Book_tips
21.8K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
587 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃
فصل نهم
سید میران خنده ی ساختگی کرد و برای آنکه زنک را از ناراحتی در آورد گفت:
هما تو سر این بنده ی خدا چه بلایی آورده ای که این قدر دلش پر خون است.؟ گویا هنوز دیگ غۻبش از جوش نیفتاده است.
هما گفت:برود از حسرت و حسادت دق بکند! آن روزی که من از او می ترسیدم تو شوهرم نبودی.
سید میران افزود:او باید خیلی هم ابله باشد همه چیز را دیده بودیم جز حسادت مردانه.
هما نامه را ریز ریز کرد و در آتش سماور انداخت.
هنوز دو روز نگذشته بود که نامه دیگری به دست سید میران رسید.این یکی را خود او در دالان پیدا کرد.
زن زیرک دوباره کلارا را فراخواند تا نامه را بخواند.
در همان روز نامه ای نیز به خط درشت تر روی یکی از جرزهای سرگذر چسبانیده بودندکه سرتا پا در هجو این مردو زن زیبا روی نجیبْ نمایش بود.
سید میران تمام یاوه گویی ها را که به او نسبت دادند با پوزخند رد کرد.
قسمت آخر نامه را که گفت دوباره دخترش بخواند چنین بود:
"عشق پیری چنان پرده ی ۻخیمی روی چشمانت کشیده است که آن گودال عمیقی را که از ننگ و بد نامی پیش پایت کنده شده است نمی بینی؛ یا شاید می بینی اما به کلی قید شرف و آبرو را زده و یا قید جان را زده ای.
بدان و آگاه باش من هر کسی باشم میان من و تو کاردی هست که یکی از ما دونفر باید آن را بردارد.اگرظرف یکی دو هفته آن قحبه را طلاق دادی دادی که هیچ وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ."

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم

سید از جا برخاست در حالی که حرف هما را مبنی بر شکایت تاکید می کرد گفت:
شکایت می کنم پدرش را در می آورم. حتی نویسنده اش را هم به زیر مهمیز استنطاق خواهند کشید.
سید میران افزود مگر اینجا شهر هرت است. همین حالا نامه را می برم روی میز رئیس نظمیه می گذارم.
به گرفتاری های سید میران مرگ کربلائی عباس افزوده شد.
پیرمرد گویی از مرگ خود خبر داشت از سید خواست پسر عاق شده او را بیابد و نزد او بیاورد . اما قبل اینکه پسر بیاید کربلائی فوت کرد و تمام خرج و مخارجش را سید پرداخت کرد و پولی که نزد او امانت گذاشته بود برای روز مبادا، بدون کم و کاستی به نازپری زن او برگرداند.

آن شب بعد از برگشتن از سر خاک خواستند بیرون بخوابند دو ساعت بعد از پاسی از شب می گذشت که ناگهان صدای ۻربه هولناکی که از شکستن و فرو ریختن یکی از شیشه ها ی اتاق پنج دری بلند شد ، حیاط خواب آلود را به لرزه در آورد.همه سراسیمه گردیدند هنوز از بهت این نکته که کی و کجا پرتاب کرد بیرون نیامده بودند که دو پاره آجر دیگر هم پرتاب شد .
خورشید خانم و سید میران بیرون دویدند تا مجرم را دستگیر کنند اما بی فایده بود.
از آن شب تصمیم گرفتند داخل بخوابند.

آن شب در بهت و وحشت همگانی سپری شد و صبح فردا نامه ی دیگری برایش بجرز نبش دکان چسباندند و این بار دوم بود.
در شکایتی که کرده بود ، خود او در دو برخوردی که در کلانتری با حاجی پیدا کرد و همچنین از قیافه های تهدید آمیزی که مردک دور از چشم پلیس برایش گرفته بود، با وجود انکارهایش یقین پیدا کرد کسی جز خودش نیست .

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم

موۻوع سنگـباران خانه به گوش مادر رۻاخان آسیابان رسید و با تبسم همیشگی خود زبان به نصیحتش گشوده بودـ
سید میران در جوابش گفت: خیال شما ها همگی آسوده باشد که من هرگز او را نگه نخواهم داشت . ردش خواهم کرد،ولی طوری که مردم نگویند از آن مردک ترسید. هما حتی پیش از این هم پایش در هوا بود.
این خبر دهان به دهان گشت و معلوم نشد از کجا نشت کرد که عاقبت به گوش آهو رسید.
یک روز که هما سر چاه رفته بود آب بکشد داریوش پسر صفیه بانو برادر حاجیه به محۻ شنیدن چرخ چاه فوری خود را به آنجا رساند.
هما همانطور که مشغول کشیدن آب بودسر برگرداند و با برق دندان طلای خودتبسم بازی نثار وی کرد، و آنقدر هواسش پرت شد که دلو تا آخرین نقطه بالا رفت وتمام آب روی سرش ریخت.
عده ای از همسایه ها و آهو بیرون آمدند تا ببینند کیست که آنطور آب بیرون می کشد.
وقتی هما با سر و روی تر ، به اتاق برگشت سید میران با خشمی پوشیده، به او پرخاش کرد:
شوخی می کردی یا حواست پرت شد..؟😡
زن جوان با لحنی که انتظار یک چنین بدگمانی را از شوهر خود نداشت پاسخ داد:
"هر دو"
کسی تا این حد حساسیت مردی دارد یا به زنش بدگمان است همسایه ناباب در خانه اش نگه نمی دارد.
سید میران پرسید مگر به تو حرفی زدهـ؟
هما با تظاهر به رنجیدگی و با غمزه ای قهر آلود از وی روی گرداند.و بی اعتنا به شوهر مشغول عوۻ کردن لباس های خود شد.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم
بازوان سفیدی که لطافت و نرمی فوق العاده اش را چشم لمس می کرد، ران های خوش برش و گلزده و تمام هیکل قلمی ، متناسب و رویا انگیزش، حتی برای شوهر، نه آنچنان بود که چشم از تماشا ، دست از نوازش ، و لب از بوسیدن سیر بشود.
روح سبک شده ی مرد مؤمن ، یک لحظه از عالم واقع به آسمان رویا پرواز کرد؛ از آن رویا ها که فقط شاعران و صاحبان ذوق لطیف قادر به درکش هستند.
سید میران فکر اینکه در زیر دماغش پسرک جعلق و جسوری باشد که به گنجینه ی عزیزش چشم طمع دوخته باشد دیوانه اش میکرد. بنابراین در تصمیمی ناگهانی از آهو خواست تا عذر صفیه بانو و دخترش حاجیه را بخواهد.
آهو تعجب کرد و یقین پیدا کرد زیر سر هوویش است این تصمیم .بنابراین تصمیم گرفت که این مادر و دختر با هوویش رابطه خوبی داشته باشند
و فردا عصر هوویش را دعوت کرد که با هم به خانه صفیه بانو بروند.
آهو در همان هفته اول آمدن هما به آن خانه، پدید آمدن خود به خودی یک کشش دو جانبه ی عشقی را میان او و داریوش کشف کرده بود. یادش آمد داریوش به هما گفته بود "چه موهای قشنگی اینها را از کجا آورده ای؟"
و هما جواب داده بود:
"موهای من قشنگ نیست ، چشم هائی که آن را می بیند قشنگ است. "

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
قاعده چهاردهم –
 به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگی ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگی ات بهتر از رویش نباشد.

ملت عشق
الیف شافاک

@book_tips 🌸
Forwarded from Book_tips (Azar)
ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
گر نکاری، گلِ من
علف هرز در آن می روید
زحمتِ کاشتنِ یک گل سرخ
کمتر از زحمتِ برداشتنِ هرزگیِ آن علف است...


مجتبی کاشانی

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد

چشم صبح روشن شد و خورشید زیباروی رسید
بوسه ای برگل زد و شوری به هربلبل دمید
خورشید آمد که رخت نو تن این صبح کند
مهررویش را بتاباند جهان روشن کند
از درختان و گلان تا بابلان شادان کند
همدلان بیدار و آماده ی دیدار کند


#ملک_علیزاده
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
زندگی پیشکشی است
برای شادمانی
و لبخند زیباترین آرایش
هرفرد است
و مثبت اندیشی کلید
خوشبختی
یادمان باشد
که لبخندمان راتوى آیینه هاجانگذاریم


@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

دانه آگاهی ذهن در وجود ما هست، اما آبیاری آن را از یاد می‌بریم. فکر می‌کنیم که سعادت تنها در آینده و آنگاه میسر است که خانه، اتومبیل یا دکترا داشته باشیم. با ذهن و جسم خود در جدالیم و آرامش و شادی موجود را لمس نمی‌کنیم. آسمان آبی، برگ‌های سبز و چشمان آن‌که را دوستش داریم حس نمی‌کنیم. آنچه که بسیار مهم است یافتن آرامش و تقسیم آن با دیگران است. برای برخورداری از آرامش، می‌توانید با راه رفتن در آرامش، کار را شروع کنید. همه‌چیز به قدم‌هایتان وابسته است...
راه رفتن با ذهن آگاه موجب آرامش و شادی می‌شود و زندگی را واقعی می‌گرداند. چرا شتاب؟ مقصد نهایی همه ما گورستان است. چرا به سوی زندگی راه نرویم و با هر قدم در لحظه از آرامش لذت نبریم؟ از هر قدم لذت ببرید. به آنجا که می‌خواهی رسیده‌ایم.


#تيك_نات_هان

@book_tips 🐞
👏1
( وَهُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْمًا طَرِيًّا وَتَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْكَ مَوَاخِرَ فِيهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ )

النحل (14) An-Nahl

و او کسی است که دریا را مسخر ساخت ، تا از آن گوشت تازه بخورید ، و زینتی (مانند مروارید) که آن را بپوشید؛ بیرون آرید ، و کشتیها را می بینی که در آن روانند (و سینه ی دریا را می شکافند) و تا از فضل او (= خداوند) روزی بجویید ، و باشد که شکر گزارید.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
تنهایی آن نیست که آدم کسانی رادر اطرافش
نداشته باشد این است که
آدم صاحب عقایدی باشد که
برای دیگران پذیرفتنی نیست
اگرانسانی بیش ازدیگران بداند
تنها می شود

#گوستاویونگ

@book_tips 🐞
موی بشکافی به ‌عیب دیگران
چو به ‌عیب خود رسی کوری از آن
#مولانا
@ganjine_ketab
🍃🌺🍃
سلام و عرض ادب خدمت دوستان عزیز

این #پست_میهمان متعلق به کانال خوب @ganjine_ketab
هست که بنده هم در اون عضوم و بهتون پیشنهاد میدم شما هم از این کانال لذت ببرید و متقابلا عضو بشید.

ارادتمند شما ادمین بوک تیپس🍃🌺🍃
🍃🌺🍃

#تائو_ته_چینگ
فصل(۲)

وقتی مردم برخی چیزها را زیبا می‌دانند،
چیزهای دیگر زشت می‌شوند.
وقتی مردم بعضی چیزها را خوب می‌دانند،
چیزهای دیگر بد می‌شوند.
بودن و نبودن یکدیگر را می‌آفرینند.
سخت و ساده یکدیگر را پشتیبانند.
بلند و کوتاه یکدیگر را تعریف می‌کنند.
پستی و بلندی به یکدیگر وابسته‌اند.
قبل و بعد به دنبال هم می‌آیند.

بنابراین فرزانه،
بدون انجام دادن کاری عمل می‌کند
و بدون به‌زبان آوردن کلمه‌ای آموزش می‌دهد.
اتفاقات رخ می‌دهند و او به آنها اجازه‌ی روی‌دادن می‌دهد؛
چیزها ناپدید می‌شوند و او به آنها اجازه‌ی ازبین‌رفتن می‌دهد.
او داراست، بدون آنکه مالک چیزی باشد،
عمل می‌کند، بدون آنکه انتظاری داشته باشد.
وقتی کارش به پایان می‌رسد، آن را فراموش می‌کند.
به همین دلیل برای همیشه جاوید باقی می‌ماند.

#تائو_ته_چینگ
#برداشتی_از_کتاب
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
افسردگی را جدی بگیرید

خجالت نکشید، نه مخفیش کنید نه برای جلب توجه نقشش را بازی کنید، اما اگر به سراغتان آمد بروید سراغ درمانش.

افسردگی مانند دندان پوسیده است، آنقدر درد می‌گیرد تا مجبور به درمانش شوی و دیر بجنبی همان طور که دندان را میکشی کلک روح تو هم کنده است. در فرهنگ ما هنوز جا نیفتاده است، هنوز فکر می‌کنیم افسردگی یعنی دیوانگی، فکر می‌کنیم خوبیت ندارد عیب است زشت است، ولی تا دیر نشده است درمانش کنید .
نگذارید به تنفر از خودتان برسید، در اینترنت سرچ کنید، اگر حس می‌کنید علایمش را دارید با مشاور صحبت کنید، نپذیرید، نگویید این من و این روحم بیا با هم زندگی کنیم.

#استاد_شاهین_فرهنگ
#روانشناسی

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

لذت بردن از زندگی و از چیزهایی که برای ما هستند کار خوبی است باعث افزایش شادکامی ما می شود . اما در این لذت جویی نکته ی مهمی نهفته است . ما باید بکوشیم لذت جو و لذت گرای خردمند باشیم . این به آن معناست که لذت ها و منافع کوتاه مدت و زودگذر و گاه بی ارزش را برای کسب سودها و لذت های ارزشمند و دیرپا و بلند مدت رها کنیم .

@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چند سال پیش طرحی در مدارس ابتدایی آمریکا اجرا شد که در آن از کودکان خواستند برای خدا نامه بنویسند.
نتیجه طرح خیلی جالب بود، آنقدر جالب که تبدیل به کتاب شد.

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

تمدن، نخستین بار از آنجا آغاز شد
که انسان خشمگین
به جای "سنگ"،
"کلمه" پرتاب کرد...!


#زیگموند_فروید
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم

در مهمانی آنروز عصر برادر حاجیه نبود.
نازپری همسر کربلایی عباس هم به دیدار پسر خوانده اش رفته بود.مادر و دختر از آنها به گرمی پذیرایی کرده بودند.
آهو با اینکه زن خانه دار و سنگینی بود به سادگی و بیعاری گرایشی داشت. و دو سه رِنگ و آهنگ قابل پسندی نیز یاد گرفته بود.
صدای نوازندگان دوره گرد که به گوش رسید آهو گفت: بانو، آیا نمی خواهی دسته ی نامزدت عمو نوروز را صدا بزنی؟
طولی نکشید که آنها به اتاق صفیه بانو آمدندو شروع به نوازندگی کردند در این بین همه می رقصیدند و هما کم کم به بهانه تعلیم و سردمداری رقص چوبی را علم کرد .
چنان می رقصید که گوئی می خواست داد دل چندین ساله را از هنری که الفبای زندگی کودکیش بود بستاند.
در این بین داریوش که معلوم نبود چ کسی در را برای او باز کرده آمد و با او در رقص همراه شد اما کسی اعتراۻ نکرد حتی هما . زیرا چنین پیش آمده بود و بر پیش آمد ایرادی نیست.
همه می دانستند که از چنین موۻوعی اگر باد به گوش سید میران می رساند در خانه کن فیکون می کرد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم
آنشب سر سفره ماجرای رقصیدن هما و داریوش را بیژن به گوش سید رساند. و آهو برای ایزْگَم کردن این موۻوع هر چه تلاش کرد فایده ای نداشت .هنگامی که هما به سید گفت آهو از موۻوع پیدا کردن جای دیگر چیزی به آنها نگفت خود، صفیه بانو را صدا کرد و به او گفت که فکر جای دیگر باشند.
بیچاره پیرزن از این تصمیم که نشانه ی غۻب شدید صاحبخانه اش بود در حیاط انگشت به دهان مانده بود.تعجب او وقتی بود که فهمید کج تابی و بی مهری مرد صرفا به خاطر موۻوع رقص نبوده.
با صحبت های آهو مبنی بر اینکه زن خودش باید نجیب و پاک باشد و.... سید میران منصرف شد. اما از بخت بدِ آهو صفیه بانو دلیل جواب کردن آنها رو توسط صاحبخانه اش میدانست و وقتی انصراف مرد را شنیدگفت:
خواهر محبت های تو در حق من بزرگتر از آن است که به گفت در آید.
اما با این ترتیب دیگر بهشت بسرزنشش نمی ارزد. این زن فتنه گر می خواهدبرای پاک نشان دادن خود بچه ی مرا لکه دار کند. من از او نمی ترسم از آبروی خود می ترسم.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم
این پیرزن همانقدر که عاقل و پر تدبیر بود در کارها ده برابرش پی گیر و قاطع بود.اگر فکر خودش درست بود به دهان هیچ کس نگاه نمی کرد.
او و دخترش با بودن هما ماندن در آن خانه را صلاح نمی دانستند.
عصر همان روز جایی پیدا کردند و اثاث کشی کردند.
آهو لحظه آخر نتونست خود را کنترل کند و گریه سر داد.
گریه اش به قدری تلخ و از روی خواری بود که شرمش آمد در آن حالت کسی او را ببیند یا صدایش را بشنود.
هنگام رفتن صفیه بانو و دخترش حاجیه نزد سید میران رفتند.
پیرزن به سید میران گفت:من که از دست شما و آهو خانم راۻی هستم خدا راۻی باشد. اما این زن دو روزه آمد اسباب پراکندگی ما شد.ما با هم انس و الفتی داشتیم قصد داشتم پسرم را زیر سایه شما داماد کنم.
حاجیه دنباله حرف مادر را گرفت و گفت: دل آدم از اینجا میسوزد که این زن برای خود شیرینی برادر مرا هدف تهمت قرار بدهد.
حاجیه گفت: من خودم را ناگزیر می بینم پرده از روی کارش بردارم تا بعد از این غلط بکند جهت ایزگم کردن از این نعل های وارونه به کسی نزند.
حاجیه قاب عکسی که تنها شیئی باقی مانده در اتاق بود برداشت و گفت در این جای خالی عکس برادر من بود که همسر شما آن را برداشت و در پیش سینه ی پیراهنش پنهانش کرد. وقتی گفتم دیدم برداشتی انکار کرد.
حالا به شما گفته ام که اگر روزی آن عکس را نزد همسرت دیدی گمان نکنی که عکس او نیز پیش برادر من است. داریوش روحش هم از این ماجرا خبر ندارد.

سید میران مشت ها را در هم نهاده و به گفته های غۻب آلود پیرزن گوش میداد.
گفته های مادر و دختر مسئله ی تازه ای پیش روی او نهاده بود؛این زن در عشق خود نسبت به او یکدل و یکزبان نبود؛ بوالهوس و دزد و عاشق پیشه بودـ؛ از وجود او فقط نامش را می خواست تا بتواند با دل آسودگی و آزادی بیشتر دنبال جوانان برود. در اندیشه او چیزی از متهم غایب طرفداری می کرد: اگر چنین بود به چه جهت از او خواسته بودتا آنها را جواب کند.؟؟

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#برداشتی_از_کتاب
#فصل_‌‌نهم
@book_tips 🐞