🍃🌺🍃
زنان و درختان چقدر بهم شبيه اند!
هر دو ريشه دارند و برگ و بار می دهند.
هر دو بهارهای بسيار دارند
و زمستان های بسيارتر.
هر دو به نور محتاجند و هر دو
نفس می بخشند و زندگی.
و در كمين هر دويشان تبرهای بسيار است.
برای بريدن ها، برای شكستن ها،
برای قطع اميد ها ...
اما هنر زن بودن ،
جوانه زدن های پي در پي است،
حتي وقتي شاخه هايت را شكستند،
حتی وقتی ساقه هايت را زدند،
حتی وقتی بی رحمی تبر، تنت را،
تنه ات را از ته بريد...
تو اما ريشه ات را نگه دار،
دستهايت را به آسمان بلند كن
تو دوباره سبز خواهی شد....
عرفان نظر آهاری
@book_tips 🐞
زنان و درختان چقدر بهم شبيه اند!
هر دو ريشه دارند و برگ و بار می دهند.
هر دو بهارهای بسيار دارند
و زمستان های بسيارتر.
هر دو به نور محتاجند و هر دو
نفس می بخشند و زندگی.
و در كمين هر دويشان تبرهای بسيار است.
برای بريدن ها، برای شكستن ها،
برای قطع اميد ها ...
اما هنر زن بودن ،
جوانه زدن های پي در پي است،
حتي وقتي شاخه هايت را شكستند،
حتی وقتی ساقه هايت را زدند،
حتی وقتی بی رحمی تبر، تنت را،
تنه ات را از ته بريد...
تو اما ريشه ات را نگه دار،
دستهايت را به آسمان بلند كن
تو دوباره سبز خواهی شد....
عرفان نظر آهاری
@book_tips 🐞
صبح ها باید صندوقچه امید را باز کرد
و یک گوشه آرام نشست
و پازلِ خوشبختی را کامل کرد
صبح یعنی آغاز و آغاز یعنی
لبخندهایی که از ته دل باشد
@book_tips 🐞
و یک گوشه آرام نشست
و پازلِ خوشبختی را کامل کرد
صبح یعنی آغاز و آغاز یعنی
لبخندهایی که از ته دل باشد
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبح زود برخاستن، طعم تمام روز را عوض میکند. کارها هم چقدر جلو میافتد..
میدانی؟ صبح زود عطر غریبی دارد، عطری که در انتهای صبح زود تمام میشود، و هرگز به مشام آن ها که تا کَمرکِش ظهر میخوابند، نمیرسد.
کسالت، کسالت میآورد؛ خواب،خواب!
#نادر_ابراهیمی
@book_tips 🐞
#صبح_آمد
صبح زود برخاستن، طعم تمام روز را عوض میکند. کارها هم چقدر جلو میافتد..
میدانی؟ صبح زود عطر غریبی دارد، عطری که در انتهای صبح زود تمام میشود، و هرگز به مشام آن ها که تا کَمرکِش ظهر میخوابند، نمیرسد.
کسالت، کسالت میآورد؛ خواب،خواب!
#نادر_ابراهیمی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
شهریور که می شود آدم دلش می خواهد سفر کند. دل را بزند به دریا به جنگل. شهریور انگار به خودش عطر پاییز را زده، هوا کم کم رو به سردی می رود و ابرها بارانی. شهریور بویِ خاک و نم باران میدهد ...
کاش کمی آرام ورق می خورد آن خاطرات کودکی. هرچه بزرگتر می شویم " یادش بخیر ها " درونمان غوغا می کنند و خاطرات کودکی و بویِ کتاب نو و مدرسه که ما را یادِ گذشته می اندازد.
کاش هنوز هم همان کودکی بودیم که ذوقِ خرید کفش نو و کیف شکلک دارو لیوان فانتزی و دفتر هایِ قشنگ گُلگلی را داشتیم.
شهریور همیشه بویِ دلتنگی میدهد ...
مبینا_ژرژی
@book_tips 🐞
شهریور که می شود آدم دلش می خواهد سفر کند. دل را بزند به دریا به جنگل. شهریور انگار به خودش عطر پاییز را زده، هوا کم کم رو به سردی می رود و ابرها بارانی. شهریور بویِ خاک و نم باران میدهد ...
کاش کمی آرام ورق می خورد آن خاطرات کودکی. هرچه بزرگتر می شویم " یادش بخیر ها " درونمان غوغا می کنند و خاطرات کودکی و بویِ کتاب نو و مدرسه که ما را یادِ گذشته می اندازد.
کاش هنوز هم همان کودکی بودیم که ذوقِ خرید کفش نو و کیف شکلک دارو لیوان فانتزی و دفتر هایِ قشنگ گُلگلی را داشتیم.
شهریور همیشه بویِ دلتنگی میدهد ...
مبینا_ژرژی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی؛ فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها، کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حدِ اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است...
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود :
" انتظار کشیدن" و "امیدوار بودن" ... !
کنت مونت کریستو
#الکساندر_دوما
@book_tips 🐞
#تکه_ای_از_کتاب
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی؛ فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها، کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حدِ اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است...
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود :
" انتظار کشیدن" و "امیدوار بودن" ... !
کنت مونت کریستو
#الکساندر_دوما
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
سید میران که اخلاقا واصولا خوی درویشی داشت و به بیش و کم زندگانی یا صورت ظاهر آن اهمییت نمی داد ، کم کاری های هما در قبال کار های خانه را دور از اندیشه می دانست.می کرد دوستش داشت نمی کرد دوستش داشت.
او را زیبای حقیقی می دانست نه زن حقیقی.
در این میان فقط آهو بود که با بدبینی و نفرت بی حساب جریانات را زیر نظر داشت.
برای او موۻوع از بغۻ و حسدت گذشته بود.جای تعحب بود با همه اوصاف علاقه ی سید میران روز ب روز به آن زن افزوده می شدکه کم نمی شد.با دست خودش عکس پسر اجنبی را از او گرفته بود. باز او را می خواست.
در راه او و اقوام کرد او چپ و راست پول می ریخت.به همه سازش می رقصید و اگر امر دائر می شد مثل یک بچه ی دو ساله ترو خشکش می کرد.
ماشین فکر آهو از درک و حل این رابطه ی عشقی عجیب به کلی عاجز مانده بود.
با خود می گفت: زن هر چه هیز تر پیش شوهرش عزیز تر! قحبگی و لوندی هم مایه می خواهد که خدا به هرکس نداده است.
یک دخوشی کوچک آهو این بود که بعۻی وقت ها شام و ناهار درست می کرد و پیش نی آمد که خود به همراه بچه ها همبه دنبال غذا با اتاق بزرگ بروند و همه بر سر یک سفره بنشینند. و این موۻوع در چنان حالتی که گویا سید میران قسم خورده بودپا به درون اتاق زن بزرگش نگذارد البته برای آهو نمی توانست غنیمتی نباشد . با این وجود خونسردی و بی اعتنایی مرد نسبت به او سر سوزنی توفیر نکرده بود . دلی که در سینه ی او می تپید گوئی یک بار برای همیشه به هما تسلیم شده بود. به دل زن خونگرم و حساس حسرت مانده بود که برای نمونه یک بار او را به اسم صدا بزند. اگر کاری یا دستوری بود از طریق بچه ها بود که به او ابلاغ می شد. (عجب صبری داره آهو😔)
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
سید میران که اخلاقا واصولا خوی درویشی داشت و به بیش و کم زندگانی یا صورت ظاهر آن اهمییت نمی داد ، کم کاری های هما در قبال کار های خانه را دور از اندیشه می دانست.می کرد دوستش داشت نمی کرد دوستش داشت.
او را زیبای حقیقی می دانست نه زن حقیقی.
در این میان فقط آهو بود که با بدبینی و نفرت بی حساب جریانات را زیر نظر داشت.
برای او موۻوع از بغۻ و حسدت گذشته بود.جای تعحب بود با همه اوصاف علاقه ی سید میران روز ب روز به آن زن افزوده می شدکه کم نمی شد.با دست خودش عکس پسر اجنبی را از او گرفته بود. باز او را می خواست.
در راه او و اقوام کرد او چپ و راست پول می ریخت.به همه سازش می رقصید و اگر امر دائر می شد مثل یک بچه ی دو ساله ترو خشکش می کرد.
ماشین فکر آهو از درک و حل این رابطه ی عشقی عجیب به کلی عاجز مانده بود.
با خود می گفت: زن هر چه هیز تر پیش شوهرش عزیز تر! قحبگی و لوندی هم مایه می خواهد که خدا به هرکس نداده است.
یک دخوشی کوچک آهو این بود که بعۻی وقت ها شام و ناهار درست می کرد و پیش نی آمد که خود به همراه بچه ها همبه دنبال غذا با اتاق بزرگ بروند و همه بر سر یک سفره بنشینند. و این موۻوع در چنان حالتی که گویا سید میران قسم خورده بودپا به درون اتاق زن بزرگش نگذارد البته برای آهو نمی توانست غنیمتی نباشد . با این وجود خونسردی و بی اعتنایی مرد نسبت به او سر سوزنی توفیر نکرده بود . دلی که در سینه ی او می تپید گوئی یک بار برای همیشه به هما تسلیم شده بود. به دل زن خونگرم و حساس حسرت مانده بود که برای نمونه یک بار او را به اسم صدا بزند. اگر کاری یا دستوری بود از طریق بچه ها بود که به او ابلاغ می شد. (عجب صبری داره آهو😔)
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
با همه ی این کم لطفی ها که برای زن بلا دیده رنحی دائمی شده بود در شب تیره اش امید چون ستاره ی فروزانی سو سو می زد؛ آن امیدی که هوی افسونگرش با همه ی کبکه و دبدبه ی ناز و زیبایی فاقد آن بود؛ هما بچه اش نمی شد و این مسئله دیگر یک حقیقت به اثبات رسیده و مسلم بود. با همه ی عزت و حرمت و کیا بیایش با همه ی سوز و گداز سید میران در دور و برش ، طلاق او مسئله ی روز بود؛ همه کس چنین حدس می زد و می گفت.
و خود هما، اگر چه به رسم دلخوشکنک بود ، گاهی بی آنکه نشانه ی افسوسی در وی باشد پیش او ندا می داد:
-آهوخانم، شما ریگ ته جوی هستی و من آب گذرا.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
با همه ی این کم لطفی ها که برای زن بلا دیده رنحی دائمی شده بود در شب تیره اش امید چون ستاره ی فروزانی سو سو می زد؛ آن امیدی که هوی افسونگرش با همه ی کبکه و دبدبه ی ناز و زیبایی فاقد آن بود؛ هما بچه اش نمی شد و این مسئله دیگر یک حقیقت به اثبات رسیده و مسلم بود. با همه ی عزت و حرمت و کیا بیایش با همه ی سوز و گداز سید میران در دور و برش ، طلاق او مسئله ی روز بود؛ همه کس چنین حدس می زد و می گفت.
و خود هما، اگر چه به رسم دلخوشکنک بود ، گاهی بی آنکه نشانه ی افسوسی در وی باشد پیش او ندا می داد:
-آهوخانم، شما ریگ ته جوی هستی و من آب گذرا.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
یک روز ظهر هما دیرتر از روزهای دیگر به خانه آمدآهو که ناهار مشترکـپیش بینی کرده بود پس از انتظار نیم ساعته، برای آنکه مدرسه بچه ها دیر نشود در اتاق خود سفره را گسترد و سید میران نیز سر خلق و با روی گشاده آنجا رفت.
در گیر و دار کشیدن غذا بود که هما سر رسید و بی آنکه از تغییر جدید چیزی به روی خود بیاورد سلام کرد نشست و با هوشحالی کودکان ساده و صمیمی خبر داد: - امروز برش را یاد گرفتم.
سید میران گفت : لابد ادعای شیرینی هم دارند. سابق بر این بچه مکتبی ها به سوره عمه می رسیدند مُلا در کتاب را نی بست و می گفت تا شیرینی نیاورید به شما درس نمی دهم . من ب مکتب شیخ جعفر می رفتم به اینجا که رسیدم پدرم نگذاشت بروم . گفت آنها که سواد ندارند چه گلی چیده اند که تو بچینی؟؟
خدا بیامرز با زمان خودش می سنجید.
کلارا گفت پدر جان در مدرسه ی ما برای اکابر کلاس شبانه گذاشته اند.
سید میران مثل اینکه حرف نسنجیده ای شنیده باشد به او بور شد و گفت:
-هر وقت جوان ها که از ما ذهن روشن تری دارند در این کلاس ها چیزی یاد گرفتند آن وقت نوبت ما هم فرا خواهد رسید. راستش من یکی را می خواهم که همت این کار را در وجودم بدمد. دولت اگر فشاری را که برای یک شکل کردن لباس ها و وۻع ظاهر مردم ب ملت وارد آورد متوجه با سواد کردن عموم یا سایر قوای معنوی ملت می کرد نتیجه ی خیلی حسابی تری می گرفت .
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
یک روز ظهر هما دیرتر از روزهای دیگر به خانه آمدآهو که ناهار مشترکـپیش بینی کرده بود پس از انتظار نیم ساعته، برای آنکه مدرسه بچه ها دیر نشود در اتاق خود سفره را گسترد و سید میران نیز سر خلق و با روی گشاده آنجا رفت.
در گیر و دار کشیدن غذا بود که هما سر رسید و بی آنکه از تغییر جدید چیزی به روی خود بیاورد سلام کرد نشست و با هوشحالی کودکان ساده و صمیمی خبر داد: - امروز برش را یاد گرفتم.
سید میران گفت : لابد ادعای شیرینی هم دارند. سابق بر این بچه مکتبی ها به سوره عمه می رسیدند مُلا در کتاب را نی بست و می گفت تا شیرینی نیاورید به شما درس نمی دهم . من ب مکتب شیخ جعفر می رفتم به اینجا که رسیدم پدرم نگذاشت بروم . گفت آنها که سواد ندارند چه گلی چیده اند که تو بچینی؟؟
خدا بیامرز با زمان خودش می سنجید.
کلارا گفت پدر جان در مدرسه ی ما برای اکابر کلاس شبانه گذاشته اند.
سید میران مثل اینکه حرف نسنجیده ای شنیده باشد به او بور شد و گفت:
-هر وقت جوان ها که از ما ذهن روشن تری دارند در این کلاس ها چیزی یاد گرفتند آن وقت نوبت ما هم فرا خواهد رسید. راستش من یکی را می خواهم که همت این کار را در وجودم بدمد. دولت اگر فشاری را که برای یک شکل کردن لباس ها و وۻع ظاهر مردم ب ملت وارد آورد متوجه با سواد کردن عموم یا سایر قوای معنوی ملت می کرد نتیجه ی خیلی حسابی تری می گرفت .
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
وانگهی پدر تو در این سن سواد به چه دردش می خورد کسی که در چهل سالگی تنبور بیاموزد در گور استاد خواهد شد.
هما در حالی که به سفره نزدیک می شد.
گفت: من اگر بخواهم شیرینی بدهم به آهو خانم می دهم که در اینـمدت جور مرا کشیده است . انشاالله نمیرم و در عروسی کلارا و شاه بهرام تلافی ها را باز کنم.
با خود عهد کرده ام اولین پیراهن زنانه ای که بدوزم مال تو باشد. آهو که برای آوردن تنگ آب به ایوان می رفت ، نگاه یکوری کاونده ای بگوینده ی این کلمات افکند که سید میران معنی آن را با بیان خود تکمیل کرد:
-چه بود، نان اول تنور مال سگ است؟ آهو دستکار اول تو را می خواهد چکار کند. بچه گول میزنی؟
هما گفت : به شما اطمینان می دهم چیزی که از زیر دست و پنجه ی من بیرون بیاید لااقل ارزش آن را دارد که آهو منتش را داشته باشد . خانم بزرگ نفهمید که هوویش به او لُغز گفت: جواب داد: ببینیم و تعریف کنیم. در این بحثی که پیش آمد لحن اعتراۻ آهو علی رغم خلق خوش و بذله گوی هما و سید میران و حتی بر خلاف میل خودش بطرز آشکاری زخمی بود. دل بچه ها میزد که دعوا در نگیرد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
وانگهی پدر تو در این سن سواد به چه دردش می خورد کسی که در چهل سالگی تنبور بیاموزد در گور استاد خواهد شد.
هما در حالی که به سفره نزدیک می شد.
گفت: من اگر بخواهم شیرینی بدهم به آهو خانم می دهم که در اینـمدت جور مرا کشیده است . انشاالله نمیرم و در عروسی کلارا و شاه بهرام تلافی ها را باز کنم.
با خود عهد کرده ام اولین پیراهن زنانه ای که بدوزم مال تو باشد. آهو که برای آوردن تنگ آب به ایوان می رفت ، نگاه یکوری کاونده ای بگوینده ی این کلمات افکند که سید میران معنی آن را با بیان خود تکمیل کرد:
-چه بود، نان اول تنور مال سگ است؟ آهو دستکار اول تو را می خواهد چکار کند. بچه گول میزنی؟
هما گفت : به شما اطمینان می دهم چیزی که از زیر دست و پنجه ی من بیرون بیاید لااقل ارزش آن را دارد که آهو منتش را داشته باشد . خانم بزرگ نفهمید که هوویش به او لُغز گفت: جواب داد: ببینیم و تعریف کنیم. در این بحثی که پیش آمد لحن اعتراۻ آهو علی رغم خلق خوش و بذله گوی هما و سید میران و حتی بر خلاف میل خودش بطرز آشکاری زخمی بود. دل بچه ها میزد که دعوا در نگیرد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل یازدهم
هما با کلارا به گفتگو پرداخت و آهسته پچ پچ می کردند.
در ظاهر طرف سخن زن او ودر حقیقت خود سید میران بود می گفت:
امروز یکی از همشاگردانش فکر می کرده که او دختر سید میران است و پرسید چرا بزک می کنی؟
از فردا بی بزک سر کلاس حاۻر می شوم و ابروهایم را بر نخواهم داشت. و این لاک ها را از روی ناخن پاک خواهم کرد.
کلارا دست او را گرفت نگاه کرد انگشتان خۻاب کرده اش قلمی ، کشیده و بس زیبا بود. هما دست کلارا را کنار دست خود نگاه داشت و در حالی که با چشم های شوخش و غماز پنهانی شوهر را می نگریست آهسته تر افزود:
ببینم دست من قشنگ تر است یا دست تو؟؟
آهو پشت به آنها بود اما ب خوبی دید که سید میران دست زن عشوه گر را گرفت و با حالت شوریده ای از شوق و تمنا آنقدر در دست نگه داشت تا بچه ها از شرم سایه ی چشم ها را پایین انداختند؛ آنگاه عاجزانه آن را به لب برد ، بوسید و به گونه خود مالید. گوئی آنها فراموش کرده بودند که در حۻور جمعی هستند. یا غبار شهوت و خودبینی آنچنان جلوی دیدگانشان را گرفته بود که جز خود و عشق نفرت انگیز خود چیز دیگری را نمی دیدند. هما با نازی بچگانه و مثلا پنهانی دستش را کشید و به او با اخم گفت:
_اوه صورتت تیغ دارد!
بغۻ و حسادتی که نهایت نداشت صندوقچه ی سینه ی آهو را در هم شکست . اما ای کاش حسادت ، این ، جامی خرده الماس بود که اندرونش را می تراشید .
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
فصل یازدهم
هما با کلارا به گفتگو پرداخت و آهسته پچ پچ می کردند.
در ظاهر طرف سخن زن او ودر حقیقت خود سید میران بود می گفت:
امروز یکی از همشاگردانش فکر می کرده که او دختر سید میران است و پرسید چرا بزک می کنی؟
از فردا بی بزک سر کلاس حاۻر می شوم و ابروهایم را بر نخواهم داشت. و این لاک ها را از روی ناخن پاک خواهم کرد.
کلارا دست او را گرفت نگاه کرد انگشتان خۻاب کرده اش قلمی ، کشیده و بس زیبا بود. هما دست کلارا را کنار دست خود نگاه داشت و در حالی که با چشم های شوخش و غماز پنهانی شوهر را می نگریست آهسته تر افزود:
ببینم دست من قشنگ تر است یا دست تو؟؟
آهو پشت به آنها بود اما ب خوبی دید که سید میران دست زن عشوه گر را گرفت و با حالت شوریده ای از شوق و تمنا آنقدر در دست نگه داشت تا بچه ها از شرم سایه ی چشم ها را پایین انداختند؛ آنگاه عاجزانه آن را به لب برد ، بوسید و به گونه خود مالید. گوئی آنها فراموش کرده بودند که در حۻور جمعی هستند. یا غبار شهوت و خودبینی آنچنان جلوی دیدگانشان را گرفته بود که جز خود و عشق نفرت انگیز خود چیز دیگری را نمی دیدند. هما با نازی بچگانه و مثلا پنهانی دستش را کشید و به او با اخم گفت:
_اوه صورتت تیغ دارد!
بغۻ و حسادتی که نهایت نداشت صندوقچه ی سینه ی آهو را در هم شکست . اما ای کاش حسادت ، این ، جامی خرده الماس بود که اندرونش را می تراشید .
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_یازدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
( وَآتُوا الْيَتَامَىٰ أَمْوَالَهُمْ ۖ وَلَا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ ۖ وَلَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَهُمْ إِلَىٰ أَمْوَالِكُمْ ۚ إِنَّهُ كَانَ حُوبًا كَبِيرًا )
النساء (2) An-Nisaa
و به یتیمان اموالشان را بدهید، و (اموال) ناپاک (خود) را با (اموال) پاک (یتیمان) عوض نکنید، و اموال آنان را همراه اموال خودتان (با مخلوط کردن) نخورید، به راستی که این گناه بزرگی است.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
النساء (2) An-Nisaa
و به یتیمان اموالشان را بدهید، و (اموال) ناپاک (خود) را با (اموال) پاک (یتیمان) عوض نکنید، و اموال آنان را همراه اموال خودتان (با مخلوط کردن) نخورید، به راستی که این گناه بزرگی است.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
بهخاطر کندن گل سرخ ارّه آوردهاید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: تو،
هی تو!
خودش میافتد و میمیرد..
#بیژن_نجدى
@book_tips🐞
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: تو،
هی تو!
خودش میافتد و میمیرد..
#بیژن_نجدى
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
اندیشه ای در من شکفت: این حقیقت که عشق عالی ترین و نهایی ترین هدفی است که بشر در آرزوی آن است. و در اینجا بود که به معنای بزرگترین رازی که شعر بشر و اندیشه و باور بشر باید آشکار سازد، دست یافتم: "رهایی بشر از راه عشق و در عشق است." پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز می تواند به خوشبختی و عشق بیندیشد .
#انسان_در_جستجوی_معنا
ص.۶۲(کتاب)
@book_tips🐞
اندیشه ای در من شکفت: این حقیقت که عشق عالی ترین و نهایی ترین هدفی است که بشر در آرزوی آن است. و در اینجا بود که به معنای بزرگترین رازی که شعر بشر و اندیشه و باور بشر باید آشکار سازد، دست یافتم: "رهایی بشر از راه عشق و در عشق است." پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز می تواند به خوشبختی و عشق بیندیشد .
#انسان_در_جستجوی_معنا
ص.۶۲(کتاب)
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
تنها این را میدانم که هنگامی که در خواب هستم، نه ترسی دارم، و نه امیدی، نه تنشی و نه شکوهی هیچ - و خدایش بیامرزد آن مردی که خواب را اختراع کرد،
خواب همانند شنلی بر روی تمامی افکار بشریت است، مانند غذایی برای رفع گرسنگی و آبی برای از بین بردن تشنگی و مانند آتش گرما بخش و شور و شوقی لذت بخش و خواب در نهایت واحد پول جهانی است که میتوان با آن هر آنچه که باید را خرید، ترازی که شبان و شاه را یکسان میکند و دیوانه و عاقل را در یک سطح قرار میدهد.
تا جایی که شنیدهام تنها یک چیز بد در رابطه با خواب وجود دارد و آن تشابهش با مرگ است،
زیرا تفاوت زيادى میان یک مرد به خواب رفته و يك جسد وجود ندارد.
#دون_کیشوت
#سروانتس
@book_tips 🐞
تنها این را میدانم که هنگامی که در خواب هستم، نه ترسی دارم، و نه امیدی، نه تنشی و نه شکوهی هیچ - و خدایش بیامرزد آن مردی که خواب را اختراع کرد،
خواب همانند شنلی بر روی تمامی افکار بشریت است، مانند غذایی برای رفع گرسنگی و آبی برای از بین بردن تشنگی و مانند آتش گرما بخش و شور و شوقی لذت بخش و خواب در نهایت واحد پول جهانی است که میتوان با آن هر آنچه که باید را خرید، ترازی که شبان و شاه را یکسان میکند و دیوانه و عاقل را در یک سطح قرار میدهد.
تا جایی که شنیدهام تنها یک چیز بد در رابطه با خواب وجود دارد و آن تشابهش با مرگ است،
زیرا تفاوت زيادى میان یک مرد به خواب رفته و يك جسد وجود ندارد.
#دون_کیشوت
#سروانتس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#اندکی_تفکر
تفاوتها زندگی را شیرین میکند...
بهتر است به جای واژه "اختلاف سلیقه" یا "اختلاف نظر" از "تفاوت سلیقه" و "تفاوت نظر" استفاده کنیم.
همین تغییر ساده واژگان خیلی میتواند به زندگی ما کمک کند و باعث شود که مسائلمان را از دیدگاه متفاوتی ببینیم.
اگر نظر همسرتان در زمینهای با شما فرق دارد، به این معنا نیست که باهم اختلاف دارید؛ بلکه معنایش این است که در این مورد شما از دو منظر متفاوت، ولی واقعی به این مسئله یا موضوع مینگرید.
وقتی این را بفهمید، خیلی راحت میتوانید در مورد تفاوت دیدگاهتان بحث کنید و تازه خیلی چیزهای جدید از هم یاد بگیرید.
و بهیاد داشته باشید که:
همین "تفاوتها" است که زندگی را شیرین و متنوع میکند؛ وگرنه اگر شما و دیگران در مورد هر چیزی هم رأی و همنظر باشید که زندگی خیلی کسالتبار خواهد شد!
@book_tips 🐞
#اندکی_تفکر
تفاوتها زندگی را شیرین میکند...
بهتر است به جای واژه "اختلاف سلیقه" یا "اختلاف نظر" از "تفاوت سلیقه" و "تفاوت نظر" استفاده کنیم.
همین تغییر ساده واژگان خیلی میتواند به زندگی ما کمک کند و باعث شود که مسائلمان را از دیدگاه متفاوتی ببینیم.
اگر نظر همسرتان در زمینهای با شما فرق دارد، به این معنا نیست که باهم اختلاف دارید؛ بلکه معنایش این است که در این مورد شما از دو منظر متفاوت، ولی واقعی به این مسئله یا موضوع مینگرید.
وقتی این را بفهمید، خیلی راحت میتوانید در مورد تفاوت دیدگاهتان بحث کنید و تازه خیلی چیزهای جدید از هم یاد بگیرید.
و بهیاد داشته باشید که:
همین "تفاوتها" است که زندگی را شیرین و متنوع میکند؛ وگرنه اگر شما و دیگران در مورد هر چیزی هم رأی و همنظر باشید که زندگی خیلی کسالتبار خواهد شد!
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبح آرام آرام نجوا میکند
به بيداري
و تو باز مي كني
پنجره ي چشمهایت را
رو به سوي هوشياري
و لبخند میزنی
به زيبا روزي كه تورا براي
برخاستن
دوست داشتن
تغییر دادن
فرا خوانده
سرآغازی دوباره
دوباره
و تو زمزمه می کنی
با ازدحام قُل قُل كتري
بوی چای تازه دم شده
گرمی حیات
در نان پر برکت صبحانه
در حضورگرم آفتاب
و شروعِ دیگری
باتپشهاي تند زندگي
در قلب دیگری
سلام دوست من
صبحت بخیر..!
@book_tips🐞
#صبح_آمد
صبح آرام آرام نجوا میکند
به بيداري
و تو باز مي كني
پنجره ي چشمهایت را
رو به سوي هوشياري
و لبخند میزنی
به زيبا روزي كه تورا براي
برخاستن
دوست داشتن
تغییر دادن
فرا خوانده
سرآغازی دوباره
دوباره
و تو زمزمه می کنی
با ازدحام قُل قُل كتري
بوی چای تازه دم شده
گرمی حیات
در نان پر برکت صبحانه
در حضورگرم آفتاب
و شروعِ دیگری
باتپشهاي تند زندگي
در قلب دیگری
سلام دوست من
صبحت بخیر..!
@book_tips🐞
( وَابْتَلُوا الْيَتَامَىٰ حَتَّىٰ إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ فَإِنْ آنَسْتُم مِّنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ ۖ وَلَا تَأْكُلُوهَا إِسْرَافًا وَبِدَارًا أَن يَكْبَرُوا ۚ وَمَن كَانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ ۖ وَمَن كَانَ فَقِيرًا فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ ۚ فَإِذَا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِيبًا )
النساء (6) An-Nisaa
و یتیمان را بیازمایید تا وقتی که به (سن) ازدواج (و بلوغت) رسند، پس اگر در ایشان رشد (کافی) یافتید، اموالشان را به آنان بدهید، و آن را (از بیم) آنکه بزرگ شوند، به اسراف و شتاب مخورید، و هر کس که بی نیاز است؛ باید (از گرفتن حق الزحمه) خود داری کند،و هر کس که نیازمند است؛ باید به طرز شایسته (و به اندازه حق الرحمه و نیاز خود از آن) بخورد، پس هر گاه اموالشان را به آنها باز گرداندید؛ بر ایشان گواه بگیرید، و خداوند برای محاسبه کافی است.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
النساء (6) An-Nisaa
و یتیمان را بیازمایید تا وقتی که به (سن) ازدواج (و بلوغت) رسند، پس اگر در ایشان رشد (کافی) یافتید، اموالشان را به آنان بدهید، و آن را (از بیم) آنکه بزرگ شوند، به اسراف و شتاب مخورید، و هر کس که بی نیاز است؛ باید (از گرفتن حق الزحمه) خود داری کند،و هر کس که نیازمند است؛ باید به طرز شایسته (و به اندازه حق الرحمه و نیاز خود از آن) بخورد، پس هر گاه اموالشان را به آنها باز گرداندید؛ بر ایشان گواه بگیرید، و خداوند برای محاسبه کافی است.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
#سخن_روز
تاریکی، نمیتواند تاریکی را از بین ببرد، و تنها نور میتواند چنین کاری کند،
تنفر نیز نمیتواند تنفر را از بین ببرد و تنها عشق میتواند.
Marthin Luther
@book_tips 🐞
تاریکی، نمیتواند تاریکی را از بین ببرد، و تنها نور میتواند چنین کاری کند،
تنفر نیز نمیتواند تنفر را از بین ببرد و تنها عشق میتواند.
Marthin Luther
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
در وجودمن
هزاران زن زندگی می کند...
یکی شعر می گوید...
یکی روزنامه می خواند ...
یکی غذا می پزد...
یکی موهایش را می بافد...
یکی دموکرات است...
آن دیگری دیکتاتور...
اما
زنی هست که دیگر به آینه نگاه نمی کند...
او بازمانده ی هجوم ندیدن هاست...
#بهارک_آقابیگلویی
@book_tips 🐞
در وجودمن
هزاران زن زندگی می کند...
یکی شعر می گوید...
یکی روزنامه می خواند ...
یکی غذا می پزد...
یکی موهایش را می بافد...
یکی دموکرات است...
آن دیگری دیکتاتور...
اما
زنی هست که دیگر به آینه نگاه نمی کند...
او بازمانده ی هجوم ندیدن هاست...
#بهارک_آقابیگلویی
@book_tips 🐞
Forwarded from Azar
🍃🌺🍃
من تنها از یک چیز میترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم.
رنج بخش غیرقابل ریشه کن شدن زندگی است. گرچه به شکل سرنوشت و مرگ باشد. زندگی بشر بدون رنج و مرگ کامل نخواهد شد
#انسان_در_جستجوی_معنا
@book_tips 🐞
من تنها از یک چیز میترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم.
رنج بخش غیرقابل ریشه کن شدن زندگی است. گرچه به شکل سرنوشت و مرگ باشد. زندگی بشر بدون رنج و مرگ کامل نخواهد شد
#انسان_در_جستجوی_معنا
@book_tips 🐞