Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی؛ فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها، کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حدِ اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است...
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود :
" انتظار کشیدن" و "امیدوار بودن" ... !
کنت مونت کریستو
#الکساندر_دوما
@book_tips 🐞
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی؛ فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها، کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حدِ اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است...
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود :
" انتظار کشیدن" و "امیدوار بودن" ... !
کنت مونت کریستو
#الکساندر_دوما
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ساقیا ما را چه شد اینگونه دلگیر شدیم؟
ما چرا با یکدو جامْ بی باده مِیگیر شدیم؟
آنهمه شور و صفای سالهای ما کجاست؟
ما چرا در اوج دوران جوانی اینچنین پیر شدیم؟
ما که هرگز نچشیدیم از این ساغرِ عمر
ما چرا با دو سه ده سال از آن سیر شدیم؟
ما که دیری نگذشت از دم خوشحالیمان
ما چرا از غم ایام زمین گیر شدیم؟
ما مگر جز روز وشامی چند بودیم به کام؟
ما چرا از قله ی دورِ مُراد زیر شدیم؟
ما که دانستیم این دِیر غم و باطل همی ست
ما چرا در عهد دور ودیر، زنجیر شدیم؟
آه ای شبروی بی سر، بی دلان را یاد باد
ما که روزی جان بُدیم هم خوارِ تقدیر شدیم...
ای دو صد افسوس، آب، بر خاکستر چه سود؟
ما که روزی شمع بودیم، آتشِ قیر شدیم...
وَه که آهوی دو چشمش می دواند هر سوی دل
از همین پرسه زنی ها طعمه ی شیر شدیم...
پس سخن کوتاه باد کز ما به جز غم نآمدی
ما که لالِ سرنوشت و بغضِ شبگیر شدیم...!
#میم_شبرو
#یار_بوک_تیپس
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 🐞
ساقیا ما را چه شد اینگونه دلگیر شدیم؟
ما چرا با یکدو جامْ بی باده مِیگیر شدیم؟
آنهمه شور و صفای سالهای ما کجاست؟
ما چرا در اوج دوران جوانی اینچنین پیر شدیم؟
ما که هرگز نچشیدیم از این ساغرِ عمر
ما چرا با دو سه ده سال از آن سیر شدیم؟
ما که دیری نگذشت از دم خوشحالیمان
ما چرا از غم ایام زمین گیر شدیم؟
ما مگر جز روز وشامی چند بودیم به کام؟
ما چرا از قله ی دورِ مُراد زیر شدیم؟
ما که دانستیم این دِیر غم و باطل همی ست
ما چرا در عهد دور ودیر، زنجیر شدیم؟
آه ای شبروی بی سر، بی دلان را یاد باد
ما که روزی جان بُدیم هم خوارِ تقدیر شدیم...
ای دو صد افسوس، آب، بر خاکستر چه سود؟
ما که روزی شمع بودیم، آتشِ قیر شدیم...
وَه که آهوی دو چشمش می دواند هر سوی دل
از همین پرسه زنی ها طعمه ی شیر شدیم...
پس سخن کوتاه باد کز ما به جز غم نآمدی
ما که لالِ سرنوشت و بغضِ شبگیر شدیم...!
#میم_شبرو
#یار_بوک_تیپس
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 🐞
#سخن_روز
آنچه را که از زندگی آموختهام را میتوانم در سه کلمه خلاصه کنم:
🐞 It goes on 🐞
در فارسی یک کلمه «میگذرد»
@book_tips 🐞
آنچه را که از زندگی آموختهام را میتوانم در سه کلمه خلاصه کنم:
🐞 It goes on 🐞
در فارسی یک کلمه «میگذرد»
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
به یک جایی از زندگی که برسی
مینشینی مرور میکنی زندگیت را...
دائم از خودت میپرسی پس ۲۰سالگیم چه شد؟
۱۸سالگیم را کجا خرج کردم؟
میرسی به بلاتکلیف ترین حالت ممکن...
به یک جایی از زندگی که برسی
میفهمی چقدر بیهوده بوده اشک هایی که ریختی
غصه هایی که خوردی...
به یک جایی از زندگی که برسی به تمام اشک هایت میخندی...
و ایمان می آوری با تمام وجود
به
"خدایی" که شاید دیر برسد
اما
حتما
میرسد....
یگانه_حقپرست
@book_tips 🐞
به یک جایی از زندگی که برسی
مینشینی مرور میکنی زندگیت را...
دائم از خودت میپرسی پس ۲۰سالگیم چه شد؟
۱۸سالگیم را کجا خرج کردم؟
میرسی به بلاتکلیف ترین حالت ممکن...
به یک جایی از زندگی که برسی
میفهمی چقدر بیهوده بوده اشک هایی که ریختی
غصه هایی که خوردی...
به یک جایی از زندگی که برسی به تمام اشک هایت میخندی...
و ایمان می آوری با تمام وجود
به
"خدایی" که شاید دیر برسد
اما
حتما
میرسد....
یگانه_حقپرست
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ویکتور فرانکل عصب شناس و روانشناس بزرگ اتریشی ، بنیانگذار مکتب معنادرمانی (لوگوتراپی) و نویسنده کتاب مهم «انسان در جستجوی معنا» ۲۱ سال قبل در دوم سپتامبر در سن ۹۲ سالگی درگذشت
@book_tips 🐞
ویکتور فرانکل عصب شناس و روانشناس بزرگ اتریشی ، بنیانگذار مکتب معنادرمانی (لوگوتراپی) و نویسنده کتاب مهم «انسان در جستجوی معنا» ۲۱ سال قبل در دوم سپتامبر در سن ۹۲ سالگی درگذشت
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#لوگوتراپی_یا_معنا_درمانی
لوگوتراپی با در نظر گرفتن گذرایی هستی و وجود انسانی به جای بدبینی و انزوا، انسان را به تلاش و فعالیت فرا می خواند.
لوگوتراپی روشی است که کمتر به گذشته توجه دارد و به درون نگری هم ارج چندانی نمی نهد.
توجه بیشتری به آینده، وظیفه، مسئولیت معنی و هدفی دارد که بیمار باید زندگی آتی خود را صرف آن کند.
@book_tips🐞
#لوگوتراپی_یا_معنا_درمانی
لوگوتراپی با در نظر گرفتن گذرایی هستی و وجود انسانی به جای بدبینی و انزوا، انسان را به تلاش و فعالیت فرا می خواند.
لوگوتراپی روشی است که کمتر به گذشته توجه دارد و به درون نگری هم ارج چندانی نمی نهد.
توجه بیشتری به آینده، وظیفه، مسئولیت معنی و هدفی دارد که بیمار باید زندگی آتی خود را صرف آن کند.
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#لوگوتراپی_یا_معنا_درمانی
در لوگوتراپی، سعی بر این است که فرد بتواند معنایی برای رنج بیهوده خود بیابد. هسته مرکزی این است: «اگر زندگی کردن رنج بردن است، برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت.» اما هیچ کس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابد. هر کس باید معنای زندگی را خودش پیدا کند و مسوولیت آن را بپذیرد.
@book_tips🐞
#لوگوتراپی_یا_معنا_درمانی
در لوگوتراپی، سعی بر این است که فرد بتواند معنایی برای رنج بیهوده خود بیابد. هسته مرکزی این است: «اگر زندگی کردن رنج بردن است، برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت.» اما هیچ کس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابد. هر کس باید معنای زندگی را خودش پیدا کند و مسوولیت آن را بپذیرد.
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
چیزهایی که برای شما اتفاق میافتند تعیینکنندهی سرنوشتتان نیستند، همهی این اتفاقات برای میلیونها فرد دیگر نیز رخ میدهند و هرکدام از آنها سرنوشت متفاوتی دارند.
زیرا چیزی که در نهایت سرنوشت انسان را تعیین میکند، واکنشی است که او به آن اتفاقات نشان میدهد.
@book_tips 🐞
چیزهایی که برای شما اتفاق میافتند تعیینکنندهی سرنوشتتان نیستند، همهی این اتفاقات برای میلیونها فرد دیگر نیز رخ میدهند و هرکدام از آنها سرنوشت متفاوتی دارند.
زیرا چیزی که در نهایت سرنوشت انسان را تعیین میکند، واکنشی است که او به آن اتفاقات نشان میدهد.
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
فصل هشتم
بامداد روز بعد در خانه سید میران غوغا گردید. دو زن مشاجره ی سختی در پیش کشیدند و سید میران هم هر چقدر خواست وارد آن مشاجره نشود بل قائله ختم بخیر شود نشد. و سرانجام هنگامی که صدای جیغ آهو را شنید از جا پریدو با ابروان فرو افتاده و فک های بر هم فشرده از پله ها سرازیر شد.
هما تا او را دید به اتاق خود رفت و در را بست.
آهو در جلوی آشپزخانه وقتی شوهرش را دید که با آرامش ببْری که به سوی شکارش می رود به او نزدیک شد و مچ دستش را گرفت به اراده ی خود به وی به اتاق رفت تا ببیند می خواهد چکارش بکند.
سید میران با غۻب هر چه تمام تر بدون هر گونه مقدمه یا ملاحظه باران مشت و لگد و سیلی بر سر زن بیچاره باریدن گرفت.
آهو در زیر ۻربات مشت و سیلی او دستش را سپرِ سَر کرد و ساکت روی زمین نشست.بالاخره به صدا در آمد و آرام گفت:
_بزن،بزن، دستت درد نکند سید میران، مرا میزنی، بزن،
حیرت همسایه ها نه از آن لحاظ بود که محیط صلح و صفا را در خانه بهم خورده می دیدند، بلکه از این لحاظ بود که بعد از سالیان دراز می دیدندآهو خانم، یعنی زنی که تا آن زمان ملکه ی بلا منازع خانه بود و کمترین شکایتی از زندگی نداشت، هدف بزرگترین حقارت ها واقع می گردید.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
بامداد روز بعد در خانه سید میران غوغا گردید. دو زن مشاجره ی سختی در پیش کشیدند و سید میران هم هر چقدر خواست وارد آن مشاجره نشود بل قائله ختم بخیر شود نشد. و سرانجام هنگامی که صدای جیغ آهو را شنید از جا پریدو با ابروان فرو افتاده و فک های بر هم فشرده از پله ها سرازیر شد.
هما تا او را دید به اتاق خود رفت و در را بست.
آهو در جلوی آشپزخانه وقتی شوهرش را دید که با آرامش ببْری که به سوی شکارش می رود به او نزدیک شد و مچ دستش را گرفت به اراده ی خود به وی به اتاق رفت تا ببیند می خواهد چکارش بکند.
سید میران با غۻب هر چه تمام تر بدون هر گونه مقدمه یا ملاحظه باران مشت و لگد و سیلی بر سر زن بیچاره باریدن گرفت.
آهو در زیر ۻربات مشت و سیلی او دستش را سپرِ سَر کرد و ساکت روی زمین نشست.بالاخره به صدا در آمد و آرام گفت:
_بزن،بزن، دستت درد نکند سید میران، مرا میزنی، بزن،
حیرت همسایه ها نه از آن لحاظ بود که محیط صلح و صفا را در خانه بهم خورده می دیدند، بلکه از این لحاظ بود که بعد از سالیان دراز می دیدندآهو خانم، یعنی زنی که تا آن زمان ملکه ی بلا منازع خانه بود و کمترین شکایتی از زندگی نداشت، هدف بزرگترین حقارت ها واقع می گردید.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
فصل هشتم
آخرین شک سید میران تبدیل به یقین شد که از او بدش می آید، که هرگز او را دوست نداشته است.
از کسی که سالیان سال در مسیر پر پیچ و خم زندگی رفیق راهش بودو هستی و مرگ آنها با هزاران رگ و ریشه وابسته ی یکدیگر ، بی آنکه دلیلش را بداند یا در پی دانستن آن باشد نفرت کردـ
مرد عصبانی این طور گفت:
_ اول صبحی می خواهد محله را روی سرم بریزد. آبرویی را که به قیمت از دست رفتن عمری برایم حاصل شده است در یک ساعت و به خاطر هیچ و پوچ به باد دهد! تو برای من والله از دشمن بدتری!
زن گفت من می خواهم آبروی تو را ببرم یا تو خودت سید میران، با این زن هفت خطی که به خانه ات آورده ای؟! برو کلاهت را بگذار بالاتر.
زن با جسارتی که بیشتر از حرف برای مرد برخورنده بود به او خیره شد حالت ناشریرانه ای که به چهره و چشمانش نازیبائی خاصی داده بود.
سید میران چون دیوانه ها چشمش چرخید طرف چوب دستی آن را آورد و بر سر زن کوفت..
خون چون مشکی که سوراخ شده باشد از زیر موها بافته اش راه گرفت.
همسایه ها بی حجاب و با حجاب جلو ریز توی اتاق ریختند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
آخرین شک سید میران تبدیل به یقین شد که از او بدش می آید، که هرگز او را دوست نداشته است.
از کسی که سالیان سال در مسیر پر پیچ و خم زندگی رفیق راهش بودو هستی و مرگ آنها با هزاران رگ و ریشه وابسته ی یکدیگر ، بی آنکه دلیلش را بداند یا در پی دانستن آن باشد نفرت کردـ
مرد عصبانی این طور گفت:
_ اول صبحی می خواهد محله را روی سرم بریزد. آبرویی را که به قیمت از دست رفتن عمری برایم حاصل شده است در یک ساعت و به خاطر هیچ و پوچ به باد دهد! تو برای من والله از دشمن بدتری!
زن گفت من می خواهم آبروی تو را ببرم یا تو خودت سید میران، با این زن هفت خطی که به خانه ات آورده ای؟! برو کلاهت را بگذار بالاتر.
زن با جسارتی که بیشتر از حرف برای مرد برخورنده بود به او خیره شد حالت ناشریرانه ای که به چهره و چشمانش نازیبائی خاصی داده بود.
سید میران چون دیوانه ها چشمش چرخید طرف چوب دستی آن را آورد و بر سر زن کوفت..
خون چون مشکی که سوراخ شده باشد از زیر موها بافته اش راه گرفت.
همسایه ها بی حجاب و با حجاب جلو ریز توی اتاق ریختند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
فصل هشتم
سید میران از اتاق بیرون رفت. برای آنکه در کوچه و بازار چشمش به چشم آشنائی نیوفتد به یکی از قهوه خانه های پست و ناشناس شهر پناه برد.
آهو بعد از اینکه همسایه ارمنی اش زخم سرش را مداوا کرد نگاهش بچه ها را جستجو کرد و دستش را با سستی بیماران تیمار دار ، پیش آورد و سر و گوش بیژنش را نوازش کرد. در این گرداب نومیدی و شکسته حالی که شوهرش او را انداخته بود، تنها مایه ی امید و دلگرمیش همین بچه ها بودند. با غم دل گفت: تا شما را دارم از هیچ چیز باک ندارم.
آن روز سید میران با دو ناشناس کورد وارد خانه شد .از این دو یکی "خالو کرم" پسر عموی هما بود و دیگری برادر بزرگش "براخاص"بود.
هما از شادی دست و پای خود را گم کرد و سعی کرد به همسایه ها بفهماند که اقوامش به دیدنش آمده اند.
او در آن روز دو بار با آهو روبرو شد و سعی کرد با او آشتی کند .
با اینکه سه روز به عید نمانده بود و مهمانان در ده کار زیاد داشتند اما به اصرار سید میران ماندند.
سید میران همچنان نسبت به آهو کم التفات و نامهربان بود.اکنون گویا چیزی هم بدهکار است مردی که خود مرتکب جور و جفا در حق زنش شده و جلوی چشم همه او را خونین و مالین کرده بودانتظار داشت این یکی برود و از او پوزش بخواهد.آئین خودکامگان همیشه چنین بوده است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
سید میران از اتاق بیرون رفت. برای آنکه در کوچه و بازار چشمش به چشم آشنائی نیوفتد به یکی از قهوه خانه های پست و ناشناس شهر پناه برد.
آهو بعد از اینکه همسایه ارمنی اش زخم سرش را مداوا کرد نگاهش بچه ها را جستجو کرد و دستش را با سستی بیماران تیمار دار ، پیش آورد و سر و گوش بیژنش را نوازش کرد. در این گرداب نومیدی و شکسته حالی که شوهرش او را انداخته بود، تنها مایه ی امید و دلگرمیش همین بچه ها بودند. با غم دل گفت: تا شما را دارم از هیچ چیز باک ندارم.
آن روز سید میران با دو ناشناس کورد وارد خانه شد .از این دو یکی "خالو کرم" پسر عموی هما بود و دیگری برادر بزرگش "براخاص"بود.
هما از شادی دست و پای خود را گم کرد و سعی کرد به همسایه ها بفهماند که اقوامش به دیدنش آمده اند.
او در آن روز دو بار با آهو روبرو شد و سعی کرد با او آشتی کند .
با اینکه سه روز به عید نمانده بود و مهمانان در ده کار زیاد داشتند اما به اصرار سید میران ماندند.
سید میران همچنان نسبت به آهو کم التفات و نامهربان بود.اکنون گویا چیزی هم بدهکار است مردی که خود مرتکب جور و جفا در حق زنش شده و جلوی چشم همه او را خونین و مالین کرده بودانتظار داشت این یکی برود و از او پوزش بخواهد.آئین خودکامگان همیشه چنین بوده است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
فصل هشتم
آهو تصمیم گرفت به مصلحت همسایه ها و همچنین به ملاحظه آداب انسانیت و اینکه فردا جای حرفی باقی نماند به اتاق بزرگ برود و با مهمانان احوال پرسی و خوش و بش کند.
سید میران با خویش های تازه یافته ی خود طوری اختلاط می کرد که گفتی صد سال دوری آنها را کشیده است.
سید میران ، موقعی که همصحبت چیز فهم و با معرفتی به تورش می خوردبیش از هر زمان دیگر خصوصیات خود را منعکس می کرد.
همچون خوانین ثروتمند و اهل دل لُرکلاهش را جلوی سر می گذاشت، آستین ها را بالا میزد، برق خشنودی از چشم هایش می جَست و ردیف دندان های سفیدش با صمیمیت و گرمی مطبوعی که خالی از لطف نبود به تبسمی شیرین و دعوت کننده دیده می شد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
آهو تصمیم گرفت به مصلحت همسایه ها و همچنین به ملاحظه آداب انسانیت و اینکه فردا جای حرفی باقی نماند به اتاق بزرگ برود و با مهمانان احوال پرسی و خوش و بش کند.
سید میران با خویش های تازه یافته ی خود طوری اختلاط می کرد که گفتی صد سال دوری آنها را کشیده است.
سید میران ، موقعی که همصحبت چیز فهم و با معرفتی به تورش می خوردبیش از هر زمان دیگر خصوصیات خود را منعکس می کرد.
همچون خوانین ثروتمند و اهل دل لُرکلاهش را جلوی سر می گذاشت، آستین ها را بالا میزد، برق خشنودی از چشم هایش می جَست و ردیف دندان های سفیدش با صمیمیت و گرمی مطبوعی که خالی از لطف نبود به تبسمی شیرین و دعوت کننده دیده می شد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
فصل هشتم
سید میران هنوز دلش با آهو نرم نشده بودو شبها را همچنان در اتاق بزرگ پیش هما می گذرانید .
نوبت که بهم خورد بود به کنار، پنداری اصلا فراموش کرده بود زن دیگری غیر از هما در آن خانه داشته است یا دارد.
هر جا می نشست درد و دل می کرد . زن ها خیلی دلشان می خواست بتوانند کاری برای او بکنند، اما چیزی از دستشان بر نمی آمدتنها قلیانی چاق می کردند و به دستش می دادند تا با آن وسیله غم خود را فراموش کند.
آهو از آن به بعد رسما قلیان کش شده بود.
تغییر ناگهانی سید میران و رفتار عجیب او همچون رگبار شدیدی از تگرگ در فاصله زمانی ناچیزی همه ی شکدفه های شادی و یاد بودهای شیرین زندگی اش را بر زمین ریخته بود.
به خوبی روشن بود و همه کس می دانست که هر چه بود زیر سر آن زن نا اصل و همچنس ناجنس بود که از بخت بد او در سر راهش واقع شده و همچون صخره ای پنهان در زیر آب با کشتی سعادتش که خوش خوش و آرام آرام به سوی ساحل مُراد پیش می رفت برخورد کرده بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
سید میران هنوز دلش با آهو نرم نشده بودو شبها را همچنان در اتاق بزرگ پیش هما می گذرانید .
نوبت که بهم خورد بود به کنار، پنداری اصلا فراموش کرده بود زن دیگری غیر از هما در آن خانه داشته است یا دارد.
هر جا می نشست درد و دل می کرد . زن ها خیلی دلشان می خواست بتوانند کاری برای او بکنند، اما چیزی از دستشان بر نمی آمدتنها قلیانی چاق می کردند و به دستش می دادند تا با آن وسیله غم خود را فراموش کند.
آهو از آن به بعد رسما قلیان کش شده بود.
تغییر ناگهانی سید میران و رفتار عجیب او همچون رگبار شدیدی از تگرگ در فاصله زمانی ناچیزی همه ی شکدفه های شادی و یاد بودهای شیرین زندگی اش را بر زمین ریخته بود.
به خوبی روشن بود و همه کس می دانست که هر چه بود زیر سر آن زن نا اصل و همچنس ناجنس بود که از بخت بد او در سر راهش واقع شده و همچون صخره ای پنهان در زیر آب با کشتی سعادتش که خوش خوش و آرام آرام به سوی ساحل مُراد پیش می رفت برخورد کرده بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
فصل هشتم
آخر چطور ممکن است پدری به خاطر یک هوس زودگذر ، مهر فرزندانش را از یاد ببرد.
آنچه که گاهی به شکل یک التماس ترحم انگیز از نگاه سرد و تیره اش جرقه می زد جز این خوانده نمی شد:
_ تو و بچه های تو آهو همیشه برای من بوده و هستید. اما هما دمی بیش نیست. چرا نمی گذارید این دم را خوش باشم ؟چرا در راهم سنگ می اندازید؟
یک روز که سید میران در اتاق بزرگ تنها نشسته بود و او همچنانکه به پشتی ابریشمی تکیه داده بود و از دود سیگارش لذت می برد که ناگاه طفل خردسالش مهدی رشته ی افکارش را گسست . بچه به کمک دست و پا از پله های ایوان بالامی آمد . در بین بچه ها تنها همان بود که تغییرات جدید را به رسمیت نمیشناخت. وقتی پدر به خانه می آمد سر خود یا به اشاره مادر، اغلب می دوید و به اتاق بزرگ نزد او می رفت.
هنگامی که بچه به سید میران رسید او را با چشم و لب خندان روی زانو نشاند. موهایش را نوازش کرد و لپش را ماچ کرد . مهدی او را نگاه کرد و با لفظ بچگا نه ای گفت :
_ آقا جون ، تو مرا دوست اِداری؟؟
_ آقا جون ، چرا، من تو را خیلی دوست دارم. کی میگه تو را دوست ندارم.
بچه ابروهایش لرزید. مثل اینکه خواست چیزی بگوید و نتوانست یا فراموشش شد.بچه به جای هر چیز از روی زانوی او پائین آمد انگشت دستش را گرفت و وکشیدتا او را با خود به بیرون ببرد. این به جای فکری بود که در مغز کوچک وی می گردید. و به زبان نمی آمد.:
_ "چرا به اتاق ما نمی آیی"
سید میران فورا به دلش الهام شد، فهمید مادر طفل به زبانش گذاشته است. خندید، اما اشک در چشم هایش جمع شد. بچه را بغل کرد و به اتاق آهو رفت . و از آن شب دوباره نوبت برقرار شد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
آخر چطور ممکن است پدری به خاطر یک هوس زودگذر ، مهر فرزندانش را از یاد ببرد.
آنچه که گاهی به شکل یک التماس ترحم انگیز از نگاه سرد و تیره اش جرقه می زد جز این خوانده نمی شد:
_ تو و بچه های تو آهو همیشه برای من بوده و هستید. اما هما دمی بیش نیست. چرا نمی گذارید این دم را خوش باشم ؟چرا در راهم سنگ می اندازید؟
یک روز که سید میران در اتاق بزرگ تنها نشسته بود و او همچنانکه به پشتی ابریشمی تکیه داده بود و از دود سیگارش لذت می برد که ناگاه طفل خردسالش مهدی رشته ی افکارش را گسست . بچه به کمک دست و پا از پله های ایوان بالامی آمد . در بین بچه ها تنها همان بود که تغییرات جدید را به رسمیت نمیشناخت. وقتی پدر به خانه می آمد سر خود یا به اشاره مادر، اغلب می دوید و به اتاق بزرگ نزد او می رفت.
هنگامی که بچه به سید میران رسید او را با چشم و لب خندان روی زانو نشاند. موهایش را نوازش کرد و لپش را ماچ کرد . مهدی او را نگاه کرد و با لفظ بچگا نه ای گفت :
_ آقا جون ، تو مرا دوست اِداری؟؟
_ آقا جون ، چرا، من تو را خیلی دوست دارم. کی میگه تو را دوست ندارم.
بچه ابروهایش لرزید. مثل اینکه خواست چیزی بگوید و نتوانست یا فراموشش شد.بچه به جای هر چیز از روی زانوی او پائین آمد انگشت دستش را گرفت و وکشیدتا او را با خود به بیرون ببرد. این به جای فکری بود که در مغز کوچک وی می گردید. و به زبان نمی آمد.:
_ "چرا به اتاق ما نمی آیی"
سید میران فورا به دلش الهام شد، فهمید مادر طفل به زبانش گذاشته است. خندید، اما اشک در چشم هایش جمع شد. بچه را بغل کرد و به اتاق آهو رفت . و از آن شب دوباره نوبت برقرار شد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هشتم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#نقد_و_نظر
#بر_باد_رفته
سلام خسته نباشید
میخواستم منم نظرمو درمورد کتاب بربادرفته بگم
خیلی نثر روان و جذابی داشت به گونه ای که هرلحظه خودم رو اونجا تصور میکردم...
هرشخصیتی یک ویژگی های مثبت خاص خودش رو داشت ....ملانی٬مثبت اندیشی..اسکارلت٬فراموش کردن گذشته و کنار اومدن با واقعیت به جز عشق اشلی که البته اینم اخر داستان حل شد و اینکه اسکارلت زمان رو از دست داده بود و متوجه عشق رت نبود و وقتی متوجه شد سعی کرد لحظه ای درنگ نکنه اما دیگه دیر بود ولی این هم نکته ای داشت که براساس بیان احساس و علاقه مون و زندگی نکنیم
و حتی دیگه پول نمیخواست اما رت رو میخواست که نبود..
چقدر من اواخر داستان از دست اسکارلت و رت حرص خوردم😅
حرف برای گفتن زیاد داره...اما من نمیتونم بیان کنم
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
#نقد_و_نظر
#بر_باد_رفته
سلام خسته نباشید
میخواستم منم نظرمو درمورد کتاب بربادرفته بگم
خیلی نثر روان و جذابی داشت به گونه ای که هرلحظه خودم رو اونجا تصور میکردم...
هرشخصیتی یک ویژگی های مثبت خاص خودش رو داشت ....ملانی٬مثبت اندیشی..اسکارلت٬فراموش کردن گذشته و کنار اومدن با واقعیت به جز عشق اشلی که البته اینم اخر داستان حل شد و اینکه اسکارلت زمان رو از دست داده بود و متوجه عشق رت نبود و وقتی متوجه شد سعی کرد لحظه ای درنگ نکنه اما دیگه دیر بود ولی این هم نکته ای داشت که براساس بیان احساس و علاقه مون و زندگی نکنیم
و حتی دیگه پول نمیخواست اما رت رو میخواست که نبود..
چقدر من اواخر داستان از دست اسکارلت و رت حرص خوردم😅
حرف برای گفتن زیاد داره...اما من نمیتونم بیان کنم
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#نقد_و_نظر
#بر_باد_رفته
امروز که مطالعه دسته جمعی برباد رفته به پایان رسید
حس میکنم سالها ساکن تارا و آتلانتا و جورجیا بودم و با شخصیت های داستان همزاد پنداری کردم
گویی در حلقه دوستان و آشنایانم قرار گرفته اند
نثر روان ، ادبی ، ظریف و دقیق و شیرین داستان، گویا دارای خاصیت مغناطیسی ست که انسان را به مطاله بیشتر و بیشتر تشویق میکند
به عقیده من یکی از نقاط قوت این رمان انطباق بسیار زیاد شخصیت ها و رویدادهای آن با واقعیت های تجربی ست
به گونه ای که قطعا نمیتوان قضاوت کرد قهرمان اصلی داستان چه کسی ست افرادی مثل اشلی ویلکز و ملانی و یا اسکارلت و رت باتلر
زیرا هریک به نوبه خود دارای نقاط ضعف و قوتی هستند و هریک در مراحلی قهرمان داستان محسوب میشوند
و چه زیبا این تضادها در تعامل هم قرار گرفته
و این عین حقیقتی ست
که همه چیز جهان نسبی ست و خوب و بد مطلق وجود ندارد
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
#نقد_و_نظر
#بر_باد_رفته
امروز که مطالعه دسته جمعی برباد رفته به پایان رسید
حس میکنم سالها ساکن تارا و آتلانتا و جورجیا بودم و با شخصیت های داستان همزاد پنداری کردم
گویی در حلقه دوستان و آشنایانم قرار گرفته اند
نثر روان ، ادبی ، ظریف و دقیق و شیرین داستان، گویا دارای خاصیت مغناطیسی ست که انسان را به مطاله بیشتر و بیشتر تشویق میکند
به عقیده من یکی از نقاط قوت این رمان انطباق بسیار زیاد شخصیت ها و رویدادهای آن با واقعیت های تجربی ست
به گونه ای که قطعا نمیتوان قضاوت کرد قهرمان اصلی داستان چه کسی ست افرادی مثل اشلی ویلکز و ملانی و یا اسکارلت و رت باتلر
زیرا هریک به نوبه خود دارای نقاط ضعف و قوتی هستند و هریک در مراحلی قهرمان داستان محسوب میشوند
و چه زیبا این تضادها در تعامل هم قرار گرفته
و این عین حقیقتی ست
که همه چیز جهان نسبی ست و خوب و بد مطلق وجود ندارد
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#نقد_و_نظر
#بر_باد_رفته
باسلام
دوست دارم برداشت خودم را درمورد کتاب بربادرفته به اشتراک بگذارم
بنظرم کتاب چند نقطه ی قوت دارد
اول اینکه با وجود اینکه داستان بسیار طولانی است اما یکپارچگی خاصی در آن به چشم میخورد
شخصیت های داستان به زیبایی در کتاب رشد میکنند و تغییر شخصیت میدهند بخصوص شخصیت اول داستان
اسکارلت، که در موقعیت های مختلف با اینکه برخورد های متفاوتی دارد اما در عین حال همه ی برخوردهایش ناشی از شخصیت غالب اوست
استفاده از قیاس ها و استعاره های زیبا در متن داستان که بنظر من همین موارد از خسته شدن مخاطب جلوگیری میکند
اصل غافلگیری در داستان خواننده را دیوانه وار به دنبال خود می کشاند، همین که خواننده نمیداند که اسکارلت یا رت یا ملانی در فصل بعد با موضوعات چگونه برخورد می کنند سبب می شود که نتواند کتاب را رها کند
Rzvn Jhy
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
#نقد_و_نظر
#بر_باد_رفته
باسلام
دوست دارم برداشت خودم را درمورد کتاب بربادرفته به اشتراک بگذارم
بنظرم کتاب چند نقطه ی قوت دارد
اول اینکه با وجود اینکه داستان بسیار طولانی است اما یکپارچگی خاصی در آن به چشم میخورد
شخصیت های داستان به زیبایی در کتاب رشد میکنند و تغییر شخصیت میدهند بخصوص شخصیت اول داستان
اسکارلت، که در موقعیت های مختلف با اینکه برخورد های متفاوتی دارد اما در عین حال همه ی برخوردهایش ناشی از شخصیت غالب اوست
استفاده از قیاس ها و استعاره های زیبا در متن داستان که بنظر من همین موارد از خسته شدن مخاطب جلوگیری میکند
اصل غافلگیری در داستان خواننده را دیوانه وار به دنبال خود می کشاند، همین که خواننده نمیداند که اسکارلت یا رت یا ملانی در فصل بعد با موضوعات چگونه برخورد می کنند سبب می شود که نتواند کتاب را رها کند
Rzvn Jhy
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🔻اطلاعیه مهم 🔻
با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺
دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب متتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.
https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺
دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب متتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.
https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آغاز صبح یادخدا باید کرد
خودرا به امید او رها بایدکرد
ای باتو شروع کارها زیباتر
آغاز سخن ترا صدا بایدکرد
@book_tips 🐞
خودرا به امید او رها بایدکرد
ای باتو شروع کارها زیباتر
آغاز سخن ترا صدا بایدکرد
@book_tips 🐞