Book_tips
21.7K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
589 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
Forwarded from Book_tips (M F)
فصل هشتم

آخر چطور ممکن است پدری به خاطر یک هوس زودگذر ، مهر فرزندانش را از یاد ببرد.
آنچه که گاهی به شکل یک التماس ترحم انگیز از نگاه سرد و تیره اش جرقه می زد جز این خوانده نمی شد:
_ تو و بچه های تو آهو همیشه برای من بوده و هستید. اما هما دمی بیش نیست. چرا نمی گذارید این دم را خوش باشم ؟چرا در راهم سنگ می اندازید؟
یک روز که سید میران در اتاق بزرگ تنها نشسته بود و او همچنانکه به پشتی ابریشمی تکیه داده بود و از دود سیگارش لذت می برد که ناگاه طفل خردسالش مهدی رشته ی افکارش را گسست . بچه به کمک دست و پا از پله های ایوان بالامی آمد . در بین بچه ها تنها همان بود که تغییرات جدید را به رسمیت نمیشناخت. وقتی پدر به خانه می آمد سر خود یا به اشاره مادر، اغلب می دوید و به اتاق بزرگ نزد او می رفت.
هنگامی که بچه به سید میران رسید او را با چشم و لب خندان روی زانو نشاند. موهایش را نوازش کرد و لپش را ماچ کرد . مهدی او را نگاه کرد و با لفظ بچگا نه ای گفت :
_ آقا جون ، تو مرا دوست اِداری؟؟
_ آقا جون ، چرا، من تو را خیلی دوست دارم. کی میگه تو را دوست ندارم.
بچه ابروهایش لرزید. مثل اینکه خواست چیزی بگوید و نتوانست یا فراموشش شد.بچه به جای هر چیز از روی زانوی او پائین آمد انگشت دستش را گرفت و وکشیدتا او را با خود به بیرون ببرد. این به جای فکری بود که در مغز کوچک وی می گردید. و به زبان نمی آمد.:
_ "چرا به اتاق ما نمی آیی"
سید میران فورا به دلش الهام شد، فهمید مادر طفل به زبانش گذاشته است. خندید، اما اشک در چشم هایش جمع شد. بچه را بغل کرد و به اتاق آهو رفت . و از آن شب دوباره نوبت برقرار شد.


#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#نقد_و_نظر
#بر_باد_رفته

سلام خسته نباشید
میخواستم منم نظرمو درمورد کتاب بربادرفته بگم
خیلی نثر روان و جذابی داشت به گونه ای که هرلحظه خودم رو اونجا تصور میکردم...
هرشخصیتی یک ویژگی های مثبت خاص خودش رو داشت ....ملانی٬مثبت اندیشی..اسکارلت٬فراموش کردن گذشته و کنار اومدن با واقعیت به جز عشق اشلی که البته اینم اخر داستان حل شد و اینکه اسکارلت زمان رو از دست داده بود و متوجه عشق رت نبود و وقتی متوجه شد سعی کرد لحظه ای درنگ نکنه اما دیگه دیر بود ولی این هم نکته ای داشت که براساس بیان احساس و علاقه مون و زندگی نکنیم
و حتی دیگه پول نمیخواست اما رت رو میخواست که نبود..
چقدر من اواخر داستان از دست اسکارلت و رت حرص خوردم😅
حرف برای گفتن زیاد داره...اما من نمیتونم بیان کنم
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#نقد_و_نظر
#بر_باد_رفته

امروز که مطالعه دسته جمعی برباد رفته به پایان رسید
حس میکنم سالها ساکن تارا و آتلانتا و جورجیا بودم و با شخصیت های داستان همزاد پنداری کردم
گویی در حلقه دوستان و آشنایانم قرار گرفته اند
نثر روان ، ادبی ، ظریف و دقیق و شیرین داستان، گویا دارای خاصیت مغناطیسی ست که انسان را به مطاله بیشتر و بیشتر تشویق میکند
به عقیده من یکی از نقاط قوت این رمان انطباق بسیار زیاد شخصیت ها و رویدادهای آن با واقعیت های تجربی ست
به گونه ای که قطعا نمیتوان قضاوت کرد قهرمان اصلی داستان چه کسی ست افرادی مثل اشلی ویلکز و ملانی و یا اسکارلت و رت باتلر
زیرا هریک به نوبه خود دارای نقاط ضعف و قوتی هستند و هریک در مراحلی قهرمان داستان محسوب میشوند
و چه زیبا این تضادها در تعامل هم قرار گرفته
و این عین حقیقتی ست
که همه چیز جهان نسبی ست و خوب و بد مطلق وجود ندارد
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

#نقد_و_نظر
#بر_باد_رفته

باسلام

دوست دارم برداشت خودم را درمورد کتاب بربادرفته به اشتراک بگذارم

بنظرم کتاب چند نقطه ی قوت دارد

اول اینکه با وجود اینکه داستان بسیار طولانی است اما یکپارچگی خاصی در آن به چشم میخورد

شخصیت های داستان به زیبایی در کتاب رشد میکنند و تغییر شخصیت میدهند بخصوص شخصیت اول داستان

اسکارلت، که در موقعیت های مختلف با اینکه برخورد های متفاوتی دارد اما در عین حال همه ی برخوردهایش ناشی از شخصیت غالب اوست

استفاده از قیاس ها و استعاره های زیبا در متن داستان که بنظر من همین موارد از خسته شدن مخاطب جلوگیری میکند

اصل غافلگیری در داستان خواننده را دیوانه وار به دنبال خود می کشاند، همین که خواننده نمیداند که اسکارلت یا رت یا ملانی در فصل بعد با موضوعات چگونه برخورد می کنند سبب می شود که نتواند کتاب را رها کند
Rzvn Jhy
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🔻اطلاعیه مهم 🔻

با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺

دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب متتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.

https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آغاز صبح یادخدا باید کرد
خودرا به امید او رها بایدکرد

ای باتو شروع کارها زیباتر
آغاز سخن ترا صدا بایدکرد

@book_tips 🐞
( يُنبِتُ لَكُم بِهِ الزَّرْعَ وَالزَّيْتُونَ وَالنَّخِيلَ وَالْأَعْنَابَ وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ )

النحل (11) An-Nahl

(خداوند) با آن (آب) برای شما زراعت و زیتون و (درختان) خرما و تاکستانها ، و از همه نوع میوه ها می رویاند. بی گمان در این نشانه ای است برای گروهی که اندیشه می کنند .

( وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ ۖ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ )

النحل (12) An-Nahl

و شب و روز و خورشید و ماه را برای شما مسخر کرد ، و ستارگان (نیز) به فرمان او مسخر هستند ، بی تردید در این نشانه ای است برای گروهی که خرد می ورزند .

( وَمَا ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفًا أَلْوَانُهُ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ )

النحل (13) An-Nahl

و (همچنین مسخر گرداند) آنچه را که برای شما در زمین به رنگهای گوناگون آفرید ، مسلماً در این نشانه ای است برای گروهی که پند می پذیرند.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
#سخن_روز

میدونی که وقتی نمی‌تونی به خواب بری، نشون میده که عاشق شدی،

چرا که در نهایت این واقعیته که بهتر از رویاست.

@book_tips 🐞
"بهزيستى"، توانايى كاركردن و برقرار كردن روابط رضايت بخش با ديگران است.
اضطراب و افسردگى، در كار و عشق و تقريبا هميشه، در "احساس بهزيستى" فرد اختلال ايجاد ميكنند.

📔سلیگمن
آسيب شناسى روانى،جلد ١ ص ٩

@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باید به خرمالوهای کال سر بزنم،
به انارهای سبز
به آدمهای ناپخته؛
به آنها که
هنوز عاشق نشده اند بگویم
که اتفاق بزرگی خواهد افتاد:

بگویم که پاییز در راه است...!
@book_tips 🐞
تائوتِ‌چینگ
اثر لائوتزو
برگردانِ فرشیدقهرمانی
نشرِ مثلث
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#کتاب_تائو_ته_چینگ
مقدمه:
«تائوتِ‌چینگ» یا «دائودِجینگ» نوشته‌ای کهن با قدمتی بیش از ۲۰۰۰ سال است. این متن کوتاه یکی از مهم‌ترین پایه‌های فرهنگ، تمدن و اندیشه‌ی چینیان و بسیاری از کشورهای شرق آسیا به‌شمار می‌رود و بسیاری آن را روح و جان چینیان می‌دانند. تائو که به معنای «راه» و «طریقت» است، عصاره و مفهوم اصلی تائوتِ‌چینگ و سرچشمه‌ی اندیشه و مکتب تائوئیسم است.
نگارش این متن کهن را به «لائوتزو» نسبت می‌دهند که در حدود ۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح و هم‌زمان با کنفوسیوس می‌زیسته است. لائوتزو ـ به معنای مرشد پیر و یا استاد پیر ـ لقبی بوده که به این فرزانه‌ی چینی داده‌اند. بر اساس مدارک تاریخی، او تاریخ‌نگار و کتاب‌دار دربار امپراتوری «جو» بوده و آنچه از او باقی مانده همین کتاب است؛ راهنمای هنر زندگی و خرد ناب... همچنین در روایات آمده که لائوتزو به دلیل روش زندگی ساده و هماهنگ با طبیعت ـ که همان پیام تائوست ـ عمری دراز در حدود ۱۶۰ تا ۲۰۰ سال داشته است.
لازم به ذکر است که متن کهن تائوتِ‌چینگ، راز و رمزهای بسیاری دارد و در ترجمه‌های مختلف، تفسیرها و برداشت‌های متفاوتی از آن به‌دست آمده است. این کتاب از برگردان انگلیسی استیون میچل ترجمه شده که برداشتی ساده‌فهم و امروزی از متن اصلی دارد و این ویژگی به برگردان فارسی هم راه یافته است.
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

#کتاب_تائو_ته_چینگ
فصل(۱)

تائویی که بتوان بر زبان آورد،
تائوی جاودان نخواهد بود.
نامی که بتوان ذکر کرد،
نامی ماندگار نخواهد بود.
آنچه نمی‌توان برایش نامی نهاد، حقیقت جاوید است.
رها از آرزوها می‌توان اسرار را درک کرد.
در بند آرزو، تنها می‌توان جلوه‌ها را دید.
اسرار نهان و جلوه‌های عیان،
هر دو از یک منبعند؛
این منبع را تاریکی نامیده‌اند.
تاریکی در تاریکی؛
دروازه‌ی ورود به دنیای شناخت.
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می‌میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم‌ها.
ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد _ آیا چیزی می‌ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می‌گویند بلی. به عقیده آنها آدم نمی‌تواند فقط در بند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت‌اند. ولی از اینها که بگذریم یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند، و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه می‌کنیم.

#دنیای_سوفی
#یوستین_گردر

@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📹 به نظرتون اين عکس العمل مناسب با کسی که در طبیعت آشغال میریزه هست ؟ و آيا در ايران ميشه با فرد خاطي اينطور رفتار كرد؟

@book_tips 🐞
👍1
🍃🌺🍃
"من ماندم و غمت, این درد بی امان
نیشی که میرود تا مغز استخوان"

ما شاخه خشکه ایم, برگی نمانده است
گویی که ماندنیست, بی چشمِ تو خزان

طوفان کمر شکست, خشکیده ریشه ها
یخ بست جان ما, سرمایِ بی امان

یادت بخیر بهار! گرچه گذشته ای
ما را گذاشتی و زخم هایِ در روان

بعد از جفای تو, سوز است و باد و برف
سرد است, مثل قطب, مرگبار و بی کران

شبرو نکرد گِلِه, از دردِ سوزِ باد
ای عهدِ مرگِ دل, رو, پیشِ ما نمان

#میم_شبرو
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 🐞
تحقیقات روانشناسی نشان می‌دهد افرادی که پول خود را صرف سفر و تجربه می كنند به مقدار قابل توجهی از کسانی که پول خود را صرفا برای خرید کالا خرج می‌کنند خوشحال تر و رضایتمند تر هستند.

@book_tips 🐞
اثر مانا نیستانی(بدونشرح)

@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم

آهو خواه نا خواه باید به زندگی هوداری که شوهرش به او تحمیل کرده بودتن در دهد.شوهرش البته یک شب در میان پهلوی او بود، اما چه بودنی، دلش که همه ی حرفها بر سر آن بودهمراهش نبود.
گوئی این حقه ی راز نهان را همان لحظه که از سوگلیش جدا می شد به دست ظریف و امانتدار وی می سپرد تا از دستبرد غیر محفوظ بماند.
در طول زندگی زناشوئی پانزده ساله خود ، او و شوهر همه جوره یکدیگر را آزموده بودند؛ و علم و عشق از آن داستانهایی هستند که هرگز نه کهنه می شوند و نه پایان می پذیرند.با این وصف، و با آنکه هنوز زود بود که بگوئیم زن سی ساله هوس هایش را کشته است، موۻوع را قابل فراموش شدن می دانست.
در بهشت وصل آن زیبا صنم ، این مرد معلوم نبود چه صفائی دیده بود که هر موقع از سیاحتش بر می گشت ادریس وار نعلینش را جا می گذاشت. تا بتواند دوباره به آنجا باز گردد.
شبی سید میران به آهو گفت که هما شب ها می ترسد باید فکری به حالش کرد.
آهو جواب داد: میری جان، او برای تو خودش را لوس می کند، وگرنه از هیچ چیزی نمی ترسد.
سید میران دیگر حرفی نزد اما فردا صبح که هما به او گفت کسی تا پشت در اتاقش آمده و گمان برده که اوست بیشتر به این فکر افتاد که او را شبها تنها نگذارد.
سید میران برای اینکه هما را از ترس برهاند با مهربانی و عشق خارج از توصیفی در چشم های درشت و سحر کننده اش که گویا هنوز هم از یاد واقعه می ترسید نگریست و پوزخند زد:
_ چیزی نیست،نترس، خیالات بَرَت داشته است.
سید همانجا نمازش را خواند.
هما بیست و یک سالش بود، و این سن برای زن هنوز آنقدر زیاد نیست که به او دل و جرأت و خویشتنداری یک مرد رسیده را بدهد؛
از نظر سید میران این پدیده نتیجه ی همان چهار ماه تنهایی او در خانه حسین خان ۻربی بود.
قرار بر این شد شب هایی که سید میران کنار او نیست کلارا را نزد او بفرستند که پهلویش بخوابد.
نزدیک ساعت دوازده که همه در خواب بودن هما کلارا دوزاده ساله را از خواب بیدار کرد، هما پیش از آنکه کاملا چشم بگشایدو بفهمد کجاست و چه موقع دید که در ورودی مثل گهواره به عقب و جلو می روداو بدون هیچ اراده و اختیاری از رختخواب بیرون جست و به طرف پنجره ی بالای سرش هجوم برد. هما او را گرفت و کلارا با تمام قدرت جیغ کشید.


#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم

آن شب هم چون خواب از چشم ها پرید تا نزدیکی های صبح همه بیدار ماندندـ سید میران هم پهلوی هما خوابید.
حاجیه خانم فکر می کرد هما برای ترساندن کلارا نخی به در بسته بوده که با دست یا انگشت پا آن راکشیده است اما وقتی از کلارا پرسیدند آیا این طور فکر نمی کنی؟ کلارا ابلهانه خاموش ماند و نتوانست به این سوال جواب بدهد.
وحشت نه تنها شعور بلکه اراده ی دخترک را نیز گرفته بود.
سید میران بی توجه به قانونی که خود وۻع کرده بود،چند شب متوالی جز به قصد خوردن شام ، اصلا پا به اتاق زن بزرگش نگذاشت. و اعتراۻ آهو هم بی فایده بود.
صفیه بانو صبح روز بعد پاکت سربسته ای را زیر دالان پیدا کرد و به هما داد که گویا مال سید میران بود.
هنگامی که کلارا را صدا زدند و تا نامه را بخواند شک کردند که فرستنده آن کسی نیست جز حاجی بنا شوهر سابق زن، زیرا او غیر مستقیم یک هفته بود که اسباب ناراحتی سید را فراهم می ساخت.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل نهم
سید میران خنده ی ساختگی کرد و برای آنکه زنک را از ناراحتی در آورد گفت:
هما تو سر این بنده ی خدا چه بلایی آورده ای که این قدر دلش پر خون است.؟ گویا هنوز دیگ غۻبش از جوش نیفتاده است.
هما گفت:برود از حسرت و حسادت دق بکند! آن روزی که من از او می ترسیدم تو شوهرم نبودی.
سید میران افزود:او باید خیلی هم ابله باشد همه چیز را دیده بودیم جز حسادت مردانه.
هما نامه را ریز ریز کرد و در آتش سماور انداخت.
هنوز دو روز نگذشته بود که نامه دیگری به دست سید میران رسید.این یکی را خود او در دالان پیدا کرد.
زن زیرک دوباره کلارا را فراخواند تا نامه را بخواند.
در همان روز نامه ای نیز به خط درشت تر روی یکی از جرزهای سرگذر چسبانیده بودندکه سرتا پا در هجو این مردو زن زیبا روی نجیبْ نمایش بود.
سید میران تمام یاوه گویی ها را که به او نسبت دادند با پوزخند رد کرد.
قسمت آخر نامه را که گفت دوباره دخترش بخواند چنین بود:
"عشق پیری چنان پرده ی ۻخیمی روی چشمانت کشیده است که آن گودال عمیقی را که از ننگ و بد نامی پیش پایت کنده شده است نمی بینی؛ یا شاید می بینی اما به کلی قید شرف و آبرو را زده و یا قید جان را زده ای.
بدان و آگاه باش من هر کسی باشم میان من و تو کاردی هست که یکی از ما دونفر باید آن را بردارد.اگرظرف یکی دو هفته آن قحبه را طلاق دادی دادی که هیچ وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ."

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_نهم
@book_tips 🐞