خلاصه ای از جاودانگی میلان کوندرا:
یک انسان دوست دارد جاودان بماند. و گاهی وارد نوعی جاودانگی می شویم که می توان آن را مسخره
نامید تیکو براهه منجم بزرگی هم بوده اما آنچه از او بخاطر داریم این است که در جریان یک مهمانی شام در دربار امپراطور خجالت کشید که به مستراح برود و در نتیجه مثانه اش ترکید و همچون شهید شرم و شاش به جمع جاودانان مسخره پیوست.
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
یک انسان دوست دارد جاودان بماند. و گاهی وارد نوعی جاودانگی می شویم که می توان آن را مسخره
نامید تیکو براهه منجم بزرگی هم بوده اما آنچه از او بخاطر داریم این است که در جریان یک مهمانی شام در دربار امپراطور خجالت کشید که به مستراح برود و در نتیجه مثانه اش ترکید و همچون شهید شرم و شاش به جمع جاودانان مسخره پیوست.
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
تيكه اي از كتاب جاودانگي:
عشق عالیترین فضیلت است ، او ما را به لاهوت می برد، و مارا از هر گناهی مبری می کند، ازهر سرزنش دور می سازد.
برای نمونه: قاتل که با خونسردی اعتراف می کند و دلیلی نداشته باشد؛ به اشد مجازات می رسد اما همان قاتل به خاطر توهینی که به او شده قتل مرتکب شود تخفیف مجازات خواهد داشت و اگر همان قاتل از روی حسد یا عشق قتل کند هیأت منصفه با او همدردی می کند.
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
عشق عالیترین فضیلت است ، او ما را به لاهوت می برد، و مارا از هر گناهی مبری می کند، ازهر سرزنش دور می سازد.
برای نمونه: قاتل که با خونسردی اعتراف می کند و دلیلی نداشته باشد؛ به اشد مجازات می رسد اما همان قاتل به خاطر توهینی که به او شده قتل مرتکب شود تخفیف مجازات خواهد داشت و اگر همان قاتل از روی حسد یا عشق قتل کند هیأت منصفه با او همدردی می کند.
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
آن شب تیره و شوم برای آهو بالاخره به پایان رسید اما فردا روز خبر عقدی بودن هما مانند چکش بر مغز آهو فرود آمد.
در زندگی لحظاتی هست که انسان نه کسی را دوست دارد نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد.؛
از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است ؛
مثل اینکه تمام نیروها و رشته های زندگی را از اوبریده اند.
نه میل کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن.
دلش می خواهد خاموش و تنها در گوشه ای بنشیند و به نقطه ی ثابتی خیره شود یا اینکه صورت اشک آلود خود را در متکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد؛ آهو نیز چنین حالاتی را می گذرانید.
زنده بود اما مرگ خود را به چشم می دید.بیزاری و یأس از زندگی کوچکترین جای خالی در دلش باقی نگذاشته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل هفتم
آن شب تیره و شوم برای آهو بالاخره به پایان رسید اما فردا روز خبر عقدی بودن هما مانند چکش بر مغز آهو فرود آمد.
در زندگی لحظاتی هست که انسان نه کسی را دوست دارد نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد.؛
از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است ؛
مثل اینکه تمام نیروها و رشته های زندگی را از اوبریده اند.
نه میل کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن.
دلش می خواهد خاموش و تنها در گوشه ای بنشیند و به نقطه ی ثابتی خیره شود یا اینکه صورت اشک آلود خود را در متکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد؛ آهو نیز چنین حالاتی را می گذرانید.
زنده بود اما مرگ خود را به چشم می دید.بیزاری و یأس از زندگی کوچکترین جای خالی در دلش باقی نگذاشته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
👍1
🍃🌺🍃
فصل هفتم
مرد به خوبی فهمیده بود که همسر بزرگش از او دلشکسته و رنجیده خاطر شده است.
شب ها هما در اتاق بزرگ و او در اتاق کوچک می خوابیدند.
بگو مگو های آهو با سید میران تمامی نداشت .این بگو مگوها هیچ تاثیری ب حال آهو نداشت جز گریه کردن او به تلخی و با صدای بلند که باعث می شد همسایه ها دور او حلقه شوند و بر بخت بد زن ناله کنند.
و در نهایت بعد غمخواری ها و اظهار نظرها هر یک به سر کار و زندگی خود رفتند.
آهو بیشتر از هر کس می دانست که به خاطر بچه ها نمی بایست خود را ناراحت نشان بدهد.
اشکی که از مژگان مادر می چکد قطره ی مذابی است که قلب کودک را سوراخ می کند.
آهو بر آن شد تا قبل از اینکه هما بچه دار شود او را از عقد سید بیرون آورد و برای گفتگو با سید میران ریش سفیدتر از کربلائی عباس شوهر نازپری کسی را نمی شناخت.
دل آهو در مدت یک ساعتی که شوهرش نزد کربلائی بود میدان بیم و امید بود.
بچه ها هم دیگر درد مادر را فهمیده بودند و ساکت و تشویش زده دور کرسی نشسته بودند.
از میان بچه ها بهرام ناگهان فکری به خاطرش رسید.
او لحاف کرسی را روی سرش کشید و با عجز و التماس از خدا خواست که پدرش تا دو روز دیگر هما را طلاق دهد.
برای اینکه در پاکی ایمان و عقیده اش به خدا و امام حرفی نبوده باشدبا خود عهد کرد که از آن پس هرگز سر پا نشاشد(🙈😅😢)وصنار پولی را که همان هفته از بقالی نفت خریده بود و صاحب دکان یادش رفته بود از وی بگیرد به گدا بدهد.
آن شب اگر سگ های کوچه خوابیدند آهو هم خوابید.اندیشه های تلخ و درهم و برهم مثل خار سر به جانش کرده بودند.بی وفائی ناگهانی شوهردل او را بدرد می آورد.تا صبح نقشه ها و افکار زیادی ب ذهنش رسید اما هنگامی که از رختخواب بیرون آمداحساس کرد نقشه ها و افکار شبش پاک غیر ممکن بود.
آهو بعد از اینکه بچه ها به مدرسه رفتند نزد کربلایی رفت تا نتیجه گفتگو با شوهرش رابداند اما ناامید برگشت.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل هفتم
مرد به خوبی فهمیده بود که همسر بزرگش از او دلشکسته و رنجیده خاطر شده است.
شب ها هما در اتاق بزرگ و او در اتاق کوچک می خوابیدند.
بگو مگو های آهو با سید میران تمامی نداشت .این بگو مگوها هیچ تاثیری ب حال آهو نداشت جز گریه کردن او به تلخی و با صدای بلند که باعث می شد همسایه ها دور او حلقه شوند و بر بخت بد زن ناله کنند.
و در نهایت بعد غمخواری ها و اظهار نظرها هر یک به سر کار و زندگی خود رفتند.
آهو بیشتر از هر کس می دانست که به خاطر بچه ها نمی بایست خود را ناراحت نشان بدهد.
اشکی که از مژگان مادر می چکد قطره ی مذابی است که قلب کودک را سوراخ می کند.
آهو بر آن شد تا قبل از اینکه هما بچه دار شود او را از عقد سید بیرون آورد و برای گفتگو با سید میران ریش سفیدتر از کربلائی عباس شوهر نازپری کسی را نمی شناخت.
دل آهو در مدت یک ساعتی که شوهرش نزد کربلائی بود میدان بیم و امید بود.
بچه ها هم دیگر درد مادر را فهمیده بودند و ساکت و تشویش زده دور کرسی نشسته بودند.
از میان بچه ها بهرام ناگهان فکری به خاطرش رسید.
او لحاف کرسی را روی سرش کشید و با عجز و التماس از خدا خواست که پدرش تا دو روز دیگر هما را طلاق دهد.
برای اینکه در پاکی ایمان و عقیده اش به خدا و امام حرفی نبوده باشدبا خود عهد کرد که از آن پس هرگز سر پا نشاشد(🙈😅😢)وصنار پولی را که همان هفته از بقالی نفت خریده بود و صاحب دکان یادش رفته بود از وی بگیرد به گدا بدهد.
آن شب اگر سگ های کوچه خوابیدند آهو هم خوابید.اندیشه های تلخ و درهم و برهم مثل خار سر به جانش کرده بودند.بی وفائی ناگهانی شوهردل او را بدرد می آورد.تا صبح نقشه ها و افکار زیادی ب ذهنش رسید اما هنگامی که از رختخواب بیرون آمداحساس کرد نقشه ها و افکار شبش پاک غیر ممکن بود.
آهو بعد از اینکه بچه ها به مدرسه رفتند نزد کربلایی رفت تا نتیجه گفتگو با شوهرش رابداند اما ناامید برگشت.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
بعد از کربلائی عباس مسلم بود که آهو نزد میرزانبی دوست وهمکار شوهرش می رود و دست به دامان او می شود.
او به همرا دو فرزند کوچکش بیژن و مهدی به خانه میرزا نبی رفت.
زنش هاجر به اصرار،آهو را برای نهار نگه داشت و میرزا نبی هم ب دنبال مشهدی میران و دیگر بچه ها فرستاد.
در میهمانی بی مقدمه ی آنروز که صورت آشتی کنان سید میران و آهو را به خود گرفت، هما هم که به اصرار میرزا نبی به آنجا آمده بودحۻور داشت.
آهو برای گل روی میزبانان با آنها آشتی کرد.
روزگار را ببین به چه فن بودـحتی میرزا نبی هم از روی میانداری در دهانهائی که می آمد چنین می رساند که گویا این قۻیه باید بشود و در اصل نه تنها چیز مهمی نیست بلکه حالا که قسمت شده است باید به خوبی و خوشی آن را قبول کنند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل هفتم
بعد از کربلائی عباس مسلم بود که آهو نزد میرزانبی دوست وهمکار شوهرش می رود و دست به دامان او می شود.
او به همرا دو فرزند کوچکش بیژن و مهدی به خانه میرزا نبی رفت.
زنش هاجر به اصرار،آهو را برای نهار نگه داشت و میرزا نبی هم ب دنبال مشهدی میران و دیگر بچه ها فرستاد.
در میهمانی بی مقدمه ی آنروز که صورت آشتی کنان سید میران و آهو را به خود گرفت، هما هم که به اصرار میرزا نبی به آنجا آمده بودحۻور داشت.
آهو برای گل روی میزبانان با آنها آشتی کرد.
روزگار را ببین به چه فن بودـحتی میرزا نبی هم از روی میانداری در دهانهائی که می آمد چنین می رساند که گویا این قۻیه باید بشود و در اصل نه تنها چیز مهمی نیست بلکه حالا که قسمت شده است باید به خوبی و خوشی آن را قبول کنند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
زندگی خانواده در شرایط جدید شروع شد.
انسان تا نصیبش نشود نمی تواند بفهمد که چه اندازه تحمل نکردنی و دشوار است؛ زن بیگانه ای از راه برسد، نه بردارد نه بگذارد، شوهر چند و چندین ساله ی دیگری را تصاحب کندو هیچکس نتواند به او بگوید بالای چشمت ابروست!
زن ها روزی را برای خانه تکانی انتخاب کردند و عصر که شوهر به خانه آمد خانه را چیده مرتب دید.وقتی دوستی بین همسرانش را دید در دل این مرد سالمند و به آرزو رسیده قند آب می کردند.در وسط اتاق بزرگی که با بهترین سلیقه های زنانه آراسته شده بود،
دو دلبر نازنین را روی زانو نشانده بود ؛
یکی می بود و دیگری مزه اش؛
آن می و مزه ای که خدا حلال کرده بود و پیغمبر روا داشته بود.
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل هفتم
زندگی خانواده در شرایط جدید شروع شد.
انسان تا نصیبش نشود نمی تواند بفهمد که چه اندازه تحمل نکردنی و دشوار است؛ زن بیگانه ای از راه برسد، نه بردارد نه بگذارد، شوهر چند و چندین ساله ی دیگری را تصاحب کندو هیچکس نتواند به او بگوید بالای چشمت ابروست!
زن ها روزی را برای خانه تکانی انتخاب کردند و عصر که شوهر به خانه آمد خانه را چیده مرتب دید.وقتی دوستی بین همسرانش را دید در دل این مرد سالمند و به آرزو رسیده قند آب می کردند.در وسط اتاق بزرگی که با بهترین سلیقه های زنانه آراسته شده بود،
دو دلبر نازنین را روی زانو نشانده بود ؛
یکی می بود و دیگری مزه اش؛
آن می و مزه ای که خدا حلال کرده بود و پیغمبر روا داشته بود.
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
فردای آن روز خانه تکانی هر دو زن بنا بود به حمام بروند اما هما به بهانه ی اینکه آب حمام سرتیپ لجن دارد از رفتن ممانعت کرد حتی حاۻر نشد بچه ها را دنبال آهو برای حمام ببرد.
هنگام عصر زن کارگر ،( ننه اصغر )اسباب حمام آهو را آورد اما وقتی هما را دید با تعجب پرسید این کیست آهو پاسخ داد یکی از همسایه های جدید.
ننه اصغر که او را می شناخت گفت خانم این زنیکه بدنام است!
آهو ناگهان از جا برخاست و با چهره شکفته از تعجب پرسبد: تو از کجا او را میشناسی؟
و او تمام خصوصیات هما را حتی دندان طلایش را هم گفت .
پادو حمام رفت و آهو هنوز در فکر هما بود و برگ برنده ای که به دستش داده با خود اندیشید پس بگو دلیل نیامدنش به حمام سرتیپ چه بوده است.
آهو تصمیم گرفت هر طور شده این حرفها را ب گوش شوهرش برساند.
بچه ها که بخواب رفتند آهو آنها را سر جایشان خواباند.
شوهرش آن شب مال او بود.
هر لحظه که این فکر به خاطرش می آمد لرزه ای که از کانون دلش بر می خواست به سرتاسر وجودش راه می یافت و همین خود کافی بود که نگذارد به قول شاعر شب صحبت غنیمت داندو داد خوشدلی بستاند.
آهو باحالت سست و خماری که نتیجه خستگی فراوان بود از شلوغی حمام سرتیپ گفت و به او فهماندکه هما با اوبه حمام نرفته .
در صحبت های همخوابه سید نسبت به هما نیش گزنده ای بود که میران ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد.
آهو ادامه داد عزیزم تو اگر خیال داشتی باید ب خودم میگفتی تا دختر پدر و مادر داری برایت خواستگاری میکردم.نه این زن بی صورت را که همه از پیشه او خبر دارندو همه ناراحتیم از این است.
سید میران با همه صلابتش طاقت از کف دادو گفت چه پیشه بود؟ باز تو و همسایه های جی جی با جی ات دستک و دنبک در آوردید؟؟
آن شب برای اولین بار بعد از چندین سال آهو به یاد آئینه و آرایش افتاده بود تا از شوهر دلبری کند
زیرا چنانکه عاقلان نیز تایید کرده اند،در یاران قدیم که عشق از مبنای هوس بگذشته ،نقش محبت بر محبت افزاید.اما علیرغم این پندار، سید میران کتش را زیز بغل زد ، دسته کلید را که به میخ آویزان بود برداشت و از اتاق بیرون زد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل هفتم
فردای آن روز خانه تکانی هر دو زن بنا بود به حمام بروند اما هما به بهانه ی اینکه آب حمام سرتیپ لجن دارد از رفتن ممانعت کرد حتی حاۻر نشد بچه ها را دنبال آهو برای حمام ببرد.
هنگام عصر زن کارگر ،( ننه اصغر )اسباب حمام آهو را آورد اما وقتی هما را دید با تعجب پرسید این کیست آهو پاسخ داد یکی از همسایه های جدید.
ننه اصغر که او را می شناخت گفت خانم این زنیکه بدنام است!
آهو ناگهان از جا برخاست و با چهره شکفته از تعجب پرسبد: تو از کجا او را میشناسی؟
و او تمام خصوصیات هما را حتی دندان طلایش را هم گفت .
پادو حمام رفت و آهو هنوز در فکر هما بود و برگ برنده ای که به دستش داده با خود اندیشید پس بگو دلیل نیامدنش به حمام سرتیپ چه بوده است.
آهو تصمیم گرفت هر طور شده این حرفها را ب گوش شوهرش برساند.
بچه ها که بخواب رفتند آهو آنها را سر جایشان خواباند.
شوهرش آن شب مال او بود.
هر لحظه که این فکر به خاطرش می آمد لرزه ای که از کانون دلش بر می خواست به سرتاسر وجودش راه می یافت و همین خود کافی بود که نگذارد به قول شاعر شب صحبت غنیمت داندو داد خوشدلی بستاند.
آهو باحالت سست و خماری که نتیجه خستگی فراوان بود از شلوغی حمام سرتیپ گفت و به او فهماندکه هما با اوبه حمام نرفته .
در صحبت های همخوابه سید نسبت به هما نیش گزنده ای بود که میران ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد.
آهو ادامه داد عزیزم تو اگر خیال داشتی باید ب خودم میگفتی تا دختر پدر و مادر داری برایت خواستگاری میکردم.نه این زن بی صورت را که همه از پیشه او خبر دارندو همه ناراحتیم از این است.
سید میران با همه صلابتش طاقت از کف دادو گفت چه پیشه بود؟ باز تو و همسایه های جی جی با جی ات دستک و دنبک در آوردید؟؟
آن شب برای اولین بار بعد از چندین سال آهو به یاد آئینه و آرایش افتاده بود تا از شوهر دلبری کند
زیرا چنانکه عاقلان نیز تایید کرده اند،در یاران قدیم که عشق از مبنای هوس بگذشته ،نقش محبت بر محبت افزاید.اما علیرغم این پندار، سید میران کتش را زیز بغل زد ، دسته کلید را که به میخ آویزان بود برداشت و از اتاق بیرون زد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
آهو وقتی صدای باز و بسته شدن در بزرگ را شنید دریافت که دیگر آن شب برگشتی در کار نیست و آن شب را از دست داده است.
از نظر سید میران لغزش هما که از جوانی و بی بزرگتری سر چشمه گرفته بودمهم نبود.مهم این بود که زن جوان با تمام گرمای وجودش خواهان یک زندگی پاک و سالم بود.
او برای این دست عصمت بر سر این زن نکشیده بودکه اکنون به توصیه های نامربوط تقی و نقی از خانه بیرونش کند.
باری فکر سید میران هر چه بود آهو یک چیز را خوب فهمید ،شوهرش هما را حقیقتة دوست داشت.
آهو در همان حال که در رختخواب بود بفهمی و نفهمی دوباره صدای در اتاق بزرگ به گوشش رسید، به قدری آهسته که به شک افتاد نکند اشتباه کرده است.
برای اینکه مهدی را از خواب بیدار نکند خیلی با احتیاط از رختخواب بیرون آمد به ایوان بزرگ رفت صدای آرام شوهرش با هما از آبدارخانه به گوش می رسید.شاید در آنوقت شب ، از فرط عصبانیتی که داشت ، می خواست او را زیر مهمیز محاکمه بکشد.
صدای نازک و سست زن به خوبی شنیده می شد:
- تو هستی عزیز جان! چرا آمدی امشب نوبت اوست.
_نوبت سرش را خورد.طاقت دوری تو را ندارم.آیا از خواب پریدی؟
_ خوابی نبودم که از آن بپرم.چگونه می توانم شب ها بدون تو بخواب بروم.صدای پایت را که شنیدم دلم راحت شد.
دستت را به من بده ببین چطور قلبم هنوز می زند.؟
به من نگفتی چرا پهلوی او نماندی این کار میانه ی ما را بهم می زند.
_تو مرا به اینجا کشاندی همه کس . من تا آن اندازه تو را می خواهم که اگر همین امشب در آغوشت بمیرم غمی ندارم.تو برای من غذائی هستی که خدا از بهشت آفریده است. تو همه کس منی. هر چه تو را می پرستم و می خواهم به همان نسبت از او بدم می آیدو بیزارم. نمی خواهم صدای نفسش را بشنوم.وقتی با او هستم روحم زندانی است.
آهو با شنیدن این سخنان با تشنج دست روی قلب خود فشرد و به ناراحتی آب دهان را قورت داد. آهو دلش بهم بر آمد. دیگر طاقتش تمام شده بود.
آیا این همان شوهر چندین ساله جان جانی او بود که این حرف ها را میزد؟
پتِ پتِ زیر گوشی مرد، خنده ی غلغلکی زن و صدای دو ماچ! سوزش تیری جانکاه از زیر پستان او شروع شد که سراسر سینه را طی کرد و به استخوان جناغ و چال گلویش ختم گردید.
دست متشنجش با اراده ی مردگان روی یقه ی پیراهنش گشت دکمه اش را گشود و دست به سوی آن ستاره ی بلند شد، زیر لب چیزی گفت و به شدت دست به سینه اش کوفت.جز نفرین همه چاره ها از دستش گرفته شده بود.اگر بتوان نفرین را چاره دانست.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل هفتم
آهو وقتی صدای باز و بسته شدن در بزرگ را شنید دریافت که دیگر آن شب برگشتی در کار نیست و آن شب را از دست داده است.
از نظر سید میران لغزش هما که از جوانی و بی بزرگتری سر چشمه گرفته بودمهم نبود.مهم این بود که زن جوان با تمام گرمای وجودش خواهان یک زندگی پاک و سالم بود.
او برای این دست عصمت بر سر این زن نکشیده بودکه اکنون به توصیه های نامربوط تقی و نقی از خانه بیرونش کند.
باری فکر سید میران هر چه بود آهو یک چیز را خوب فهمید ،شوهرش هما را حقیقتة دوست داشت.
آهو در همان حال که در رختخواب بود بفهمی و نفهمی دوباره صدای در اتاق بزرگ به گوشش رسید، به قدری آهسته که به شک افتاد نکند اشتباه کرده است.
برای اینکه مهدی را از خواب بیدار نکند خیلی با احتیاط از رختخواب بیرون آمد به ایوان بزرگ رفت صدای آرام شوهرش با هما از آبدارخانه به گوش می رسید.شاید در آنوقت شب ، از فرط عصبانیتی که داشت ، می خواست او را زیر مهمیز محاکمه بکشد.
صدای نازک و سست زن به خوبی شنیده می شد:
- تو هستی عزیز جان! چرا آمدی امشب نوبت اوست.
_نوبت سرش را خورد.طاقت دوری تو را ندارم.آیا از خواب پریدی؟
_ خوابی نبودم که از آن بپرم.چگونه می توانم شب ها بدون تو بخواب بروم.صدای پایت را که شنیدم دلم راحت شد.
دستت را به من بده ببین چطور قلبم هنوز می زند.؟
به من نگفتی چرا پهلوی او نماندی این کار میانه ی ما را بهم می زند.
_تو مرا به اینجا کشاندی همه کس . من تا آن اندازه تو را می خواهم که اگر همین امشب در آغوشت بمیرم غمی ندارم.تو برای من غذائی هستی که خدا از بهشت آفریده است. تو همه کس منی. هر چه تو را می پرستم و می خواهم به همان نسبت از او بدم می آیدو بیزارم. نمی خواهم صدای نفسش را بشنوم.وقتی با او هستم روحم زندانی است.
آهو با شنیدن این سخنان با تشنج دست روی قلب خود فشرد و به ناراحتی آب دهان را قورت داد. آهو دلش بهم بر آمد. دیگر طاقتش تمام شده بود.
آیا این همان شوهر چندین ساله جان جانی او بود که این حرف ها را میزد؟
پتِ پتِ زیر گوشی مرد، خنده ی غلغلکی زن و صدای دو ماچ! سوزش تیری جانکاه از زیر پستان او شروع شد که سراسر سینه را طی کرد و به استخوان جناغ و چال گلویش ختم گردید.
دست متشنجش با اراده ی مردگان روی یقه ی پیراهنش گشت دکمه اش را گشود و دست به سوی آن ستاره ی بلند شد، زیر لب چیزی گفت و به شدت دست به سینه اش کوفت.جز نفرین همه چاره ها از دستش گرفته شده بود.اگر بتوان نفرین را چاره دانست.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
او دست تکان داد ، من عاشق تصویر او شدم او و دستش جاوادانه شد در من ! #راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
❣بسم الله الرحمن الرحیم❣
چونکه صبح آمد وچشمم باز شد
خلقـتم با خالقم همـراز شد
غرق رحمت میشود آنروز که
صبحش با نام "تو" آغـاز شد
@book_tips 🐞
❣بسم الله الرحمن الرحیم❣
چونکه صبح آمد وچشمم باز شد
خلقـتم با خالقم همـراز شد
غرق رحمت میشود آنروز که
صبحش با نام "تو" آغـاز شد
@book_tips 🐞
( إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَىٰ كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَىٰ )
طـه (15) Taa-Haa
قطعاً قیامت خواهد آمد، می خواهم (وقت) آن را پنهان دارم، تا هر کس در برابر سعی (و اعمالی) که می کند جزا داده شود.
( فَلَا يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَن لَّا يُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَىٰ )
طـه (16) Taa-Haa
پس مبادا کسی که به آن ایمان ندارد، و از هوسهای خود پیروی می کند، تو را از آن باز دارد، که هلاک خواهی شد .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
طـه (15) Taa-Haa
قطعاً قیامت خواهد آمد، می خواهم (وقت) آن را پنهان دارم، تا هر کس در برابر سعی (و اعمالی) که می کند جزا داده شود.
( فَلَا يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَن لَّا يُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَىٰ )
طـه (16) Taa-Haa
پس مبادا کسی که به آن ایمان ندارد، و از هوسهای خود پیروی می کند، تو را از آن باز دارد، که هلاک خواهی شد .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
#سخن_روز
طوری برقص, انگار کسی تورا نمیبیند
طوری عشق بورز, انگار قبل از این هرگز آسیب ندیدهای
طوری آواز بخوان که انگار کسی صدایت را نمیشنود
و طوری زندگی کن که انگار بهشت بر روی زمین است
@book_tips
طوری برقص, انگار کسی تورا نمیبیند
طوری عشق بورز, انگار قبل از این هرگز آسیب ندیدهای
طوری آواز بخوان که انگار کسی صدایت را نمیشنود
و طوری زندگی کن که انگار بهشت بر روی زمین است
@book_tips
🍃🌺🍃
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺳﺮﺩ بشوم.
ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺎکستر ﺷﺪﻥ .
ﺑﺎﺩ ﺧﺎکستر ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺍﮐﻨﺪ
ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺍﻣﺎ ﺁﺗﺶ ﺭﺍ ﺗﯿﺰﺗﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
#علی_اشرف_درویشیان
آبیدر
@book_tips 🐞
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺳﺮﺩ بشوم.
ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺎکستر ﺷﺪﻥ .
ﺑﺎﺩ ﺧﺎکستر ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺍﮐﻨﺪ
ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺍﻣﺎ ﺁﺗﺶ ﺭﺍ ﺗﯿﺰﺗﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
#علی_اشرف_درویشیان
آبیدر
@book_tips 🐞
خود کوندرا در بخشی از این کتاب
درباره رمان می گوید :
"با این همه از اینکه تقریبا همه رمانهایی که تا بحال نوشته شده اند زیاده از حد تابع وحدت عمل هستند تاسف می خورم .منظور من آن است در مغزو هسته آنها سلسله واحدی از کنشها و رویدادها وجوددارندکه به طور علّی به هم مربوطند. این رمانها به صورت خیابان تنگی هستند که کسی شخصیت هایش را به ضرب تازیانه به جلو می راند . تنش دراماتیک , بلا و مصیبت واقعی رمان است . زیرا این تنش همه چیز را تغییر می دهد . رمان نباید شبیه مسابقه دوچرخه سواری باشد .بلکه باید شبیه ضیافتی باشد با غذاهای بسیار ."
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
درباره رمان می گوید :
"با این همه از اینکه تقریبا همه رمانهایی که تا بحال نوشته شده اند زیاده از حد تابع وحدت عمل هستند تاسف می خورم .منظور من آن است در مغزو هسته آنها سلسله واحدی از کنشها و رویدادها وجوددارندکه به طور علّی به هم مربوطند. این رمانها به صورت خیابان تنگی هستند که کسی شخصیت هایش را به ضرب تازیانه به جلو می راند . تنش دراماتیک , بلا و مصیبت واقعی رمان است . زیرا این تنش همه چیز را تغییر می دهد . رمان نباید شبیه مسابقه دوچرخه سواری باشد .بلکه باید شبیه ضیافتی باشد با غذاهای بسیار ."
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
#سخن_ناب
همانطور که وقایع واقعی فراموش می شوند بعضی از وقایع هم که هرگز اتفاق نیافتاده است می توانند در خاطرات طوری باقی بمانند که گویی اتفاق افتاده است .
#گابریل_گارسیا_مارکز
@book_tips🐞
همانطور که وقایع واقعی فراموش می شوند بعضی از وقایع هم که هرگز اتفاق نیافتاده است می توانند در خاطرات طوری باقی بمانند که گویی اتفاق افتاده است .
#گابریل_گارسیا_مارکز
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
شما باید این واقعیت را بپذیرید که همواره در اطرافتان آدمهایی هستند که دوستتان ندارند و کاری هم در این زمینه ازدست شما برنمی آید.
اگر شما این واقعیت را بپذیرید که نه هرکسی مجبور است شما را دوست داشته باشد و نه شما مجبورید همه را دوست داشته باشید، مواجهه با افراد سمی برایتان بسیار آسانتر خواهد بود.
#لیلیان_گلاس
آدم های سمی
@book_tips 🐞
شما باید این واقعیت را بپذیرید که همواره در اطرافتان آدمهایی هستند که دوستتان ندارند و کاری هم در این زمینه ازدست شما برنمی آید.
اگر شما این واقعیت را بپذیرید که نه هرکسی مجبور است شما را دوست داشته باشد و نه شما مجبورید همه را دوست داشته باشید، مواجهه با افراد سمی برایتان بسیار آسانتر خواهد بود.
#لیلیان_گلاس
آدم های سمی
@book_tips 🐞
مارکو : از بوسه من خوشت نیومد؟
ورونیکا : کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم...
مارکو : ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه...
#ورونیکا_تصمیم_میگیرد_بمیرد
#پائولو_کوئلیو
@book_tips 🐞
ورونیکا : کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم...
مارکو : ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه...
#ورونیکا_تصمیم_میگیرد_بمیرد
#پائولو_کوئلیو
@book_tips 🐞
سلام دوستان عزیز،با اشتیاق و انگیزه ی شما پنجمین کتاب را برای دوره جدید کتابخوانی انتخاب می کنیم . پس با نظرسنجی کتاب مورد علاقه خود را انتخاب کنید
public poll
انسان در جستجوی معنا ویکتور فرانکل – 104
👍👍👍👍👍👍👍 56%
سمفونی مردگان عباس معروفی – 52
👍👍👍👍 28%
جاودانگی میلان کوندرا – 31
👍👍 17%
👥 187 people voted so far.
public poll
انسان در جستجوی معنا ویکتور فرانکل – 104
👍👍👍👍👍👍👍 56%
سمفونی مردگان عباس معروفی – 52
👍👍👍👍 28%
جاودانگی میلان کوندرا – 31
👍👍 17%
👥 187 people voted so far.
🍃🌺🍃
میگویند گاهی عشق دو انسان نسبت بهم میمیرد. این درست نیست. عشق نمیمیرد، تنها اگر آنچنان که باید لایق و شایستهی آن نباشید، شما را ترک میگوید و میرود. عشق نمیمیرد؛ خود آدم است که میمیرد.
عشق به مانند دریاییست: اگر لایق آن نباشید، اگر باعث تعفن آن شوید، شما را به جایی پس خواهد زد تا بمیرید.
آدم که آخرش میمیرد، منتها من دلم میخواد غرق در دریا بمیرم...
#ویلیام_فاکنر
#نخلهای_وحشی
@book_tips 🐞
میگویند گاهی عشق دو انسان نسبت بهم میمیرد. این درست نیست. عشق نمیمیرد، تنها اگر آنچنان که باید لایق و شایستهی آن نباشید، شما را ترک میگوید و میرود. عشق نمیمیرد؛ خود آدم است که میمیرد.
عشق به مانند دریاییست: اگر لایق آن نباشید، اگر باعث تعفن آن شوید، شما را به جایی پس خواهد زد تا بمیرید.
آدم که آخرش میمیرد، منتها من دلم میخواد غرق در دریا بمیرم...
#ویلیام_فاکنر
#نخلهای_وحشی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
مروري سريع به كتاب جاودانگي:
نخستین فصلهای کتاب مثل برق خواننده را میگیرد.از لحظهای که حرکت دست اگنس وقت بدورد با نجات غریق(که ظاهرا باید مربی شنا باشد)ترسیم میکند و بر آن،به عنوان واقعیتی«واقعیتر»از شخص تکاندهندهء دست تأکید میورزد،تا زمانی که همهء آدمهای کتابش در صحنههای مختلف و از دیدگاههای مختلف به تماشا میگذارد،همهجا ما را با حدّت اندیشه و کشفهای ناب خود حیرتزده میکند.کوندرا جهان امروز را ترسیم میکند،و مردمانی را در این جهان عبور میدهد که هنوز یا اهل این جهان-در این زمان-نیستند،یا آنهائی که ظاهرا هستند نیز طرفی از آن نبستهاند.بسیاریشان هم از فرط بلاهت یا سادگی است که آن را جدی میگیرند. کتاب،یک رمان به مفهوم متداولش نیست،و یک دیدگاه فلسفی،هنری یا جامعهشناسی خاص را پیگیری نمیکند؛هرچند توانائی نویسنده سبب شده که خواننده تمامی کتاب را با شور و ولع بخواند و آن را زمین نگذارد،و از آن بهرهای خاص گوناگون بگیرد.کوندرا از هر زاویهای که برای یک دیدارکنندهء هوشمند میسر میشود،به آدمها نگاه میکند.وقتی به آگنس میپردازد،او را هم از نظر روانکاری و هم از دیدگاه هنری و زیباشناختی و هم تیپهای انسانی مورد کنکاش قرار میدهد و در همان حال او را از میان مردمانی عبور میدهد که خود آن مردمان از جهات فراوانی نمایندهء سایر تیپهای موجود انسانی هستند.انسانهائی بیچهره و فراوان که روان اندک و مشترکی را حمل میکنند.انسانهائی که هویت خودشان را(مثل زن جوان در سونا)با مدعاهای مضحک و اغلب متضاد،اعلام میدارند.چرا که اصولا هویتی ندارند:من دوست دارم دوش آب سرد بگیرم...من...من...کتاب،همچنانکه از رویکردهای متفاوت آدمها به عشق و جلوههای متداول عشق سخن میگوید،نوک پیکان اندیشه را متوجه حذف حایلی میکند که بر تنهائی عظیم و گستردهء چهرهء انسان حجاب شده است.در ابتدا پدر اگنس است،که همه نشانههای حضور خود در جهان را نابود میکند و سیمای آشکار بیهودگی را به نمایش میگذارد.بعد یکی یکی نوبت به سایر آدمها میرسد اگنس،شوهرش پل،خواهرش لورا،دوست نویسنده پروفسور اوناریوس،برتراند عاشق لورا،روبنس،یک عشقباز حرفهای و...و...و در میانهء این آدمهای ملموس و محسوس،پای گوته،بتهوون،شیلر،همینگوی،رمبو،واگنر،باخ و...و...به میان کشیده میشود.مبحث مربوط به گوته و معشوقش(یکی از معشوقههایش)بتینا،بسیار جذاب و سرشار از موارد اندیشهپراکنی و کشف لحظههای خاص زندگی هنرمندان بزرگ است.زندگی ظاهرا شگفت،و باطنا معمولی و تهی از شوری که اکثر هنرمندان تا مرز تصنع دنبالش بودهاند
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از یاران خوب بوک تیپس
@book_tips 🐞
مروري سريع به كتاب جاودانگي:
نخستین فصلهای کتاب مثل برق خواننده را میگیرد.از لحظهای که حرکت دست اگنس وقت بدورد با نجات غریق(که ظاهرا باید مربی شنا باشد)ترسیم میکند و بر آن،به عنوان واقعیتی«واقعیتر»از شخص تکاندهندهء دست تأکید میورزد،تا زمانی که همهء آدمهای کتابش در صحنههای مختلف و از دیدگاههای مختلف به تماشا میگذارد،همهجا ما را با حدّت اندیشه و کشفهای ناب خود حیرتزده میکند.کوندرا جهان امروز را ترسیم میکند،و مردمانی را در این جهان عبور میدهد که هنوز یا اهل این جهان-در این زمان-نیستند،یا آنهائی که ظاهرا هستند نیز طرفی از آن نبستهاند.بسیاریشان هم از فرط بلاهت یا سادگی است که آن را جدی میگیرند. کتاب،یک رمان به مفهوم متداولش نیست،و یک دیدگاه فلسفی،هنری یا جامعهشناسی خاص را پیگیری نمیکند؛هرچند توانائی نویسنده سبب شده که خواننده تمامی کتاب را با شور و ولع بخواند و آن را زمین نگذارد،و از آن بهرهای خاص گوناگون بگیرد.کوندرا از هر زاویهای که برای یک دیدارکنندهء هوشمند میسر میشود،به آدمها نگاه میکند.وقتی به آگنس میپردازد،او را هم از نظر روانکاری و هم از دیدگاه هنری و زیباشناختی و هم تیپهای انسانی مورد کنکاش قرار میدهد و در همان حال او را از میان مردمانی عبور میدهد که خود آن مردمان از جهات فراوانی نمایندهء سایر تیپهای موجود انسانی هستند.انسانهائی بیچهره و فراوان که روان اندک و مشترکی را حمل میکنند.انسانهائی که هویت خودشان را(مثل زن جوان در سونا)با مدعاهای مضحک و اغلب متضاد،اعلام میدارند.چرا که اصولا هویتی ندارند:من دوست دارم دوش آب سرد بگیرم...من...من...کتاب،همچنانکه از رویکردهای متفاوت آدمها به عشق و جلوههای متداول عشق سخن میگوید،نوک پیکان اندیشه را متوجه حذف حایلی میکند که بر تنهائی عظیم و گستردهء چهرهء انسان حجاب شده است.در ابتدا پدر اگنس است،که همه نشانههای حضور خود در جهان را نابود میکند و سیمای آشکار بیهودگی را به نمایش میگذارد.بعد یکی یکی نوبت به سایر آدمها میرسد اگنس،شوهرش پل،خواهرش لورا،دوست نویسنده پروفسور اوناریوس،برتراند عاشق لورا،روبنس،یک عشقباز حرفهای و...و...و در میانهء این آدمهای ملموس و محسوس،پای گوته،بتهوون،شیلر،همینگوی،رمبو،واگنر،باخ و...و...به میان کشیده میشود.مبحث مربوط به گوته و معشوقش(یکی از معشوقههایش)بتینا،بسیار جذاب و سرشار از موارد اندیشهپراکنی و کشف لحظههای خاص زندگی هنرمندان بزرگ است.زندگی ظاهرا شگفت،و باطنا معمولی و تهی از شوری که اکثر هنرمندان تا مرز تصنع دنبالش بودهاند
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از یاران خوب بوک تیپس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
نقطه نظر ميلان كوندرا در كتاب جاودانگي نسبت به عشق بتینا به گوته واحساسات اکثر ما ارم ها:
بتینا،به خاطر جاودانه شدن به گوته روی میآورد.او عاشق جاودانگی است نه عاشق گوته.گوته نیز،از بیم خدشهدار شدن جاودانگی است که از بتینای جوان روی میگرداند و او را طرد میکند.
ولی به ناگزیر،در نامهای بتینا،سالها پس از مرگ،از طرف کسانی چون رومن رولان و دیگران داوری میشود و مورد طعن و طنز قرار میگیرد(همان بلائی که از آن میترسید!)
از دیدگاه کوندرا،هنر هم همان بهانه یا دستآوزیر قدیمی است که آدمهای حساس برای سرگرمی و معذور داشتن خویش از تحمل دنیائی ناپاک و ویران شده،بدان توسل میجویند.و در این میان هوشمندانی مثل رمبو،خیلی زود آن را دور میاندازند و به کارهائی روی میآورند که لایق واقعیت جهان مادّی گرداگرد ماست(قاچاقچی اسلحه!)
و در نهایت اکثر ما،مثل لورا،یا اگنس،یا بتینا،آدمهای احساساتی هستیم.و منظور از آدم احساساتی،آدمهائی نیست که دارای احساسات هستند،بلکه احساسات رابه عنوان ارزش و ملاک به کار میگیرند،و بدینوسیله به ورطه پوچی و تباهی سرنگون میشوند.دن کیشوت از اینگونه بود و...هزاران دن کیشوت،که هنوز هم ادای شوالیهها را در میآورند.
#راي_به_جاودانگي
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
نقطه نظر ميلان كوندرا در كتاب جاودانگي نسبت به عشق بتینا به گوته واحساسات اکثر ما ارم ها:
بتینا،به خاطر جاودانه شدن به گوته روی میآورد.او عاشق جاودانگی است نه عاشق گوته.گوته نیز،از بیم خدشهدار شدن جاودانگی است که از بتینای جوان روی میگرداند و او را طرد میکند.
ولی به ناگزیر،در نامهای بتینا،سالها پس از مرگ،از طرف کسانی چون رومن رولان و دیگران داوری میشود و مورد طعن و طنز قرار میگیرد(همان بلائی که از آن میترسید!)
از دیدگاه کوندرا،هنر هم همان بهانه یا دستآوزیر قدیمی است که آدمهای حساس برای سرگرمی و معذور داشتن خویش از تحمل دنیائی ناپاک و ویران شده،بدان توسل میجویند.و در این میان هوشمندانی مثل رمبو،خیلی زود آن را دور میاندازند و به کارهائی روی میآورند که لایق واقعیت جهان مادّی گرداگرد ماست(قاچاقچی اسلحه!)
و در نهایت اکثر ما،مثل لورا،یا اگنس،یا بتینا،آدمهای احساساتی هستیم.و منظور از آدم احساساتی،آدمهائی نیست که دارای احساسات هستند،بلکه احساسات رابه عنوان ارزش و ملاک به کار میگیرند،و بدینوسیله به ورطه پوچی و تباهی سرنگون میشوند.دن کیشوت از اینگونه بود و...هزاران دن کیشوت،که هنوز هم ادای شوالیهها را در میآورند.
#راي_به_جاودانگي
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞