هیچکس تا امروز برنامه ای برای چاق شدن، شکست خوردن یا احمق بودن ننوشته است زیرا این چیزها وقتی اتفاق می افتد که شما برنامه نداشته باشید...!
@book_tips🐞
@book_tips🐞
👍1
Forwarded from Book_tips (Azar)
راه آزادی و مدنیت، نه از خیابان
با مشتهای گره کرده بلکه از
آرامشِ کتابخانها میگذرد ...
برای همین است که کتابخانه،
در سرزمینهای به خواب رفته، امنترین مکان برای عنکبوتهاست!!
@book_tips 🐞
با مشتهای گره کرده بلکه از
آرامشِ کتابخانها میگذرد ...
برای همین است که کتابخانه،
در سرزمینهای به خواب رفته، امنترین مکان برای عنکبوتهاست!!
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🔻اطلاعیه مهم 🔻
با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺
دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب متتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.
https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺
دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب متتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.
https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
#ایرانشناسی
ارتفاع 2300 متری ییلاق فیلبند آن را به مرتفع ترین روستای بخش شرقی استان مازندران تبدیل کرده است.
بیشتر اوقات، اقیانوسی از ابر این روستا را در بر میگیرد.
@book_tips 🐞
ارتفاع 2300 متری ییلاق فیلبند آن را به مرتفع ترین روستای بخش شرقی استان مازندران تبدیل کرده است.
بیشتر اوقات، اقیانوسی از ابر این روستا را در بر میگیرد.
@book_tips 🐞
دفاع از حيوانيت
پسرم دو سه ساله بود و هر شب وقت خوابش كه ميرسيد، اسم چند حيوان را رديف مي كرد و به من ميگفت: «يه قصه بگو كه اين حيوونا توش باشه... » بعد هم اسم چندتا حيوان را مي گفت. يك شب گفت: «يه قصه بگو كه شير و آهو و كلاغ توش باشه».
من هم مثل هر شب با آب و تاب قصهاي را در ذهنم ميبافتم و برايش ميگفتم. اما آن شب به ميانههاي قصه كه رسيدم، گفتم: «شير بدجنس داشت نقشه مي كشيد كه آهوي بيچاره رو بخوره كه ...» پسرم وسط حرفم پريد كه: «چرا ميگي شير بدجنس؟» گفتم: «خب براي اينكه ميخواد آهو رو بخوره...»
پسرم عصباني شد و گفت: «آخه باباجون شير يه حيوونه كه گوشت ميخوره؛ گوشت نخوره، ميميره. اگه گوشت آهو نخوره، پس چي بخوره؟ علف بخوره؟!».
القصه: بايد يك بار ديگر حيوانيت را تعريف كنيم. حيوانات حتي اگر درنده باشند، به اندازة نيازشان ميدرند و ميخورند. حيوانات براي تفريح همديگر را نميكشند. هيچ حيواني همنوع خود را – و حتي غير همنوع خود را – شكنجه نمي كند. حتي گرگ و پلنگ و گربة وحشي طوري شكارشان را ميكشند كه شكار بخت برگشته كمترين زجر را تحمل كند. هيچ حيواني احتكار بلد نيست؛ اگر هم گاهي چيزي را براي قوت زمستانشان كنار ميگذارند، به اندازة نيازشان برمي دارند.
شايد حيوانات در سختيها به كمك يكديگر نشتابند؛ اما فرصت طلب نيستند كه در شرايط سخت، يكديگر را آزار دهند. حيوانات دروغ بلد نيستند؛ غيبت نمي كنند؛ رياكاري و ربا خواي از آنها برنميآيد. تاكنون هيچ روباهي خودش را شغال جا نزده است. هيچ حيواني در سختترين جدالها نيز همنوع خود را نميكشد. كانونهاي مدافع حقوق حيوانات تاكنون هيچ گزارشي از كودك آزاري حيوانات به ثبت نرساندهاند. هيچ حيواني سهمالارث خواهر و بردارش را بالا نكشيده است..
حتي حقه باز ترين حيوانات نيز سر همنوع خود كلاه نميگذارند. هيچ حيواني حيوان ديگر را به دليل مليت، مذهب و هزار چيز ديگر آتش نميزند.
به نظرم اگر ما به كودكانمان چيزي را القا نكنيم(منظورم بدجنس بودن بعضي از حيوانات است ) آنها نيز كه گرگ و شير و پلنگ را حيوانات بدجنسي نميدانند. اصلا بدجنسي و شرارت صفتي است كه از انسانها سرمي زند. به حيوانات تهمت نزنيم.
ميگويم: اگر نمي توانيم انسان خوبي باشيم، دست كم حيوان باشيم.
همشهري آنلاين
سيد اكبر ميرجعفري
@book_tips 🐞
پسرم دو سه ساله بود و هر شب وقت خوابش كه ميرسيد، اسم چند حيوان را رديف مي كرد و به من ميگفت: «يه قصه بگو كه اين حيوونا توش باشه... » بعد هم اسم چندتا حيوان را مي گفت. يك شب گفت: «يه قصه بگو كه شير و آهو و كلاغ توش باشه».
من هم مثل هر شب با آب و تاب قصهاي را در ذهنم ميبافتم و برايش ميگفتم. اما آن شب به ميانههاي قصه كه رسيدم، گفتم: «شير بدجنس داشت نقشه مي كشيد كه آهوي بيچاره رو بخوره كه ...» پسرم وسط حرفم پريد كه: «چرا ميگي شير بدجنس؟» گفتم: «خب براي اينكه ميخواد آهو رو بخوره...»
پسرم عصباني شد و گفت: «آخه باباجون شير يه حيوونه كه گوشت ميخوره؛ گوشت نخوره، ميميره. اگه گوشت آهو نخوره، پس چي بخوره؟ علف بخوره؟!».
القصه: بايد يك بار ديگر حيوانيت را تعريف كنيم. حيوانات حتي اگر درنده باشند، به اندازة نيازشان ميدرند و ميخورند. حيوانات براي تفريح همديگر را نميكشند. هيچ حيواني همنوع خود را – و حتي غير همنوع خود را – شكنجه نمي كند. حتي گرگ و پلنگ و گربة وحشي طوري شكارشان را ميكشند كه شكار بخت برگشته كمترين زجر را تحمل كند. هيچ حيواني احتكار بلد نيست؛ اگر هم گاهي چيزي را براي قوت زمستانشان كنار ميگذارند، به اندازة نيازشان برمي دارند.
شايد حيوانات در سختيها به كمك يكديگر نشتابند؛ اما فرصت طلب نيستند كه در شرايط سخت، يكديگر را آزار دهند. حيوانات دروغ بلد نيستند؛ غيبت نمي كنند؛ رياكاري و ربا خواي از آنها برنميآيد. تاكنون هيچ روباهي خودش را شغال جا نزده است. هيچ حيواني در سختترين جدالها نيز همنوع خود را نميكشد. كانونهاي مدافع حقوق حيوانات تاكنون هيچ گزارشي از كودك آزاري حيوانات به ثبت نرساندهاند. هيچ حيواني سهمالارث خواهر و بردارش را بالا نكشيده است..
حتي حقه باز ترين حيوانات نيز سر همنوع خود كلاه نميگذارند. هيچ حيواني حيوان ديگر را به دليل مليت، مذهب و هزار چيز ديگر آتش نميزند.
به نظرم اگر ما به كودكانمان چيزي را القا نكنيم(منظورم بدجنس بودن بعضي از حيوانات است ) آنها نيز كه گرگ و شير و پلنگ را حيوانات بدجنسي نميدانند. اصلا بدجنسي و شرارت صفتي است كه از انسانها سرمي زند. به حيوانات تهمت نزنيم.
ميگويم: اگر نمي توانيم انسان خوبي باشيم، دست كم حيوان باشيم.
همشهري آنلاين
سيد اكبر ميرجعفري
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
آدم وقتی جوان است، به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه ی صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد، می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند.
و از همه بدتر، بار خاطره هاست که روی دوش آدم، سنگینی می کند.
#چهل_سالگى
#ناهيد_طباطبايى
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
آدم وقتی جوان است، به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه ی صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد، می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند.
و از همه بدتر، بار خاطره هاست که روی دوش آدم، سنگینی می کند.
#چهل_سالگى
#ناهيد_طباطبايى
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
هنگامی که بچه ها به ستوهش می آوردند از روی حرص به صدا در می آمد:
- بگیرید بتمرگید ذلیل مرده ها! به خدا دیوانه ام کردید! از زندگی بیزارم کردید! ب خدا اگر شماها نبودید تا به حال هفت باره از این خانه رفته بودم! مگر خدا به جانم گذاشته است .
ای بلبل ای سرگشته که شما نیز به من بدکردیدـ می ترسم عاقبت هم به همین سرنوشت مبتلا شوید.
- ای ، از او چه گُلی دیدم که از اینها گلابش را بگیرم.؟
سید با رفتار غیر منصفانه خود برای آهو زندانی ساخته بود که میله هایش همان بچه ها بودند. و آهو با همه ی احوال از روزن همین بچه ها بود که آسمان روشن و امیدبخش فردا را بچشم می دید.
از میان بچه ها مهدی که مونس دائمی او بود را بیشتر دوست می داشت.
او را به سینه می فشرد و می گفت:
سَرْ جوی من ؛ دل جوی من،شوهر من، همه کس من؟ تا تو را دارم هیچ غمی ندارم.هیچ آرزوئی هم ندارم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
هنگامی که بچه ها به ستوهش می آوردند از روی حرص به صدا در می آمد:
- بگیرید بتمرگید ذلیل مرده ها! به خدا دیوانه ام کردید! از زندگی بیزارم کردید! ب خدا اگر شماها نبودید تا به حال هفت باره از این خانه رفته بودم! مگر خدا به جانم گذاشته است .
ای بلبل ای سرگشته که شما نیز به من بدکردیدـ می ترسم عاقبت هم به همین سرنوشت مبتلا شوید.
- ای ، از او چه گُلی دیدم که از اینها گلابش را بگیرم.؟
سید با رفتار غیر منصفانه خود برای آهو زندانی ساخته بود که میله هایش همان بچه ها بودند. و آهو با همه ی احوال از روزن همین بچه ها بود که آسمان روشن و امیدبخش فردا را بچشم می دید.
از میان بچه ها مهدی که مونس دائمی او بود را بیشتر دوست می داشت.
او را به سینه می فشرد و می گفت:
سَرْ جوی من ؛ دل جوی من،شوهر من، همه کس من؟ تا تو را دارم هیچ غمی ندارم.هیچ آرزوئی هم ندارم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
یک هفته بود آهو می خواست سید را به اتاق صدا بزند تا تکلیفش را بداند.
و دلیل بی مهری و کم لطفی اش را بپرسد. اما با همه طوفانی که در دل داشت شرمش می آمد ناراحتی خود را به روی مرد بیاورد.
بالاخره یک روز او را صدا زد:
_ مشهدی!........بی زحمت یک دقیقه.......!
رنگش از شدت شرم و دستپاچگی تغییر کرد. با لکنت گفت: خواستم ساعتمان را بدهم ببری درست کنند.
سید ابروهایش در هم گره خورد و در همان حال که فورا روی پاشنه پا چرخید و می رفت گفت:
خوب ،خوب وقتی دیگر!
آهو خورشید را که بی دلیل کینه اش را به دل گرفته بود وسیله ی پیغام خود قرار داد.
یک روز خورشید در آستانه ی دالان جلوی سید را گرفت و با لحن منت بار از او خواست برود ببیند زن بزرگش با او چه کاری دارد!
چند روز گذشت . یک روز پیش از ظهر به اتاق آهو رفت بی آنکه کفش هایش را بکند
گفت:
- خوب،آهو، این من چکارم داری؟
- تو نمی دانی چکارت دارم؟ حق ندارم تو را ببینم؟
چشم های آرزومند و خمارش پر از اشک شد.سرش را به زیر افکند و دست ها را در هم فشرد.
سید خود را به کوچه علی چپ زد :
- مگر هر روز مرا نمی بینی؟آمدن و نیامدن من چه توفیر می کند؟
- چه توفیر می کند؟گیرم اصلا از مردی استعفا داده ای؟
آیا از پدری هم استعفا داده ای؟
به وی بر آشفت: چرا با من این طور می کنی میران؟
امروز اینجا و فردا بازار قیامت ، جواب خدا را چ خواهی داد؟
سید سرش را به زیر انداخت.
ظاهرا نخواست مطلب را ب خودش بگیرد.زن گفت:
من نباید بدانم در این خانه چکاره هستم و تکلیفم چیست؟
سید گفت: من در کارم فرومانده ام نمی دانم.
آهو گفت:عجب!گشتم صدو سی دره، ندیدم آدم دو سره!
فقط تو باید در کارت فرو بمانی و خداییش را رفتار نکنی؟
کسی که در مقابل یک زن لوندو.....(کلمه هر جایی را به زبان نیاورد)تا اینـحد خود را وا بدهد باید هم در کارش فرو بماند.
تو باید بین من و او یکی را روانه کنی.
سید قبل اینکه وارد اتاق شود می دانست زنش چه می خواهد.با همه بی اعتنایی های شوهر هرگز نمی خواست عشق میان آندو را به رسمیت بشناسد.سید از روی بی حوصلگی یا ترس فوت شدن وقت به طرف ایوان قدم زد ولی آهو به گمان آنکه می خواهد برود یقه پالتو و بازویش را گرفت نیمه سازش طلبانه نیمه قهر
گفت: کجا؟ من نمی گذارم. باید تکلیف مرا امروز روشن کنی.
سید اجازه داد تا پس پسکی همرا زن ب کنج اتاق که از دید بیرون بود کشیده شود.
سید شوخی طوری گفت: تکلیف تو بزرگ.کردن بچه هاست! مگر نشنیده ای که بهشت زیر پای مادران است.
زن باید صبور و بردبار باشد .
آهو گفت: می خواهی مرا خواب کنی میران؟ یا بچه گول میزنی٠؟
تو اگر برای من که مادر بچه هایت هستم و از رگ جانم به آنها زندگی بخشیده ام همانقدر که مردم برای یک دایه ارزش و احترام روا دارند روا داشتی چه حرفی داشتم.
سه سال آزگار است به من خون جگر می دهی؟
حوصله کردم و حرف نزدم اما دیگر طاقتم به پایان رسیده است؟
سید گفت بسیار خوب فرصت بده یکی دو روز دبگر هم صبر کن. میرزا نبی و جمعی دیگر منتظر منند که با هم به انباز غله برویم .با نمایندگان آسیابان ها بحث و مذاکره ای داریم و مطلب دیگری که باید بین ما حل و فصل شود.
سید چون صدای پایی شنید به بیرون نگریست.
آهو گفت : نترس هما تا نزدیک ظهر به خانه نمی آید. سَرِ من سِحْر مانده است این زن به تو چه کرده است این قدر از او حساب می بری؟هان ، میری جان؟
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل یازدهم
یک هفته بود آهو می خواست سید را به اتاق صدا بزند تا تکلیفش را بداند.
و دلیل بی مهری و کم لطفی اش را بپرسد. اما با همه طوفانی که در دل داشت شرمش می آمد ناراحتی خود را به روی مرد بیاورد.
بالاخره یک روز او را صدا زد:
_ مشهدی!........بی زحمت یک دقیقه.......!
رنگش از شدت شرم و دستپاچگی تغییر کرد. با لکنت گفت: خواستم ساعتمان را بدهم ببری درست کنند.
سید ابروهایش در هم گره خورد و در همان حال که فورا روی پاشنه پا چرخید و می رفت گفت:
خوب ،خوب وقتی دیگر!
آهو خورشید را که بی دلیل کینه اش را به دل گرفته بود وسیله ی پیغام خود قرار داد.
یک روز خورشید در آستانه ی دالان جلوی سید را گرفت و با لحن منت بار از او خواست برود ببیند زن بزرگش با او چه کاری دارد!
چند روز گذشت . یک روز پیش از ظهر به اتاق آهو رفت بی آنکه کفش هایش را بکند
گفت:
- خوب،آهو، این من چکارم داری؟
- تو نمی دانی چکارت دارم؟ حق ندارم تو را ببینم؟
چشم های آرزومند و خمارش پر از اشک شد.سرش را به زیر افکند و دست ها را در هم فشرد.
سید خود را به کوچه علی چپ زد :
- مگر هر روز مرا نمی بینی؟آمدن و نیامدن من چه توفیر می کند؟
- چه توفیر می کند؟گیرم اصلا از مردی استعفا داده ای؟
آیا از پدری هم استعفا داده ای؟
به وی بر آشفت: چرا با من این طور می کنی میران؟
امروز اینجا و فردا بازار قیامت ، جواب خدا را چ خواهی داد؟
سید سرش را به زیر انداخت.
ظاهرا نخواست مطلب را ب خودش بگیرد.زن گفت:
من نباید بدانم در این خانه چکاره هستم و تکلیفم چیست؟
سید گفت: من در کارم فرومانده ام نمی دانم.
آهو گفت:عجب!گشتم صدو سی دره، ندیدم آدم دو سره!
فقط تو باید در کارت فرو بمانی و خداییش را رفتار نکنی؟
کسی که در مقابل یک زن لوندو.....(کلمه هر جایی را به زبان نیاورد)تا اینـحد خود را وا بدهد باید هم در کارش فرو بماند.
تو باید بین من و او یکی را روانه کنی.
سید قبل اینکه وارد اتاق شود می دانست زنش چه می خواهد.با همه بی اعتنایی های شوهر هرگز نمی خواست عشق میان آندو را به رسمیت بشناسد.سید از روی بی حوصلگی یا ترس فوت شدن وقت به طرف ایوان قدم زد ولی آهو به گمان آنکه می خواهد برود یقه پالتو و بازویش را گرفت نیمه سازش طلبانه نیمه قهر
گفت: کجا؟ من نمی گذارم. باید تکلیف مرا امروز روشن کنی.
سید اجازه داد تا پس پسکی همرا زن ب کنج اتاق که از دید بیرون بود کشیده شود.
سید شوخی طوری گفت: تکلیف تو بزرگ.کردن بچه هاست! مگر نشنیده ای که بهشت زیر پای مادران است.
زن باید صبور و بردبار باشد .
آهو گفت: می خواهی مرا خواب کنی میران؟ یا بچه گول میزنی٠؟
تو اگر برای من که مادر بچه هایت هستم و از رگ جانم به آنها زندگی بخشیده ام همانقدر که مردم برای یک دایه ارزش و احترام روا دارند روا داشتی چه حرفی داشتم.
سه سال آزگار است به من خون جگر می دهی؟
حوصله کردم و حرف نزدم اما دیگر طاقتم به پایان رسیده است؟
سید گفت بسیار خوب فرصت بده یکی دو روز دبگر هم صبر کن. میرزا نبی و جمعی دیگر منتظر منند که با هم به انباز غله برویم .با نمایندگان آسیابان ها بحث و مذاکره ای داریم و مطلب دیگری که باید بین ما حل و فصل شود.
سید چون صدای پایی شنید به بیرون نگریست.
آهو گفت : نترس هما تا نزدیک ظهر به خانه نمی آید. سَرِ من سِحْر مانده است این زن به تو چه کرده است این قدر از او حساب می بری؟هان ، میری جان؟
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
هنگامی که آهو قصد مصممانه ی مرد را در رفتن مشاهده کرد به پیروی از یک فکر زنانه که از تلقینات قلب شکست خورده اش بود ناگهان دنبال او دوید، جلویش را گرفت و هر دو دست را حمایل گردنش کرد. چون قدش کوتاه تر بود، روی پنجه ای پا بلند شد ، گردنـکشید و کوشید صورتش را ببوسد. این حرکت بی مقدمه به نظر سید بی معنی و مۻحک و زننده و غریب بود. لبای گوشتالوی او به صورت نرسیده بود، روی گردن مرد ماند. برای آنکه آن را نیز از دست نداده باشد به دستپاچگی قحطی زدگان که نانی ربوده و در زیر مشت و لگد مردم مشغول بلعیدنش هستند ، دو بوسه پیاپی از آنجا ربود. سید مثل اینکه وزغ به گردنش چسبانده باشنداحساس ناراحتی کرد. دست کشید و جای آن را که کمی تر شده بودپاک کرد این حرکت زن نفرت آوربود همه چیز را می شود با خواهش و تمنا یا زور و پول قبول کرد جز عشق را.
کار دل بود نه خشت و گل.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
هنگامی که آهو قصد مصممانه ی مرد را در رفتن مشاهده کرد به پیروی از یک فکر زنانه که از تلقینات قلب شکست خورده اش بود ناگهان دنبال او دوید، جلویش را گرفت و هر دو دست را حمایل گردنش کرد. چون قدش کوتاه تر بود، روی پنجه ای پا بلند شد ، گردنـکشید و کوشید صورتش را ببوسد. این حرکت بی مقدمه به نظر سید بی معنی و مۻحک و زننده و غریب بود. لبای گوشتالوی او به صورت نرسیده بود، روی گردن مرد ماند. برای آنکه آن را نیز از دست نداده باشد به دستپاچگی قحطی زدگان که نانی ربوده و در زیر مشت و لگد مردم مشغول بلعیدنش هستند ، دو بوسه پیاپی از آنجا ربود. سید مثل اینکه وزغ به گردنش چسبانده باشنداحساس ناراحتی کرد. دست کشید و جای آن را که کمی تر شده بودپاک کرد این حرکت زن نفرت آوربود همه چیز را می شود با خواهش و تمنا یا زور و پول قبول کرد جز عشق را.
کار دل بود نه خشت و گل.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
سید خواست خود را خلاص کند و زن دست بردار نبود. چادر از سرش افتاده بود و هنگامی که می نشست و پای مرد را در بغل می گرفت لنگه های بافته ی گیسوانش مثل سابق روی زمین می ریخت.
مرد عرصه را بر خود تنگ دید. با تکانی شدید پاها را از بغل او آزاد کرد و بر آشفت:
- از جان من چه می خواهی؟
نمی خواهمت از تو بیزارم . اگر زور است یا حسین! اگر زور است بیا مرا بکش!
عشق و محبت حقنه کردنی نیست. نمی توانم قلبم را با تو صاف کنم نشده است . نمی شود.
ن هیزی کرده ای نه دزدی، از تو بدم می آید، مجبورم می کنی آنچه در دل دارم رک و راست بگویم . آهو ، تنها بر سر بد آمدن نیست. از تو خوف جانی دارم از تو وحشت می کنم . مثل اینکه موی گرگ به تن داری. از بچه هایم نمی توانم ببرم اما از آنها همین قدر که خون تو در بدن دارند بیزارم .
دلم از تو سیاه شده است.
آهو از او دست برداشت.
مفلوک تر از آن بود که چیزی بگوید. زخمه ی دردناک این کلمات تار و پودش را می گسست . تلخی زهر مانند این اقرار ، وحشتناک تر از آن بود که بتواند در همان حال آن را باور کند.
این یک لُغز وحرف ساده یا کنایه نبودکه فقط دل او را بیازارد. ۻربت موحشی بود که صاعقه آسا همه هستی اش را در هم می کوبید.
روح یک زن خانه دار، با همه لطافت و ظرافت و ۻعف هایش ، زیر بار هر نوع سختی و خشونت طاقت می آورد، جز شکست در عشق.
شوهر بی وفایش شیشه ی عمر او را بر سنگ می زد.
مهر هما در قلب یک حفره ای او چنان حکومت مطلقه و بی چون و چرائی بر پا کرده بود که خارج از قلمرو آن به هیچ چیز نمی اندیشید.
فکر هما همچون زناری از طلا همیشه با او بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
سید خواست خود را خلاص کند و زن دست بردار نبود. چادر از سرش افتاده بود و هنگامی که می نشست و پای مرد را در بغل می گرفت لنگه های بافته ی گیسوانش مثل سابق روی زمین می ریخت.
مرد عرصه را بر خود تنگ دید. با تکانی شدید پاها را از بغل او آزاد کرد و بر آشفت:
- از جان من چه می خواهی؟
نمی خواهمت از تو بیزارم . اگر زور است یا حسین! اگر زور است بیا مرا بکش!
عشق و محبت حقنه کردنی نیست. نمی توانم قلبم را با تو صاف کنم نشده است . نمی شود.
ن هیزی کرده ای نه دزدی، از تو بدم می آید، مجبورم می کنی آنچه در دل دارم رک و راست بگویم . آهو ، تنها بر سر بد آمدن نیست. از تو خوف جانی دارم از تو وحشت می کنم . مثل اینکه موی گرگ به تن داری. از بچه هایم نمی توانم ببرم اما از آنها همین قدر که خون تو در بدن دارند بیزارم .
دلم از تو سیاه شده است.
آهو از او دست برداشت.
مفلوک تر از آن بود که چیزی بگوید. زخمه ی دردناک این کلمات تار و پودش را می گسست . تلخی زهر مانند این اقرار ، وحشتناک تر از آن بود که بتواند در همان حال آن را باور کند.
این یک لُغز وحرف ساده یا کنایه نبودکه فقط دل او را بیازارد. ۻربت موحشی بود که صاعقه آسا همه هستی اش را در هم می کوبید.
روح یک زن خانه دار، با همه لطافت و ظرافت و ۻعف هایش ، زیر بار هر نوع سختی و خشونت طاقت می آورد، جز شکست در عشق.
شوهر بی وفایش شیشه ی عمر او را بر سنگ می زد.
مهر هما در قلب یک حفره ای او چنان حکومت مطلقه و بی چون و چرائی بر پا کرده بود که خارج از قلمرو آن به هیچ چیز نمی اندیشید.
فکر هما همچون زناری از طلا همیشه با او بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
تصور آهو از اینکه هما بر گنحینه ی خدائی قلب شوهرش، چون مار حلقه زده بود اشتباه نبود،
به خود می گفت؛ اگر او نمی خواست و نمی کوشید تا وجود خود و بچه هایش را میان عاشق و معشوق حائل سازد و هر ساعت وجدان شوهرش را به چوب ببندد، مسلما دلیلی نداشت که سید میران از او بدش بیاید.
اگر سید اعتدال را رعایت می کرد همچون همه ی آنان که یک دلند و دو دلبر، شاید می توانست یار دیرینه را به نوازشی دلشاد کند. یا لااقل به آن طرز غیر انسانی دلشکسته اش نسازد. او در برخورد های عمومی و حل و فصل مسائل ، از پختگی و هوش ممتازی برخوردار بود؛ با این وصف در کار عشق خوی کاملا وحشی داشت.
مرد ساده دل و یک روئی بود. اما شدیدا در دام عشق بود.
سید وقتی با آن کلمات آب پاکی را روی دست زن ریخت ، نیمه پشیمان و نیمه راۻی بود.
کوتاه و بلند با خود می غرید:
اگر دزدی هم کرده ام یا باغ را فروخته ام باید خانه را بسازم و خود را از این خراب شده نجات بدهم.
در این خانه اینها زندگی من را چرکین کرده اند.
برای من بومی شده اند که دائما بیخ گوشم نغمه ی چرکین سر می دهند.
ارث پدرش را از من نمی خواهد. 😐
خرج خود و بچه هایش را می دهم خیلی هم دعا گو باشد. (آلبرده😕)
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
تصور آهو از اینکه هما بر گنحینه ی خدائی قلب شوهرش، چون مار حلقه زده بود اشتباه نبود،
به خود می گفت؛ اگر او نمی خواست و نمی کوشید تا وجود خود و بچه هایش را میان عاشق و معشوق حائل سازد و هر ساعت وجدان شوهرش را به چوب ببندد، مسلما دلیلی نداشت که سید میران از او بدش بیاید.
اگر سید اعتدال را رعایت می کرد همچون همه ی آنان که یک دلند و دو دلبر، شاید می توانست یار دیرینه را به نوازشی دلشاد کند. یا لااقل به آن طرز غیر انسانی دلشکسته اش نسازد. او در برخورد های عمومی و حل و فصل مسائل ، از پختگی و هوش ممتازی برخوردار بود؛ با این وصف در کار عشق خوی کاملا وحشی داشت.
مرد ساده دل و یک روئی بود. اما شدیدا در دام عشق بود.
سید وقتی با آن کلمات آب پاکی را روی دست زن ریخت ، نیمه پشیمان و نیمه راۻی بود.
کوتاه و بلند با خود می غرید:
اگر دزدی هم کرده ام یا باغ را فروخته ام باید خانه را بسازم و خود را از این خراب شده نجات بدهم.
در این خانه اینها زندگی من را چرکین کرده اند.
برای من بومی شده اند که دائما بیخ گوشم نغمه ی چرکین سر می دهند.
ارث پدرش را از من نمی خواهد. 😐
خرج خود و بچه هایش را می دهم خیلی هم دعا گو باشد. (آلبرده😕)
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
به سپیده که می رسیم صبح می شود
خورشید می آید هاله ی طلایی رنگ و براق خودش را بر سر زمین پخش میکند
سینه ی پهن صحرا روشن و سپید می شود
و علفزارها دوباره پدیدار می شوند گلهای ناز چشمانشان باز می شود
پرندگان با دیدن گلها سرمست و غزلخان آواز عاشقی سر می دهند
همهمه ی صبح همه جا را پر می کند و صدای صبح به گوش آدمیان می رسد آدمها پنجره ی دلهایشان را باز می کنند و سلام می کنند به صبح و خورشید و خدا
و ... اینگونه دوباره زندگی آغاز می شود
#ملک_علیزاده (صدف)
@book_tips 🐞
#صبح_آمد
به سپیده که می رسیم صبح می شود
خورشید می آید هاله ی طلایی رنگ و براق خودش را بر سر زمین پخش میکند
سینه ی پهن صحرا روشن و سپید می شود
و علفزارها دوباره پدیدار می شوند گلهای ناز چشمانشان باز می شود
پرندگان با دیدن گلها سرمست و غزلخان آواز عاشقی سر می دهند
همهمه ی صبح همه جا را پر می کند و صدای صبح به گوش آدمیان می رسد آدمها پنجره ی دلهایشان را باز می کنند و سلام می کنند به صبح و خورشید و خدا
و ... اینگونه دوباره زندگی آغاز می شود
#ملک_علیزاده (صدف)
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
این عالی است که وقتی در سلامت کامل هستیم، زجر بکشیم...این یک نعمت است.
فقط مُرده ها هستند که زجر نمی کشند!
خوشحال باش دختر زیبای من!
برو، بدو، پرواز کن، آرزو کن، بزرگ شو، درد بکش یا خوش گذرانی کن...
ولی زندگی کن! کمی زندگی کن.
#آنا_گاوالدا
@book_tips 🐞
#تکه_ای_از_کتاب
این عالی است که وقتی در سلامت کامل هستیم، زجر بکشیم...این یک نعمت است.
فقط مُرده ها هستند که زجر نمی کشند!
خوشحال باش دختر زیبای من!
برو، بدو، پرواز کن، آرزو کن، بزرگ شو، درد بکش یا خوش گذرانی کن...
ولی زندگی کن! کمی زندگی کن.
#آنا_گاوالدا
@book_tips 🐞
( وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ )
البقرة (35) Al-Baqara
و گفتیم: «ای آدم! تو با همسرت در بهشت سکونت کن، و از (میوه های) آن هرجا می خواهید، گوارا بخورید، و لیکن به این درخت نزدیک نشوید، که از ستمگران خواهید شد».
( فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ )
البقرة (36) Al-Baqara
پس شیطان موجب لغزش آن دو شد ، سپس آنان را از آنچه در آن بودند (= بهشت) بیرون کرد. و گفتیم: «همگی (به زمین) فرود آیید در حالی که بعضی دشمن بعضی خواهید بود. و برای شما در زمین تا مدت معینی قرارگاه و وسیله بهره برداری خواهد بود».
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
البقرة (35) Al-Baqara
و گفتیم: «ای آدم! تو با همسرت در بهشت سکونت کن، و از (میوه های) آن هرجا می خواهید، گوارا بخورید، و لیکن به این درخت نزدیک نشوید، که از ستمگران خواهید شد».
( فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ )
البقرة (36) Al-Baqara
پس شیطان موجب لغزش آن دو شد ، سپس آنان را از آنچه در آن بودند (= بهشت) بیرون کرد. و گفتیم: «همگی (به زمین) فرود آیید در حالی که بعضی دشمن بعضی خواهید بود. و برای شما در زمین تا مدت معینی قرارگاه و وسیله بهره برداری خواهد بود».
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
#سخن_روز
متضاد عشق، نفرت نیست
بیتفاوتیه...
متضاد زیبائی زشتی نیست،
بیتفاوتیه...
متضاد ایمان کفر نیست،
بیتفاوتیه...
و متضاد زندگی، مرگ نیست
بیتفاوتیه...
Elie Wiessell
@book_tips 🐞
متضاد عشق، نفرت نیست
بیتفاوتیه...
متضاد زیبائی زشتی نیست،
بیتفاوتیه...
متضاد ایمان کفر نیست،
بیتفاوتیه...
و متضاد زندگی، مرگ نیست
بیتفاوتیه...
Elie Wiessell
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
یکی از نشانههای بلوغ یک فرد
همین است، اینکه بداند
چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد، درک کند،
حتی اگر برای خودش
اهمیت چندانی نداشته باشد.
#کالین_هوور
#گنجینه_ی_کتاب
@book_tips 🐞
یکی از نشانههای بلوغ یک فرد
همین است، اینکه بداند
چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد، درک کند،
حتی اگر برای خودش
اهمیت چندانی نداشته باشد.
#کالین_هوور
#گنجینه_ی_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
همین بس که به سمت و سوی انسان بودن قدم بگذاریم و تبدیل شویم به همان کسی که باید باشیم،مُحَرَم یعنی تکرار و تمرین انسان بودن،اینکه دست بگذاریم بروی شانه های کسی که در درون ما نیست و عشق را،محبت را فریاد زنیم راه از جایی نمیبرد. اولین شرط انسانیت همین است اینکه نخواهیم چیزی باشیم که نیستیم. معیار انسانیتِ انسان،ظاهر مهربان و دلسوز نیست درون آدمی باید بی آلایش باشد روحش پاک و بی فریب باشد.محرم اتفاقی نیست که بشود تنها با لباسی سیاه و سینه زدن های همیشگی عزادار یک عمر ظلمت بود،دل نباید سیاه بماند که اگر اینچنین باشد انسانیت معنایی پیدا نخواهد کرد. . .
حاتمه_ابراهیم_زاده
#اولین_روز_ماه_محرم
@book_tips🐞
همین بس که به سمت و سوی انسان بودن قدم بگذاریم و تبدیل شویم به همان کسی که باید باشیم،مُحَرَم یعنی تکرار و تمرین انسان بودن،اینکه دست بگذاریم بروی شانه های کسی که در درون ما نیست و عشق را،محبت را فریاد زنیم راه از جایی نمیبرد. اولین شرط انسانیت همین است اینکه نخواهیم چیزی باشیم که نیستیم. معیار انسانیتِ انسان،ظاهر مهربان و دلسوز نیست درون آدمی باید بی آلایش باشد روحش پاک و بی فریب باشد.محرم اتفاقی نیست که بشود تنها با لباسی سیاه و سینه زدن های همیشگی عزادار یک عمر ظلمت بود،دل نباید سیاه بماند که اگر اینچنین باشد انسانیت معنایی پیدا نخواهد کرد. . .
حاتمه_ابراهیم_زاده
#اولین_روز_ماه_محرم
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
بر خلاف سید از نظر آهو مسئله تنها بر سر یک خواهش جسمی نبود که او از شوهرش بطلبد. احتیاج طبیعی او که مانند هوا، بی آن زندگیش محال بود محبت بود.
سه سال بود او دیگر با گوشت و پوست شوهر وداع کرده بود و در این مدت طولانی، غم و اندوه و بالاتر از آن
حسد ، همچنانکه شیر را از پستان مادر خشک می کندعصاره ی حیاتیش را گرفته بود.
روحش دردمند بود. هوس های او پاک مرده بود مثل علف های هرز آنها را کشته بود. حتی زمانـهایی که میان دو هوو نوبتی برقرار شده بود؛ سید هر گز دست از پا خطا نکرده بود. این راز دل آهو با همه ی اهمییت اسرار امیزی که داشت ، همچنان سر به مهر مانده بود.
زیرا هرگز مشکل زن خانه دار این نبود. 😔
ۻرب الامثال نیز در پیش رفتار این دو رنگ می باخت و معنی اش وارونه می شد.
این زن، - این زن- مرداب گاوخونی شب و روز، ماه و سال، زاینده رود را می بلعید و این زن همه ی عواطف و علاقه های انسانی مرد او را ، که جز تیرگی ها و زشتی ها چیزی برای وی بجای نمی گذارد. زندگی با این کیفیت برای او تحمل ناپذیر بود.
زمانه ستم پرور بود. برو خودت را بکش، همین و دیگر جای درنگ نبود(اشاره است به خودکشی علی اکبر داور وزیر دارائی ایران در زمان رۻا شاه )
از رفتار و کردار سید چنین خوانده می شد که همای جان جان و همه کَسَش آقا و خانم و وی کلفت بود.
با این اقرار دردناکی که از میان دو لب مرد بیرون آمده بود، به نظر می آمد که دیگر پایان پذیرفته بود. مثل اینکه موی گرگ به تن دارد، از او نه تنها بدش می آید بلکه وحشت می کند.
آهو با خود اندیشید: خوف جانی!
این کلمات دیگر چیست؟ یک بار هم هما به شوخی این کلمات را در جمع به آهو گفته بود.گدا هر چه در توبره ی خود دارد خیال می کند در توبره ی رفیقش هم هست،
مشاطه ی جدید او می گفت هما در پنهان با نالیدن پیه گرگ توی کفش یا بدنش او را در چشم شوهر سیاه و چون گرگ منفورکرده است .
هما زیبا بود اما آیا چشم و ابروی او بهتر بود یا مال دختر آقا بزرگ ؟؟
پس در این رابطه مسئله تنها چشم و ابرو یا قد وبالا نبود، کار از جای دیگر آب می خورد. پرنده ی سینه قرمز صحرا هم با همه ی اطلاع زیرکانه ای که از زیبائی پر خویش دارد، هنگام جلب جفت و معاشقه از روش نیرنگ و تهدید استفاده می کند.
نه دعاها و نذر و نیازهای مذهبی و نه جادو و جنبل ها هیچ کدام در رد کردن شر هما از سر آهو اثر نداشت.
بنای محبتی که پیرمرد او از عشق نامیمون دیگری ساخته و در آن سکونت گرفته بود، مانند حصاری پولادین و خلل ناپذیر چنان مستحکم بود که توپ هم در آن کارگر نمی شد.
عشق هوس آمیز و نامتناسبی که سه سال و نیم پیش از آن شروع گشته بود چنان شکل نگفتنی به خود گرفته بود که مثل کتیبه ها و آثار باستانی ایران و روم افسانه آمیز و اعجاب آور می نمود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم.
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
بر خلاف سید از نظر آهو مسئله تنها بر سر یک خواهش جسمی نبود که او از شوهرش بطلبد. احتیاج طبیعی او که مانند هوا، بی آن زندگیش محال بود محبت بود.
سه سال بود او دیگر با گوشت و پوست شوهر وداع کرده بود و در این مدت طولانی، غم و اندوه و بالاتر از آن
حسد ، همچنانکه شیر را از پستان مادر خشک می کندعصاره ی حیاتیش را گرفته بود.
روحش دردمند بود. هوس های او پاک مرده بود مثل علف های هرز آنها را کشته بود. حتی زمانـهایی که میان دو هوو نوبتی برقرار شده بود؛ سید هر گز دست از پا خطا نکرده بود. این راز دل آهو با همه ی اهمییت اسرار امیزی که داشت ، همچنان سر به مهر مانده بود.
زیرا هرگز مشکل زن خانه دار این نبود. 😔
ۻرب الامثال نیز در پیش رفتار این دو رنگ می باخت و معنی اش وارونه می شد.
این زن، - این زن- مرداب گاوخونی شب و روز، ماه و سال، زاینده رود را می بلعید و این زن همه ی عواطف و علاقه های انسانی مرد او را ، که جز تیرگی ها و زشتی ها چیزی برای وی بجای نمی گذارد. زندگی با این کیفیت برای او تحمل ناپذیر بود.
زمانه ستم پرور بود. برو خودت را بکش، همین و دیگر جای درنگ نبود(اشاره است به خودکشی علی اکبر داور وزیر دارائی ایران در زمان رۻا شاه )
از رفتار و کردار سید چنین خوانده می شد که همای جان جان و همه کَسَش آقا و خانم و وی کلفت بود.
با این اقرار دردناکی که از میان دو لب مرد بیرون آمده بود، به نظر می آمد که دیگر پایان پذیرفته بود. مثل اینکه موی گرگ به تن دارد، از او نه تنها بدش می آید بلکه وحشت می کند.
آهو با خود اندیشید: خوف جانی!
این کلمات دیگر چیست؟ یک بار هم هما به شوخی این کلمات را در جمع به آهو گفته بود.گدا هر چه در توبره ی خود دارد خیال می کند در توبره ی رفیقش هم هست،
مشاطه ی جدید او می گفت هما در پنهان با نالیدن پیه گرگ توی کفش یا بدنش او را در چشم شوهر سیاه و چون گرگ منفورکرده است .
هما زیبا بود اما آیا چشم و ابروی او بهتر بود یا مال دختر آقا بزرگ ؟؟
پس در این رابطه مسئله تنها چشم و ابرو یا قد وبالا نبود، کار از جای دیگر آب می خورد. پرنده ی سینه قرمز صحرا هم با همه ی اطلاع زیرکانه ای که از زیبائی پر خویش دارد، هنگام جلب جفت و معاشقه از روش نیرنگ و تهدید استفاده می کند.
نه دعاها و نذر و نیازهای مذهبی و نه جادو و جنبل ها هیچ کدام در رد کردن شر هما از سر آهو اثر نداشت.
بنای محبتی که پیرمرد او از عشق نامیمون دیگری ساخته و در آن سکونت گرفته بود، مانند حصاری پولادین و خلل ناپذیر چنان مستحکم بود که توپ هم در آن کارگر نمی شد.
عشق هوس آمیز و نامتناسبی که سه سال و نیم پیش از آن شروع گشته بود چنان شکل نگفتنی به خود گرفته بود که مثل کتیبه ها و آثار باستانی ایران و روم افسانه آمیز و اعجاب آور می نمود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم.
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
اگر داستان آن شهری که مردمانش شب ها سگ می شدند و برای اینکه به غریبه ها آسیبی نرسانند از همان غروب به پپشت بام ها می رفتند راست می بود،
پس این احتمال هم دور نبود که عاشق و معشوق در شب ها از جلوه انسانی خود بیرون می رفتند و عوالم دیگری طی می کردند.
زن و شوهر در خاموشی به ظاهر سوت و کور و بی رونق خود با هم حرف ها داشتند؛ قهر بودند لیکن در سکوتی لطف آمیز بازی می کردند.
سید یک شب دیر وقت به دیدن نمایش رفته بودخیلی دیر از موقع معمول به خانه برگشت. با صدای چکش در، اکرم که بیشتر از همه در کار هما کنجکاوی می کرد به خیال آنکه همسرش است در را باز کرد او یکی از پرندگان کوچک حیوانات راسو مانند بود که وسوسه دانستن آسوده اش نمی گذاشت.
آهو بیدار بود و قبل آنکه خود را برساند همسایه در را باز کرده بود خواست برگردد که همسایه ی جوان او را به طرف خود خواند.
اکرم چه چیز ندیده ای دیده بود که ب هیجان آمده بود. در پیش چشم او مرد و زن مثل آدم و هوا که بعد از دو صد سال دوری یکدیگر را تنگ در آغوش گرفته بودند و سایه ایستاده هر دو برابر قرص بالا آماده ی ماه از پهلو روی پرده افتاده بود. خطوط و منحنی های دل انگیز بدن نیمه لخت زن در آغوش مرد تا آنجا که از تقاطع و تماس خارج بود، و همچنین حالت خواب آلود شهوانی او به خوبی روی پرده نمایان بود.
عاشق و معشوق چنان مست شیدائی خود بودند که به ناله ی اعتراۻ یکی از تخته های زیر پای خود که ماننده دنده ی آزاد انسان تو رفته بود، ابدا توجه نداشتند.پس از جدا شدن از همدیگر کور مال کور مال هما از جلو و سید از عقب، با هم به اتاق رفتند.
اکرم با نیشخندی نیمه خشم گفت : رفتند شب خوش خود را شروع کنند.
آهو هنوز قادر به تکلم نبودقلبش به شدت می زد. نفسش بند آمده بود.خود ب خود به اتاق دوستش رفت.چشمان و صورت خود را با دو دست پوشاندو از روی ناراحتی و عذاب درونی آه کشید.
-وای خدا، دارم دیوانه میشوم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
اگر داستان آن شهری که مردمانش شب ها سگ می شدند و برای اینکه به غریبه ها آسیبی نرسانند از همان غروب به پپشت بام ها می رفتند راست می بود،
پس این احتمال هم دور نبود که عاشق و معشوق در شب ها از جلوه انسانی خود بیرون می رفتند و عوالم دیگری طی می کردند.
زن و شوهر در خاموشی به ظاهر سوت و کور و بی رونق خود با هم حرف ها داشتند؛ قهر بودند لیکن در سکوتی لطف آمیز بازی می کردند.
سید یک شب دیر وقت به دیدن نمایش رفته بودخیلی دیر از موقع معمول به خانه برگشت. با صدای چکش در، اکرم که بیشتر از همه در کار هما کنجکاوی می کرد به خیال آنکه همسرش است در را باز کرد او یکی از پرندگان کوچک حیوانات راسو مانند بود که وسوسه دانستن آسوده اش نمی گذاشت.
آهو بیدار بود و قبل آنکه خود را برساند همسایه در را باز کرده بود خواست برگردد که همسایه ی جوان او را به طرف خود خواند.
اکرم چه چیز ندیده ای دیده بود که ب هیجان آمده بود. در پیش چشم او مرد و زن مثل آدم و هوا که بعد از دو صد سال دوری یکدیگر را تنگ در آغوش گرفته بودند و سایه ایستاده هر دو برابر قرص بالا آماده ی ماه از پهلو روی پرده افتاده بود. خطوط و منحنی های دل انگیز بدن نیمه لخت زن در آغوش مرد تا آنجا که از تقاطع و تماس خارج بود، و همچنین حالت خواب آلود شهوانی او به خوبی روی پرده نمایان بود.
عاشق و معشوق چنان مست شیدائی خود بودند که به ناله ی اعتراۻ یکی از تخته های زیر پای خود که ماننده دنده ی آزاد انسان تو رفته بود، ابدا توجه نداشتند.پس از جدا شدن از همدیگر کور مال کور مال هما از جلو و سید از عقب، با هم به اتاق رفتند.
اکرم با نیشخندی نیمه خشم گفت : رفتند شب خوش خود را شروع کنند.
آهو هنوز قادر به تکلم نبودقلبش به شدت می زد. نفسش بند آمده بود.خود ب خود به اتاق دوستش رفت.چشمان و صورت خود را با دو دست پوشاندو از روی ناراحتی و عذاب درونی آه کشید.
-وای خدا، دارم دیوانه میشوم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞