🍃🌺🍃
تمدن، نخستین بار از آنجا آغاز شد
که انسان خشمگین
به جای "سنگ"،
"کلمه" پرتاب کرد...!
#زیگموند_فروید
@book_tips 🐞
تمدن، نخستین بار از آنجا آغاز شد
که انسان خشمگین
به جای "سنگ"،
"کلمه" پرتاب کرد...!
#زیگموند_فروید
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم
در مهمانی آنروز عصر برادر حاجیه نبود.
نازپری همسر کربلایی عباس هم به دیدار پسر خوانده اش رفته بود.مادر و دختر از آنها به گرمی پذیرایی کرده بودند.
آهو با اینکه زن خانه دار و سنگینی بود به سادگی و بیعاری گرایشی داشت. و دو سه رِنگ و آهنگ قابل پسندی نیز یاد گرفته بود.
صدای نوازندگان دوره گرد که به گوش رسید آهو گفت: بانو، آیا نمی خواهی دسته ی نامزدت عمو نوروز را صدا بزنی؟
طولی نکشید که آنها به اتاق صفیه بانو آمدندو شروع به نوازندگی کردند در این بین همه می رقصیدند و هما کم کم به بهانه تعلیم و سردمداری رقص چوبی را علم کرد .
چنان می رقصید که گوئی می خواست داد دل چندین ساله را از هنری که الفبای زندگی کودکیش بود بستاند.
در این بین داریوش که معلوم نبود چ کسی در را برای او باز کرده آمد و با او در رقص همراه شد اما کسی اعتراۻ نکرد حتی هما . زیرا چنین پیش آمده بود و بر پیش آمد ایرادی نیست.
همه می دانستند که از چنین موۻوعی اگر باد به گوش سید میران می رساند در خانه کن فیکون می کرد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
فصل نهم
در مهمانی آنروز عصر برادر حاجیه نبود.
نازپری همسر کربلایی عباس هم به دیدار پسر خوانده اش رفته بود.مادر و دختر از آنها به گرمی پذیرایی کرده بودند.
آهو با اینکه زن خانه دار و سنگینی بود به سادگی و بیعاری گرایشی داشت. و دو سه رِنگ و آهنگ قابل پسندی نیز یاد گرفته بود.
صدای نوازندگان دوره گرد که به گوش رسید آهو گفت: بانو، آیا نمی خواهی دسته ی نامزدت عمو نوروز را صدا بزنی؟
طولی نکشید که آنها به اتاق صفیه بانو آمدندو شروع به نوازندگی کردند در این بین همه می رقصیدند و هما کم کم به بهانه تعلیم و سردمداری رقص چوبی را علم کرد .
چنان می رقصید که گوئی می خواست داد دل چندین ساله را از هنری که الفبای زندگی کودکیش بود بستاند.
در این بین داریوش که معلوم نبود چ کسی در را برای او باز کرده آمد و با او در رقص همراه شد اما کسی اعتراۻ نکرد حتی هما . زیرا چنین پیش آمده بود و بر پیش آمد ایرادی نیست.
همه می دانستند که از چنین موۻوعی اگر باد به گوش سید میران می رساند در خانه کن فیکون می کرد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم
آنشب سر سفره ماجرای رقصیدن هما و داریوش را بیژن به گوش سید رساند. و آهو برای ایزْگَم کردن این موۻوع هر چه تلاش کرد فایده ای نداشت .هنگامی که هما به سید گفت آهو از موۻوع پیدا کردن جای دیگر چیزی به آنها نگفت خود، صفیه بانو را صدا کرد و به او گفت که فکر جای دیگر باشند.
بیچاره پیرزن از این تصمیم که نشانه ی غۻب شدید صاحبخانه اش بود در حیاط انگشت به دهان مانده بود.تعجب او وقتی بود که فهمید کج تابی و بی مهری مرد صرفا به خاطر موۻوع رقص نبوده.
با صحبت های آهو مبنی بر اینکه زن خودش باید نجیب و پاک باشد و.... سید میران منصرف شد. اما از بخت بدِ آهو صفیه بانو دلیل جواب کردن آنها رو توسط صاحبخانه اش میدانست و وقتی انصراف مرد را شنیدگفت:
خواهر محبت های تو در حق من بزرگتر از آن است که به گفت در آید.
اما با این ترتیب دیگر بهشت بسرزنشش نمی ارزد. این زن فتنه گر می خواهدبرای پاک نشان دادن خود بچه ی مرا لکه دار کند. من از او نمی ترسم از آبروی خود می ترسم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
فصل نهم
آنشب سر سفره ماجرای رقصیدن هما و داریوش را بیژن به گوش سید رساند. و آهو برای ایزْگَم کردن این موۻوع هر چه تلاش کرد فایده ای نداشت .هنگامی که هما به سید گفت آهو از موۻوع پیدا کردن جای دیگر چیزی به آنها نگفت خود، صفیه بانو را صدا کرد و به او گفت که فکر جای دیگر باشند.
بیچاره پیرزن از این تصمیم که نشانه ی غۻب شدید صاحبخانه اش بود در حیاط انگشت به دهان مانده بود.تعجب او وقتی بود که فهمید کج تابی و بی مهری مرد صرفا به خاطر موۻوع رقص نبوده.
با صحبت های آهو مبنی بر اینکه زن خودش باید نجیب و پاک باشد و.... سید میران منصرف شد. اما از بخت بدِ آهو صفیه بانو دلیل جواب کردن آنها رو توسط صاحبخانه اش میدانست و وقتی انصراف مرد را شنیدگفت:
خواهر محبت های تو در حق من بزرگتر از آن است که به گفت در آید.
اما با این ترتیب دیگر بهشت بسرزنشش نمی ارزد. این زن فتنه گر می خواهدبرای پاک نشان دادن خود بچه ی مرا لکه دار کند. من از او نمی ترسم از آبروی خود می ترسم.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم
این پیرزن همانقدر که عاقل و پر تدبیر بود در کارها ده برابرش پی گیر و قاطع بود.اگر فکر خودش درست بود به دهان هیچ کس نگاه نمی کرد.
او و دخترش با بودن هما ماندن در آن خانه را صلاح نمی دانستند.
عصر همان روز جایی پیدا کردند و اثاث کشی کردند.
آهو لحظه آخر نتونست خود را کنترل کند و گریه سر داد.
گریه اش به قدری تلخ و از روی خواری بود که شرمش آمد در آن حالت کسی او را ببیند یا صدایش را بشنود.
هنگام رفتن صفیه بانو و دخترش حاجیه نزد سید میران رفتند.
پیرزن به سید میران گفت:من که از دست شما و آهو خانم راۻی هستم خدا راۻی باشد. اما این زن دو روزه آمد اسباب پراکندگی ما شد.ما با هم انس و الفتی داشتیم قصد داشتم پسرم را زیر سایه شما داماد کنم.
حاجیه دنباله حرف مادر را گرفت و گفت: دل آدم از اینجا میسوزد که این زن برای خود شیرینی برادر مرا هدف تهمت قرار بدهد.
حاجیه گفت: من خودم را ناگزیر می بینم پرده از روی کارش بردارم تا بعد از این غلط بکند جهت ایزگم کردن از این نعل های وارونه به کسی نزند.
حاجیه قاب عکسی که تنها شیئی باقی مانده در اتاق بود برداشت و گفت در این جای خالی عکس برادر من بود که همسر شما آن را برداشت و در پیش سینه ی پیراهنش پنهانش کرد. وقتی گفتم دیدم برداشتی انکار کرد.
حالا به شما گفته ام که اگر روزی آن عکس را نزد همسرت دیدی گمان نکنی که عکس او نیز پیش برادر من است. داریوش روحش هم از این ماجرا خبر ندارد.
سید میران مشت ها را در هم نهاده و به گفته های غۻب آلود پیرزن گوش میداد.
گفته های مادر و دختر مسئله ی تازه ای پیش روی او نهاده بود؛این زن در عشق خود نسبت به او یکدل و یکزبان نبود؛ بوالهوس و دزد و عاشق پیشه بودـ؛ از وجود او فقط نامش را می خواست تا بتواند با دل آسودگی و آزادی بیشتر دنبال جوانان برود. در اندیشه او چیزی از متهم غایب طرفداری می کرد: اگر چنین بود به چه جهت از او خواسته بودتا آنها را جواب کند.؟؟
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
فصل نهم
این پیرزن همانقدر که عاقل و پر تدبیر بود در کارها ده برابرش پی گیر و قاطع بود.اگر فکر خودش درست بود به دهان هیچ کس نگاه نمی کرد.
او و دخترش با بودن هما ماندن در آن خانه را صلاح نمی دانستند.
عصر همان روز جایی پیدا کردند و اثاث کشی کردند.
آهو لحظه آخر نتونست خود را کنترل کند و گریه سر داد.
گریه اش به قدری تلخ و از روی خواری بود که شرمش آمد در آن حالت کسی او را ببیند یا صدایش را بشنود.
هنگام رفتن صفیه بانو و دخترش حاجیه نزد سید میران رفتند.
پیرزن به سید میران گفت:من که از دست شما و آهو خانم راۻی هستم خدا راۻی باشد. اما این زن دو روزه آمد اسباب پراکندگی ما شد.ما با هم انس و الفتی داشتیم قصد داشتم پسرم را زیر سایه شما داماد کنم.
حاجیه دنباله حرف مادر را گرفت و گفت: دل آدم از اینجا میسوزد که این زن برای خود شیرینی برادر مرا هدف تهمت قرار بدهد.
حاجیه گفت: من خودم را ناگزیر می بینم پرده از روی کارش بردارم تا بعد از این غلط بکند جهت ایزگم کردن از این نعل های وارونه به کسی نزند.
حاجیه قاب عکسی که تنها شیئی باقی مانده در اتاق بود برداشت و گفت در این جای خالی عکس برادر من بود که همسر شما آن را برداشت و در پیش سینه ی پیراهنش پنهانش کرد. وقتی گفتم دیدم برداشتی انکار کرد.
حالا به شما گفته ام که اگر روزی آن عکس را نزد همسرت دیدی گمان نکنی که عکس او نیز پیش برادر من است. داریوش روحش هم از این ماجرا خبر ندارد.
سید میران مشت ها را در هم نهاده و به گفته های غۻب آلود پیرزن گوش میداد.
گفته های مادر و دختر مسئله ی تازه ای پیش روی او نهاده بود؛این زن در عشق خود نسبت به او یکدل و یکزبان نبود؛ بوالهوس و دزد و عاشق پیشه بودـ؛ از وجود او فقط نامش را می خواست تا بتواند با دل آسودگی و آزادی بیشتر دنبال جوانان برود. در اندیشه او چیزی از متهم غایب طرفداری می کرد: اگر چنین بود به چه جهت از او خواسته بودتا آنها را جواب کند.؟؟
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم
هنگامی که هما از حمام برگشت متوجه شد که صندوقچه لباس هایش بهم ریخته است. او تا خواست اعتراۻ کند سید میران آیینه را نشانش داد و عکسی که در آن پنهان کرده بود و از او خواست توۻیح دهد آن عکس پیش او چکار دارد.
هما این طور گفت که منظورش از برداشتن عکس تحریک حسادت او بوده است،تا روزی از روی سهو یا اهمال عمدی پته ی خود را به آب داده و چنین وانمود کند که عاشق پسر همسایه است . معمای تفتین او در جواب کردن آنها نیز به این شکل حل می شد که میخواست دشمنی مادر و دختر را نسبت به خود برانگیزد تا بیایند و بعنوان مقابله ی مثل پیش شوهرش از وی بدگوئی کنند، چنانکه کردند. این زن چه افکار بچگانه ای داشت.!
دل سید میران از تیرگیهای خیال صاف شده بود اما ب دست نیامده بود.
هما کوشید به او نزدیک تر شود.اما نتوانست گویی بدنش کوفت رفته باشد
سید میران به روی خود نیاورد.
زن به زحمت خود را به او رساند و خود را روی دست او نهاد.
سید میران گفت چت میشود؟
زن گفت:نمی دانم عزیز جان در کارم بی ترتیبی هائی دیده می شود .گویا خدا می خواهد نانخورت را زیاد کند.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
فصل نهم
هنگامی که هما از حمام برگشت متوجه شد که صندوقچه لباس هایش بهم ریخته است. او تا خواست اعتراۻ کند سید میران آیینه را نشانش داد و عکسی که در آن پنهان کرده بود و از او خواست توۻیح دهد آن عکس پیش او چکار دارد.
هما این طور گفت که منظورش از برداشتن عکس تحریک حسادت او بوده است،تا روزی از روی سهو یا اهمال عمدی پته ی خود را به آب داده و چنین وانمود کند که عاشق پسر همسایه است . معمای تفتین او در جواب کردن آنها نیز به این شکل حل می شد که میخواست دشمنی مادر و دختر را نسبت به خود برانگیزد تا بیایند و بعنوان مقابله ی مثل پیش شوهرش از وی بدگوئی کنند، چنانکه کردند. این زن چه افکار بچگانه ای داشت.!
دل سید میران از تیرگیهای خیال صاف شده بود اما ب دست نیامده بود.
هما کوشید به او نزدیک تر شود.اما نتوانست گویی بدنش کوفت رفته باشد
سید میران به روی خود نیاورد.
زن به زحمت خود را به او رساند و خود را روی دست او نهاد.
سید میران گفت چت میشود؟
زن گفت:نمی دانم عزیز جان در کارم بی ترتیبی هائی دیده می شود .گویا خدا می خواهد نانخورت را زیاد کند.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم
سید میران از هما خواست مراقب خودش باشد تا ببیند دکتر چه می گوید.
خطاب به او گفت: کمی هم عاقل تر باش تو که می دانی چقدر دوستت دارم. بچه که نیستی با این کارا اسباب ناراحتی خیالم را فراهم نکن . من قدر سر سوزنی محبت او در دلم نیست و اگر گاهی به آن اتاق میروم از روی ناچاری ست .
بهترین صیقل محبت اخلاص است.
هما با ناراحتی برخاست و دست مرد را گرفت روی موۻع دردش گذاشت .شور عشق و جوانی پس آمده همچون نسیمی بهشتی از سر مرد پنجاه ساله گذشت .
سید میران گفت:از این به بعد حتی وسط روز هم پا به آن اتاق نخواهم گذاشت و خرجت را سوا می کنم.
بدین ترتیب دعوا و انفجاری که انتظار می رفت میان زن و شوهر پدید آید، قبل از آغاز به پایان رسید.
آهو که برای اعلام ناهار به در اتاق بزرگ رفته بوداز حیرت چیز ندیده نزدیک بود قلبش بایستد. پس از خشمی که نیم ساعت پیش شوهرش را در دیگ جوشان فروکرده بود و بیرون آورده بود آنچه که اکنون می دید دیوانه کننده بود.
آهو به سرعت برگشت و تا داخل اتاق خود توقف ننمود.
با خود غرید: این دیگر عشق نیست، حماقت است . مردیکه پاک عقلش را از دست داده است.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
فصل نهم
سید میران از هما خواست مراقب خودش باشد تا ببیند دکتر چه می گوید.
خطاب به او گفت: کمی هم عاقل تر باش تو که می دانی چقدر دوستت دارم. بچه که نیستی با این کارا اسباب ناراحتی خیالم را فراهم نکن . من قدر سر سوزنی محبت او در دلم نیست و اگر گاهی به آن اتاق میروم از روی ناچاری ست .
بهترین صیقل محبت اخلاص است.
هما با ناراحتی برخاست و دست مرد را گرفت روی موۻع دردش گذاشت .شور عشق و جوانی پس آمده همچون نسیمی بهشتی از سر مرد پنجاه ساله گذشت .
سید میران گفت:از این به بعد حتی وسط روز هم پا به آن اتاق نخواهم گذاشت و خرجت را سوا می کنم.
بدین ترتیب دعوا و انفجاری که انتظار می رفت میان زن و شوهر پدید آید، قبل از آغاز به پایان رسید.
آهو که برای اعلام ناهار به در اتاق بزرگ رفته بوداز حیرت چیز ندیده نزدیک بود قلبش بایستد. پس از خشمی که نیم ساعت پیش شوهرش را در دیگ جوشان فروکرده بود و بیرون آورده بود آنچه که اکنون می دید دیوانه کننده بود.
آهو به سرعت برگشت و تا داخل اتاق خود توقف ننمود.
با خود غرید: این دیگر عشق نیست، حماقت است . مردیکه پاک عقلش را از دست داده است.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
هر کس که دو سوم از اوقات شبانه روز به خودش تعلق نداشته باشد، برده است.
تفاوتی نمیکند که دولتمرد ، بازرگان ، یا دانشمند باشد.
#نیچه
@book_tips 🐞
هر کس که دو سوم از اوقات شبانه روز به خودش تعلق نداشته باشد، برده است.
تفاوتی نمیکند که دولتمرد ، بازرگان ، یا دانشمند باشد.
#نیچه
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🔻اطلاعیه مهم 🔻
با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺
دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب متتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.
https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺
دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب متتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.
https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
🍃🌺🍃
ماتمِ دوریِ تو, شهر را خاموش کرد
ابر نعره می زند, باد نالان می رود
کوچه غرقِ شامِ شوم, خانه ها در زمزمه
در خیابان عابری خندان و گریان می رود
عابرِ شبگردِ لال, غرقِ اندیشه منم
آنکه با خون جای اشک, دشنه در دل می رود
سر که چرخاندی ز من, آسمان هم ضربه خورد
ماه هم غمگین شده, زان که ماهم می رود
دور و دورتر می شدی, بی وفا آهسته تر!
"من به چشم خویشتن, دیدم که جانم می رود"
هیچ ناید یادِ تو شامی دگر نام مرا
این سروده نیز شبی از یادِ پاکت می رود
من چرا مینا شدم, خُرد گشتم در دمی...؟
زانکه دیدم در شبی, آرامِ جانم می رود
رو مرا تنها گذار, دیگرم میلِ تو نیست
آنکه هیچش نیست, سوی کوی ویران می رود
#میم_شبرو
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
ماتمِ دوریِ تو, شهر را خاموش کرد
ابر نعره می زند, باد نالان می رود
کوچه غرقِ شامِ شوم, خانه ها در زمزمه
در خیابان عابری خندان و گریان می رود
عابرِ شبگردِ لال, غرقِ اندیشه منم
آنکه با خون جای اشک, دشنه در دل می رود
سر که چرخاندی ز من, آسمان هم ضربه خورد
ماه هم غمگین شده, زان که ماهم می رود
دور و دورتر می شدی, بی وفا آهسته تر!
"من به چشم خویشتن, دیدم که جانم می رود"
هیچ ناید یادِ تو شامی دگر نام مرا
این سروده نیز شبی از یادِ پاکت می رود
من چرا مینا شدم, خُرد گشتم در دمی...؟
زانکه دیدم در شبی, آرامِ جانم می رود
رو مرا تنها گذار, دیگرم میلِ تو نیست
آنکه هیچش نیست, سوی کوی ویران می رود
#میم_شبرو
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
میدونستید افتاب گردان قرمز وجود داره؟ این گل زیبا بیشتر جنبه تزیینی داره و اولین تولیدکننده اش کشور خودمون یعنی ایران است.
@book_tips 🐞
@book_tips 🐞
( اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ۖ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۖ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ ۖ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُّسَمًّى ۚ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ )
الرعد (2) Ar-Ra'd
خداوند کسی است که آسمانها را بدون ستون بر افراشت که می بینید ، آنگاه بر عرش مستقر شد، و خورشید وماه را مسخر ساخت ، که هر کدام تا مدت معینی روان است ، کار(و امور هستی) را تدبیر می کند ، نشانه های را (روشن) بیان می کند ، شاید شما به لقای پروردگارتان یقین حاصل کنید .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
الرعد (2) Ar-Ra'd
خداوند کسی است که آسمانها را بدون ستون بر افراشت که می بینید ، آنگاه بر عرش مستقر شد، و خورشید وماه را مسخر ساخت ، که هر کدام تا مدت معینی روان است ، کار(و امور هستی) را تدبیر می کند ، نشانه های را (روشن) بیان می کند ، شاید شما به لقای پروردگارتان یقین حاصل کنید .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبح است... باید بلند شد !
در امتدادِ وقت قدم زد ؛
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید!
باید دوید تا تهِ بودن...
#سهراب_سپهری
@book_tips 🐞
#صبح_آمد
صبح است... باید بلند شد !
در امتدادِ وقت قدم زد ؛
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید!
باید دوید تا تهِ بودن...
#سهراب_سپهری
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
"سنگ و چوب می تواند استخوانهای انسان را خرد کند، اما زبان نمی تواند"
احتمالا اغلب ما در دوران کودکی از بزرگترها شنیده ایم که حرف باد هواست و به انسان آسیبی نمی رساند.و برای آرام تر کردن خود گفته اید: "ولش کن! حرف باد هواست و ارزش ناراحت شدن را ندارد" و به این ترتیب سعی کردید حرفی را که ناراحت تان کرده نشنیده بگیرید و فراموش کنید.
ما باید بدانیم که جسم یا روح انسان نیز با کلمات و گفته های آزاردهنده و بیجا صدمه می بیند و درهم می شکند. بدون شک کلمات نیز می توانند به روح و جسم انسان آسیب برسانند.
#لیلیان_گلاس
آدم های سمی
@book_tips 🐞
"سنگ و چوب می تواند استخوانهای انسان را خرد کند، اما زبان نمی تواند"
احتمالا اغلب ما در دوران کودکی از بزرگترها شنیده ایم که حرف باد هواست و به انسان آسیبی نمی رساند.و برای آرام تر کردن خود گفته اید: "ولش کن! حرف باد هواست و ارزش ناراحت شدن را ندارد" و به این ترتیب سعی کردید حرفی را که ناراحت تان کرده نشنیده بگیرید و فراموش کنید.
ما باید بدانیم که جسم یا روح انسان نیز با کلمات و گفته های آزاردهنده و بیجا صدمه می بیند و درهم می شکند. بدون شک کلمات نیز می توانند به روح و جسم انسان آسیب برسانند.
#لیلیان_گلاس
آدم های سمی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
هیچ ترسی در برابر گرسنگی تاب نمی آورد، هیچ صبری آن را از بین نمی برد، جایی هم که گرسنگی باشد، نفرت موج میزند...
دل تاریکی
جوزف_کنراد
@book_tips🐞
هیچ ترسی در برابر گرسنگی تاب نمی آورد، هیچ صبری آن را از بین نمی برد، جایی هم که گرسنگی باشد، نفرت موج میزند...
دل تاریکی
جوزف_کنراد
@book_tips🐞