Book_tips
21.8K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
589 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃

مهم‌ترین چیز در زندگی این است که یاد بگیری چگونه به دیگران عشق بورزی و بگذاری که دوستت بدارند. ما فکر می‌کنیم که سزاوار عشق نیستیم. فکر می‌کنیم اگر بگذاریم عشق به درون ما وارد شود، نرمش زیادی از خود نشان داده‌ایم. اما از مردِ عاقلی شنیدم که: عشق، تنها کارِ منطقی انسان است.

«عشق، تنها کارِ منطقی انسان است»

#سه‌شنبه‌‌ها_با_موری
#میچ_البوم

@book_tips 🐞
فصل دهم

روز بعد هما همچنان از کمر درد می نالید و خواه ناخواه راه محکمه ی دکتر را پیش پای آنها نهاد.
اما آمپولی که دکتر زد و دارویی که داروخانه پیچید هیچ کدام تاثیر کلی نداشتند.
درد فاصله به فاصله می گرفت، به شدت می رسید و باز فرو می نشست.
سید میران در تمام مدت معاینه از مهلوی او جنب نخورده بود.
دکتر نعمت آقا با چشمکی 😉به دوست خود فهماند که نگران نباشد چیزی نیست.
کسالت را یک سرماخوردگی بعد حمام تشخیص داد که با استراحت و دارو و البته مواظبت دقیق شوهر برطرف می شود.
آبجی صغری (مامای بچه های آهو)و خیلی زن های دیگر عقیده داشتند که هما باردار است.
بچه دار شدن در خانه سید میران آرزوی بزرگ او بود.اما دو روز بعد با ناامیدی به خورشید خانم خبر داد که به طور قطع آبستن نیست.
او از همان شب عقد به این طرف مراقب احوال جسمی خود بود و هرگز از فکر بچه دور نبود.
درد کمر اگر چه به آن شدت نبود که پیش شوهر وانمود می کرد اما او را نگران کرده بود که نکند به خاطر دواهای سقط جنینی است که خورده بود.
با خود گفت: واه ، خدا چنان روزی را نیاورد که من نازا باشم ! نه.، هر طور که هست باید آبستن شوم. خدایا! هما از تو بچه می خواهد.!
تنها آرزوی بچه دار شدن نبود که زن جوان را به حول و ولا می افکند؛ همین که فکر می کرد با همه دلبستگی عمیقش به زندگی و عشق از لحاظ شخصیت زنانگی نقص بزرگی در وجودش پدیدآمده است ناراحت می شد. و بر جهالت های خود لعنت می فرستاد.
او برای بچه دار شدن به هر دری می زد.
طوری که دیگر همه فهمیده بودندـو هر کس بر اساس تجربیاتش راهی جلوی پایش می گذاشت.
حتی از دعاهای بند تنبانی هم رویگردان نبود.
آن روز ها تنها یک مریۻخانه وجود داشت که متعلق به آمریکاییها بود و اهالی آنجا به علت ناتوانی مطلق مادی یا صرف عادت به مریۻخانه مراجعه نمی کردند.
مگر وقتی که از همه جا ناامید می شدند.
هما هم به آنجا رفت و با تشخیص دکتر متخصص لازم بود روی رحمش عملی انجام شود و او با رۻا و میل و رغبت پذیرفت.
آنجا دکتر قد بلند خوشرو و خوش اخلاق آمریکائی بود که با حرکت پدرانه ای انگشت زیر چانه اش زده و به لهجه ی شکسته بسته ای گفت:
_شوما هنوز بچه، وقت برای شوما زیاد،حالا خوردن،خوابیدن،خوش بودن،دو سال سه سال بعدبچه آمد،اینشالاه.
همه هم هر جا می نشست می گفت فعلا بچه ام بچه نمی خواهم.
نصیحت دکتر را آویزه ی گوش خود کردو دور دوا درمان های بی معنی را بکلی قلم کشید و غم هیچی را نمی خورد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_‌‌دهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دهم

بعد از بیست روز بستری بودن وقتی مرخصش کردند، با همه توجهات و مواظبتهای مخصوصی که از اوشده بود
چشم های حلقه زده اش مانند زنی که سه قلو زاییده دُو دُو می زد.
قلبش به شدت می زد و رنگ رخسارش پرواز می کرد.
شوهر عزیز و مهربان او از هیچ کاری فروگذار نمی کرد تا حالش خوب شود و روزی نبود که دست خالی نزد او برود . اکنون بود که می فهمید چه شوهر نازنینی نصیب او شده است.
مرد مهربان و دلسور دست های سفید و ظریف او را ساعت ها در دست می گرفت. به رگهای آبی آن که از زیر پوست پیدا بود می نگریست و با بدسه ها و کلمات پدرانه دلداریش می داد. در زندگی بیست و چهار ساعته آنها لحظاتی وجود داشت که او را به چشم دختر خود می دید به لفظ محلی "روله"خطابش می کردکه به معنی فرزند است.در مدت سه هفته بستری اش از پرستاران مریۻخانه که بیشتر دختران ارمنی بودندچیزهائی فرا گرفت که برایش مبنای زندگانی تازه ای شده بود. هنوز به خانه نیامده برایش مسواک و خمیر دندان بخرد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_‌‌دهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دهم

دکتر به او گفته بود اگر بچه اش نشود در عوۻ زیبائی اندامش حفظ می شود
بعد از حسین خان ۻربی این دومین نفر بود که بدون قصد و منظور خاص با الفاظ حقیقی، زیبایی همه جانبه او را می ستود.
هما نزد شوهرش بت جواهر نشانی بود که با زنجیر طلا به گردن آویزند.
سید میران تا آنجا که دَرْ یَد ِ امکانش بود چیزی از او دریغ نمی کرد .
او صبح ها نان دو الکه ی روغنی و ظهر ها گرده ی شیر مال می خورد که هۻمش آسان تر بود. مربای شَقاقُل از لنگرود، ماهی ازون برون و خاویاراز رشت، برایش تهیه کرده بود تا بخورد و جان بگیرد.
گوشت بره چون طبعش گرم بود به او می ساخت .روغن ماهیچاقش می کرد
خوردن مرغ و جوجه دیگر غذای تشریفاتی نبود یک غذای معمولی بود در آن خانه و این یکی دیگر روغن ماهی یا شربت چاقی نبود که پنهانی بگیرد تنها برای هما بیاورد و اگر هم می توانست طبع کریم خودش اجازه نمی داد و هر غذایی برای زن کوچکش می گرفت برای آهو و بچه هایش هم می گرفت.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_‌‌دهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دهم
سید میران در پاسخ اعتراۻ هما که میگفت خانه پر رفت و آمد است و نمی تواند راحت باشد گفت: حق با توست عزیزم فقط چند ماه به من فرصت بده به زودی برای زمینی که داریم دست بالا می زنم و پیش از آنکه بهار برسد یک خانه خِنج و دِنج موافق دلخواه تو تحدیلت می دهم . خودت باش و خودت. جیمْ ناستیکْ کنی، لُخت بشوی و در حوۻ جست بزنی، برای شوهرت برقصی.
اگر جای گل در سبزه است جای همای عزیز من در چنان خانه ای است.
نقشه ی من همان روزی که تو را گرفتم این بود که زندگیت را از اینها سوا کنم. از هر چه بگذریم وجود دو هوو در یک خانه بی معنی است.
سید میران زمزمه کرد:آه ای جوانی از دست رفته ، حیف که دیگر بر نمی گردی!
همه گفت: چرا ما آن را باز خواهیم گرداند. زندگی را هر لحظه می توان از سر گرفت، به شرط آنکه سعادت موجود باشد.
برای من خیلی هم سنی نداری .تنها موهایت سفید شده است که از باد نزله است . آن رنج ها و مصیبت ها که تو در دیار غربت و کش و کوههای بی نام و نشان دیده و زیر دندان چشیده ای بر سر سنگ بیجان می آمد آبش می کرد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_‌‌دهم
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
لحظه شفاف صبح که از لبان آفتاب بیرون می زند
بازی سرخوشانه گنجشک ها،
خواب را از سر کاج ها می پراند.
جوانه ی نورسته شور،
بر سر شاخه های زندگی می روید
و زیرِ بارش نور،
ویترین طبیعت، خوش رنگ تر می نماید.
و کلمه ی سحرانگیزِ «ســلام»،
چه قدرتی دارد برای تابش محبت!
حس کرده ای که بیانش، چه خون گرمی در رگ صبح می دواند؟!
آخر، این رمز آغاز هر روز زندگی ست
که با نام موزون خالق مهربانش جان می گیرد.
پس موج لطیفی بســـاز
از واژه پرمهــر «ســــلام»
و در گوش تمام اهالی صبح زمزمه کن

🍃🌺🍃

@book_tips🐞
( الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ۖ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ )

الأنعام (1) Al-An'aam

ستایش برای خداوندی است که آسمانها و زمین را آفرید و تاریکها و نور را پدید آورد، و با این همه آنهایی که کافران شدند با پروردگار خویش دیگری را برابر می دارند (و به اوشرک می آورند).

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
خدایا
به اندازه ی مهربانیت
در کار دوستانم برکت
دروجودشان سلامتی
در زندگیشان خوشبختی
و درخانه شان آرامش قرار ده
آمین

سلام صبح زیبای پنجشنبه تون بخیر
@book_tips🐞
Forwarded from Azar
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب

در شرایط نامناسب زندان از قبیل کمبود خواب، غذای ناکافی و فشارهای روانی گوناگون ، نوع پذیرش رنج‌ها و تحمل آن‌ها حکایت از یک عظمت درونی بکر داشت و همین آزادی معنوی بود که هیچ کس نمی‌توانست آن را از ما برباید و زندگی را پرمعنا و با هدف می‌ساخت

#انسان_در_جستجوی_معنا
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#سخن_ناب

تو را
برای آن نیافریده اند که
هر روز بهتر بخوری
و بهتر بپوشی
برای آن آفریده‌اند که
هر روز بهتر بیاندیشی !


« سعید نفیسی تاریخدان و ایران شناس برجسته »
@book_tips 🐞
پنج شنبه و اجتماع تمام غم ها در طول هفته و موکول کردن آن به روز جمعه!!!
کاش یک پنج شنبه از مردن خوشحال باشیم مردن فقر؛مردن ظلم؛مردن فسادو...
وخندان از ارامشی هرچندکوتاه در واپسین روزهای جوانی که فقط اسمی از جوانی دارد ...
ما ادمهای شاد ولی بی لبخندی هستیم که ارزوی ازادی داریم و شاید جدا شدن از این تفکرات شادی ترین مردن باشد!!!

#پنجشنبه_نوبت_شما
#شادی_صبری

@book_tips 🐞
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ماجرای دوفلوها، پرتوی

با بهترین کلیپهای انگیزشی با شما هستیم.

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

زندگی واقعا بسیار ساده است. از هر دست بدهیم، از همان دست می‌گیریم. هرطوری که درباره‌ خود بیندیشیم، برایمان به واقعیت مبدل می‌شود. من معتقدم که هرکسی از جمله من، مسئول همه اتفاقات خوب و یا بد در زندگیش است..
🍃 f,l 🍃
#پنجشنبه_نوبت_شما
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

یکی از ناعادلانه ترین رفتارها در یک رابطه عاشقانه حرف زدن با "کنایه" است.

صحبت کردن از روی دلخوری
این که در حرفهایت نشان دهی ناراحتـــی اما دلیلش را نگویي

این که با رفتارت طرف مقابلت را وادار کنی بارها و بارها از خودش بپرسد مرتکب چه گناهی شده و دلیل این همه دلسردی چیست؟
و جوابی نداشته باشد.

یعنی او را به تنهایی متهم کنی
برایش حکم صادر کنی
و فرصت دفاع کردن را از او بگیری

یادمان نرود
نه زندگی صحنه نمایش است
و نه ما بازیگران پانتومیم هستیم

در یک رابطه باید همه چیز را واضح فهمید و درست فهماند
دوست داشتن را
محبت را
شادی و غم را
و قهر و دلخوری را

پس روراست باشیم و از عکس العمل ها نترسیم
اگر قرارمان به "ماندن" است.

#روانشناسی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

گاهی بعضی حرف ها با اینکه میدانی پایه و اساسی ندارند دل گرمت می کند، بهت شجاعت ادامه دادن میدهد. امیدوارت میکند حتی اگر راست نباشد‌. خاصیت بعضی حرف ها این است!


#تکین_حمزه_لو
زندگی شیرین
@book_tips 🐞
دموکراسی این نیست
که مرد از سیاست بگوید
و کسی به او اعتراض نکند

دموکراسی این است
که زن از عشق بگوید
و کسی چپ چپ نگاهش نکند
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#نقد_رمان_بر_باد_رفته

نام کتاب: بر باد رفته
نویسنده: مارگارت میچل
مترجم: پرتو اشراق

بر باد رفته رمانی با محوریت عشق است. که در زمان جنگ های داخلی آمریکا و لغو برده داری و سال های بعد از جنگ اتفاق می افتد.
🍃🌸🍃
نکات مثبت :
1. کتاب ورودی خوبی داشت و موضوع " عشق" از ابتدای کتاب تا به انتها به خوبی حس میشد. عشق اسکارلت به اشلی نیروی محرکه آن بود.
2. غیر قابل پیش‌بینی بودن شخصیت های اصلی داستان یعنی " اسکارلت" یکی از جذابیت های آن بود که ادامه ی رمان را غیر قابل پیش بینی می کرد.
3. نویسنده بسیار روان و آزاد بود در نوشتن.
4. نویسنده اطلاعات تاریخی خوبی داشت و این به خوبی در داستان حس می شد.
5. کل اتفاقات بصورت یک خط بهم وصل می شدن.
6. فقر و فساد و تغییرات اجتماعی دیگر را به خوبی نشان داده بود.

🍃🌺🍃
نکات منفی:
1. مهمترین ایراد این رمان تغییر نکردن شخصیت ها در طول کل زمان این اتفاق بود که همه همانطور که از اول داستان بودن تا آخر باقی ماندن و هیچ تغییر شخصیتی نداشتن جز اسکارلت
2. توضیح و تعریف بیش از حد محیط اطراف و مکان هایی که قصه در آنها رخ می داد.
3. هر شخصیت که وارد قصه میشد از همان ابتدا کل اطلاعات مربوط به او داده می‌شد و دیگر در طول داستان نیازی به کشف شخصیت اون نبود.
4. گذاشتن این همه فصل هم خیلی خوب نبود و بعضی اوقات قصه باید در آن فصل ادامه پیدا می‌کرد که شاید این به نوع نگارش زمان نویسنده مربوط باشد.
5. اینکه در آخر داستان شخصیت ها در کمتر از چند دقیقه حقیقت هایی را کشف کنند خیلی خوب نبود چیزی که سال ها آن را نفهمیده بودن در کمتر از چند ثانیه متوجه شدن و پایان قصه اتفاق افتاد.
🍃🌼🍃

نکات خاص و ممتاز:
1. شخصیت های داستان از جمله اسکارلت باعث می شوند ما با مشاورین خوبی مواجه شویم تا از آنها درس هایی بگیرم و این به زوج های جوان یا کسانی که در شرف ازدواج هستند کمک شایانی میشه.
2. ضرب المثل معروف خودمان کبوتر با کبوتر،باز با باز بخوبی مشهود بود سنخیتی که اشلی و ملانی با هم داشتند و سنخیتی که رت و اسکارلت با هم که توجه به آن باعث خوشبختی میشد.
3. بعد از تمام تغییرات اجتماعی مخصوص جنگ یکسری اتفاق هات می افته که بیشتر گیج کننده و غیر قابل کنترل هستند مگر اینکه انسان بسیار قوی و صبور باشد و بتواند خودش را با شرایط وفق بدهد کاری که اسکارلت و خیلی هایی دیگه در داستان انجام دادند و موفق شدند از بحران سلامت خارج شوند ولی کسی مثل اشلی به بیهودگی رسید
🍃🌷🍃

من به این رمان نمره ی "80 "را می دهم 😍

🌙💙
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
مطالعه کتاب یعنی، تبدیل ساعات ملالت‌بار، به ساعت‌های لذت‌بخش...


#شارل_دو_مونتسکیو

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دهم
هما هنگامی که داشت چنگال(یک غذای محلی)درست می کرد، به نحوه ی دلپذیری روی پاشنه پا چرخید، روبروی شوهر ایستاد و حالت غیر قابل توصیفی به خود گرفت که آتش بوسیدن و عشق ورزیدن را سوزان تر از هر وقت و لحظه ی دیگر در دل مرد آرزومند بر فروزاند.
سید همیشه با خود می اندیشید: طاووس زیبا را باید در باغ رها کنند تا به آزادی از شاخی به شاخساری پرواز کند و جولان دهد، نه اینکه در قفسش کنندتا از غصه بیمار شود و بمیرد .
غزل فناناپذیری که روح جوان و سرمست این مرد به سرودن آغاز کرده بود، گوشه ی آرام و بی سرو صدائی لازم داشت تا بتواند با توفیق شاعرانه به پایان برسد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_‌‌دهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دهم
از میان همسایه های خانه، پس از رفتن نازپری و صفیه بانو، چهره های جدیدی به آنها اۻافه شده بود خورشید خانم بیشتر از آنها به هما نزدیک شده بود و او را خانم کوچک صدا می زد، و در کارهای خانه کمکش می کرد.
هما در خانه همیشه با آرایش و لباس خوب می گشت .با این وجود هر گاه ویرش می گرفت در کردن بعۻی کارها از قبیل نظافت پاشویه یا حتی خالی کردن حوۻ پیشقدم می شد .
در زمینه ی لبلس و آرایش، هما معلوم نبود از چه کسی سر مشق می گرفت . فقط در همین کار بود که خورشید نمی توانست مشاورش باشد . و برعکس او آهو زنی بود ساده، فروتن و کاملا بی تکلف و تظاهر.
احساس خوشبختی هما در خانه ی سید میران کامل نبود . سید میران دوستش داشت لیکن سعادت را به او نداده بود. گاهی که به فکر نازائی خود می افتادغم مبهمی یکباره دلش را خالی می کرد.
در میدان مبارزه با او هوویش مثل خروسی شکست خورده پر ریخته و به کنج لانه خود پناه برده بود؛ اما وقتی از کنارش رد می شد برتری و فخرش را آشکارا احساس می کرد.
بادروشنی تمام می دید که در آخرین نبرد شکست با اوست ؛او یک نیرو و آهو پنج نیرو بود .
غیر از زیبایی و جوانی تکیه گاهی نداشت که آن هم دولتی زودگذر و ناپایدار بود.
مال تک درختی در وسط بیابان برهوت بود که با اولین وزش باد حوادث از جا کنده میشد.
حال آنکه آهو با بچه ها و زاق و زیق دوز و برش درخت جنگلی تناوری بودکه روز به روز ریشه اش محکم تر می شدو هرگز آسیبی نمی دید.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_‌‌دهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
زنان و درختان چقدر بهم شبيه اند!

هر دو ريشه دارند و برگ و بار می دهند.
هر دو بهارهای بسيار دارند
و زمستان های بسيارتر.
هر دو به نور محتاجند و هر دو
نفس می بخشند و زندگی.
و در كمين هر دويشان تبرهای بسيار است.

برای بريدن ها، برای شكستن ها،
برای قطع اميد ها ...
اما هنر زن بودن ،
جوانه زدن های پي در پي است،
حتي وقتي شاخه هايت را شكستند،
حتی وقتی ساقه هايت را زدند،
حتی وقتی بی رحمی تبر، تنت را،
تنه ات را از ته بريد...
تو اما ريشه ات را نگه دار،
دستهايت را به آسمان بلند كن
تو دوباره سبز خواهی شد....

عرفان نظر آهاری

@book_tips 🐞