Book_tips
21.8K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
589 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃
ماتمِ دوریِ تو, شهر را خاموش کرد
ابر نعره می زند, باد نالان می رود

کوچه غرقِ شامِ شوم, خانه ها در زمزمه
در خیابان عابری خندان و گریان می رود

عابرِ شبگردِ لال, غرقِ اندیشه منم
آنکه با خون جای اشک, دشنه در دل می رود

سر که چرخاندی ز من, آسمان هم ضربه خورد
ماه هم غمگین شده, زان که ماهم می رود

دور و دورتر می شدی, بی وفا آهسته تر!
"من به چشم خویشتن, دیدم که جانم می رود"

هیچ ناید یادِ تو شامی دگر نام مرا
این سروده نیز شبی از یادِ پاکت می رود

من چرا مینا شدم, خُرد گشتم در دمی...؟
زانکه دیدم در شبی, آرامِ جانم می رود

رو مرا تنها گذار, دیگرم میلِ تو نیست
آنکه هیچش نیست, سوی کوی ویران می رود
#میم_شبرو
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
تفکر بسیار دشوار است،

به همین دلیل است که اغلب آدما قضاوت می‌کنند .

@book_tips 🐞
آدما میان و میرن،

و طبیعت زندگی همینه.

@book_tips 🐞
روحی که زیبائی را می‌بیند،

گاهی اوقات ممکن است به تنهایی سفر کند.

@book_tips 🐞
اگر فکر می‌کنی همیشه حق با توست، از زندگی چیزی یاد نمی‌گیری.


@book_tips 🐞
میدونستید افتاب گردان قرمز وجود داره؟ این گل زیبا بیشتر جنبه تزیینی داره و اولین تولیدکننده اش کشور خودمون یعنی ایران است.

@book_tips 🐞
( اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ۖ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۖ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ ۖ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُّسَمًّى ۚ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ )

الرعد (2) Ar-Ra'd

خداوند کسی است که آسمانها را بدون ستون بر افراشت که می بینید ، آنگاه بر عرش مستقر شد، و خورشید وماه را مسخر ساخت ، که هر کدام تا مدت معینی روان است ، کار(و امور هستی) را تدبیر می کند ، نشانه های را (روشن) بیان می کند ، شاید شما به لقای پروردگارتان یقین حاصل کنید .

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد


صبح است... باید بلند شد !
در امتدادِ وقت قدم زد ؛
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید!
باید دوید تا تهِ بودن...

#سهراب_سپهری


@book_tips 🐞
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کور رنگی، فوق‌العاده است

با کلیپ‌های انگیزشی با شما هستیم .

@book_tips 🐞
#سخن_روز

«دوست کسی است که همه‌چی در مورد شما می‌داند، ولیکن هنوز هم دوستت دارد.»

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

"سنگ و چوب می تواند استخوانهای انسان را خرد کند، اما زبان نمی تواند"
احتمالا اغلب ما در دوران کودکی از بزرگترها شنیده ایم که حرف باد هواست و به انسان آسیبی نمی رساند.و برای آرام تر کردن خود گفته اید: "ولش کن! حرف باد هواست و ارزش ناراحت شدن را ندارد" و به این ترتیب سعی کردید حرفی را که ناراحت تان کرده نشنیده بگیرید و فراموش کنید.
ما باید بدانیم که جسم یا روح انسان نیز با کلمات و گفته های آزاردهنده و بیجا صدمه می بیند و درهم می شکند. بدون شک کلمات نیز می توانند به روح و جسم انسان آسیب برسانند.

#لیلیان_گلاس
آدم های سمی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

هیچ ترسی در برابر گرسنگی تاب نمی آورد، هیچ صبری آن را از بین نمی برد، جایی هم که گرسنگی باشد، نفرت موج میزند...


دل تاریکی
جوزف_کنراد



@book_tips🐞
حال کتاب ها اصلا خوب نیست، به دادشان برسید..



#کامبیز_درم_بخش

@book_tips🐞
بعضی ها در زمان های خالی شان با شما صحبت می کنند
بعضی ها زمان شان را خالی می کنند تا با شما صحبت کنند

تفاوت این دو فرد را بفهمیم!

@book_tips🐞
🍃🌺🍃
چه دردها که بر دل و یک، غمگسارم نیست
جز انتظار مرگ که هیچ به انتظارم نیست

عمری که ز ما بگذشت، هر فصل زمستان بود
زآنرو چو درختی خشک، امیدِ بهارم نیست

هر دم چو در این کومه، نالد به جفا جغدی
هرگز نه بِرویِ گل، آواز هزارم نیست

از گردش ِ اختر چون، جز درد نشد حاصل
این سال و مه و روزش، دیگر به شمارم نیست

آه از شبِ بی پایان، آنقدر کشیدم رنج
تا جان به سر آید نیز ، بر شام گذارم نیست

سوزم که ‌ ‌چُنان آتش، زین سوختنم سوزد
دردا که تنِ سردَت، دلگرم ِ شَرارم نیست

بس بر دگران بسته، دل خود رهِ اُلفَت را
زآنروی ‌‌که جز مهرت، ره بر دلِ زارم نیست

آوخ که ز درد تو، غمگین ام و پژمرده
افسوس که از ‌‌ عشقت، آرام و قرارم نیست

بیهوده نگو؛ خسرو! زین درد مرنجان خویش
درد وطن و درمان؟! جز بر سر دارم نیست


سروده ی
#کیخسرو_پشوتن
#یار_بوک_تیپس
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#تکه_ای_از_کتاب

من با استعداد بودم . یعنی هستم . بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم . یا یک چیز دیگر . ولی دست‌هایم چه کار کرده اند ؟ یک جایم را خارانده‌اند ، چک نوشته‌اند ، بند کفش بسته‌اند ، سیفون کشیده‌اند و غیره .دست‌هایم را حرام کرده‌ام .

همین‌طور ذهنم را...!

#چارلز_بوکوفسکی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#تکه_ای_از_کتاب

رنج انسان شبیه عملکرد گاز است. چنانکه اگر مقدار معینی از گاز را با تلمبه وارد اتاق خالی بکنیم، اتاق هر قدر هم که بزرگ باشد تلمبه اتاق را پر از گاز خواهد کرد و آن را یکسان و به طور کامل به همه قسمت‌های اتاق خواهد رساند؛ بنابراین رنج چه کم و چه زیاد روح بشر و ضمیر آگاه او را آزار می‌دهد. از این رو می‌توان گفت که «میزان» رنج بشر کاملاً نسبی است.

#انسان_در_جستجوی_معنا
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
تحسین از آن زنانی‌ست
که اندام‌هایشان آنها را تعریف نکرده است!
و برای عمیق‌تر شناختنِ ماهیتشان به عنوان یک فرد تلاش میکنند
نه یک جنس...

#پونه_مقیمی

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

مهم‌ترین چیز در زندگی این است که یاد بگیری چگونه به دیگران عشق بورزی و بگذاری که دوستت بدارند. ما فکر می‌کنیم که سزاوار عشق نیستیم. فکر می‌کنیم اگر بگذاریم عشق به درون ما وارد شود، نرمش زیادی از خود نشان داده‌ایم. اما از مردِ عاقلی شنیدم که: عشق، تنها کارِ منطقی انسان است.

«عشق، تنها کارِ منطقی انسان است»

#سه‌شنبه‌‌ها_با_موری
#میچ_البوم

@book_tips 🐞
فصل دهم

روز بعد هما همچنان از کمر درد می نالید و خواه ناخواه راه محکمه ی دکتر را پیش پای آنها نهاد.
اما آمپولی که دکتر زد و دارویی که داروخانه پیچید هیچ کدام تاثیر کلی نداشتند.
درد فاصله به فاصله می گرفت، به شدت می رسید و باز فرو می نشست.
سید میران در تمام مدت معاینه از مهلوی او جنب نخورده بود.
دکتر نعمت آقا با چشمکی 😉به دوست خود فهماند که نگران نباشد چیزی نیست.
کسالت را یک سرماخوردگی بعد حمام تشخیص داد که با استراحت و دارو و البته مواظبت دقیق شوهر برطرف می شود.
آبجی صغری (مامای بچه های آهو)و خیلی زن های دیگر عقیده داشتند که هما باردار است.
بچه دار شدن در خانه سید میران آرزوی بزرگ او بود.اما دو روز بعد با ناامیدی به خورشید خانم خبر داد که به طور قطع آبستن نیست.
او از همان شب عقد به این طرف مراقب احوال جسمی خود بود و هرگز از فکر بچه دور نبود.
درد کمر اگر چه به آن شدت نبود که پیش شوهر وانمود می کرد اما او را نگران کرده بود که نکند به خاطر دواهای سقط جنینی است که خورده بود.
با خود گفت: واه ، خدا چنان روزی را نیاورد که من نازا باشم ! نه.، هر طور که هست باید آبستن شوم. خدایا! هما از تو بچه می خواهد.!
تنها آرزوی بچه دار شدن نبود که زن جوان را به حول و ولا می افکند؛ همین که فکر می کرد با همه دلبستگی عمیقش به زندگی و عشق از لحاظ شخصیت زنانگی نقص بزرگی در وجودش پدیدآمده است ناراحت می شد. و بر جهالت های خود لعنت می فرستاد.
او برای بچه دار شدن به هر دری می زد.
طوری که دیگر همه فهمیده بودندـو هر کس بر اساس تجربیاتش راهی جلوی پایش می گذاشت.
حتی از دعاهای بند تنبانی هم رویگردان نبود.
آن روز ها تنها یک مریۻخانه وجود داشت که متعلق به آمریکاییها بود و اهالی آنجا به علت ناتوانی مطلق مادی یا صرف عادت به مریۻخانه مراجعه نمی کردند.
مگر وقتی که از همه جا ناامید می شدند.
هما هم به آنجا رفت و با تشخیص دکتر متخصص لازم بود روی رحمش عملی انجام شود و او با رۻا و میل و رغبت پذیرفت.
آنجا دکتر قد بلند خوشرو و خوش اخلاق آمریکائی بود که با حرکت پدرانه ای انگشت زیر چانه اش زده و به لهجه ی شکسته بسته ای گفت:
_شوما هنوز بچه، وقت برای شوما زیاد،حالا خوردن،خوابیدن،خوش بودن،دو سال سه سال بعدبچه آمد،اینشالاه.
همه هم هر جا می نشست می گفت فعلا بچه ام بچه نمی خواهم.
نصیحت دکتر را آویزه ی گوش خود کردو دور دوا درمان های بی معنی را بکلی قلم کشید و غم هیچی را نمی خورد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_‌‌دهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دهم

بعد از بیست روز بستری بودن وقتی مرخصش کردند، با همه توجهات و مواظبتهای مخصوصی که از اوشده بود
چشم های حلقه زده اش مانند زنی که سه قلو زاییده دُو دُو می زد.
قلبش به شدت می زد و رنگ رخسارش پرواز می کرد.
شوهر عزیز و مهربان او از هیچ کاری فروگذار نمی کرد تا حالش خوب شود و روزی نبود که دست خالی نزد او برود . اکنون بود که می فهمید چه شوهر نازنینی نصیب او شده است.
مرد مهربان و دلسور دست های سفید و ظریف او را ساعت ها در دست می گرفت. به رگهای آبی آن که از زیر پوست پیدا بود می نگریست و با بدسه ها و کلمات پدرانه دلداریش می داد. در زندگی بیست و چهار ساعته آنها لحظاتی وجود داشت که او را به چشم دختر خود می دید به لفظ محلی "روله"خطابش می کردکه به معنی فرزند است.در مدت سه هفته بستری اش از پرستاران مریۻخانه که بیشتر دختران ارمنی بودندچیزهائی فرا گرفت که برایش مبنای زندگانی تازه ای شده بود. هنوز به خانه نیامده برایش مسواک و خمیر دندان بخرد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_‌‌دهم
@book_tips 🐞