر و مادرش اینجا زندگی می کرده اند اما الان فوت کرده اند و هر دو سه روز یک بار می آید. مفتشین با یک تکه سیم قفل را باز کردند زیر زمین ونمناک و نیمه تاریک بود و گمان نمی رفت محل سکونت کسی باشد . هر یک از اشیا فرسوده ی یک غازی از نظر مامورین می توانست راهنمای بزرگی برای کشف جرم باشدـ
در روی کف اتاق جائی نظر آنها را جلب کرد که صدای خالی می داد.
با یک میله زمین را کندند ده دقیقه بعد قواره های ساتن و سالک ، کرپدوشین فایدوشین به رنگهای شیرین و دلربا روی کومه ی لغزان بزرگی را تشکیل داد. سید خاموش و با چهره ی سخت و بی خون کاردش می زدند خونش در نمی آمد.
آهو ماتمزده و پریشان درد اصلی خود را از یاد برده بود.
بچه ها حیران و بی دل از روی احساس میفهمیدند که خمیر تازه برای پدر چقدر آب برمی داشت . آب ریخته شده جمع شدنی نبود آن شب به کوشش میرزا نبی و یکی دیگر از نانواها ، آقای چلبی معروف به اکبر قوش به قید ۻمانت آزاد و به خانه بازگشت.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل سیزدهم
آخرین باری که سید به حیاط آمد و به اتاق برگشت و هنا چراغش را پایین کشید آهو از صندوقخانه بیرون خزید و نیم ساعت بعد کنار بچه هایش خفته بود.
صبح روز بعد هما زودتر از همیشه از خواب بیدار شد و در حالی که خبرِ بودن آهو در همان خانه را به سید می داد از او خواست که اگر قرار است طلاق دهد او را طلاف دهد نه آهو راـ
سید همـگفت مگر بمیرم که تو از شر من خلاق شوی هما دست جلوی دهانش گذاشت و گفت خدا نکند من طاقت ندارم مرگ تو را ببینم اگر چنان زن بی باک و قوی اراده ای نیستم که پس از دلداه ام ماننده ی ملکه ی نمی دونم کجا با مار در یک بستر بخوابم لااقل این قدر صفت دارم که دعا کنم پیش از تو بمیرم!
سید قا قاه خندید و گفت:
زیبائی تو را می پرستم و تنها چیزی است که روزبروز با افزایش سن زوال خواهد یافت. برو عقل یاد بگیر که روزبروز بر مقدارش افزوده می شود.
سید تصمیم گرفت بدون آهو به محۻر برود و او را طلاق دهد. از پله ها پایین می رفت در حالی سیگاری از چوب زده بود یک آجان مشهدی که مثل عسکرهای عثمانی در دوره های اشغال ایران ، با گستاخی مخصوص تا دم در ورودی دالان پیش آمده بودرا دید. دلش مانند دیوار چینه ای با صدای وحشتناک فرو ریخت که یکی از مردها که ظاهر مودب تری داشت جلو آمد و به آرامی گفت به ما گفته اند در این خانه جنس قاچاق هست ممکن است چند دقیقه مزاحم وقت شما بشویم ؟
سید در حالی که سرش از یک تکان ناشناس می پرید جواب داد: بفرمایید هر جا را می خواهید بگردید. در اتاق آهو چیزی نیافتند اما در اتاق هما از بهم ریختگی صندوقچه لباسش و حرکاتی که انجام می داد به شک افتادند و صغرا نفتش در گوشه ای از اتاق او را بازرسی کرد و یک قواره ساتن کرمی گلدار را با سنجاق زیر پیراهن بسته و از نظر مامورین پنهان کرده بود. حالتهای نازنین او که در وۻع معمولی هر مردی را از پا می افکند در روح آن مردان از ریخت برگشته ابدا تاثیری نداشت. با این وصف مامورین تصمیم گرفتند بیشتر خانه را بخواهند وقتی کلید زیر زمین را خواستند سید گفت کلیدش در دست پسری است که پدر و مادرش اینجا زندگی می کرده اند اما الان فوت کرده اند و هر دو سه روز یک بار می آید. مفتشین با یک تکه سیم قفل را باز کردند زیر زمین ونمناک و نیمه تاریک بود و گمان نمی رفت محل سکونت کسی باشد . هر یک از اشیا فرسوده ی یک غازی از نظر مامورین می توانست راهنمای بزرگی برای کشف جرم باشدـ
در روی کف اتاق جائی نظر آنها را جلب کرد که صدای خالی می داد.
با یک میله زمین را کندند ده دقیقه بعد قواره های ساتن و سالک ، کرپدوشین فایدوشین به رنگهای شیرین و دلربا روی کومه ی لغزان بزرگی را تشکیل داد. سید خاموش و با چهره ی سخت و بی خون کاردش می زدند خونش در نمی آمد.
آهو ماتمزده و پریشان درد اصلی خود را از یاد برده بود.
بچه ها حیران و بی دل از روی احساس میفهمیدند که خمیر تازه برای پدر چقدر آب برمی داشت . آب ریخته شده جمع شدنی نبود آن شب به کوشش میرزا نبی و یکی دیگر از نانواها ، آقای چلبی معروف به اکبر قوش به قید ۻمانت آزاد و به خانه بازگشت.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_سیزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
چه شبست یا رب امشب که ستارهای برآمد
که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم
مکنید دردمندان گله از شب جدایی
که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم
#حضرت_سعدی
@book_tips🐞
که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم
مکنید دردمندان گله از شب جدایی
که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم
#حضرت_سعدی
@book_tips🐞
Forwarded from Deleted Account
باکانال ما از فرهنگ بالا برخوردار می شوی
تنها کسانی ک ب فکر فرهنگ و شخصیت خود هستن ب ما می پیوندن
پس زود باشید تا دیر نشوده
👇👇👇👇👇👇👇👇
@bropeshkotn
همراه باشید با وبلاگ ماا....
http://bropeshkotn.blogfa.com/
تنها کسانی ک ب فکر فرهنگ و شخصیت خود هستن ب ما می پیوندن
پس زود باشید تا دیر نشوده
👇👇👇👇👇👇👇👇
@bropeshkotn
همراه باشید با وبلاگ ماا....
http://bropeshkotn.blogfa.com/
شلاق جهالت: تلخ اما واقعی
🖋وقتی غربی ها در قرون هیجده و نوزده با سرعت سرسام آوری در حال درنوردیدن افق های جدید فکری، اجتماعی، سیاسی و علمی بودند ایران در جهل مرکب خود پا سفت کرده و چنان به تعطیلات و خواب زمستانی رفته بود که هیچ دلسوخته ای دلش نمی خواست بیدارش کند.
ایران با شاه بنگی و هپروتی نظام صفوی (سلطان حسین) وارد قرن هیجده شد و با تلی از چشمان از حدقه در آمده مردم کرمان توسط خواجه عقده ای قاجار این قرن پر آشوب را به اتمام رساند.
قرنی که همزمان در آن سوی دنیا شوریده هایی مانند ولتر و دیدرو و روسو در حال پروردن نهال بزرگترین انقلاب تاریخ بودند و در کونیگسبرگ آلمانی مردی با قد صد و شصت سانتی در حال نوشتن سخت ترین و عمیق ترین کتب فلسفی بود.
ایران به قرن نوزده با فتحعلی شاه و اروپا با ناپلئون سردار سوار بر اسب خوش آمد گفت.
اروپای قرن نوزده بود اروپای هگل و مارکس ، انقلابهای همه گیر، کمون پاریس و جاه طلبی های ناپلئون و بیسمارک بود و قرن نوزده ایران قرن کشتن مقام فراهانی، امیر کبیر، میرزا سپهسالار، آقاخان کرمانی....
میرزا یوسفخان مستشارالدوله که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه» ، میخواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند ماهها در سیاه چال قجری ، کتک خورد.. شکنجهگر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان ، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.
محمدعلی شاه ، روزنامهنگارانی همچون صوراسرافیل و ملکالمتکلمین را همراه قاضی ارداقی ، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه ، شکنجه کردند که وقتی مُردند ، شکنجهگران خوشحال شدند ؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.
قرن نوزده اروپا قرن استعمار و دزدی ثروت ملل دیگر بود و ایران قرن نوزده، ایران مظفر الدین شاهی که می گفت در زندگی جز جماع، شکار و خوردن همه چیز بیهوده است.
حال انتظار داریم امروز اقتصادمان را با فرانسه، رفاه اجتماعی مان را با انگلیس، صنعت مان را با امریکا، فرهنگ مان را با سوییس، علوم انسانی مان را با آلمان و سیاست مدارنمان را با سیاست مداران اسکاندیناوی بسنجیم.
واقعیتی که باید بپذیریم این است که فاصله فرهنگ ما با انگلیس به همان میزان فاصله تماشاگر ما و آنها با زمین فوتبال است (تماشاگر ما از فاصله پنجاه متری با زمین و در حضور صدهها مامور چماق به دست، نارنجک و سنگ و بطری و صندلی به زمین پرت می کند و در انگلیس تماشاگر حاضر در یک متری زمین و بدون حضور مامور و باتوم هیچ شی ای به زمین پرتاپ نمی شود)
واقعیت این است که فاصله صنعت ما با آنها همان فاصله موتور گازی با پورشه و فاصله توسعه انسانی ما همان میزان تفاوت پاکی هوای تهران و مونیخ است.
خشکسالی می شود آنها به این نتیجه می رسند كه آب و هوا تغییر کرده و برای آن باید راه و چاره ای بیابند و
اندیشمندان ما به این نتیجه می رسند كه *موی زنان بیرون بوده و خدا از آنان انتقام گرفته است*!
جامعه کافران وقتی یک بیماری همه گیر شود، علت بیماری را کشف کرده و برای درمان آن واکسن و آنتی ویروس و دارو اختراع می کنند.
جامعه ما تصور می کنند بلای آسمانی نازل شده است!
آنها نان آگاهی شان را می خورند و ما ،
شلاق جهالت مان را...
آری ای هم وطن،
جهل نرمترین بالشتی است که انسان میتواند به راحتی سر خود را بر روی آن بگذارد..
ما خسته تر و پریشان تر از آنیم که فکر کنیم،
و این است که به خرافات پناه می بریم ...!
مغز ما هنوز همان مغز شاه سلطان حسین و مظفر الدین شاه ، عمل و کردار و نگاه ما همان نگاه شبان و رعیتی هزار ساله است با این تفاوت که به واسطه واردات کالاهای مصرفی غرب صاحب موبایل، وای فای و خودرو و کت شلوار شده ایم.
@book_tips 🐞
🖋وقتی غربی ها در قرون هیجده و نوزده با سرعت سرسام آوری در حال درنوردیدن افق های جدید فکری، اجتماعی، سیاسی و علمی بودند ایران در جهل مرکب خود پا سفت کرده و چنان به تعطیلات و خواب زمستانی رفته بود که هیچ دلسوخته ای دلش نمی خواست بیدارش کند.
ایران با شاه بنگی و هپروتی نظام صفوی (سلطان حسین) وارد قرن هیجده شد و با تلی از چشمان از حدقه در آمده مردم کرمان توسط خواجه عقده ای قاجار این قرن پر آشوب را به اتمام رساند.
قرنی که همزمان در آن سوی دنیا شوریده هایی مانند ولتر و دیدرو و روسو در حال پروردن نهال بزرگترین انقلاب تاریخ بودند و در کونیگسبرگ آلمانی مردی با قد صد و شصت سانتی در حال نوشتن سخت ترین و عمیق ترین کتب فلسفی بود.
ایران به قرن نوزده با فتحعلی شاه و اروپا با ناپلئون سردار سوار بر اسب خوش آمد گفت.
اروپای قرن نوزده بود اروپای هگل و مارکس ، انقلابهای همه گیر، کمون پاریس و جاه طلبی های ناپلئون و بیسمارک بود و قرن نوزده ایران قرن کشتن مقام فراهانی، امیر کبیر، میرزا سپهسالار، آقاخان کرمانی....
میرزا یوسفخان مستشارالدوله که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه» ، میخواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند ماهها در سیاه چال قجری ، کتک خورد.. شکنجهگر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان ، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.
محمدعلی شاه ، روزنامهنگارانی همچون صوراسرافیل و ملکالمتکلمین را همراه قاضی ارداقی ، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه ، شکنجه کردند که وقتی مُردند ، شکنجهگران خوشحال شدند ؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.
قرن نوزده اروپا قرن استعمار و دزدی ثروت ملل دیگر بود و ایران قرن نوزده، ایران مظفر الدین شاهی که می گفت در زندگی جز جماع، شکار و خوردن همه چیز بیهوده است.
حال انتظار داریم امروز اقتصادمان را با فرانسه، رفاه اجتماعی مان را با انگلیس، صنعت مان را با امریکا، فرهنگ مان را با سوییس، علوم انسانی مان را با آلمان و سیاست مدارنمان را با سیاست مداران اسکاندیناوی بسنجیم.
واقعیتی که باید بپذیریم این است که فاصله فرهنگ ما با انگلیس به همان میزان فاصله تماشاگر ما و آنها با زمین فوتبال است (تماشاگر ما از فاصله پنجاه متری با زمین و در حضور صدهها مامور چماق به دست، نارنجک و سنگ و بطری و صندلی به زمین پرت می کند و در انگلیس تماشاگر حاضر در یک متری زمین و بدون حضور مامور و باتوم هیچ شی ای به زمین پرتاپ نمی شود)
واقعیت این است که فاصله صنعت ما با آنها همان فاصله موتور گازی با پورشه و فاصله توسعه انسانی ما همان میزان تفاوت پاکی هوای تهران و مونیخ است.
خشکسالی می شود آنها به این نتیجه می رسند كه آب و هوا تغییر کرده و برای آن باید راه و چاره ای بیابند و
اندیشمندان ما به این نتیجه می رسند كه *موی زنان بیرون بوده و خدا از آنان انتقام گرفته است*!
جامعه کافران وقتی یک بیماری همه گیر شود، علت بیماری را کشف کرده و برای درمان آن واکسن و آنتی ویروس و دارو اختراع می کنند.
جامعه ما تصور می کنند بلای آسمانی نازل شده است!
آنها نان آگاهی شان را می خورند و ما ،
شلاق جهالت مان را...
آری ای هم وطن،
جهل نرمترین بالشتی است که انسان میتواند به راحتی سر خود را بر روی آن بگذارد..
ما خسته تر و پریشان تر از آنیم که فکر کنیم،
و این است که به خرافات پناه می بریم ...!
مغز ما هنوز همان مغز شاه سلطان حسین و مظفر الدین شاه ، عمل و کردار و نگاه ما همان نگاه شبان و رعیتی هزار ساله است با این تفاوت که به واسطه واردات کالاهای مصرفی غرب صاحب موبایل، وای فای و خودرو و کت شلوار شده ایم.
@book_tips 🐞
( وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ ۖ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً ۖ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ )
الأعراف (34) Al-A'raaf
وبرای هر امتی زمان (ومدت معينی) است, پس هنگامی که اجلشان فرارسد, نه لحظه ای (از آن) تأخير کنند ونه (بر آن) پيشی گيرند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
الأعراف (34) Al-A'raaf
وبرای هر امتی زمان (ومدت معينی) است, پس هنگامی که اجلشان فرارسد, نه لحظه ای (از آن) تأخير کنند ونه (بر آن) پيشی گيرند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞