Book_tips
22K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
591 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم

زن لنگه ی ابرو را بغمزه بالا انداخت. سید میران با تغییر گفت:
خراب شد سینما و تو هم غلط می کنی چنین کاری بکنی! تو معلوم می شود در بند آبروی خودت نیستی. تو ابن مردم را هنوز نشناخته ای.
هما گفت: مردم!مردم!این هم برای تو بهانه ای شده است. وقتی که کردم خواهی فهمید.
آیا من از کلفت پیشکار عالیه هم کم ترم که آرزوی دیدن چیزهای خوب به دلم مانده؟
آرزوی رقص هم که روی دلم ماند. دارم زیادی چاق می شوم بدین جهت روزها توی کلاس خیاطی می رقصم.هم مانع چاقی خودم می شوم و هم برای روزهای آینده که نقشه اش را داریم آماده می شوم.
آنگاه زن جوان با غَلْتِ کوچکی که به لحن کلام خود داد به طرزی که گوئی دختر تازه رسیده و نادانی بیش نیست، به یکی از خطاهای خود که همان روز از وی سرزده بود اقرار کرد و از شوهرشپوزش طلبید. چنانکه می گفت.،برای گرفتن یک الگو و دین بعۻی
نمونه های کاردستی ،هنگام غروب همراه دوستش سوسن به خانه وی رفته بود و با پدرش پیشکارآشنا شد.


#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم

پیش کار شصت ساله که هیکل دراز استخوانی اش آدم را به یاد تابوت و مرگ و زندگی آن دنیا می انداخت و بعد از مرگ زنش هفت سال بود که با کلفت و نوکر و یک دخترش در آن خانه ی پارک مانند گوشه ی اجلالیه می زیست.
شاید در آن موقع تنگ غروب با خود می اندیشید تا کی باید در عالم تنهایی خود به سر برد و زن نگیرد.
پیشکار از هما درخواست کرده بور همراه آنها به سینما بیاید اما سوسن دخترش که هما را مانند خود دختر می دانست گفته بود: پاپا؛ اگر ده دقیقه دیر به خانه برسدقلب پدر و مادرش پرواز می کند. این اعترافات غرائز باطن سید را شدیدا تکان داد.سید خشمی که داشت از اشتباه خود بود که چرا می باید اصلا اجازه ی خیاطی رفتن را به زن جوان داده باشد. با لحن پدرانه ای که رنگ شکایت و رنجش از آن نمودار بود او را اندرز داد که در بیرون خانه از آن پس بیشتر مراقب اعمال و رفتار خود باشد.
بخصوص باآن دختر که متعلق به طبقه ی بالاتر ، نداشتن مادر و آمیزش های اشرافی دارای خلق و خو و عادات و عقاید مخصوص بوده مراوده نکند.
یک شب که سید در خانه بود هما نزدیک غروب از کارش بازگشت و گفت که عقد دختر شاهزنان بوده و او را نگه داشته اند.
از موهای آشفته اش و دسته گلی که به عنوان جایزه به او داده بودند معلوم بود که در مجلس رقص رقصیده است.
مرد او را سخت سوال پیچ کرد و بعد از یک مشاجره سختالگوهایش را پاره کرد و فسم خورد از آن پس دیگر نخواهد گذاشت به خیاطی برود .
هما بر سر اصل مسئله حرف داشتکه شوهرش حق ندارد جلویش را بگیرد و او از دستوراتش اطاعت نخواهد کرد. سید با منطقی قوی و لحنی کاملا مردانه به او توپ زد که اگر بخواهد حتی نمی گذارد پا به حیاط بگذارد چه رسد به اینکه از خانه بیرون رود.
اگر هما کوتاه نیامده بود پر دور نبود که به جاهای باریک کشیده می شد.
شب زن و شوهر آشتی کردند.
سید قول داد برایش چرخ خیاطی سینگل بخرد و هما هم از آن مس برای خود در خانه کار کند و استاد شود .در این میان رفتار آهو کاملا تغییر کرده بود.
گوئی به سرنوشت بیوگی خود عادت کرده بود.
نه از جور یار شکایت داشت، نه از جفای رقیب.
از حسادت که کشنده ی جسم و فاسد کننده ی روح آدمی است خود را راحت کرده بود.

می خواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور شو.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم

لبخند همیشگی اش آن زیبائی و جاذبه ی معنوی را به وی می بخشید که تولستوی عاشق آن بود.
سکوت رازدارانه اش معنی دار بود. خوش قلبی بی ریب و ریای او انسان را به یاد تعلیمات مسیح می انداخت که قلب جایگاه مهر و عطوفت است نه بغۻ و کینه.

سید بعۻی روزها در تاریک و روشن غروب زن جوان را بر می داشت و با خود بیرون می برد و موقعی که شب از نیمه گذشته بودبر می گشتند. آهو نه می دانست نه می خواست بداند که کجا نی روند. گوئی ندائی غیبی همیشه زیر گوش زن خانه دار می گفت:
صبر کن فواره، چون بلند شود ،سرنگون شود.
عجبا که زن تلخی دیده راه کنجکاوی و بگو مگو های زنانه را بر خویش ببندد و خود را زندانی وظایفش کرده بود با اکرم هم قهر کرده بودکه خود را در گناه فۻولی های او شریک نکند.
اولینـکسی که در حۻور آهو رابطه ی جدید حسین خان ۻربی این پیر دیر را با گردش شبانه ی زن و مرد مطرح کرد اکرم بود. اکرم گفت یک شب که برای باز کردن در رفتم دیدم هما پشت در است. و بسته ای بدستش بدون سرابی.
التماس کنان و نیمه لرزان از من خواست به شوهرش کمک کنم. من وخانی با او رفتیم و مردک بیچاره را آوردیم.
اما در حالی که تلو تلو خوران می آمد، زیر لب می غرید: رقص بیجامگی، ناز شصت آن خالقی که این همه جوهر در اندام تو صنم ریخت. اگر سیم های تار او نبریده بودبی گفتگو تا گشوده شدن صبح می رقصیدی.

آه که شراب چشمان تو هرگز سیرابم نمی کند.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
باری ، بزم پنهانی و شبانه زن و شوهر اگر چه پس از آن به یکباره قطع شد اما روش آهو همان بود. گفتار و کردار خود را به گلهای سفیدی از صفا و بی نیازی حقیقی آراسته بود موقعی که عشق از زندگی وی حذف شده بود امید نیز از دلش رخت بر بسته بود. از همان ایتدای هوودار شدنش احساسی بر وجودش رخنه کرده بود که اینک کاملا روح او را شیار زده بود. نوعی دلمردگی بر جانش نشسته بود که بوی مرگ میداد.
می کوشید تا با کشتن نفس پرده ی میان خود و ابدیت را کنار بزندـ
مرگ گلمحمد و نقره در فاصله بسیار کم از هم تاثیر شگرفی بر روی آهو داشت.
وقتی گلمحمد مُرد آهو آخرین پوسته ی زشت و ناهنجار خود پرستی رااز لوح وجودش ترلشید و دور ریخت و پیش از پیش منزوی شد. چون در فاصله ی کمی دو نفر از یک خانه مردندبا خود گفت سومی من هستم. و هر لحظه پایش بیشتر از زمین و شهوات زمینی بریده می شد.
به خورشید خانم که قبل از سال برادرش غم وی را فراموش کرده بودگفت:

از شوهرم کوچکترین دلتنگی و کدورتی ندارم اگر در دنیا یک مرد هست باز غیر از او کسی نیست. مرد خدای کوچک زن است. هر چه بکند بر او ایرادی نیست. ابراهیم نبی هم بر سر هاجر زن آورد. همسران رسول هم تقریبا همه هوودار بودند. من هر وقت می بینم برادر های عزیز تو از حالا که هنوز دست چپ و راست خود را نمی شناسند مجبورند در سرما و گرما شب و روز به دنبال نان بدوند بدنم به لرزه در می آید همین قدر که پیرمرد من زنده است و سایه اش روی سر کودکانم است شکرگذار درگاه خداوند هستم . للبد سرنوشت من هم این بوده است. هر کار می کند سرش سالم باشد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

#صبح_آمد

صبح جمعه را
بایدزود ازخواب دل کند،
بایدعاشق تر ازهمیشه
سلام کرد
بایدخندید به تمام
دلتنگی ها
وبی حوصلگی هایش؛
آری میشود
اگرآنکه بایدباشد
" باشد"میشود

پروانه حسینی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

#تکه_ای_از_کتاب

نترس در کاری که به آن مشغول هستی، دشمن یا دشمنانی باشند که نخواهند تو در آن موفق باشی . چرا که وجود این دشمنان باعث می‌شود، با انرژی بیشتری کارت را انجام دهی! یعنی این دشمنان ناخواسته کار دوست را انجام می‌دهند!

#ایتالو_کالوینو
شهرهای ناپیدا
@book_tips🐞
اما من به شما می گویم که به دشمنان خود محبت کنید و برای لعن کنندگان خود برکت بطلبید و به آنانی که از شما نفرت کنند احسان کنید و به هر که به شما جفا رساند دعای خیر کنید .

خیرخواهی انسان نیک خواه، پیرامونش هاله ای عظیم از حمایت می آفریند. از این رو هر سلاحی که به سوی او نشانه رود، کارگر نخواهد افتاد. به عبارت بهتر، محبت و رضایت مندی ،دشمنان درون او را نابود می کنند. از این رو برون از خویش نیز دشمنی نخواهد داشت.


*از کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین *


@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#تکه_ای_از_کتاب

من فکر می‌کنم موقعیت‌هایی در زندگی پیش می‌آید که انسان باید سکان کشتی خود را به دست جریان سرنوشت بسپارد، درست مثل اینکه قدرت مقابله در برابر امواج آن را ندارد .

در این صورت ممکن است خیلی زود متوجه شود که جریان آب رودخانه، به نفع او بوده است. این موقعیت را تنها خود او درک می‌کند. ممکن است شخص دیگری صحنه را ببیند و فکر کند که کشتی در حال غرق شدن است، غافل از اینکه هرگز آن کشتی چنین ناخدای استوار و محکمی نداشته است!
#ژوزه_ساراماگو
دخمه
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

می‌توان کتاب انسان در جستجوی معنا را در این جمله خلاصه کرد. و یا مفهوم اصلی کتاب می‌تواند این جمله باشد که می‌گوید:

اگر اصلا زندگی دارای مفهومی باشد، پس باید رنج هم معنایی داشته باشد
🍃🌺🍃

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
باری ، بزم پنهانی و شبانه زن و شوهر اگر چه پس از آن به یکباره قطع شد اما روش آهو همان بود. گفتار و کردار خود را به گلهای سفیدی از صفا و بی نیازی حقیقی آراسته بود موقعی که عشق از زندگی وی حذف شده بود امید نیز از دلش رخت بر بسته بود. از همان ایتدای هوودار شدنش احساسی بر وجودش رخنه کرده بود که اینک کاملا روح او را شیار زده بود. نوعی دلمردگی بر جانش نشسته بود که بوی مرگ میداد.
می کوشید تا با کشتن نفس پرده ی میان خود و ابدیت را کنار بزندـ
مرگ گلمحمد و نقره در فاصله بسیار کم از هم تاثیر شگرفی بر روی آهو داشت.
وقتی گلمحمد مُرد آهو آخرین پوسته ی زشت و ناهنجار خود پرستی رااز لوح وجودش ترلشید و دور ریخت و پیش از پیش منزوی شد. چون در فاصله ی کمی دو نفر از یک خانه مردندبا خود گفت سومی من هستم. و هر لحظه پایش بیشتر از زمین و شهوات زمینی بریده می شد.
به خورشید خانم که قبل از سال برادرش غم وی را فراموش کرده بودگفت:

از شوهرم کوچکترین دلتنگی و کدورتی ندارم اگر در دنیا یک مرد هست باز غیر از او کسی نیست. مرد خدای کوچک زن است. هر چه بکند بر او ایرادی نیست. ابراهیم نبی هم بر سر هاجر زن آورد. همسران رسول هم تقریبا همه هوودار بودند. من هر وقت می بینم برادر های عزیز تو از حالا که هنوز دست چپ و راست خود را نمی شناسند مجبورند در سرما و گرما شب و روز به دنبال نان بدوند بدنم به لرزه در می آید همین قدر که پیرمرد من زنده است و سایه اش روی سر کودکانم است شکرگذار درگاه خداوند هستم . للبد سرنوشت من هم این بوده است. هر کار می کند سرش سالم باشد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
این گفته ها به گوش سید میران رسید. به هما گفت ببین و یاد بگیر عشق یعنی فداکاری بی توقع ،یعنی همین که او دارد.
آهو زن بردبار و نیک نفسی است روزی باید از او دلجویی کنم ـ..

زمستان به خیر و خوشی گذشت و هما که رفتار آو را می دیدخاه ناخواه او نیز در رفتار خود تجدید نظر کرده بود.به بچه هامحبت نشان می داد. خصوصا که حاجی به خاطر قر و فر هما دیگر اجازه نمی داد بچه هایش پیش او بیایندـ
این رابطه ی صفا بخش بیش از هر کسی نایه ی خوشوقتی خالو کرم شده بود چون به هما گفته بود که باید احترام هوویت را داشته باشی.
او زن نازنینی لست حتی لایق جفت کردن کفش پایش هم نیستی.
به سید میران و آهو گفت به نگاه های معصومانه و خنده های کودکانه اش نگاه نکنید این را اگر به حال خودش وابگذارند، به تنهایی شهری را بس است.
فقط بخت خوشی که آورده هوویش زن نازنینی است جلوی رویش نمی گویم ، آهو خانم زن نیست فرشته است.
اگر من جای شما بودم مشهدی، مثل بت
این زن را سجده می کردم.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم

خالو کرم که به حیاط رفت سید از آهو پرسید آیا وۻع اخلاقی هما همان ثابت است؟
آیا او زن قابل اعتمادی است٠؟
و آهو گفت من چیزی از او ندیدم، هر چیزش که نادرست باشد این یکی اش درست است.

جائی که عشق هست حسد و بدگمانی هم هست. و گفته ی آهو نمی توانست چشمه ای قلب سید را از بدگمانی ها برهاند. در عرۻ چند سالی که از چادر برداری گذشته بودهما همه جور لباس پوشیده بود. با هر آرایشی بیرون می رفت، اما آن روز که هنا لباس گل مخملی آستین کوتاه را پوشید ورای همه ی روزها بود.
به سید قول داده بود آن لباس را جز برای مهمانی های زنانه نپوشد و اگر می فهمید که به قولش عمل نکرده چه خواهد شد. هنگامی که به حیاط آمد چنان غیر قابل توصیف بود که هیچ کس نتوانست از او تمجید نکند.
براستی که هما زن نبود یک نگار حقیقی بود که نغمه های افسون کننده ی عشق و مستی را چنانکه همه شاهد بودند تا اعماق روح عاشق خود رسوخ داده بود.
هنوز پنج دقیقه از رفتن دو زن (هما و اکرم)نگذشته بود که به خانه بازگشتند وقتی خورشید دلیل برگشت آنها را پرسید و متوجه شد به خاطر نگاههای مردم بوده به او گفت تو هم چادر نمازی روی سرت بینداز.
اما فکری ناگهان به او جرأت دادراه بیرون را دوباره در پیش گرفت بدون اکرم و گفت: مگر هیزی کرده ام یا دزدی؟
و نیم ساعت بعد بدون اینکه سید بویی ببرد که او با آن لباس بیرون رفته به خانه بازگشت.
فردای آن روز خبر مرگـعزیز پسر خالو کرم را آوردند، هما و سید برق آسا حرکت کردند.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم

اگر دستشان برسد از اموال تو می دزدند.
به من نگاه نکن، بله می دزدند، از هاون برنجی ،تشت مسی تا پیراهن تافته ی خود هما.
سید: حالا ول کن ناهار ترشی خوردم به مزاجم سازگار نبودحالم را بهمـزد یک چایی برایم درست کن.
آهو با دلی که از شادی و هول غنج می زد و می تپید، به سوی سماور شتافت.
از لحن کلام شوهر بوی انس و گرمی احساس می شد.
سید تصمیمـگرفت برای خانبابا کاری در مغازه جفت و جور کند. تا دیگر سرباز او نباشند.
سید به آهو گفت می خواهم برای این دو برادر الاغ زبر و زرنگی بخرم و چیز هایی که یک فروشنده دوره گرد باید داشته باشد. تا ببرند. برای خودشان بفروشندفقط در عوۻ هر بار که به شهر می آیند دو سه توپ جنس با خودشان بیاورند.
من هنوز به هما نگفته ام خواستم اول نظر تو را بپرسم.
من و او قرار گذاشته ایم تا می توانیم همدیگر را فریب بدهیم. و در پیش هم از واقعیات زندگی نگوییم .
آدم اگر نمی تواند دم کنی دیگ باشد، لااقل نباید کفگیر باشد.
اگر چشم های هوشیار و هنیشه بیدار من در این خانه مراقب نبود اکرم تا کنون هفتباره زندگی ما را زیر و رو کرده بود.
آهو از سید خواست که فقط به همانکسب نانوایی بپردازدو دست از این کارها بردارد از عاقبتش می ترسید؛
اما سید گفت:
همه ی کسانی که به نان و نوائی رسیده اند از طریق قاچاق بوده است. حالا یا قاچاق پارچه یا تریاک .
نمی گویم درستکاری یا شرافت اخلاقی در وجود مردم ما اکسیر شده است... اما خوبها کلاهشان پس معرکه است.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم

سید میران که به علت نان ها و خرید لوازم عزاداری شب سومِ مُرده عجالتا کم از جیبش بیرون نرفته بودیک دل شکر می کرد که پس از مرگ عزیز هماخاناخواه تا مدتیسنگین و رنگین سر جایش می نشست.
روزی از روزهای اواخر خرداد ماه همان سال سید عوۻ ظهر چهار عصر به خانه آمد و طبق عادت به اتاق بزرگ رفت وقتی هما را ندید برگشت و به اتاق آهو رفت از آهو آب خنک خواست. آهو از همسایه اش خواست که برایش یکـتکه یخ بگیرد.
در همین حین به سید گفت صبح یکـنفر آمده و ادعا کرده یا پول برنج را بدهی یا تکلیف موۻوع را روشن کنی.
سی عصبانی شد و گفت: گور پدر قرمساق برنج بده و برنج بستانش هر دو!
یکی دیگر مرده که سگ تو روحش.یکی دیگر عزاداره من باید توی خرج بیوفتم ؟؟
اینها دیگر خودشان را شریک المال من می دانند.
رو که دادی به لر خانه ات را می بندد به کُر.
زن افزود: چه عجب، بعد از پنج سال حالا داری بیدار میشوی؟؟
این خانه ناندانی خانبابا و خانه ی انید براخاص شده است.
وقتی می آیند همیکی دوتا نیستند .یکهو سرباز می کنند. میگوید بگیر که آمدم.
دبه ی روغن و مرغ و خروسشان مال مالک است گند و کثافاتشان مال ما.

سبد میران دو برگ کاغذ کوچک تا شده از کیف بغلی خود در آورد و در حالی که چشمهایش دو دو زدگفت:
دو سال است صد و پنجاه از این دو برادر می خواهم قرار بود سر خرمن که شد گندم برایم بیاورند.
آهو گفت:
چرا قرۻشان را نمی دهند. ؟
سید: دستی که مو ندارد بیا یک دانه از کفش بکن.
نه می خوریم نه می دهیم نه حاشا نی کنیم.
فکر نمی کردم انقدر مردمان دنده پهن بیکاره و گوش بری باشند.
آهو گفت:
با همه ی زرنگی و حسابگریت که اگر مار، مالت را می خورد قی می کرد، حالا داری مفت پانصد می بازی.
پنداری به مال غارتی رسیده اند.
بی اجازه یا با اجازه لباسهای تو را به خود اختصاص می دهند.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
غمگین نباشید؛
چرا که خوشبختی می‌تواند
از درون تلخ‌ترین روزهای زندگی شما،
زاده شود…

#استیو_جابز

@book_tips🐞
🍃🌺🍃

یک نسیم آورد،خوش پیغام یار
یک درود و شادباشی از نگار

صبح شنبه با خوش آغاز شد
روزِ دیگر جُنگ شادی ساز شد

گر چه شنبه سر به سر باشد خمود
شنبه را سرزنده کن با این سرود

عاشقان هر روزتان نوروز باد
صبحتان شیرین تر از دیروز باد



#فهیمه_خلیلی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
‍ ‏
اندیشه من خود من است:
برای همین است که نمی‌توانم وا ایستم.
من به وسیله آنچه می‌اندیشم وجود دارم...
و نمی‌توانم خودم را از اندیشیدن بازدارم


در همین لحظه - چه ترسناک است - اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزده‌ام.

منم، منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون می‌کشم:
نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه‌هایی است برای وا داشتنم به وجود داشتن.
به فرو بردنم به درون وجود.
اندیشه‌ها مانند سرگیجه از پشتم زاده می‌شوند...

اگر راه بدهم می‌آیند اینجا در جلو،
میان چشمهایم- و من همچنان راه می‌روم، اندیشه می‌بالد و عظیم فرا می‌آید، یکسره پرم می‌کند و وجودم را نو می‌گرداند...


تهوع
#ژان_پل_سارتر

@book_tips 🐞
زوج جوانى براى "زوج درمانى" به روانشناس مراجعه كرده بودند.
خانم گفت:" چون عقايد مذهبى براى من خيلى مهم بود، قبل از ازدواج به همسرم گفتم من دوست دارم همسرم مذهبى باشد و اون هم گفت من مذهبى ام، ولى بعد از ازدواج متوجه شدم كه نماز نمى خواند!"
مرد با خونسردى جواب داد:" نماز خوندن ربطى به مذهبى بودن ندارد! من مذهبى ام اما نماز نمى خوانم!"
ميبينيد ما آدما حتى بر سر بديهى ترين "كلمه"ها توافق نداريم!
امان از اين كلمه هااااا!

حكيمی سال ها پيش گفت:
"اگر روزى من به امپراتورى برسم،دستور مى دهم يك فرهنگ لغت جامع بنويسند زيرا بيش تر مشكلات مردم از سوء تفاهم بر سر كلمات ناشى مى شود."

دکتر محمدرضا سرگلزایی
📔یادداشت های یک روانپزشک

@book_tips 🐞
( وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ )

الأنفال (28) Al-Anfaal

وبدانید که اموال شما, واولاد شما, (وسیلۀ) آزمایش است, وهمانا خداوند است که پاداش بزرگ نزد اواست.

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ )

الأنفال (29) Al-Anfaal

ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر از خدا بترسید برای شما راه نجات (و وسیله ای برای جدایی حق از باطل) قرار می دهد, وگناهانتان را می پوشاند, وشما را می آمرزد, وخداوند صاحب فضل وبخشش بزرگ است.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
آن‌هایی که شمارا محدود می‌کنند، و برایتان خط و مرز تعیین می‌کنند، عاشق شما نیستند!
فقط می‌خواهند مطابق میلشان رفتار کنید، و از شما مجسمه‌ای بسازند که فقط خودشان دوست دارند!

کسانی عاشق شما هستند که:
"همان‌گونه که" هستید شما را بپذیرند و بعد همیشه همان‌طور که دلتان می‌خواهد زندگی کنید،
عشق در شخصیت واقعی آدم‌ها بوجود می‌آید نه در اجبار کردن.

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

هیچوقت تو دایره راحتی خودت نمون.
هر روز به دنبال یک چالش جدید باش
هر روزبه دنبال یاد گرفتن یه مهارت تازه باش
هر روز بخواه یکمی بهتر باشی کمی بهتر از دیروز باشی
زندگی ارزششو داره ، تو فقط یه بار به دنیا میایی.
ارزشمندترین دارایی های شما فقط زمان شماست !
با وقتتان همانند پول برخورد کنید
اما یادتان باشد تفاوت زمان با پول این است که آن را نمی شود پس انداز کرد
پس بهترین استفاده را از وقتتان کنید.

@book_tips 🐞