( وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ )
البقرة (35) Al-Baqara
و گفتیم: «ای آدم! تو با همسرت در بهشت سکونت کن، و از (میوه های) آن هرجا می خواهید، گوارا بخورید، و لیکن به این درخت نزدیک نشوید، که از ستمگران خواهید شد».
( فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ )
البقرة (36) Al-Baqara
پس شیطان موجب لغزش آن دو شد ، سپس آنان را از آنچه در آن بودند (= بهشت) بیرون کرد. و گفتیم: «همگی (به زمین) فرود آیید در حالی که بعضی دشمن بعضی خواهید بود. و برای شما در زمین تا مدت معینی قرارگاه و وسیله بهره برداری خواهد بود».
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
البقرة (35) Al-Baqara
و گفتیم: «ای آدم! تو با همسرت در بهشت سکونت کن، و از (میوه های) آن هرجا می خواهید، گوارا بخورید، و لیکن به این درخت نزدیک نشوید، که از ستمگران خواهید شد».
( فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ )
البقرة (36) Al-Baqara
پس شیطان موجب لغزش آن دو شد ، سپس آنان را از آنچه در آن بودند (= بهشت) بیرون کرد. و گفتیم: «همگی (به زمین) فرود آیید در حالی که بعضی دشمن بعضی خواهید بود. و برای شما در زمین تا مدت معینی قرارگاه و وسیله بهره برداری خواهد بود».
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
#سخن_روز
متضاد عشق، نفرت نیست
بیتفاوتیه...
متضاد زیبائی زشتی نیست،
بیتفاوتیه...
متضاد ایمان کفر نیست،
بیتفاوتیه...
و متضاد زندگی، مرگ نیست
بیتفاوتیه...
Elie Wiessell
@book_tips 🐞
متضاد عشق، نفرت نیست
بیتفاوتیه...
متضاد زیبائی زشتی نیست،
بیتفاوتیه...
متضاد ایمان کفر نیست،
بیتفاوتیه...
و متضاد زندگی، مرگ نیست
بیتفاوتیه...
Elie Wiessell
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
یکی از نشانههای بلوغ یک فرد
همین است، اینکه بداند
چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد، درک کند،
حتی اگر برای خودش
اهمیت چندانی نداشته باشد.
#کالین_هوور
#گنجینه_ی_کتاب
@book_tips 🐞
یکی از نشانههای بلوغ یک فرد
همین است، اینکه بداند
چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد، درک کند،
حتی اگر برای خودش
اهمیت چندانی نداشته باشد.
#کالین_هوور
#گنجینه_ی_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
همین بس که به سمت و سوی انسان بودن قدم بگذاریم و تبدیل شویم به همان کسی که باید باشیم،مُحَرَم یعنی تکرار و تمرین انسان بودن،اینکه دست بگذاریم بروی شانه های کسی که در درون ما نیست و عشق را،محبت را فریاد زنیم راه از جایی نمیبرد. اولین شرط انسانیت همین است اینکه نخواهیم چیزی باشیم که نیستیم. معیار انسانیتِ انسان،ظاهر مهربان و دلسوز نیست درون آدمی باید بی آلایش باشد روحش پاک و بی فریب باشد.محرم اتفاقی نیست که بشود تنها با لباسی سیاه و سینه زدن های همیشگی عزادار یک عمر ظلمت بود،دل نباید سیاه بماند که اگر اینچنین باشد انسانیت معنایی پیدا نخواهد کرد. . .
حاتمه_ابراهیم_زاده
#اولین_روز_ماه_محرم
@book_tips🐞
همین بس که به سمت و سوی انسان بودن قدم بگذاریم و تبدیل شویم به همان کسی که باید باشیم،مُحَرَم یعنی تکرار و تمرین انسان بودن،اینکه دست بگذاریم بروی شانه های کسی که در درون ما نیست و عشق را،محبت را فریاد زنیم راه از جایی نمیبرد. اولین شرط انسانیت همین است اینکه نخواهیم چیزی باشیم که نیستیم. معیار انسانیتِ انسان،ظاهر مهربان و دلسوز نیست درون آدمی باید بی آلایش باشد روحش پاک و بی فریب باشد.محرم اتفاقی نیست که بشود تنها با لباسی سیاه و سینه زدن های همیشگی عزادار یک عمر ظلمت بود،دل نباید سیاه بماند که اگر اینچنین باشد انسانیت معنایی پیدا نخواهد کرد. . .
حاتمه_ابراهیم_زاده
#اولین_روز_ماه_محرم
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
بر خلاف سید از نظر آهو مسئله تنها بر سر یک خواهش جسمی نبود که او از شوهرش بطلبد. احتیاج طبیعی او که مانند هوا، بی آن زندگیش محال بود محبت بود.
سه سال بود او دیگر با گوشت و پوست شوهر وداع کرده بود و در این مدت طولانی، غم و اندوه و بالاتر از آن
حسد ، همچنانکه شیر را از پستان مادر خشک می کندعصاره ی حیاتیش را گرفته بود.
روحش دردمند بود. هوس های او پاک مرده بود مثل علف های هرز آنها را کشته بود. حتی زمانـهایی که میان دو هوو نوبتی برقرار شده بود؛ سید هر گز دست از پا خطا نکرده بود. این راز دل آهو با همه ی اهمییت اسرار امیزی که داشت ، همچنان سر به مهر مانده بود.
زیرا هرگز مشکل زن خانه دار این نبود. 😔
ۻرب الامثال نیز در پیش رفتار این دو رنگ می باخت و معنی اش وارونه می شد.
این زن، - این زن- مرداب گاوخونی شب و روز، ماه و سال، زاینده رود را می بلعید و این زن همه ی عواطف و علاقه های انسانی مرد او را ، که جز تیرگی ها و زشتی ها چیزی برای وی بجای نمی گذارد. زندگی با این کیفیت برای او تحمل ناپذیر بود.
زمانه ستم پرور بود. برو خودت را بکش، همین و دیگر جای درنگ نبود(اشاره است به خودکشی علی اکبر داور وزیر دارائی ایران در زمان رۻا شاه )
از رفتار و کردار سید چنین خوانده می شد که همای جان جان و همه کَسَش آقا و خانم و وی کلفت بود.
با این اقرار دردناکی که از میان دو لب مرد بیرون آمده بود، به نظر می آمد که دیگر پایان پذیرفته بود. مثل اینکه موی گرگ به تن دارد، از او نه تنها بدش می آید بلکه وحشت می کند.
آهو با خود اندیشید: خوف جانی!
این کلمات دیگر چیست؟ یک بار هم هما به شوخی این کلمات را در جمع به آهو گفته بود.گدا هر چه در توبره ی خود دارد خیال می کند در توبره ی رفیقش هم هست،
مشاطه ی جدید او می گفت هما در پنهان با نالیدن پیه گرگ توی کفش یا بدنش او را در چشم شوهر سیاه و چون گرگ منفورکرده است .
هما زیبا بود اما آیا چشم و ابروی او بهتر بود یا مال دختر آقا بزرگ ؟؟
پس در این رابطه مسئله تنها چشم و ابرو یا قد وبالا نبود، کار از جای دیگر آب می خورد. پرنده ی سینه قرمز صحرا هم با همه ی اطلاع زیرکانه ای که از زیبائی پر خویش دارد، هنگام جلب جفت و معاشقه از روش نیرنگ و تهدید استفاده می کند.
نه دعاها و نذر و نیازهای مذهبی و نه جادو و جنبل ها هیچ کدام در رد کردن شر هما از سر آهو اثر نداشت.
بنای محبتی که پیرمرد او از عشق نامیمون دیگری ساخته و در آن سکونت گرفته بود، مانند حصاری پولادین و خلل ناپذیر چنان مستحکم بود که توپ هم در آن کارگر نمی شد.
عشق هوس آمیز و نامتناسبی که سه سال و نیم پیش از آن شروع گشته بود چنان شکل نگفتنی به خود گرفته بود که مثل کتیبه ها و آثار باستانی ایران و روم افسانه آمیز و اعجاب آور می نمود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم.
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
بر خلاف سید از نظر آهو مسئله تنها بر سر یک خواهش جسمی نبود که او از شوهرش بطلبد. احتیاج طبیعی او که مانند هوا، بی آن زندگیش محال بود محبت بود.
سه سال بود او دیگر با گوشت و پوست شوهر وداع کرده بود و در این مدت طولانی، غم و اندوه و بالاتر از آن
حسد ، همچنانکه شیر را از پستان مادر خشک می کندعصاره ی حیاتیش را گرفته بود.
روحش دردمند بود. هوس های او پاک مرده بود مثل علف های هرز آنها را کشته بود. حتی زمانـهایی که میان دو هوو نوبتی برقرار شده بود؛ سید هر گز دست از پا خطا نکرده بود. این راز دل آهو با همه ی اهمییت اسرار امیزی که داشت ، همچنان سر به مهر مانده بود.
زیرا هرگز مشکل زن خانه دار این نبود. 😔
ۻرب الامثال نیز در پیش رفتار این دو رنگ می باخت و معنی اش وارونه می شد.
این زن، - این زن- مرداب گاوخونی شب و روز، ماه و سال، زاینده رود را می بلعید و این زن همه ی عواطف و علاقه های انسانی مرد او را ، که جز تیرگی ها و زشتی ها چیزی برای وی بجای نمی گذارد. زندگی با این کیفیت برای او تحمل ناپذیر بود.
زمانه ستم پرور بود. برو خودت را بکش، همین و دیگر جای درنگ نبود(اشاره است به خودکشی علی اکبر داور وزیر دارائی ایران در زمان رۻا شاه )
از رفتار و کردار سید چنین خوانده می شد که همای جان جان و همه کَسَش آقا و خانم و وی کلفت بود.
با این اقرار دردناکی که از میان دو لب مرد بیرون آمده بود، به نظر می آمد که دیگر پایان پذیرفته بود. مثل اینکه موی گرگ به تن دارد، از او نه تنها بدش می آید بلکه وحشت می کند.
آهو با خود اندیشید: خوف جانی!
این کلمات دیگر چیست؟ یک بار هم هما به شوخی این کلمات را در جمع به آهو گفته بود.گدا هر چه در توبره ی خود دارد خیال می کند در توبره ی رفیقش هم هست،
مشاطه ی جدید او می گفت هما در پنهان با نالیدن پیه گرگ توی کفش یا بدنش او را در چشم شوهر سیاه و چون گرگ منفورکرده است .
هما زیبا بود اما آیا چشم و ابروی او بهتر بود یا مال دختر آقا بزرگ ؟؟
پس در این رابطه مسئله تنها چشم و ابرو یا قد وبالا نبود، کار از جای دیگر آب می خورد. پرنده ی سینه قرمز صحرا هم با همه ی اطلاع زیرکانه ای که از زیبائی پر خویش دارد، هنگام جلب جفت و معاشقه از روش نیرنگ و تهدید استفاده می کند.
نه دعاها و نذر و نیازهای مذهبی و نه جادو و جنبل ها هیچ کدام در رد کردن شر هما از سر آهو اثر نداشت.
بنای محبتی که پیرمرد او از عشق نامیمون دیگری ساخته و در آن سکونت گرفته بود، مانند حصاری پولادین و خلل ناپذیر چنان مستحکم بود که توپ هم در آن کارگر نمی شد.
عشق هوس آمیز و نامتناسبی که سه سال و نیم پیش از آن شروع گشته بود چنان شکل نگفتنی به خود گرفته بود که مثل کتیبه ها و آثار باستانی ایران و روم افسانه آمیز و اعجاب آور می نمود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم.
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
اگر داستان آن شهری که مردمانش شب ها سگ می شدند و برای اینکه به غریبه ها آسیبی نرسانند از همان غروب به پپشت بام ها می رفتند راست می بود،
پس این احتمال هم دور نبود که عاشق و معشوق در شب ها از جلوه انسانی خود بیرون می رفتند و عوالم دیگری طی می کردند.
زن و شوهر در خاموشی به ظاهر سوت و کور و بی رونق خود با هم حرف ها داشتند؛ قهر بودند لیکن در سکوتی لطف آمیز بازی می کردند.
سید یک شب دیر وقت به دیدن نمایش رفته بودخیلی دیر از موقع معمول به خانه برگشت. با صدای چکش در، اکرم که بیشتر از همه در کار هما کنجکاوی می کرد به خیال آنکه همسرش است در را باز کرد او یکی از پرندگان کوچک حیوانات راسو مانند بود که وسوسه دانستن آسوده اش نمی گذاشت.
آهو بیدار بود و قبل آنکه خود را برساند همسایه در را باز کرده بود خواست برگردد که همسایه ی جوان او را به طرف خود خواند.
اکرم چه چیز ندیده ای دیده بود که ب هیجان آمده بود. در پیش چشم او مرد و زن مثل آدم و هوا که بعد از دو صد سال دوری یکدیگر را تنگ در آغوش گرفته بودند و سایه ایستاده هر دو برابر قرص بالا آماده ی ماه از پهلو روی پرده افتاده بود. خطوط و منحنی های دل انگیز بدن نیمه لخت زن در آغوش مرد تا آنجا که از تقاطع و تماس خارج بود، و همچنین حالت خواب آلود شهوانی او به خوبی روی پرده نمایان بود.
عاشق و معشوق چنان مست شیدائی خود بودند که به ناله ی اعتراۻ یکی از تخته های زیر پای خود که ماننده دنده ی آزاد انسان تو رفته بود، ابدا توجه نداشتند.پس از جدا شدن از همدیگر کور مال کور مال هما از جلو و سید از عقب، با هم به اتاق رفتند.
اکرم با نیشخندی نیمه خشم گفت : رفتند شب خوش خود را شروع کنند.
آهو هنوز قادر به تکلم نبودقلبش به شدت می زد. نفسش بند آمده بود.خود ب خود به اتاق دوستش رفت.چشمان و صورت خود را با دو دست پوشاندو از روی ناراحتی و عذاب درونی آه کشید.
-وای خدا، دارم دیوانه میشوم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
اگر داستان آن شهری که مردمانش شب ها سگ می شدند و برای اینکه به غریبه ها آسیبی نرسانند از همان غروب به پپشت بام ها می رفتند راست می بود،
پس این احتمال هم دور نبود که عاشق و معشوق در شب ها از جلوه انسانی خود بیرون می رفتند و عوالم دیگری طی می کردند.
زن و شوهر در خاموشی به ظاهر سوت و کور و بی رونق خود با هم حرف ها داشتند؛ قهر بودند لیکن در سکوتی لطف آمیز بازی می کردند.
سید یک شب دیر وقت به دیدن نمایش رفته بودخیلی دیر از موقع معمول به خانه برگشت. با صدای چکش در، اکرم که بیشتر از همه در کار هما کنجکاوی می کرد به خیال آنکه همسرش است در را باز کرد او یکی از پرندگان کوچک حیوانات راسو مانند بود که وسوسه دانستن آسوده اش نمی گذاشت.
آهو بیدار بود و قبل آنکه خود را برساند همسایه در را باز کرده بود خواست برگردد که همسایه ی جوان او را به طرف خود خواند.
اکرم چه چیز ندیده ای دیده بود که ب هیجان آمده بود. در پیش چشم او مرد و زن مثل آدم و هوا که بعد از دو صد سال دوری یکدیگر را تنگ در آغوش گرفته بودند و سایه ایستاده هر دو برابر قرص بالا آماده ی ماه از پهلو روی پرده افتاده بود. خطوط و منحنی های دل انگیز بدن نیمه لخت زن در آغوش مرد تا آنجا که از تقاطع و تماس خارج بود، و همچنین حالت خواب آلود شهوانی او به خوبی روی پرده نمایان بود.
عاشق و معشوق چنان مست شیدائی خود بودند که به ناله ی اعتراۻ یکی از تخته های زیر پای خود که ماننده دنده ی آزاد انسان تو رفته بود، ابدا توجه نداشتند.پس از جدا شدن از همدیگر کور مال کور مال هما از جلو و سید از عقب، با هم به اتاق رفتند.
اکرم با نیشخندی نیمه خشم گفت : رفتند شب خوش خود را شروع کنند.
آهو هنوز قادر به تکلم نبودقلبش به شدت می زد. نفسش بند آمده بود.خود ب خود به اتاق دوستش رفت.چشمان و صورت خود را با دو دست پوشاندو از روی ناراحتی و عذاب درونی آه کشید.
-وای خدا، دارم دیوانه میشوم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
آهو و اکرم آن شب صحبت ها با هم داشتند.
اکرم گفت:هما آفتی است این آتشک گرفته! این شوهر تو،هم از آن عاشق پیشه ها و عشرت طلب های دهر است. سرانه پیری و معرکه گیری! این مردک گویا پاک خرف شده است.
فکر نمی کنی با هم خوش ،خوش باده می زنند؟
زن و شوهر صبح که از خواب بیدار می شوند اول به طرف کوزه ی آب بالای سرشان یورش می برند. شوهرم
می گوید شکی نیست اینها شراب می خورند.شاید هم جنس قاچاق جابجا می کنند.
آهو دستپاچه گفت نه باز هم شراب یک چیزی اما جنس قاچاق اشتباه می کنی
شوهر من تازه چل چلیش گل کرده است.
اکرم گفت:
این هم برای خودش یک نوع زندگی ست اینها شب ها با هم جاهل بازی دارند.
به قول خود او، ماکه مسافران دیار عدم هستیم چرا باید بیخود زندگی دو روزه را بر خود سخت بگیریم.؟
آیا فی الواقع عشق آن مکتبی است که لوح آن را به دست هر طفل ابجد خوانی نسپرده اند؟
امروز بعد از مدتها توانستم سقز او را از دهانش بدزدم.
تو اشتباه می کردی هما اصلا از آن جوانی که گفتی اسمش البرز است و با سید میران طرح دوستی ریخته اصلا خوشش نمی آید.
همان کسی که قبل از سید میران او را چند صباحی در خانه زهرا رشتی نشانده بود.
تنها چیزی که برای هما جالب این بود این است که این همان جوانی است که برایش در مریۻخانه آمریکایی گل فرستاده است.
اکرم گفت: وقتی از هما خواستم نسخه ای ب دستم دهد تا همسرم را به راه زندگی بکشانم گفت:
درس مهر ورزیدن جز در دامان مادر نیست.
اما من خودرو بار آمده ام.
گفتم پس راز کار تو چیست که شوهر در دست تو از موم نیز نرم تر است
هما:-و مثل مرغ عشق هرگز نمی خواهد نوکش را از نوک تو بیرون بیاورد.
مهره ی مار داری یا مادگی کفتار؟
هما گفت: اما این درک در حقیقت پل وِرِسکی است که ما بر روی دره ی ژرف میان خود زده ایم.
راز یگانگی و پیوستگی من و سرابی را نیز در همینـ مسئله جستجو کن.
برای او من آن چشمه ی خنک و گوارائی هستم که کاروان خسته هنگام عبور از صحرا دمی در پایش می آسایدو نفسی تازه می کند.
ظاهرا این طور است که من مردی رادر دام فریب یا جادوی خود افسون کرده اما در این میان جوانی و عمر من رایگان و بی نتیجه تلف می شود.
او مرا دوست دارد اما آن بنای طلائینی که در کویر بسازندبه چه درد می خورد.
من آن مار کبرائی هستم که که به فصل معین در راه اطفاء غریزه ی جنسی اش بدون ترس از موانع گذشته و به مقصود می رسد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
آهو و اکرم آن شب صحبت ها با هم داشتند.
اکرم گفت:هما آفتی است این آتشک گرفته! این شوهر تو،هم از آن عاشق پیشه ها و عشرت طلب های دهر است. سرانه پیری و معرکه گیری! این مردک گویا پاک خرف شده است.
فکر نمی کنی با هم خوش ،خوش باده می زنند؟
زن و شوهر صبح که از خواب بیدار می شوند اول به طرف کوزه ی آب بالای سرشان یورش می برند. شوهرم
می گوید شکی نیست اینها شراب می خورند.شاید هم جنس قاچاق جابجا می کنند.
آهو دستپاچه گفت نه باز هم شراب یک چیزی اما جنس قاچاق اشتباه می کنی
شوهر من تازه چل چلیش گل کرده است.
اکرم گفت:
این هم برای خودش یک نوع زندگی ست اینها شب ها با هم جاهل بازی دارند.
به قول خود او، ماکه مسافران دیار عدم هستیم چرا باید بیخود زندگی دو روزه را بر خود سخت بگیریم.؟
آیا فی الواقع عشق آن مکتبی است که لوح آن را به دست هر طفل ابجد خوانی نسپرده اند؟
امروز بعد از مدتها توانستم سقز او را از دهانش بدزدم.
تو اشتباه می کردی هما اصلا از آن جوانی که گفتی اسمش البرز است و با سید میران طرح دوستی ریخته اصلا خوشش نمی آید.
همان کسی که قبل از سید میران او را چند صباحی در خانه زهرا رشتی نشانده بود.
تنها چیزی که برای هما جالب این بود این است که این همان جوانی است که برایش در مریۻخانه آمریکایی گل فرستاده است.
اکرم گفت: وقتی از هما خواستم نسخه ای ب دستم دهد تا همسرم را به راه زندگی بکشانم گفت:
درس مهر ورزیدن جز در دامان مادر نیست.
اما من خودرو بار آمده ام.
گفتم پس راز کار تو چیست که شوهر در دست تو از موم نیز نرم تر است
هما:-و مثل مرغ عشق هرگز نمی خواهد نوکش را از نوک تو بیرون بیاورد.
مهره ی مار داری یا مادگی کفتار؟
هما گفت: اما این درک در حقیقت پل وِرِسکی است که ما بر روی دره ی ژرف میان خود زده ایم.
راز یگانگی و پیوستگی من و سرابی را نیز در همینـ مسئله جستجو کن.
برای او من آن چشمه ی خنک و گوارائی هستم که کاروان خسته هنگام عبور از صحرا دمی در پایش می آسایدو نفسی تازه می کند.
ظاهرا این طور است که من مردی رادر دام فریب یا جادوی خود افسون کرده اما در این میان جوانی و عمر من رایگان و بی نتیجه تلف می شود.
او مرا دوست دارد اما آن بنای طلائینی که در کویر بسازندبه چه درد می خورد.
من آن مار کبرائی هستم که که به فصل معین در راه اطفاء غریزه ی جنسی اش بدون ترس از موانع گذشته و به مقصود می رسد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
هما ادامه داد: روح زندانی ام مثل یک تخته ی پوست پلنگ بر مسند شهوات او چار میخ شده است.
آهو را می بینم که با علاقه مشغول مادری خویش است و عارش می آید به پنجره ی اتاق من بنگرد.
شوهر من جز عشق و دلبری یا بهتر بگویم ، بازی عشق و دلبری چیزی از من نمی طلبد. و این همان ماده خواب آوری ست که بی درد انسان را می کشد.
با همه احوال باید بگویم که دوستش دارم من در این مرد ذخایر بی پایانی ازشخصیت ، بزرگواری،و جوانمردی حقیقی دیدم که تا ب حال هیچ زنی در هیچ مردی ندیده است.
پاسخ محبت بی ریب و ریا جز محبت و وفاداری چیزی نیست.من قدر این دوستی را می دانم.آیا اگر تو هم شوهرت این طور دوستت بدارد قدرش را می دانی؟
سعادت از نظر ما آن دمی است که وجود دارد و باقی همه هیچ .
راز دیگر عشق ما این است که مطلق عشق یکدیگر را خواهانیم .
آن روز که یکی از ما دو نفر در معرۻ
تلخ کامی های زندگی روزگذر واقع گردیدیم باید بتوانیم خود را بی غم تر و سرخوش تر از ساعات دیگر نشان بدهیم.
وقتی انسان می تواند قو باشد چرا بو تیمار باشد؟
دوست داشتن نیز اگر به فرۻ محال از قلمرو زمان به دور باشد از قلمرو مکان بیرون نیست. مانند هر چیز جائی می خواهد که بتواند خود را نشان بدهد. مانند آب است ، شکل ظرف را ب خود می گیرد.
اکرم گفت: من که چیزی از حرفه های او نفهمیدم گفتم:
اگر تو آن زن افسانه ای نباشی که شب های جمعه باکره بود پس بدون شک جادوگری هستی که رگ خواب شوهرت را خوب بدست آورده ای.
هما گفت:
بدنیست بروی به هوویم بگوئی راز کار من در یک چیز دیگر است وآن این است که من شوهرم را سرابی صدا می زنم و آهو مشهدی.
اما جادوی من اینجاست، اینهاست- دست زیر پستانهایش گرفت و ساق هایش را لمس کرد.
برای مردان بازیگوش یا آنها که روح شاعرانه دارند، اگر نمی توانید یک پیانو یا ساز شش سیمه باشید، لااقل آن اسباب بازی کوچکی باشید که با همه سادگی اش طفل دارنده آن نمی داند در شکمش چیست؟
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
هما ادامه داد: روح زندانی ام مثل یک تخته ی پوست پلنگ بر مسند شهوات او چار میخ شده است.
آهو را می بینم که با علاقه مشغول مادری خویش است و عارش می آید به پنجره ی اتاق من بنگرد.
شوهر من جز عشق و دلبری یا بهتر بگویم ، بازی عشق و دلبری چیزی از من نمی طلبد. و این همان ماده خواب آوری ست که بی درد انسان را می کشد.
با همه احوال باید بگویم که دوستش دارم من در این مرد ذخایر بی پایانی ازشخصیت ، بزرگواری،و جوانمردی حقیقی دیدم که تا ب حال هیچ زنی در هیچ مردی ندیده است.
پاسخ محبت بی ریب و ریا جز محبت و وفاداری چیزی نیست.من قدر این دوستی را می دانم.آیا اگر تو هم شوهرت این طور دوستت بدارد قدرش را می دانی؟
سعادت از نظر ما آن دمی است که وجود دارد و باقی همه هیچ .
راز دیگر عشق ما این است که مطلق عشق یکدیگر را خواهانیم .
آن روز که یکی از ما دو نفر در معرۻ
تلخ کامی های زندگی روزگذر واقع گردیدیم باید بتوانیم خود را بی غم تر و سرخوش تر از ساعات دیگر نشان بدهیم.
وقتی انسان می تواند قو باشد چرا بو تیمار باشد؟
دوست داشتن نیز اگر به فرۻ محال از قلمرو زمان به دور باشد از قلمرو مکان بیرون نیست. مانند هر چیز جائی می خواهد که بتواند خود را نشان بدهد. مانند آب است ، شکل ظرف را ب خود می گیرد.
اکرم گفت: من که چیزی از حرفه های او نفهمیدم گفتم:
اگر تو آن زن افسانه ای نباشی که شب های جمعه باکره بود پس بدون شک جادوگری هستی که رگ خواب شوهرت را خوب بدست آورده ای.
هما گفت:
بدنیست بروی به هوویم بگوئی راز کار من در یک چیز دیگر است وآن این است که من شوهرم را سرابی صدا می زنم و آهو مشهدی.
اما جادوی من اینجاست، اینهاست- دست زیر پستانهایش گرفت و ساق هایش را لمس کرد.
برای مردان بازیگوش یا آنها که روح شاعرانه دارند، اگر نمی توانید یک پیانو یا ساز شش سیمه باشید، لااقل آن اسباب بازی کوچکی باشید که با همه سادگی اش طفل دارنده آن نمی داند در شکمش چیست؟
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
آهو که مثل خوابزدگان خاموش بود، از روی درماندگی حرکت کرد که یعنی از همه این جریانات که مثل رویای نامطبوعی از سرش می گذشت چیزی نفهمید.
صدای چکش در دوباره به صدا در آمد
این بار شوهر اکرم بود. آهو با اندوه خسته گفت:
حالا برو در را باز کن او با این چرت و پرت ها خواسته مرا غصه بدهد. و بهر حال هر چه از این دو بندینه بگوئی بر می آید.
آهو ادامه داد: پیرمرد من نوشش باد باده ی عشق و جوانی باز پس آمده، خوب آخرش را آورد!
دارد خانه ی آخرتش را روشن می کند.
- تلافی جوانی هایش را می کند.
- اما خیلی دیر به این فکر افتاده است . کاسه لیس.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
آهو که مثل خوابزدگان خاموش بود، از روی درماندگی حرکت کرد که یعنی از همه این جریانات که مثل رویای نامطبوعی از سرش می گذشت چیزی نفهمید.
صدای چکش در دوباره به صدا در آمد
این بار شوهر اکرم بود. آهو با اندوه خسته گفت:
حالا برو در را باز کن او با این چرت و پرت ها خواسته مرا غصه بدهد. و بهر حال هر چه از این دو بندینه بگوئی بر می آید.
آهو ادامه داد: پیرمرد من نوشش باد باده ی عشق و جوانی باز پس آمده، خوب آخرش را آورد!
دارد خانه ی آخرتش را روشن می کند.
- تلافی جوانی هایش را می کند.
- اما خیلی دیر به این فکر افتاده است . کاسه لیس.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
دزدِ نگرفته پادشاه است. اصلا تو اینرا به من بگو، در مملکتی که پایه اش بر اجحاف و تجاوز و غصب گذاشته شده است، هیچ چیزش دلیل هیچ نیست، کار تولیدی بزرگش دروغ و فساد شده است، نه شرع میشناسد نه قانون، رشوه خواری، حق کشی، کاغذبازی و پاپوش دوزی مثل کچلی تا توی ابرویش پایین آمده است. درستکاری و رفتن از راه راست چه معنی دارد؟
#علی_محمد_افغانی
شوهر آهو خانم
@book_tips 🐞
#تکه_ای_از_کتاب
دزدِ نگرفته پادشاه است. اصلا تو اینرا به من بگو، در مملکتی که پایه اش بر اجحاف و تجاوز و غصب گذاشته شده است، هیچ چیزش دلیل هیچ نیست، کار تولیدی بزرگش دروغ و فساد شده است، نه شرع میشناسد نه قانون، رشوه خواری، حق کشی، کاغذبازی و پاپوش دوزی مثل کچلی تا توی ابرویش پایین آمده است. درستکاری و رفتن از راه راست چه معنی دارد؟
#علی_محمد_افغانی
شوهر آهو خانم
@book_tips 🐞
نقاشی زیبا و حیرت آور سدی در گینه جهت تشویق مردم به کتابخوانی. درآمد حاصل از بازدیدکنندگان صرف چاپ کتاب می شود.
@book_tips🐞
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
فانوسِ صبح ،
دوباره نوررا ، به خانه آورده...
تا ما رهگذران دنيا
در اين ظلمتكده ي زندگي ،
بارِ حقارت از دوش بر داشته
پاي به مسيرِ تلاش نهاده
و خدا را سايه شويم
تاباري ديگر،
كه نه بر زمين ،
بلكه بر سرزمين دلمان
حكومت كنيم
عاشقانه زيستن
انتخابِ منتخبين خداوند است
#شيما_سلطاني
@book_tips🐞
#صبح_آمد
فانوسِ صبح ،
دوباره نوررا ، به خانه آورده...
تا ما رهگذران دنيا
در اين ظلمتكده ي زندگي ،
بارِ حقارت از دوش بر داشته
پاي به مسيرِ تلاش نهاده
و خدا را سايه شويم
تاباري ديگر،
كه نه بر زمين ،
بلكه بر سرزمين دلمان
حكومت كنيم
عاشقانه زيستن
انتخابِ منتخبين خداوند است
#شيما_سلطاني
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
اغلب کسانی که در
زندگی خویش
احساس آرامش میکنند،
لبخندرامشق
خودمی کنند
امید را هر
روز دعامی کنند!
عشق راتدریس می کنند
ومحبت
رافراموش نمیکنند.
@book_tips🐞
اغلب کسانی که در
زندگی خویش
احساس آرامش میکنند،
لبخندرامشق
خودمی کنند
امید را هر
روز دعامی کنند!
عشق راتدریس می کنند
ومحبت
رافراموش نمیکنند.
@book_tips🐞
( إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ )
الأنفال (22) Al-Anfaal
همانا بدترین جنبدگان نزد خدا, (افراد) کر و لالی هستند, که نمی اندیشند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
الأنفال (22) Al-Anfaal
همانا بدترین جنبدگان نزد خدا, (افراد) کر و لالی هستند, که نمی اندیشند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
دوستت دارم بیآنکه بدانم چطورکجا یا کی چه آسان دوستت دارم بیهیچ غرور یا سختی تو را اینگونه دوست دارم چون راه دیگر نمیدانم
آنچنان به هم نزدیکیم که دستهای تو بر گردنم گوئی دستهای منست.
@book_tips 🐞
آنچنان به هم نزدیکیم که دستهای تو بر گردنم گوئی دستهای منست.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
آدم به امید دست یافتن به ثروت، عشق، یا آزادی خود را خسته و فرسوده میکند و وقتی که آن را به دست آورد از داشتنش لذت نمیبرد یا آنرا تباه میکند.
خوشبخت واقعی آن کسی است که بتواند به خود بگوید: من میخواهم راه بروم نه به مقصد برسم. و بدبخت کسی است که خود را مقید می سازد و می گوید: من میخواهم به مقصد برسم
باور كنيد "رسیدن مردن است"
#اوریانا_فالاچی
@book_tips🐞
آدم به امید دست یافتن به ثروت، عشق، یا آزادی خود را خسته و فرسوده میکند و وقتی که آن را به دست آورد از داشتنش لذت نمیبرد یا آنرا تباه میکند.
خوشبخت واقعی آن کسی است که بتواند به خود بگوید: من میخواهم راه بروم نه به مقصد برسم. و بدبخت کسی است که خود را مقید می سازد و می گوید: من میخواهم به مقصد برسم
باور كنيد "رسیدن مردن است"
#اوریانا_فالاچی
@book_tips🐞
من فقط کمی خسته ام ...
بعضی مواقع فکر میکنم اونقدر دارم برایِ زندگی میجنگم، که وقتی برای زندگی کردن ندارم...!
#پدرخوانده
@book_tips🐞
بعضی مواقع فکر میکنم اونقدر دارم برایِ زندگی میجنگم، که وقتی برای زندگی کردن ندارم...!
#پدرخوانده
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
دخترى در كتابخانه
جنگ و صلح را ورق مى زند
و به سربازى مى انديشد
كه پيش از رفتن به جبهه
گفته بود
دیوانه ى آواز دُم جنبانك و
صداى ورق خوردن كتاب است
#واهه_آرمن
@book_tips 🐞
دخترى در كتابخانه
جنگ و صلح را ورق مى زند
و به سربازى مى انديشد
كه پيش از رفتن به جبهه
گفته بود
دیوانه ى آواز دُم جنبانك و
صداى ورق خوردن كتاب است
#واهه_آرمن
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
خیاط خانه شاهزنان از دو جهت اسباب ناراحتی سید میران را فراهم کرده بود؛
اول اینکه درست روبروی سینما فروهر واقع شده بود، دیگر اینکه هما از میان همشاگردانش با دختری رفت و آمد پیدا کرده بود که از هیچ نقطه نظر خورندش نبود.
روزی نبود که هنگام خانه آمدن از این دختر حرف به میان نیاورد.
تا جائی که به سید گیر داده بود چرا مرا به سینما نمی بری من در این خانه دلم پوسید و دیگر زنان سرشان به بچه هایشان گرم است هزار جور کار دارند .
سید او را نصیحت می کرد که: سینما معصیت دارد اختراع شیطان است این نوع تفریحات به مردم کاسبکاری از قبیل ما نیامده است.
حرف دیگری بزن گل من؛ بگو تا چیزی برایت بخرم، آنگاه خاطرت شکفته خواهد شد.
هما گفت: خودت آنشب که دیر آمدی خانه با نیرزا تبی بلیط لژ گرفتی و رفتی خیال کردی من نخواهم فهمید؟
می خواهی به سر من شیره بمالی؟
پس بگو مرا قابل این گونه چیز ها نمی دانی.
باز هم صد رحمت به میرزا نبی که اگر زنش را نمی برد لااقل از او پنهان نمی کند.
سید گفت: مرد خیلی کارها می کند که لازم نمی بیند به زنش بگوید.؛ خیلی تلاش ها و زدو بند ها که به کارو کسب او مربوط است.
تو زنی و نمی توانی هر جا که دلت خواست برویمن هم عادت ندارم هر جا می روم زنم را نیز دنبالم بیندازم.
هما گفت: پس همین را بگو عارت می آید با زنت در بیرون از خانه دیده شوی.
هر وقت از تو چیزی خواسته ام گفتی برو با خورشید بگیر.
هر وقت هم عزم مهمانی یا جایی داشتیم همیشه یک میدان جلوتر از من چنان شلنگ انداز قدم برداشته ای که تا رسیدن به مقصد مرا توی کفش پاشنه بلند از مچ پا انداخته ای.
اگر قدرتش را داشته باشی باز مرا در چادر و چاقچور می کنی.
خودم هر جا که دلم خواست بی آنکه از تو اجازه بگیرم خواهم رفت.
وقتی تو مرا به سینما نمی بری دستم چلاق نیست خودم بلیط می خرم و به تماشا می روم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل دوازدهم
خیاط خانه شاهزنان از دو جهت اسباب ناراحتی سید میران را فراهم کرده بود؛
اول اینکه درست روبروی سینما فروهر واقع شده بود، دیگر اینکه هما از میان همشاگردانش با دختری رفت و آمد پیدا کرده بود که از هیچ نقطه نظر خورندش نبود.
روزی نبود که هنگام خانه آمدن از این دختر حرف به میان نیاورد.
تا جائی که به سید گیر داده بود چرا مرا به سینما نمی بری من در این خانه دلم پوسید و دیگر زنان سرشان به بچه هایشان گرم است هزار جور کار دارند .
سید او را نصیحت می کرد که: سینما معصیت دارد اختراع شیطان است این نوع تفریحات به مردم کاسبکاری از قبیل ما نیامده است.
حرف دیگری بزن گل من؛ بگو تا چیزی برایت بخرم، آنگاه خاطرت شکفته خواهد شد.
هما گفت: خودت آنشب که دیر آمدی خانه با نیرزا تبی بلیط لژ گرفتی و رفتی خیال کردی من نخواهم فهمید؟
می خواهی به سر من شیره بمالی؟
پس بگو مرا قابل این گونه چیز ها نمی دانی.
باز هم صد رحمت به میرزا نبی که اگر زنش را نمی برد لااقل از او پنهان نمی کند.
سید گفت: مرد خیلی کارها می کند که لازم نمی بیند به زنش بگوید.؛ خیلی تلاش ها و زدو بند ها که به کارو کسب او مربوط است.
تو زنی و نمی توانی هر جا که دلت خواست برویمن هم عادت ندارم هر جا می روم زنم را نیز دنبالم بیندازم.
هما گفت: پس همین را بگو عارت می آید با زنت در بیرون از خانه دیده شوی.
هر وقت از تو چیزی خواسته ام گفتی برو با خورشید بگیر.
هر وقت هم عزم مهمانی یا جایی داشتیم همیشه یک میدان جلوتر از من چنان شلنگ انداز قدم برداشته ای که تا رسیدن به مقصد مرا توی کفش پاشنه بلند از مچ پا انداخته ای.
اگر قدرتش را داشته باشی باز مرا در چادر و چاقچور می کنی.
خودم هر جا که دلم خواست بی آنکه از تو اجازه بگیرم خواهم رفت.
وقتی تو مرا به سینما نمی بری دستم چلاق نیست خودم بلیط می خرم و به تماشا می روم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوازدهم
زن لنگه ی ابرو را بغمزه بالا انداخت. سید میران با تغییر گفت:
خراب شد سینما و تو هم غلط می کنی چنین کاری بکنی! تو معلوم می شود در بند آبروی خودت نیستی. تو ابن مردم را هنوز نشناخته ای.
هما گفت: مردم!مردم!این هم برای تو بهانه ای شده است. وقتی که کردم خواهی فهمید.
آیا من از کلفت پیشکار عالیه هم کم ترم که آرزوی دیدن چیزهای خوب به دلم مانده؟
آرزوی رقص هم که روی دلم ماند. دارم زیادی چاق می شوم بدین جهت روزها توی کلاس خیاطی می رقصم.هم مانع چاقی خودم می شوم و هم برای روزهای آینده که نقشه اش را داریم آماده می شوم.
آنگاه زن جوان با غَلْتِ کوچکی که به لحن کلام خود داد به طرزی که گوئی دختر تازه رسیده و نادانی بیش نیست، به یکی از خطاهای خود که همان روز از وی سرزده بود اقرار کرد و از شوهرشپوزش طلبید. چنانکه می گفت.،برای گرفتن یک الگو و دین بعۻی
نمونه های کاردستی ،هنگام غروب همراه دوستش سوسن به خانه وی رفته بود و با پدرش پیشکارآشنا شد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل دوازدهم
زن لنگه ی ابرو را بغمزه بالا انداخت. سید میران با تغییر گفت:
خراب شد سینما و تو هم غلط می کنی چنین کاری بکنی! تو معلوم می شود در بند آبروی خودت نیستی. تو ابن مردم را هنوز نشناخته ای.
هما گفت: مردم!مردم!این هم برای تو بهانه ای شده است. وقتی که کردم خواهی فهمید.
آیا من از کلفت پیشکار عالیه هم کم ترم که آرزوی دیدن چیزهای خوب به دلم مانده؟
آرزوی رقص هم که روی دلم ماند. دارم زیادی چاق می شوم بدین جهت روزها توی کلاس خیاطی می رقصم.هم مانع چاقی خودم می شوم و هم برای روزهای آینده که نقشه اش را داریم آماده می شوم.
آنگاه زن جوان با غَلْتِ کوچکی که به لحن کلام خود داد به طرزی که گوئی دختر تازه رسیده و نادانی بیش نیست، به یکی از خطاهای خود که همان روز از وی سرزده بود اقرار کرد و از شوهرشپوزش طلبید. چنانکه می گفت.،برای گرفتن یک الگو و دین بعۻی
نمونه های کاردستی ،هنگام غروب همراه دوستش سوسن به خانه وی رفته بود و با پدرش پیشکارآشنا شد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_دوازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞