🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
خیاط خانه شاهزنان از دو جهت اسباب ناراحتی سید میران را فراهم کرده بود؛
اول اینکه درست روبروی سینما فروهر واقع شده بود، دیگر اینکه هما از میان همشاگردانش با دختری رفت و آمد پیدا کرده بود که از هیچ نقطه نظر خورندش نبود.
روزی نبود که هنگام خانه آمدن از این دختر حرف به میان نیاورد.
تا جائی که به سید گیر داده بود چرا مرا به سینما نمی بری من در این خانه دلم پوسید و دیگر زنان سرشان به بچه هایشان گرم است هزار جور کار دارند .
سید او را نصیحت می کرد که: سینما معصیت دارد اختراع شیطان است این نوع تفریحات به مردم کاسبکاری از قبیل ما نیامده است.
حرف دیگری بزن گل من؛ بگو تا چیزی برایت بخرم، آنگاه خاطرت شکفته خواهد شد.
هما گفت: خودت آنشب که دیر آمدی خانه با نیرزا تبی بلیط لژ گرفتی و رفتی خیال کردی من نخواهم فهمید؟
می خواهی به سر من شیره بمالی؟
پس بگو مرا قابل این گونه چیز ها نمی دانی.
باز هم صد رحمت به میرزا نبی که اگر زنش را نمی برد لااقل از او پنهان نمی کند.
سید گفت: مرد خیلی کارها می کند که لازم نمی بیند به زنش بگوید.؛ خیلی تلاش ها و زدو بند ها که به کارو کسب او مربوط است.
تو زنی و نمی توانی هر جا که دلت خواست برویمن هم عادت ندارم هر جا می روم زنم را نیز دنبالم بیندازم.
هما گفت: پس همین را بگو عارت می آید با زنت در بیرون از خانه دیده شوی.
هر وقت از تو چیزی خواسته ام گفتی برو با خورشید بگیر.
هر وقت هم عزم مهمانی یا جایی داشتیم همیشه یک میدان جلوتر از من چنان شلنگ انداز قدم برداشته ای که تا رسیدن به مقصد مرا توی کفش پاشنه بلند از مچ پا انداخته ای.
اگر قدرتش را داشته باشی باز مرا در چادر و چاقچور می کنی.
خودم هر جا که دلم خواست بی آنکه از تو اجازه بگیرم خواهم رفت.
وقتی تو مرا به سینما نمی بری دستم چلاق نیست خودم بلیط می خرم و به تماشا می روم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل دوازدهم
خیاط خانه شاهزنان از دو جهت اسباب ناراحتی سید میران را فراهم کرده بود؛
اول اینکه درست روبروی سینما فروهر واقع شده بود، دیگر اینکه هما از میان همشاگردانش با دختری رفت و آمد پیدا کرده بود که از هیچ نقطه نظر خورندش نبود.
روزی نبود که هنگام خانه آمدن از این دختر حرف به میان نیاورد.
تا جائی که به سید گیر داده بود چرا مرا به سینما نمی بری من در این خانه دلم پوسید و دیگر زنان سرشان به بچه هایشان گرم است هزار جور کار دارند .
سید او را نصیحت می کرد که: سینما معصیت دارد اختراع شیطان است این نوع تفریحات به مردم کاسبکاری از قبیل ما نیامده است.
حرف دیگری بزن گل من؛ بگو تا چیزی برایت بخرم، آنگاه خاطرت شکفته خواهد شد.
هما گفت: خودت آنشب که دیر آمدی خانه با نیرزا تبی بلیط لژ گرفتی و رفتی خیال کردی من نخواهم فهمید؟
می خواهی به سر من شیره بمالی؟
پس بگو مرا قابل این گونه چیز ها نمی دانی.
باز هم صد رحمت به میرزا نبی که اگر زنش را نمی برد لااقل از او پنهان نمی کند.
سید گفت: مرد خیلی کارها می کند که لازم نمی بیند به زنش بگوید.؛ خیلی تلاش ها و زدو بند ها که به کارو کسب او مربوط است.
تو زنی و نمی توانی هر جا که دلت خواست برویمن هم عادت ندارم هر جا می روم زنم را نیز دنبالم بیندازم.
هما گفت: پس همین را بگو عارت می آید با زنت در بیرون از خانه دیده شوی.
هر وقت از تو چیزی خواسته ام گفتی برو با خورشید بگیر.
هر وقت هم عزم مهمانی یا جایی داشتیم همیشه یک میدان جلوتر از من چنان شلنگ انداز قدم برداشته ای که تا رسیدن به مقصد مرا توی کفش پاشنه بلند از مچ پا انداخته ای.
اگر قدرتش را داشته باشی باز مرا در چادر و چاقچور می کنی.
خودم هر جا که دلم خواست بی آنکه از تو اجازه بگیرم خواهم رفت.
وقتی تو مرا به سینما نمی بری دستم چلاق نیست خودم بلیط می خرم و به تماشا می روم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
زن لنگه ی ابرو را بغمزه بالا انداخت. سید میران با تغییر گفت:
خراب شد سینما و تو هم غلط می کنی چنین کاری بکنی! تو معلوم می شود در بند آبروی خودت نیستی. تو ابن مردم را هنوز نشناخته ای.
هما گفت: مردم!مردم!این هم برای تو بهانه ای شده است. وقتی که کردم خواهی فهمید.
آیا من از کلفت پیشکار عالیه هم کم ترم که آرزوی دیدن چیزهای خوب به دلم مانده؟
آرزوی رقص هم که روی دلم ماند. دارم زیادی چاق می شوم بدین جهت روزها توی کلاس خیاطی می رقصم.هم مانع چاقی خودم می شوم و هم برای روزهای آینده که نقشه اش را داریم آماده می شوم.
آنگاه زن جوان با غَلْتِ کوچکی که به لحن کلام خود داد به طرزی که گوئی دختر تازه رسیده و نادانی بیش نیست، به یکی از خطاهای خود که همان روز از وی سرزده بود اقرار کرد و از شوهرشپوزش طلبید. چنانکه می گفت.،برای گرفتن یک الگو و دین بعۻی
نمونه های کاردستی ،هنگام غروب همراه دوستش سوسن به خانه وی رفته بود و با پدرش پیشکارآشنا شد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل دوازدهم
زن لنگه ی ابرو را بغمزه بالا انداخت. سید میران با تغییر گفت:
خراب شد سینما و تو هم غلط می کنی چنین کاری بکنی! تو معلوم می شود در بند آبروی خودت نیستی. تو ابن مردم را هنوز نشناخته ای.
هما گفت: مردم!مردم!این هم برای تو بهانه ای شده است. وقتی که کردم خواهی فهمید.
آیا من از کلفت پیشکار عالیه هم کم ترم که آرزوی دیدن چیزهای خوب به دلم مانده؟
آرزوی رقص هم که روی دلم ماند. دارم زیادی چاق می شوم بدین جهت روزها توی کلاس خیاطی می رقصم.هم مانع چاقی خودم می شوم و هم برای روزهای آینده که نقشه اش را داریم آماده می شوم.
آنگاه زن جوان با غَلْتِ کوچکی که به لحن کلام خود داد به طرزی که گوئی دختر تازه رسیده و نادانی بیش نیست، به یکی از خطاهای خود که همان روز از وی سرزده بود اقرار کرد و از شوهرشپوزش طلبید. چنانکه می گفت.،برای گرفتن یک الگو و دین بعۻی
نمونه های کاردستی ،هنگام غروب همراه دوستش سوسن به خانه وی رفته بود و با پدرش پیشکارآشنا شد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
پیش کار شصت ساله که هیکل دراز استخوانی اش آدم را به یاد تابوت و مرگ و زندگی آن دنیا می انداخت و بعد از مرگ زنش هفت سال بود که با کلفت و نوکر و یک دخترش در آن خانه ی پارک مانند گوشه ی اجلالیه می زیست.
شاید در آن موقع تنگ غروب با خود می اندیشید تا کی باید در عالم تنهایی خود به سر برد و زن نگیرد.
پیشکار از هما درخواست کرده بور همراه آنها به سینما بیاید اما سوسن دخترش که هما را مانند خود دختر می دانست گفته بود: پاپا؛ اگر ده دقیقه دیر به خانه برسدقلب پدر و مادرش پرواز می کند. این اعترافات غرائز باطن سید را شدیدا تکان داد.سید خشمی که داشت از اشتباه خود بود که چرا می باید اصلا اجازه ی خیاطی رفتن را به زن جوان داده باشد. با لحن پدرانه ای که رنگ شکایت و رنجش از آن نمودار بود او را اندرز داد که در بیرون خانه از آن پس بیشتر مراقب اعمال و رفتار خود باشد.
بخصوص باآن دختر که متعلق به طبقه ی بالاتر ، نداشتن مادر و آمیزش های اشرافی دارای خلق و خو و عادات و عقاید مخصوص بوده مراوده نکند.
یک شب که سید در خانه بود هما نزدیک غروب از کارش بازگشت و گفت که عقد دختر شاهزنان بوده و او را نگه داشته اند.
از موهای آشفته اش و دسته گلی که به عنوان جایزه به او داده بودند معلوم بود که در مجلس رقص رقصیده است.
مرد او را سخت سوال پیچ کرد و بعد از یک مشاجره سختالگوهایش را پاره کرد و فسم خورد از آن پس دیگر نخواهد گذاشت به خیاطی برود .
هما بر سر اصل مسئله حرف داشتکه شوهرش حق ندارد جلویش را بگیرد و او از دستوراتش اطاعت نخواهد کرد. سید با منطقی قوی و لحنی کاملا مردانه به او توپ زد که اگر بخواهد حتی نمی گذارد پا به حیاط بگذارد چه رسد به اینکه از خانه بیرون رود.
اگر هما کوتاه نیامده بود پر دور نبود که به جاهای باریک کشیده می شد.
شب زن و شوهر آشتی کردند.
سید قول داد برایش چرخ خیاطی سینگل بخرد و هما هم از آن مس برای خود در خانه کار کند و استاد شود .در این میان رفتار آهو کاملا تغییر کرده بود.
گوئی به سرنوشت بیوگی خود عادت کرده بود.
نه از جور یار شکایت داشت، نه از جفای رقیب.
از حسادت که کشنده ی جسم و فاسد کننده ی روح آدمی است خود را راحت کرده بود.
می خواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور شو.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل دوازدهم
پیش کار شصت ساله که هیکل دراز استخوانی اش آدم را به یاد تابوت و مرگ و زندگی آن دنیا می انداخت و بعد از مرگ زنش هفت سال بود که با کلفت و نوکر و یک دخترش در آن خانه ی پارک مانند گوشه ی اجلالیه می زیست.
شاید در آن موقع تنگ غروب با خود می اندیشید تا کی باید در عالم تنهایی خود به سر برد و زن نگیرد.
پیشکار از هما درخواست کرده بور همراه آنها به سینما بیاید اما سوسن دخترش که هما را مانند خود دختر می دانست گفته بود: پاپا؛ اگر ده دقیقه دیر به خانه برسدقلب پدر و مادرش پرواز می کند. این اعترافات غرائز باطن سید را شدیدا تکان داد.سید خشمی که داشت از اشتباه خود بود که چرا می باید اصلا اجازه ی خیاطی رفتن را به زن جوان داده باشد. با لحن پدرانه ای که رنگ شکایت و رنجش از آن نمودار بود او را اندرز داد که در بیرون خانه از آن پس بیشتر مراقب اعمال و رفتار خود باشد.
بخصوص باآن دختر که متعلق به طبقه ی بالاتر ، نداشتن مادر و آمیزش های اشرافی دارای خلق و خو و عادات و عقاید مخصوص بوده مراوده نکند.
یک شب که سید در خانه بود هما نزدیک غروب از کارش بازگشت و گفت که عقد دختر شاهزنان بوده و او را نگه داشته اند.
از موهای آشفته اش و دسته گلی که به عنوان جایزه به او داده بودند معلوم بود که در مجلس رقص رقصیده است.
مرد او را سخت سوال پیچ کرد و بعد از یک مشاجره سختالگوهایش را پاره کرد و فسم خورد از آن پس دیگر نخواهد گذاشت به خیاطی برود .
هما بر سر اصل مسئله حرف داشتکه شوهرش حق ندارد جلویش را بگیرد و او از دستوراتش اطاعت نخواهد کرد. سید با منطقی قوی و لحنی کاملا مردانه به او توپ زد که اگر بخواهد حتی نمی گذارد پا به حیاط بگذارد چه رسد به اینکه از خانه بیرون رود.
اگر هما کوتاه نیامده بود پر دور نبود که به جاهای باریک کشیده می شد.
شب زن و شوهر آشتی کردند.
سید قول داد برایش چرخ خیاطی سینگل بخرد و هما هم از آن مس برای خود در خانه کار کند و استاد شود .در این میان رفتار آهو کاملا تغییر کرده بود.
گوئی به سرنوشت بیوگی خود عادت کرده بود.
نه از جور یار شکایت داشت، نه از جفای رقیب.
از حسادت که کشنده ی جسم و فاسد کننده ی روح آدمی است خود را راحت کرده بود.
می خواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور شو.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
لبخند همیشگی اش آن زیبائی و جاذبه ی معنوی را به وی می بخشید که تولستوی عاشق آن بود.
سکوت رازدارانه اش معنی دار بود. خوش قلبی بی ریب و ریای او انسان را به یاد تعلیمات مسیح می انداخت که قلب جایگاه مهر و عطوفت است نه بغۻ و کینه.
سید بعۻی روزها در تاریک و روشن غروب زن جوان را بر می داشت و با خود بیرون می برد و موقعی که شب از نیمه گذشته بودبر می گشتند. آهو نه می دانست نه می خواست بداند که کجا نی روند. گوئی ندائی غیبی همیشه زیر گوش زن خانه دار می گفت:
صبر کن فواره، چون بلند شود ،سرنگون شود.
عجبا که زن تلخی دیده راه کنجکاوی و بگو مگو های زنانه را بر خویش ببندد و خود را زندانی وظایفش کرده بود با اکرم هم قهر کرده بودکه خود را در گناه فۻولی های او شریک نکند.
اولینـکسی که در حۻور آهو رابطه ی جدید حسین خان ۻربی این پیر دیر را با گردش شبانه ی زن و مرد مطرح کرد اکرم بود. اکرم گفت یک شب که برای باز کردن در رفتم دیدم هما پشت در است. و بسته ای بدستش بدون سرابی.
التماس کنان و نیمه لرزان از من خواست به شوهرش کمک کنم. من وخانی با او رفتیم و مردک بیچاره را آوردیم.
اما در حالی که تلو تلو خوران می آمد، زیر لب می غرید: رقص بیجامگی، ناز شصت آن خالقی که این همه جوهر در اندام تو صنم ریخت. اگر سیم های تار او نبریده بودبی گفتگو تا گشوده شدن صبح می رقصیدی.
آه که شراب چشمان تو هرگز سیرابم نمی کند.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل دوازدهم
لبخند همیشگی اش آن زیبائی و جاذبه ی معنوی را به وی می بخشید که تولستوی عاشق آن بود.
سکوت رازدارانه اش معنی دار بود. خوش قلبی بی ریب و ریای او انسان را به یاد تعلیمات مسیح می انداخت که قلب جایگاه مهر و عطوفت است نه بغۻ و کینه.
سید بعۻی روزها در تاریک و روشن غروب زن جوان را بر می داشت و با خود بیرون می برد و موقعی که شب از نیمه گذشته بودبر می گشتند. آهو نه می دانست نه می خواست بداند که کجا نی روند. گوئی ندائی غیبی همیشه زیر گوش زن خانه دار می گفت:
صبر کن فواره، چون بلند شود ،سرنگون شود.
عجبا که زن تلخی دیده راه کنجکاوی و بگو مگو های زنانه را بر خویش ببندد و خود را زندانی وظایفش کرده بود با اکرم هم قهر کرده بودکه خود را در گناه فۻولی های او شریک نکند.
اولینـکسی که در حۻور آهو رابطه ی جدید حسین خان ۻربی این پیر دیر را با گردش شبانه ی زن و مرد مطرح کرد اکرم بود. اکرم گفت یک شب که برای باز کردن در رفتم دیدم هما پشت در است. و بسته ای بدستش بدون سرابی.
التماس کنان و نیمه لرزان از من خواست به شوهرش کمک کنم. من وخانی با او رفتیم و مردک بیچاره را آوردیم.
اما در حالی که تلو تلو خوران می آمد، زیر لب می غرید: رقص بیجامگی، ناز شصت آن خالقی که این همه جوهر در اندام تو صنم ریخت. اگر سیم های تار او نبریده بودبی گفتگو تا گشوده شدن صبح می رقصیدی.
آه که شراب چشمان تو هرگز سیرابم نمی کند.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
باری ، بزم پنهانی و شبانه زن و شوهر اگر چه پس از آن به یکباره قطع شد اما روش آهو همان بود. گفتار و کردار خود را به گلهای سفیدی از صفا و بی نیازی حقیقی آراسته بود موقعی که عشق از زندگی وی حذف شده بود امید نیز از دلش رخت بر بسته بود. از همان ایتدای هوودار شدنش احساسی بر وجودش رخنه کرده بود که اینک کاملا روح او را شیار زده بود. نوعی دلمردگی بر جانش نشسته بود که بوی مرگ میداد.
می کوشید تا با کشتن نفس پرده ی میان خود و ابدیت را کنار بزندـ
مرگ گلمحمد و نقره در فاصله بسیار کم از هم تاثیر شگرفی بر روی آهو داشت.
وقتی گلمحمد مُرد آهو آخرین پوسته ی زشت و ناهنجار خود پرستی رااز لوح وجودش ترلشید و دور ریخت و پیش از پیش منزوی شد. چون در فاصله ی کمی دو نفر از یک خانه مردندبا خود گفت سومی من هستم. و هر لحظه پایش بیشتر از زمین و شهوات زمینی بریده می شد.
به خورشید خانم که قبل از سال برادرش غم وی را فراموش کرده بودگفت:
از شوهرم کوچکترین دلتنگی و کدورتی ندارم اگر در دنیا یک مرد هست باز غیر از او کسی نیست. مرد خدای کوچک زن است. هر چه بکند بر او ایرادی نیست. ابراهیم نبی هم بر سر هاجر زن آورد. همسران رسول هم تقریبا همه هوودار بودند. من هر وقت می بینم برادر های عزیز تو از حالا که هنوز دست چپ و راست خود را نمی شناسند مجبورند در سرما و گرما شب و روز به دنبال نان بدوند بدنم به لرزه در می آید همین قدر که پیرمرد من زنده است و سایه اش روی سر کودکانم است شکرگذار درگاه خداوند هستم . للبد سرنوشت من هم این بوده است. هر کار می کند سرش سالم باشد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل دوازدهم
باری ، بزم پنهانی و شبانه زن و شوهر اگر چه پس از آن به یکباره قطع شد اما روش آهو همان بود. گفتار و کردار خود را به گلهای سفیدی از صفا و بی نیازی حقیقی آراسته بود موقعی که عشق از زندگی وی حذف شده بود امید نیز از دلش رخت بر بسته بود. از همان ایتدای هوودار شدنش احساسی بر وجودش رخنه کرده بود که اینک کاملا روح او را شیار زده بود. نوعی دلمردگی بر جانش نشسته بود که بوی مرگ میداد.
می کوشید تا با کشتن نفس پرده ی میان خود و ابدیت را کنار بزندـ
مرگ گلمحمد و نقره در فاصله بسیار کم از هم تاثیر شگرفی بر روی آهو داشت.
وقتی گلمحمد مُرد آهو آخرین پوسته ی زشت و ناهنجار خود پرستی رااز لوح وجودش ترلشید و دور ریخت و پیش از پیش منزوی شد. چون در فاصله ی کمی دو نفر از یک خانه مردندبا خود گفت سومی من هستم. و هر لحظه پایش بیشتر از زمین و شهوات زمینی بریده می شد.
به خورشید خانم که قبل از سال برادرش غم وی را فراموش کرده بودگفت:
از شوهرم کوچکترین دلتنگی و کدورتی ندارم اگر در دنیا یک مرد هست باز غیر از او کسی نیست. مرد خدای کوچک زن است. هر چه بکند بر او ایرادی نیست. ابراهیم نبی هم بر سر هاجر زن آورد. همسران رسول هم تقریبا همه هوودار بودند. من هر وقت می بینم برادر های عزیز تو از حالا که هنوز دست چپ و راست خود را نمی شناسند مجبورند در سرما و گرما شب و روز به دنبال نان بدوند بدنم به لرزه در می آید همین قدر که پیرمرد من زنده است و سایه اش روی سر کودکانم است شکرگذار درگاه خداوند هستم . للبد سرنوشت من هم این بوده است. هر کار می کند سرش سالم باشد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
این گفته ها به گوش سید میران رسید. به هما گفت ببین و یاد بگیر عشق یعنی فداکاری بی توقع ،یعنی همین که او دارد.
آهو زن بردبار و نیک نفسی است روزی باید از او دلجویی کنم ـ..
زمستان به خیر و خوشی گذشت و هما که رفتار آو را می دیدخاه ناخواه او نیز در رفتار خود تجدید نظر کرده بود.به بچه هامحبت نشان می داد. خصوصا که حاجی به خاطر قر و فر هما دیگر اجازه نمی داد بچه هایش پیش او بیایندـ
این رابطه ی صفا بخش بیش از هر کسی نایه ی خوشوقتی خالو کرم شده بود چون به هما گفته بود که باید احترام هوویت را داشته باشی.
او زن نازنینی لست حتی لایق جفت کردن کفش پایش هم نیستی.
به سید میران و آهو گفت به نگاه های معصومانه و خنده های کودکانه اش نگاه نکنید این را اگر به حال خودش وابگذارند، به تنهایی شهری را بس است.
فقط بخت خوشی که آورده هوویش زن نازنینی است جلوی رویش نمی گویم ، آهو خانم زن نیست فرشته است.
اگر من جای شما بودم مشهدی، مثل بت
این زن را سجده می کردم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل دوازدهم
این گفته ها به گوش سید میران رسید. به هما گفت ببین و یاد بگیر عشق یعنی فداکاری بی توقع ،یعنی همین که او دارد.
آهو زن بردبار و نیک نفسی است روزی باید از او دلجویی کنم ـ..
زمستان به خیر و خوشی گذشت و هما که رفتار آو را می دیدخاه ناخواه او نیز در رفتار خود تجدید نظر کرده بود.به بچه هامحبت نشان می داد. خصوصا که حاجی به خاطر قر و فر هما دیگر اجازه نمی داد بچه هایش پیش او بیایندـ
این رابطه ی صفا بخش بیش از هر کسی نایه ی خوشوقتی خالو کرم شده بود چون به هما گفته بود که باید احترام هوویت را داشته باشی.
او زن نازنینی لست حتی لایق جفت کردن کفش پایش هم نیستی.
به سید میران و آهو گفت به نگاه های معصومانه و خنده های کودکانه اش نگاه نکنید این را اگر به حال خودش وابگذارند، به تنهایی شهری را بس است.
فقط بخت خوشی که آورده هوویش زن نازنینی است جلوی رویش نمی گویم ، آهو خانم زن نیست فرشته است.
اگر من جای شما بودم مشهدی، مثل بت
این زن را سجده می کردم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
واژه « دوست » را در فرهنگ لغت جستجو کنید ! به شما میگوید ضد دشمن !
واژه « رفیق » را جستجو کنید و این بار به شما میگوید همراه !
میخواهم بگویم واژه ها خودشان عالمی دارند. هر کدام به اندازه کفایت ، راه و چاه را به ما نشان میدهند !
دوست ، در لحظه پیدا میشود و در لحظه ای هم ناپدید . رفیق اما فرق دارد ، زمانی که می آید به ماندنش بیشتر دل میبندی تا اینکه منتظر رفتنش باشی!
زندگی هرکدام از ما آمیخته ای از دوست و دشمن هاست ، اما کم پیش می آید که رفیق ها همدیگر را پیدا کنند !
امیر مسعود ضرابی
@book_tips🐞
واژه « دوست » را در فرهنگ لغت جستجو کنید ! به شما میگوید ضد دشمن !
واژه « رفیق » را جستجو کنید و این بار به شما میگوید همراه !
میخواهم بگویم واژه ها خودشان عالمی دارند. هر کدام به اندازه کفایت ، راه و چاه را به ما نشان میدهند !
دوست ، در لحظه پیدا میشود و در لحظه ای هم ناپدید . رفیق اما فرق دارد ، زمانی که می آید به ماندنش بیشتر دل میبندی تا اینکه منتظر رفتنش باشی!
زندگی هرکدام از ما آمیخته ای از دوست و دشمن هاست ، اما کم پیش می آید که رفیق ها همدیگر را پیدا کنند !
امیر مسعود ضرابی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
از میلیونها آدمی که در بینشان زندگی میکنیم و بیشترشان را به رسم عادت نادیده میگیریم، و بیشترشان به رسم عادت نادیدهمان میگیرند، همیشه دو سه تایی هستند که توانایی شاد شدنمان را گروگان میگیرند، که از روی بویشان میشناسیمشان، که حاضریم بمیریم اما بدون آنها زندگی نکنیم ...!
#آلن_دوباتن
یک هفته در فرودگاه
@book_tips🐞
از میلیونها آدمی که در بینشان زندگی میکنیم و بیشترشان را به رسم عادت نادیده میگیریم، و بیشترشان به رسم عادت نادیدهمان میگیرند، همیشه دو سه تایی هستند که توانایی شاد شدنمان را گروگان میگیرند، که از روی بویشان میشناسیمشان، که حاضریم بمیریم اما بدون آنها زندگی نکنیم ...!
#آلن_دوباتن
یک هفته در فرودگاه
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
تا به حال طعم بي خيالي را چشيده اي؟!
ملس است و دلچسب !
چقدر مينشيند به جانت
و دلآرام و دلشاد
از تمام اتفاقات اطرافت لذت ميبري
از صبح هاي بي تشويش
صداي گنجشك ها
گلدان هاي شمعداني پشت پنجره
از نوشيدن فنجاني چاي با طعم زندگي
و رقص واژه واژه شعر بر لبانت
و در آخر
از سكوت شب هاي بي دغدغه....
بي خيال باش جانم
نگذار رد پاي خاطرات روحت را لگد مال كند
بگذر از تمام تلخ كامي هاي روزگار
لبخند بزن
عميق نفس بكش
و جان ببخش به تمام لحظه هاي بي جانت
@book_tips🐞
#صبح_آمد
تا به حال طعم بي خيالي را چشيده اي؟!
ملس است و دلچسب !
چقدر مينشيند به جانت
و دلآرام و دلشاد
از تمام اتفاقات اطرافت لذت ميبري
از صبح هاي بي تشويش
صداي گنجشك ها
گلدان هاي شمعداني پشت پنجره
از نوشيدن فنجاني چاي با طعم زندگي
و رقص واژه واژه شعر بر لبانت
و در آخر
از سكوت شب هاي بي دغدغه....
بي خيال باش جانم
نگذار رد پاي خاطرات روحت را لگد مال كند
بگذر از تمام تلخ كامي هاي روزگار
لبخند بزن
عميق نفس بكش
و جان ببخش به تمام لحظه هاي بي جانت
@book_tips🐞
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ ۖ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ )
الأنفال (24) Al-Anfaal
ای کسانی که ایمان آورده اید! (دعوت) خدا و پیامبر (او) را اجابت کنید, هنگامی که شما را به سوی چیزی فرا می خواند که شما را حیات (وزندگی) می بخشد, وبدانید که خداوند میان شخص وقلب او حایل می شود, و(بدانید) که به سوی او محشور خواهید شد.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
الأنفال (24) Al-Anfaal
ای کسانی که ایمان آورده اید! (دعوت) خدا و پیامبر (او) را اجابت کنید, هنگامی که شما را به سوی چیزی فرا می خواند که شما را حیات (وزندگی) می بخشد, وبدانید که خداوند میان شخص وقلب او حایل می شود, و(بدانید) که به سوی او محشور خواهید شد.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
#سخن_روز
هیچ زمان یا مکان واقعی برای عشق وجود ندارد،
بلکه عشق،
در یک لحظه،
در یک ضربان قلب،
و در یک آن بوجود میآید.
Sarah Diessen
@book_tips 🐞
هیچ زمان یا مکان واقعی برای عشق وجود ندارد،
بلکه عشق،
در یک لحظه،
در یک ضربان قلب،
و در یک آن بوجود میآید.
Sarah Diessen
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
همانطور که پیش از این یادآور شدم ما صاحب هیچ مدرکی نبودیم، تنها خوشبختی ما این بود که صاحب بدنمان بودیم که پس از همه بلاهایی که به سرمان آمده بود، هنوز جان داشت. و بقيه چیزها از جمله ژنده هایی به نام لباس که اسکلت وجودمان را می پوشاند تنها زمانی به درد می خورد که ما را در گاری بیماران می انداختند. زندانیان این «مسلمانان» را سر تا پا برانداز می کردند تا ببینند پالتو با کفش هایشان بهتر از مال خودشان هست یا نه.
#انسان_در_جستجوی_معنا
ص.۸۴کتاب
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
همانطور که پیش از این یادآور شدم ما صاحب هیچ مدرکی نبودیم، تنها خوشبختی ما این بود که صاحب بدنمان بودیم که پس از همه بلاهایی که به سرمان آمده بود، هنوز جان داشت. و بقيه چیزها از جمله ژنده هایی به نام لباس که اسکلت وجودمان را می پوشاند تنها زمانی به درد می خورد که ما را در گاری بیماران می انداختند. زندانیان این «مسلمانان» را سر تا پا برانداز می کردند تا ببینند پالتو با کفش هایشان بهتر از مال خودشان هست یا نه.
#انسان_در_جستجوی_معنا
ص.۸۴کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
... و آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت, برای ما از فرزندان بگوی.
پیامبر گفت:
فرزندان شما، به حقیقت فرزندان شما نیستند.
آنها دختران و پسران زندگی اند در سودای خویش.
این جوهر حیات است که به شوق دیدار خویش هر دم از گوشه ای سر بر می کند.
آنها از کوچه ی وجود شما می گذرند اما از شما نیستند،
و اگرچه با شمایند به شما تعلق ندارند.
عشق خود را بر آنها نثار کنید،
اما اندیشه هایتان را برای خود نگه دارید.
زیرا آنها را نیز برای خود اندیشه ای دیگر است.
جسم آنها را در خانه ی خود مسکن دهید اما روح آنها را آزاد گذارید.
زیرا روح آنان در خانه ی "فردا" زیست خواهد کرد
که شما حتی در رویا نمی توانید به دیدار آن بروید.
ممکن است تلاش کنید که شبیه آنها باشید اما مکوشید که آنان را مانند خود بار بیاورید.
زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با دیروز درنگ نخواهد کرد.
شما کمانی هستید که از چله ی آن فرزندانتان همچون تیرهای جاندار به آینده پرتاب می شوند.
کماندار نشانه را در بی نهایت می بیند و با قوت شما را خم می کند
تا تیرهایش با شتاب به دور دست پرواز کنند.
بگذارید فشار این خم شدن با شادمانی همراه باشد،
زیرا کماندار چنانکه تیرهای پر شتاب را دوست دارد،
ثبات و استحکام کمان نیز برای او عزیز است...
کتاب: #پیامبر
#جبران_خلیل_جبران
برگردان:
#حسین_الهی_قمشه_ای
@book_tips 🐞
#تکه_ای_از_کتاب
... و آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت, برای ما از فرزندان بگوی.
پیامبر گفت:
فرزندان شما، به حقیقت فرزندان شما نیستند.
آنها دختران و پسران زندگی اند در سودای خویش.
این جوهر حیات است که به شوق دیدار خویش هر دم از گوشه ای سر بر می کند.
آنها از کوچه ی وجود شما می گذرند اما از شما نیستند،
و اگرچه با شمایند به شما تعلق ندارند.
عشق خود را بر آنها نثار کنید،
اما اندیشه هایتان را برای خود نگه دارید.
زیرا آنها را نیز برای خود اندیشه ای دیگر است.
جسم آنها را در خانه ی خود مسکن دهید اما روح آنها را آزاد گذارید.
زیرا روح آنان در خانه ی "فردا" زیست خواهد کرد
که شما حتی در رویا نمی توانید به دیدار آن بروید.
ممکن است تلاش کنید که شبیه آنها باشید اما مکوشید که آنان را مانند خود بار بیاورید.
زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با دیروز درنگ نخواهد کرد.
شما کمانی هستید که از چله ی آن فرزندانتان همچون تیرهای جاندار به آینده پرتاب می شوند.
کماندار نشانه را در بی نهایت می بیند و با قوت شما را خم می کند
تا تیرهایش با شتاب به دور دست پرواز کنند.
بگذارید فشار این خم شدن با شادمانی همراه باشد،
زیرا کماندار چنانکه تیرهای پر شتاب را دوست دارد،
ثبات و استحکام کمان نیز برای او عزیز است...
کتاب: #پیامبر
#جبران_خلیل_جبران
برگردان:
#حسین_الهی_قمشه_ای
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
خیاط خانه شاهزنان از دو جهت اسباب ناراحتی سید میران را فراهم کرده بود؛
اول اینکه درست روبروی سینما فروهر واقع شده بود، دیگر اینکه هما از میان همشاگردانش با دختری رفت و آمد پیدا کرده بود که از هیچ نقطه نظر خورندش نبود.
روزی نبود که هنگام خانه آمدن از این دختر حرف به میان نیاورد.
تا جائی که به سید گیر داده بود چرا مرا به سینما نمی بری من در این خانه دلم پوسید و دیگر زنان سرشان به بچه هایشان گرم است هزار جور کار دارند .
سید او را نصیحت می کرد که: سینما معصیت دارد اختراع شیطان است این نوع تفریحات به مردم کاسبکاری از قبیل ما نیامده است.
حرف دیگری بزن گل من؛ بگو تا چیزی برایت بخرم، آنگاه خاطرت شکفته خواهد شد.
هما گفت: خودت آنشب که دیر آمدی خانه با نیرزا تبی بلیط لژ گرفتی و رفتی خیال کردی من نخواهم فهمید؟
می خواهی به سر من شیره بمالی؟
پس بگو مرا قابل این گونه چیز ها نمی دانی.
باز هم صد رحمت به میرزا نبی که اگر زنش را نمی برد لااقل از او پنهان نمی کند.
سید گفت: مرد خیلی کارها می کند که لازم نمی بیند به زنش بگوید.؛ خیلی تلاش ها و زدو بند ها که به کارو کسب او مربوط است.
تو زنی و نمی توانی هر جا که دلت خواست برویمن هم عادت ندارم هر جا می روم زنم را نیز دنبالم بیندازم.
هما گفت: پس همین را بگو عارت می آید با زنت در بیرون از خانه دیده شوی.
هر وقت از تو چیزی خواسته ام گفتی برو با خورشید بگیر.
هر وقت هم عزم مهمانی یا جایی داشتیم همیشه یک میدان جلوتر از من چنان شلنگ انداز قدم برداشته ای که تا رسیدن به مقصد مرا توی کفش پاشنه بلند از مچ پا انداخته ای.
اگر قدرتش را داشته باشی باز مرا در چادر و چاقچور می کنی.
خودم هر جا که دلم خواست بی آنکه از تو اجازه بگیرم خواهم رفت.
وقتی تو مرا به سینما نمی بری دستم چلاق نیست خودم بلیط می خرم و به تماشا می روم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل دوازدهم
خیاط خانه شاهزنان از دو جهت اسباب ناراحتی سید میران را فراهم کرده بود؛
اول اینکه درست روبروی سینما فروهر واقع شده بود، دیگر اینکه هما از میان همشاگردانش با دختری رفت و آمد پیدا کرده بود که از هیچ نقطه نظر خورندش نبود.
روزی نبود که هنگام خانه آمدن از این دختر حرف به میان نیاورد.
تا جائی که به سید گیر داده بود چرا مرا به سینما نمی بری من در این خانه دلم پوسید و دیگر زنان سرشان به بچه هایشان گرم است هزار جور کار دارند .
سید او را نصیحت می کرد که: سینما معصیت دارد اختراع شیطان است این نوع تفریحات به مردم کاسبکاری از قبیل ما نیامده است.
حرف دیگری بزن گل من؛ بگو تا چیزی برایت بخرم، آنگاه خاطرت شکفته خواهد شد.
هما گفت: خودت آنشب که دیر آمدی خانه با نیرزا تبی بلیط لژ گرفتی و رفتی خیال کردی من نخواهم فهمید؟
می خواهی به سر من شیره بمالی؟
پس بگو مرا قابل این گونه چیز ها نمی دانی.
باز هم صد رحمت به میرزا نبی که اگر زنش را نمی برد لااقل از او پنهان نمی کند.
سید گفت: مرد خیلی کارها می کند که لازم نمی بیند به زنش بگوید.؛ خیلی تلاش ها و زدو بند ها که به کارو کسب او مربوط است.
تو زنی و نمی توانی هر جا که دلت خواست برویمن هم عادت ندارم هر جا می روم زنم را نیز دنبالم بیندازم.
هما گفت: پس همین را بگو عارت می آید با زنت در بیرون از خانه دیده شوی.
هر وقت از تو چیزی خواسته ام گفتی برو با خورشید بگیر.
هر وقت هم عزم مهمانی یا جایی داشتیم همیشه یک میدان جلوتر از من چنان شلنگ انداز قدم برداشته ای که تا رسیدن به مقصد مرا توی کفش پاشنه بلند از مچ پا انداخته ای.
اگر قدرتش را داشته باشی باز مرا در چادر و چاقچور می کنی.
خودم هر جا که دلم خواست بی آنکه از تو اجازه بگیرم خواهم رفت.
وقتی تو مرا به سینما نمی بری دستم چلاق نیست خودم بلیط می خرم و به تماشا می روم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
زن لنگه ی ابرو را بغمزه بالا انداخت. سید میران با تغییر گفت:
خراب شد سینما و تو هم غلط می کنی چنین کاری بکنی! تو معلوم می شود در بند آبروی خودت نیستی. تو ابن مردم را هنوز نشناخته ای.
هما گفت: مردم!مردم!این هم برای تو بهانه ای شده است. وقتی که کردم خواهی فهمید.
آیا من از کلفت پیشکار عالیه هم کم ترم که آرزوی دیدن چیزهای خوب به دلم مانده؟
آرزوی رقص هم که روی دلم ماند. دارم زیادی چاق می شوم بدین جهت روزها توی کلاس خیاطی می رقصم.هم مانع چاقی خودم می شوم و هم برای روزهای آینده که نقشه اش را داریم آماده می شوم.
آنگاه زن جوان با غَلْتِ کوچکی که به لحن کلام خود داد به طرزی که گوئی دختر تازه رسیده و نادانی بیش نیست، به یکی از خطاهای خود که همان روز از وی سرزده بود اقرار کرد و از شوهرشپوزش طلبید. چنانکه می گفت.،برای گرفتن یک الگو و دین بعۻی
نمونه های کاردستی ،هنگام غروب همراه دوستش سوسن به خانه وی رفته بود و با پدرش پیشکارآشنا شد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل دوازدهم
زن لنگه ی ابرو را بغمزه بالا انداخت. سید میران با تغییر گفت:
خراب شد سینما و تو هم غلط می کنی چنین کاری بکنی! تو معلوم می شود در بند آبروی خودت نیستی. تو ابن مردم را هنوز نشناخته ای.
هما گفت: مردم!مردم!این هم برای تو بهانه ای شده است. وقتی که کردم خواهی فهمید.
آیا من از کلفت پیشکار عالیه هم کم ترم که آرزوی دیدن چیزهای خوب به دلم مانده؟
آرزوی رقص هم که روی دلم ماند. دارم زیادی چاق می شوم بدین جهت روزها توی کلاس خیاطی می رقصم.هم مانع چاقی خودم می شوم و هم برای روزهای آینده که نقشه اش را داریم آماده می شوم.
آنگاه زن جوان با غَلْتِ کوچکی که به لحن کلام خود داد به طرزی که گوئی دختر تازه رسیده و نادانی بیش نیست، به یکی از خطاهای خود که همان روز از وی سرزده بود اقرار کرد و از شوهرشپوزش طلبید. چنانکه می گفت.،برای گرفتن یک الگو و دین بعۻی
نمونه های کاردستی ،هنگام غروب همراه دوستش سوسن به خانه وی رفته بود و با پدرش پیشکارآشنا شد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
پیش کار شصت ساله که هیکل دراز استخوانی اش آدم را به یاد تابوت و مرگ و زندگی آن دنیا می انداخت و بعد از مرگ زنش هفت سال بود که با کلفت و نوکر و یک دخترش در آن خانه ی پارک مانند گوشه ی اجلالیه می زیست.
شاید در آن موقع تنگ غروب با خود می اندیشید تا کی باید در عالم تنهایی خود به سر برد و زن نگیرد.
پیشکار از هما درخواست کرده بور همراه آنها به سینما بیاید اما سوسن دخترش که هما را مانند خود دختر می دانست گفته بود: پاپا؛ اگر ده دقیقه دیر به خانه برسدقلب پدر و مادرش پرواز می کند. این اعترافات غرائز باطن سید را شدیدا تکان داد.سید خشمی که داشت از اشتباه خود بود که چرا می باید اصلا اجازه ی خیاطی رفتن را به زن جوان داده باشد. با لحن پدرانه ای که رنگ شکایت و رنجش از آن نمودار بود او را اندرز داد که در بیرون خانه از آن پس بیشتر مراقب اعمال و رفتار خود باشد.
بخصوص باآن دختر که متعلق به طبقه ی بالاتر ، نداشتن مادر و آمیزش های اشرافی دارای خلق و خو و عادات و عقاید مخصوص بوده مراوده نکند.
یک شب که سید در خانه بود هما نزدیک غروب از کارش بازگشت و گفت که عقد دختر شاهزنان بوده و او را نگه داشته اند.
از موهای آشفته اش و دسته گلی که به عنوان جایزه به او داده بودند معلوم بود که در مجلس رقص رقصیده است.
مرد او را سخت سوال پیچ کرد و بعد از یک مشاجره سختالگوهایش را پاره کرد و فسم خورد از آن پس دیگر نخواهد گذاشت به خیاطی برود .
هما بر سر اصل مسئله حرف داشتکه شوهرش حق ندارد جلویش را بگیرد و او از دستوراتش اطاعت نخواهد کرد. سید با منطقی قوی و لحنی کاملا مردانه به او توپ زد که اگر بخواهد حتی نمی گذارد پا به حیاط بگذارد چه رسد به اینکه از خانه بیرون رود.
اگر هما کوتاه نیامده بود پر دور نبود که به جاهای باریک کشیده می شد.
شب زن و شوهر آشتی کردند.
سید قول داد برایش چرخ خیاطی سینگل بخرد و هما هم از آن مس برای خود در خانه کار کند و استاد شود .در این میان رفتار آهو کاملا تغییر کرده بود.
گوئی به سرنوشت بیوگی خود عادت کرده بود.
نه از جور یار شکایت داشت، نه از جفای رقیب.
از حسادت که کشنده ی جسم و فاسد کننده ی روح آدمی است خود را راحت کرده بود.
می خواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور شو.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل دوازدهم
پیش کار شصت ساله که هیکل دراز استخوانی اش آدم را به یاد تابوت و مرگ و زندگی آن دنیا می انداخت و بعد از مرگ زنش هفت سال بود که با کلفت و نوکر و یک دخترش در آن خانه ی پارک مانند گوشه ی اجلالیه می زیست.
شاید در آن موقع تنگ غروب با خود می اندیشید تا کی باید در عالم تنهایی خود به سر برد و زن نگیرد.
پیشکار از هما درخواست کرده بور همراه آنها به سینما بیاید اما سوسن دخترش که هما را مانند خود دختر می دانست گفته بود: پاپا؛ اگر ده دقیقه دیر به خانه برسدقلب پدر و مادرش پرواز می کند. این اعترافات غرائز باطن سید را شدیدا تکان داد.سید خشمی که داشت از اشتباه خود بود که چرا می باید اصلا اجازه ی خیاطی رفتن را به زن جوان داده باشد. با لحن پدرانه ای که رنگ شکایت و رنجش از آن نمودار بود او را اندرز داد که در بیرون خانه از آن پس بیشتر مراقب اعمال و رفتار خود باشد.
بخصوص باآن دختر که متعلق به طبقه ی بالاتر ، نداشتن مادر و آمیزش های اشرافی دارای خلق و خو و عادات و عقاید مخصوص بوده مراوده نکند.
یک شب که سید در خانه بود هما نزدیک غروب از کارش بازگشت و گفت که عقد دختر شاهزنان بوده و او را نگه داشته اند.
از موهای آشفته اش و دسته گلی که به عنوان جایزه به او داده بودند معلوم بود که در مجلس رقص رقصیده است.
مرد او را سخت سوال پیچ کرد و بعد از یک مشاجره سختالگوهایش را پاره کرد و فسم خورد از آن پس دیگر نخواهد گذاشت به خیاطی برود .
هما بر سر اصل مسئله حرف داشتکه شوهرش حق ندارد جلویش را بگیرد و او از دستوراتش اطاعت نخواهد کرد. سید با منطقی قوی و لحنی کاملا مردانه به او توپ زد که اگر بخواهد حتی نمی گذارد پا به حیاط بگذارد چه رسد به اینکه از خانه بیرون رود.
اگر هما کوتاه نیامده بود پر دور نبود که به جاهای باریک کشیده می شد.
شب زن و شوهر آشتی کردند.
سید قول داد برایش چرخ خیاطی سینگل بخرد و هما هم از آن مس برای خود در خانه کار کند و استاد شود .در این میان رفتار آهو کاملا تغییر کرده بود.
گوئی به سرنوشت بیوگی خود عادت کرده بود.
نه از جور یار شکایت داشت، نه از جفای رقیب.
از حسادت که کشنده ی جسم و فاسد کننده ی روح آدمی است خود را راحت کرده بود.
می خواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور شو.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
لبخند همیشگی اش آن زیبائی و جاذبه ی معنوی را به وی می بخشید که تولستوی عاشق آن بود.
سکوت رازدارانه اش معنی دار بود. خوش قلبی بی ریب و ریای او انسان را به یاد تعلیمات مسیح می انداخت که قلب جایگاه مهر و عطوفت است نه بغۻ و کینه.
سید بعۻی روزها در تاریک و روشن غروب زن جوان را بر می داشت و با خود بیرون می برد و موقعی که شب از نیمه گذشته بودبر می گشتند. آهو نه می دانست نه می خواست بداند که کجا نی روند. گوئی ندائی غیبی همیشه زیر گوش زن خانه دار می گفت:
صبر کن فواره، چون بلند شود ،سرنگون شود.
عجبا که زن تلخی دیده راه کنجکاوی و بگو مگو های زنانه را بر خویش ببندد و خود را زندانی وظایفش کرده بود با اکرم هم قهر کرده بودکه خود را در گناه فۻولی های او شریک نکند.
اولینـکسی که در حۻور آهو رابطه ی جدید حسین خان ۻربی این پیر دیر را با گردش شبانه ی زن و مرد مطرح کرد اکرم بود. اکرم گفت یک شب که برای باز کردن در رفتم دیدم هما پشت در است. و بسته ای بدستش بدون سرابی.
التماس کنان و نیمه لرزان از من خواست به شوهرش کمک کنم. من وخانی با او رفتیم و مردک بیچاره را آوردیم.
اما در حالی که تلو تلو خوران می آمد، زیر لب می غرید: رقص بیجامگی، ناز شصت آن خالقی که این همه جوهر در اندام تو صنم ریخت. اگر سیم های تار او نبریده بودبی گفتگو تا گشوده شدن صبح می رقصیدی.
آه که شراب چشمان تو هرگز سیرابم نمی کند.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل دوازدهم
لبخند همیشگی اش آن زیبائی و جاذبه ی معنوی را به وی می بخشید که تولستوی عاشق آن بود.
سکوت رازدارانه اش معنی دار بود. خوش قلبی بی ریب و ریای او انسان را به یاد تعلیمات مسیح می انداخت که قلب جایگاه مهر و عطوفت است نه بغۻ و کینه.
سید بعۻی روزها در تاریک و روشن غروب زن جوان را بر می داشت و با خود بیرون می برد و موقعی که شب از نیمه گذشته بودبر می گشتند. آهو نه می دانست نه می خواست بداند که کجا نی روند. گوئی ندائی غیبی همیشه زیر گوش زن خانه دار می گفت:
صبر کن فواره، چون بلند شود ،سرنگون شود.
عجبا که زن تلخی دیده راه کنجکاوی و بگو مگو های زنانه را بر خویش ببندد و خود را زندانی وظایفش کرده بود با اکرم هم قهر کرده بودکه خود را در گناه فۻولی های او شریک نکند.
اولینـکسی که در حۻور آهو رابطه ی جدید حسین خان ۻربی این پیر دیر را با گردش شبانه ی زن و مرد مطرح کرد اکرم بود. اکرم گفت یک شب که برای باز کردن در رفتم دیدم هما پشت در است. و بسته ای بدستش بدون سرابی.
التماس کنان و نیمه لرزان از من خواست به شوهرش کمک کنم. من وخانی با او رفتیم و مردک بیچاره را آوردیم.
اما در حالی که تلو تلو خوران می آمد، زیر لب می غرید: رقص بیجامگی، ناز شصت آن خالقی که این همه جوهر در اندام تو صنم ریخت. اگر سیم های تار او نبریده بودبی گفتگو تا گشوده شدن صبح می رقصیدی.
آه که شراب چشمان تو هرگز سیرابم نمی کند.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
باری ، بزم پنهانی و شبانه زن و شوهر اگر چه پس از آن به یکباره قطع شد اما روش آهو همان بود. گفتار و کردار خود را به گلهای سفیدی از صفا و بی نیازی حقیقی آراسته بود موقعی که عشق از زندگی وی حذف شده بود امید نیز از دلش رخت بر بسته بود. از همان ایتدای هوودار شدنش احساسی بر وجودش رخنه کرده بود که اینک کاملا روح او را شیار زده بود. نوعی دلمردگی بر جانش نشسته بود که بوی مرگ میداد.
می کوشید تا با کشتن نفس پرده ی میان خود و ابدیت را کنار بزندـ
مرگ گلمحمد و نقره در فاصله بسیار کم از هم تاثیر شگرفی بر روی آهو داشت.
وقتی گلمحمد مُرد آهو آخرین پوسته ی زشت و ناهنجار خود پرستی رااز لوح وجودش ترلشید و دور ریخت و پیش از پیش منزوی شد. چون در فاصله ی کمی دو نفر از یک خانه مردندبا خود گفت سومی من هستم. و هر لحظه پایش بیشتر از زمین و شهوات زمینی بریده می شد.
به خورشید خانم که قبل از سال برادرش غم وی را فراموش کرده بودگفت:
از شوهرم کوچکترین دلتنگی و کدورتی ندارم اگر در دنیا یک مرد هست باز غیر از او کسی نیست. مرد خدای کوچک زن است. هر چه بکند بر او ایرادی نیست. ابراهیم نبی هم بر سر هاجر زن آورد. همسران رسول هم تقریبا همه هوودار بودند. من هر وقت می بینم برادر های عزیز تو از حالا که هنوز دست چپ و راست خود را نمی شناسند مجبورند در سرما و گرما شب و روز به دنبال نان بدوند بدنم به لرزه در می آید همین قدر که پیرمرد من زنده است و سایه اش روی سر کودکانم است شکرگذار درگاه خداوند هستم . للبد سرنوشت من هم این بوده است. هر کار می کند سرش سالم باشد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل دوازدهم
باری ، بزم پنهانی و شبانه زن و شوهر اگر چه پس از آن به یکباره قطع شد اما روش آهو همان بود. گفتار و کردار خود را به گلهای سفیدی از صفا و بی نیازی حقیقی آراسته بود موقعی که عشق از زندگی وی حذف شده بود امید نیز از دلش رخت بر بسته بود. از همان ایتدای هوودار شدنش احساسی بر وجودش رخنه کرده بود که اینک کاملا روح او را شیار زده بود. نوعی دلمردگی بر جانش نشسته بود که بوی مرگ میداد.
می کوشید تا با کشتن نفس پرده ی میان خود و ابدیت را کنار بزندـ
مرگ گلمحمد و نقره در فاصله بسیار کم از هم تاثیر شگرفی بر روی آهو داشت.
وقتی گلمحمد مُرد آهو آخرین پوسته ی زشت و ناهنجار خود پرستی رااز لوح وجودش ترلشید و دور ریخت و پیش از پیش منزوی شد. چون در فاصله ی کمی دو نفر از یک خانه مردندبا خود گفت سومی من هستم. و هر لحظه پایش بیشتر از زمین و شهوات زمینی بریده می شد.
به خورشید خانم که قبل از سال برادرش غم وی را فراموش کرده بودگفت:
از شوهرم کوچکترین دلتنگی و کدورتی ندارم اگر در دنیا یک مرد هست باز غیر از او کسی نیست. مرد خدای کوچک زن است. هر چه بکند بر او ایرادی نیست. ابراهیم نبی هم بر سر هاجر زن آورد. همسران رسول هم تقریبا همه هوودار بودند. من هر وقت می بینم برادر های عزیز تو از حالا که هنوز دست چپ و راست خود را نمی شناسند مجبورند در سرما و گرما شب و روز به دنبال نان بدوند بدنم به لرزه در می آید همین قدر که پیرمرد من زنده است و سایه اش روی سر کودکانم است شکرگذار درگاه خداوند هستم . للبد سرنوشت من هم این بوده است. هر کار می کند سرش سالم باشد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبح جمعه را
بایدزود ازخواب دل کند،
بایدعاشق تر ازهمیشه
سلام کرد
بایدخندید به تمام
دلتنگی ها
وبی حوصلگی هایش؛
آری میشود
اگرآنکه بایدباشد
" باشد"میشود
پروانه حسینی
@book_tips🐞
#صبح_آمد
صبح جمعه را
بایدزود ازخواب دل کند،
بایدعاشق تر ازهمیشه
سلام کرد
بایدخندید به تمام
دلتنگی ها
وبی حوصلگی هایش؛
آری میشود
اگرآنکه بایدباشد
" باشد"میشود
پروانه حسینی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
نترس در کاری که به آن مشغول هستی، دشمن یا دشمنانی باشند که نخواهند تو در آن موفق باشی . چرا که وجود این دشمنان باعث میشود، با انرژی بیشتری کارت را انجام دهی! یعنی این دشمنان ناخواسته کار دوست را انجام میدهند!
#ایتالو_کالوینو
شهرهای ناپیدا
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
نترس در کاری که به آن مشغول هستی، دشمن یا دشمنانی باشند که نخواهند تو در آن موفق باشی . چرا که وجود این دشمنان باعث میشود، با انرژی بیشتری کارت را انجام دهی! یعنی این دشمنان ناخواسته کار دوست را انجام میدهند!
#ایتالو_کالوینو
شهرهای ناپیدا
@book_tips🐞