🍃🌺🍃
فصل ششم
دو سه شبی که هما قرار بود مهمان خانه سید میران باشد به پانزده روز کشید.آهو
کم کم داشت نگران می شد حس نگران کننده ای که سرتاپای وجودش را گرفته بود عذابش میداد.از گفته های هما این طور استنباط می شد که او میلی به زندگی در روستا ندارد و نمی خواهد به نزد خانواده اش برگردد.
جوانی و زیبائی چیزی نیست که با زندگی خاموش و بیرونق ده سازگار باشد.
و این دو صفت که در وجود مهمان آهو متمایز بود کفایت می کرد تا او را دلبسته ی فدائی شهر و علاقه های شهر سازد.تمام این مدت سید میران در اتاق مهمانخانه می خوابید و هما در کنار بچه ها.روزی که آهو در اتاق مهمان خانه گیر سرِ هما را دید بیش از پیش خطر نشسته در کمین زندگی اش را احساس کرد. تصمیم گرفت هر طور شده به خانواده شوهر هما سری بزند و اگر توانست او را سر زندگیش برگرداند.
سید میران ذاتا مردی خوش معاشرت و مهمان دوست بود اما از این مهمان دندان طلای خوشگل و گوش و مرموز چنانکه پیدا بود شادی دیگری در خود احساس می کرد.
فکر تکان خورده ی آهو مثل مرغی که تازه گرفتار قفس شده باشد دائما از قطبی به قطب دیگر می پرید.
در کار خود فرومانده بود که با این مهمان دو رو و دو زبان چه باید کرد.
از یک مرد زن و بچه دار که حکم پدرش را داشت و محۻ رۻای خدابرش داشته به خانه آورده بود برای او چه می ماسید؟؟
روزی که آهو برای آوردن بچه های هما به خانه ی شوهر سابقش رفت انگیزه اش نه دیگر غمخواری خواهرانه و نه ایفای قولش بود.می خواست از کسان او سراغی بگیرد و دلیل طلاق را بداند.
آهو شب همان روزی که از نزد خواهر شوهر سابق هما برگشت از سید میران خواست که ترتیبی دهد این زن سر خانه زندگی اش برگردداین طور که معلوم است خانواده او همان روز های اول از طلاق او خبردار شده اند و نمی خواهند سراغ او بیایند.آهو از حرف هایی که همسایه ها پشت سر او میزدند گفت و اینکه بدون اجازه معلوم نیست روزها به کجا می رود و کسی را هم
مطلع نمی کند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل ششم
دو سه شبی که هما قرار بود مهمان خانه سید میران باشد به پانزده روز کشید.آهو
کم کم داشت نگران می شد حس نگران کننده ای که سرتاپای وجودش را گرفته بود عذابش میداد.از گفته های هما این طور استنباط می شد که او میلی به زندگی در روستا ندارد و نمی خواهد به نزد خانواده اش برگردد.
جوانی و زیبائی چیزی نیست که با زندگی خاموش و بیرونق ده سازگار باشد.
و این دو صفت که در وجود مهمان آهو متمایز بود کفایت می کرد تا او را دلبسته ی فدائی شهر و علاقه های شهر سازد.تمام این مدت سید میران در اتاق مهمانخانه می خوابید و هما در کنار بچه ها.روزی که آهو در اتاق مهمان خانه گیر سرِ هما را دید بیش از پیش خطر نشسته در کمین زندگی اش را احساس کرد. تصمیم گرفت هر طور شده به خانواده شوهر هما سری بزند و اگر توانست او را سر زندگیش برگرداند.
سید میران ذاتا مردی خوش معاشرت و مهمان دوست بود اما از این مهمان دندان طلای خوشگل و گوش و مرموز چنانکه پیدا بود شادی دیگری در خود احساس می کرد.
فکر تکان خورده ی آهو مثل مرغی که تازه گرفتار قفس شده باشد دائما از قطبی به قطب دیگر می پرید.
در کار خود فرومانده بود که با این مهمان دو رو و دو زبان چه باید کرد.
از یک مرد زن و بچه دار که حکم پدرش را داشت و محۻ رۻای خدابرش داشته به خانه آورده بود برای او چه می ماسید؟؟
روزی که آهو برای آوردن بچه های هما به خانه ی شوهر سابقش رفت انگیزه اش نه دیگر غمخواری خواهرانه و نه ایفای قولش بود.می خواست از کسان او سراغی بگیرد و دلیل طلاق را بداند.
آهو شب همان روزی که از نزد خواهر شوهر سابق هما برگشت از سید میران خواست که ترتیبی دهد این زن سر خانه زندگی اش برگردداین طور که معلوم است خانواده او همان روز های اول از طلاق او خبردار شده اند و نمی خواهند سراغ او بیایند.آهو از حرف هایی که همسایه ها پشت سر او میزدند گفت و اینکه بدون اجازه معلوم نیست روزها به کجا می رود و کسی را هم
مطلع نمی کند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل ششم
حقایق تلخ با صدای رسا پیش گوش آهو فریاد می زد که گلوی مرد مؤمنِ او پیش مهمانِ از در آمده گیر کرده است.
شبی دیگر که آهو دیگر نمی خواست هما با آنها شام بخورد و تصمیم گرفته بود که غذایش را جدا کند بعد از بگو مگوی بسیار آهو بود که کوتاه آمد و دوباره هما سر سفره کنار آنها نشست.
او می دانست که شوهرش به هما علاقه پیدا کرده است.و شاید تهدید خود که صیغه کردن هما بود را عملی کند.
هما در تاریک و روشن صبح بود که به اتاق مهمان خانه نزد شوهر رفت در رختخواب او خزید تا شاید از این طریق بتواند او را از فکری که در سرش است منحرف کند.اما زهی خیال باطل.😕
آهو مانده بود چه کند شوهرش بی پرده به او گفته بود که می خواهد زنک را صیغه کند و این برای چهارده سال عشق پاک او نهایت، ناگوار بود.
روزی که آهو بیرون از خانه رفته بود وقتی برگشت و هما را ندید یکی از همسایه ها به او خبر رساند که با سید میران بیرون رفته و زن به فراست دریافت که زندگیش به تباهی کشیده شده است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل ششم
حقایق تلخ با صدای رسا پیش گوش آهو فریاد می زد که گلوی مرد مؤمنِ او پیش مهمانِ از در آمده گیر کرده است.
شبی دیگر که آهو دیگر نمی خواست هما با آنها شام بخورد و تصمیم گرفته بود که غذایش را جدا کند بعد از بگو مگوی بسیار آهو بود که کوتاه آمد و دوباره هما سر سفره کنار آنها نشست.
او می دانست که شوهرش به هما علاقه پیدا کرده است.و شاید تهدید خود که صیغه کردن هما بود را عملی کند.
هما در تاریک و روشن صبح بود که به اتاق مهمان خانه نزد شوهر رفت در رختخواب او خزید تا شاید از این طریق بتواند او را از فکری که در سرش است منحرف کند.اما زهی خیال باطل.😕
آهو مانده بود چه کند شوهرش بی پرده به او گفته بود که می خواهد زنک را صیغه کند و این برای چهارده سال عشق پاک او نهایت، ناگوار بود.
روزی که آهو بیرون از خانه رفته بود وقتی برگشت و هما را ندید یکی از همسایه ها به او خبر رساند که با سید میران بیرون رفته و زن به فراست دریافت که زندگیش به تباهی کشیده شده است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل ششم
آن روز صبح سید میران هما را به محۻر برد و بر خلاف قولی که به آهو داده بود
او را عقد کرد.سید میران هنگامی که به همراه هما از دهلیز وارد شد مثل اینکه شراب قوی خورده باشد رویش برافروخته بود.با دیدن آهو به سوی او آمد.
آهو وقتی یقین پیدا کرد که کار از کار گذشته لب خود را گاز گرفت . بدنش از شدت خشم و احساسی شوم می لرزید
و مرد قادر به نگاه کردن در چشم او نبود.
آهو به طرف اتاقش رفت تا با درد خودش تنها باشد.
سید جلوی در نشسته بود و سیگار می کشید آهو گفت : پاشو برو به مراد دلت برس. این زن مدتی ست تو را متلاطم کرده است . برو ببین چه تحفه نطنزی است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل ششم
آن روز صبح سید میران هما را به محۻر برد و بر خلاف قولی که به آهو داده بود
او را عقد کرد.سید میران هنگامی که به همراه هما از دهلیز وارد شد مثل اینکه شراب قوی خورده باشد رویش برافروخته بود.با دیدن آهو به سوی او آمد.
آهو وقتی یقین پیدا کرد که کار از کار گذشته لب خود را گاز گرفت . بدنش از شدت خشم و احساسی شوم می لرزید
و مرد قادر به نگاه کردن در چشم او نبود.
آهو به طرف اتاقش رفت تا با درد خودش تنها باشد.
سید جلوی در نشسته بود و سیگار می کشید آهو گفت : پاشو برو به مراد دلت برس. این زن مدتی ست تو را متلاطم کرده است . برو ببین چه تحفه نطنزی است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
بیماری عجيبى در جهان هست
و آن خواستن چیزهايى است
که نداریم...
و اين چرخه هيچگاه پايان ندارد...
#آندره_ژید
@book_tips 🐞
بیماری عجيبى در جهان هست
و آن خواستن چیزهايى است
که نداریم...
و اين چرخه هيچگاه پايان ندارد...
#آندره_ژید
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
جمعه باشد،صبح باشد،یار باشد،چه کم است
آفتابش صورتِ دلدار باشد چه کم است
وه زِ این صبح و چنین عشق و چنین بیداری
هر چه روزم اینچنین تکرار باشد چه کم است
@book_tips🐞
آفتابش صورتِ دلدار باشد چه کم است
وه زِ این صبح و چنین عشق و چنین بیداری
هر چه روزم اینچنین تکرار باشد چه کم است
@book_tips🐞
( إِنَّ الَّذِينَ هُم مِّنْ خَشْيَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ )
المؤمنون (57) Al-Muminoon
بی گمان کسانی که از خوف پروردگارشان بیمناکند.
( وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ )
المؤمنون (58) Al-Muminoon
و کسانی که به آیات پروردگارشان ایمان می آورند.
( وَالَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمْ لَا يُشْرِكُونَ )
المؤمنون (59) Al-Muminoon
و کسانی که به پروردگارشان شرک نمی آورند.
( وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ )
المؤمنون (60) Al-Muminoon
و کسانی که (در راه خدا) آنچه را باید بدهند، می دهند، و (با این حال) دلهایشان بیم ناک است، که بی گمان آنان به سوی پروردگارشان باز می گردند .
( أُولَٰئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ )
المؤمنون (61) Al-Muminoon
(آری) اینانند که در نیکیها شتاب می کنند، و در انجام آن (از دیگران) پیشی می گیرند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
المؤمنون (57) Al-Muminoon
بی گمان کسانی که از خوف پروردگارشان بیمناکند.
( وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ )
المؤمنون (58) Al-Muminoon
و کسانی که به آیات پروردگارشان ایمان می آورند.
( وَالَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمْ لَا يُشْرِكُونَ )
المؤمنون (59) Al-Muminoon
و کسانی که به پروردگارشان شرک نمی آورند.
( وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ )
المؤمنون (60) Al-Muminoon
و کسانی که (در راه خدا) آنچه را باید بدهند، می دهند، و (با این حال) دلهایشان بیم ناک است، که بی گمان آنان به سوی پروردگارشان باز می گردند .
( أُولَٰئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ )
المؤمنون (61) Al-Muminoon
(آری) اینانند که در نیکیها شتاب می کنند، و در انجام آن (از دیگران) پیشی می گیرند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
#انسان_در_جستجوی_معنا
نظریه معنی درمانی ویکتور فرانکل سه راه پیشنهادی برای معنی بخشیدن به زندگی ارائه می کند:
چیزی که می آفرینیم و به جهان عرضه می کنیم
معنی زندگی هر کس همان اندازه واقعی است که وظایف زندگانی او. به این معنی که وظایفی که برای خود تعیین می کنیم سرنوشت ما را می سازد. از طرف دیگر لازمه جستجوی معنی مسئولیت شخصی است. هیچ کس و هیچ چیز دیگر نمی تواند در زندگی به ما احساس معنی و منظور در زندگی بدهد. این مسئولیت خود ماست که راهمان را پیدا کنیم و آنگاه که یافتیم در آن پایداری کنیم.
چیزی که مانند تجربه از جهان می گیریم
تجربیات هر شخص از زندگی دارای فرازها و فرودهاست. اما همانطور که ارتفاع کوه را با بلندی قله آن می سنجند و نه با سطح دره های آن، معنی دار بودن زندگی را هم با اوجهای آن باید سنجید. در زندگی تعداد و دوام این اوج ها مهم نیست، بلکه شدت و عمق های تجربه ها مهم است. بر طبق این نظر معیار سنجش معنی دار بودن زندگی کیفیت آن است نه کمیت آن. همچنین آغاز کار زندگی و ادامه آن در سطح عالی، بیش از به انتها رساندن آن اهمیت دارد. در یک کلام عظمت یک زندگی را می توان در عظمت یک لحظه آن سنجید.
طرز برخوردی که نسبت به رنج بر می گزینیم
در بسیاری مواقع شرایط تغییر ناپذیر هستند. به هنگام رویارویی با چنین وضعی تنها راه پاسخگویی معقول، پذیرفتن است. شیوه ای که سرنوشت خود را می پذیریم، شهامتی که در تحمل رنج خود و وقاری که در برابر مصیبت نشان می دهیم، آزمون و سنجش نهایی ما به عنوان یک انسان است.
به نظر ویکتور فرانکل انگیزش ما در زندگی، جستجوی معنی نه برای خودمان بلکه برای خود معنی است و این مستلزم فراموش کردن خویشتن است. انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن. درست به مانند چشم انسان که وقتی سالم باشد می تواند هر چیزی را ببیند اما از دیدن خود عاجز است. اما همین چشم، وقتی خودش را می بیند که به طور مثال آب مروارید آورده و بیمار باشد.
بنابراین جستجوی هدف تنها در خود و برای خود، شکست خود است. درست مانند یک بومرنگ؛ زمانی به سوی پرتاب کننده اش باز می گردد که به هدف نخورده باشد، انسانها هم زمانی معنی و منظور خود را در عالم گم کرده باشند به خویشتن باز می گردند.
@book_tips 🐞
نظریه معنی درمانی ویکتور فرانکل سه راه پیشنهادی برای معنی بخشیدن به زندگی ارائه می کند:
چیزی که می آفرینیم و به جهان عرضه می کنیم
معنی زندگی هر کس همان اندازه واقعی است که وظایف زندگانی او. به این معنی که وظایفی که برای خود تعیین می کنیم سرنوشت ما را می سازد. از طرف دیگر لازمه جستجوی معنی مسئولیت شخصی است. هیچ کس و هیچ چیز دیگر نمی تواند در زندگی به ما احساس معنی و منظور در زندگی بدهد. این مسئولیت خود ماست که راهمان را پیدا کنیم و آنگاه که یافتیم در آن پایداری کنیم.
چیزی که مانند تجربه از جهان می گیریم
تجربیات هر شخص از زندگی دارای فرازها و فرودهاست. اما همانطور که ارتفاع کوه را با بلندی قله آن می سنجند و نه با سطح دره های آن، معنی دار بودن زندگی را هم با اوجهای آن باید سنجید. در زندگی تعداد و دوام این اوج ها مهم نیست، بلکه شدت و عمق های تجربه ها مهم است. بر طبق این نظر معیار سنجش معنی دار بودن زندگی کیفیت آن است نه کمیت آن. همچنین آغاز کار زندگی و ادامه آن در سطح عالی، بیش از به انتها رساندن آن اهمیت دارد. در یک کلام عظمت یک زندگی را می توان در عظمت یک لحظه آن سنجید.
طرز برخوردی که نسبت به رنج بر می گزینیم
در بسیاری مواقع شرایط تغییر ناپذیر هستند. به هنگام رویارویی با چنین وضعی تنها راه پاسخگویی معقول، پذیرفتن است. شیوه ای که سرنوشت خود را می پذیریم، شهامتی که در تحمل رنج خود و وقاری که در برابر مصیبت نشان می دهیم، آزمون و سنجش نهایی ما به عنوان یک انسان است.
به نظر ویکتور فرانکل انگیزش ما در زندگی، جستجوی معنی نه برای خودمان بلکه برای خود معنی است و این مستلزم فراموش کردن خویشتن است. انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن. درست به مانند چشم انسان که وقتی سالم باشد می تواند هر چیزی را ببیند اما از دیدن خود عاجز است. اما همین چشم، وقتی خودش را می بیند که به طور مثال آب مروارید آورده و بیمار باشد.
بنابراین جستجوی هدف تنها در خود و برای خود، شکست خود است. درست مانند یک بومرنگ؛ زمانی به سوی پرتاب کننده اش باز می گردد که به هدف نخورده باشد، انسانها هم زمانی معنی و منظور خود را در عالم گم کرده باشند به خویشتن باز می گردند.
@book_tips 🐞
#میلان_کوندرا_جاودانگی
رمان جاودانگی حکایت اندیشه و کاوش در باره انسان و تنهایی و بیگانگی ودردهای حیات جمعی اوست، نگارش این اثر به گونه ای است که به قول نویسنده (نه شتاب آمیز است ونه چنان فشرده و سنگین که فهم آن را دشوار سازد) با آنکه رمان جاودانگی از مایه ای فلسفی برخوردار است، اندیشه ها به شکلی درقالب داستان وطنززیرکانه وجدیتی هوشمندانه ریخته شده که خواننده حس نمی کند با اندیشه ای چنین عمیق سر و کار دارد.
یک جورایی اسم کتاب به یکی از دیدگاه های اصلی کتاب یعنی همون جاودانگی اشاره داره . یعنی اینکه ما دلمان می خواهد جاودانه باشیم اما در ابعاد مختلف . بعضی به جاودانگی جهانی فکر می کنند و برخی می خواهند تنها در ذهن نزدیکانشان جاودان باشند ، اما به صورت مفصلی توضیح می دهد که منشا بسیاری از کارهای ما همین میل به جاودانگی است اینکه دلمان نمی خواهد عزیزانمان در نبودمان ما را فراموش نمایند . البته این فقط یکی از مفاهیم کتاب هست و کلا یک جوری نگاهی ژرف و فلسفی به بسیاری از مسیرها و حرکات ما در زندگی داره و کوندرا خود در یکی از بخشهای کتاب ضمن گفتگو با دوستش پروفسور آوناریوس در پاسخ به این سؤال که مشغول چه کاری است , میگوید: مشغول نوشتن کتابی است به نام سبکی تحمل ناپذیر هستی (بار هستی)
گذشته از هرچیز، طنز ظریف و پوشیده در لفافی از جدیتِ کوندرا به جذابیت کارش بسیار افزوده است. وقتی فاصلهی این طنز را از شوخی تا بارهستی و از آنجا تا جاودانگی دنبال میکنیم، پختگی این طنز و دلنشینیاش بهتر آشکار میشود. در هر حال رمان کوندرا به تعبیر خودش «ضیافتی است با غذاهای بسیار» و نه « شبیه مسابقهی دوچرخه سواری» . بنابراین فرجام و خط پایان رمان و تلاش برای رسیدن به آن اهمیت کمتری دارد تا تنوع و لذت بردن از این تنوع و گشتن و واگشتن در مسیر. درخواندن رمان های کوندرا نباید به دنبال استفاده از کلیشه های موجود در ذهن انسان ها گشت.رمزگذاری و رمزگشایی ای در کار نیست. خبری از سمبل ها نیست.اینجا تخیل به خودی خود ارزش دارد
@book_tips 🐞
رمان جاودانگی حکایت اندیشه و کاوش در باره انسان و تنهایی و بیگانگی ودردهای حیات جمعی اوست، نگارش این اثر به گونه ای است که به قول نویسنده (نه شتاب آمیز است ونه چنان فشرده و سنگین که فهم آن را دشوار سازد) با آنکه رمان جاودانگی از مایه ای فلسفی برخوردار است، اندیشه ها به شکلی درقالب داستان وطنززیرکانه وجدیتی هوشمندانه ریخته شده که خواننده حس نمی کند با اندیشه ای چنین عمیق سر و کار دارد.
یک جورایی اسم کتاب به یکی از دیدگاه های اصلی کتاب یعنی همون جاودانگی اشاره داره . یعنی اینکه ما دلمان می خواهد جاودانه باشیم اما در ابعاد مختلف . بعضی به جاودانگی جهانی فکر می کنند و برخی می خواهند تنها در ذهن نزدیکانشان جاودان باشند ، اما به صورت مفصلی توضیح می دهد که منشا بسیاری از کارهای ما همین میل به جاودانگی است اینکه دلمان نمی خواهد عزیزانمان در نبودمان ما را فراموش نمایند . البته این فقط یکی از مفاهیم کتاب هست و کلا یک جوری نگاهی ژرف و فلسفی به بسیاری از مسیرها و حرکات ما در زندگی داره و کوندرا خود در یکی از بخشهای کتاب ضمن گفتگو با دوستش پروفسور آوناریوس در پاسخ به این سؤال که مشغول چه کاری است , میگوید: مشغول نوشتن کتابی است به نام سبکی تحمل ناپذیر هستی (بار هستی)
گذشته از هرچیز، طنز ظریف و پوشیده در لفافی از جدیتِ کوندرا به جذابیت کارش بسیار افزوده است. وقتی فاصلهی این طنز را از شوخی تا بارهستی و از آنجا تا جاودانگی دنبال میکنیم، پختگی این طنز و دلنشینیاش بهتر آشکار میشود. در هر حال رمان کوندرا به تعبیر خودش «ضیافتی است با غذاهای بسیار» و نه « شبیه مسابقهی دوچرخه سواری» . بنابراین فرجام و خط پایان رمان و تلاش برای رسیدن به آن اهمیت کمتری دارد تا تنوع و لذت بردن از این تنوع و گشتن و واگشتن در مسیر. درخواندن رمان های کوندرا نباید به دنبال استفاده از کلیشه های موجود در ذهن انسان ها گشت.رمزگذاری و رمزگشایی ای در کار نیست. خبری از سمبل ها نیست.اینجا تخیل به خودی خود ارزش دارد
@book_tips 🐞
Forwarded from Azar
🍃🌺🍃
*خلاصه کتاب اسکارلت*
رمان اسکارلت نوشته ی الکساندرا ریپلی (Alexandra Ripley) ادامه ی رمان بر باد رفته اثر مارگارت میچل است .داستان از خاکسپاری ملانی شروع می شود . پس از برخورد سرد مردم آتلانتا با اسکارلت ،اوتصمیم می گیرد به تارا بازگردد ولی در تارا هم که ویران شده چیزی برای آرامش و دلخوشی او وجود ندارد ،بنابراین تصمیم می گیرد که بچه هایش را پیش خواهرش بگذارد از طرفی اسکارلت بخاطر قولی که به ملانی داده ،هزینه ی زندگی اشلی را متقبل می شود وترتیب قراردادی را می دهد که موجب رونق کار اشلی شود.اسکارلت نامه ای از اقوامش دریافت می کند که در آن نوشته شده رت به خانواده ی خود گفته است؛ چون اسکارلت حاضر نیست از کار دست بکشد او را ترک کرده،وقتی اسکارلت متوجه دروغ رت می شود تصمیم می گیرد نزد خانواده ی اوبرود. پس از مدتی اقامت وی رت را ترک می کندو در حالی که باردار است بی انکه به کسی خبر دهد با اقوام ایرلندی اش به ایرلند میرود و با سرمایه ی زیادی که دارد بخشی از زمین های خانواده ی اوهارا را می خرد و به علت ثروتی که دارد به عنوان بزرگ خانواده شناخته می شود .پس از مدتی اسکارلت می فهمد رت اورا طلاق داده وبا زن دیگری ازدواج کرده است.بعد از این قضیه او سعی می کند رت را به فراموشی بسپارد ولی چون اورا چندین بار می بیند اینکار برایش سخت می شود،از طرفی اسکارلت نمی خواهد رت فرزندش را ببیند .سرانجام هنگامی که فرزند اسکارلت چهارساله می شود او تصمیم میگیرد دوباره ازدواج کند،از طرفی در تمام نواحی ایرلند شورش هایی علیه زمینداران اتفاق می افتد.اسکارلت که برای گرفتن لباس عروسی اش به شهر رفته رت را می بیند و وقتی از دوست او می شنود که رت به تازگی همسرش را از دست داده و با شنیدن خبر ازدواج اسکارلت آشفته شده در می یابد که رت به خاطر او بازگشته است. بنابراین به سرعت به املاکش بر می گردد ولی متوجه می شود علیه او هم شورش بر پا شده است.رت به موقع می رسد و جان اسکارلت را نجات میدهد و فرزندش را می بیند و اعتراف می کند اسکارلت را دوست دارد.
@book_tips 🐞
*خلاصه کتاب اسکارلت*
رمان اسکارلت نوشته ی الکساندرا ریپلی (Alexandra Ripley) ادامه ی رمان بر باد رفته اثر مارگارت میچل است .داستان از خاکسپاری ملانی شروع می شود . پس از برخورد سرد مردم آتلانتا با اسکارلت ،اوتصمیم می گیرد به تارا بازگردد ولی در تارا هم که ویران شده چیزی برای آرامش و دلخوشی او وجود ندارد ،بنابراین تصمیم می گیرد که بچه هایش را پیش خواهرش بگذارد از طرفی اسکارلت بخاطر قولی که به ملانی داده ،هزینه ی زندگی اشلی را متقبل می شود وترتیب قراردادی را می دهد که موجب رونق کار اشلی شود.اسکارلت نامه ای از اقوامش دریافت می کند که در آن نوشته شده رت به خانواده ی خود گفته است؛ چون اسکارلت حاضر نیست از کار دست بکشد او را ترک کرده،وقتی اسکارلت متوجه دروغ رت می شود تصمیم می گیرد نزد خانواده ی اوبرود. پس از مدتی اقامت وی رت را ترک می کندو در حالی که باردار است بی انکه به کسی خبر دهد با اقوام ایرلندی اش به ایرلند میرود و با سرمایه ی زیادی که دارد بخشی از زمین های خانواده ی اوهارا را می خرد و به علت ثروتی که دارد به عنوان بزرگ خانواده شناخته می شود .پس از مدتی اسکارلت می فهمد رت اورا طلاق داده وبا زن دیگری ازدواج کرده است.بعد از این قضیه او سعی می کند رت را به فراموشی بسپارد ولی چون اورا چندین بار می بیند اینکار برایش سخت می شود،از طرفی اسکارلت نمی خواهد رت فرزندش را ببیند .سرانجام هنگامی که فرزند اسکارلت چهارساله می شود او تصمیم میگیرد دوباره ازدواج کند،از طرفی در تمام نواحی ایرلند شورش هایی علیه زمینداران اتفاق می افتد.اسکارلت که برای گرفتن لباس عروسی اش به شهر رفته رت را می بیند و وقتی از دوست او می شنود که رت به تازگی همسرش را از دست داده و با شنیدن خبر ازدواج اسکارلت آشفته شده در می یابد که رت به خاطر او بازگشته است. بنابراین به سرعت به املاکش بر می گردد ولی متوجه می شود علیه او هم شورش بر پا شده است.رت به موقع می رسد و جان اسکارلت را نجات میدهد و فرزندش را می بیند و اعتراف می کند اسکارلت را دوست دارد.
@book_tips 🐞
#سمفونی_مردگان
سمفونی مردگان کتابیست بسیار تراژدیک و غمانگیز اما بسیار زیبا و عالی که برای همیشه در ذهن خواننده باقی خواهد ماند.
نوع روایت معروفی در سمفونی مردگان منحصر به فرد است. راوی داستان چندین بار عوض می شود و هر بار داستان از دید یک شخص متفاوت بیان می شود. در هنگام خواندن متن کتاب سمفونی مردگان شاهد بازگشت به گذشته در زمان حال هستیم، شاهد عوض شدن مکان هستیم و مدام فضا عوض می شود
انگار که فیلم تماشا می کنی و کارگردان با کات هایی بسیار ظریف و دقیق شوکه و حیرت زده ات می کند . (لذت متن) پدر نماز وحشت خواند،و بعد که هوا گرگ و میش شد،بی آن که با کسی حرف بزند به حیاط رفت.در زیرزمین را با لگد گشود،و درست در لحظه ای که خورشید از تیرگی در آمد ،آن اتاق را با تمام اثاثیه و کتاب هایش به آتش کشید.روی لکه ی سیاهی که کنار حوض از ماه ها پیش مثل عنکبوت سیاه لش خود را پهن کرده بود،قدم میزد و می گفت:"این روح شیطان است که دارد می سوزد."
غروب پیش از تاریک شدن هوا آیدین آمد .خانه در سکوت غم انگیز ی فرو رفته بود.گویی یکی از افراد خانواده مرده است،و دیوار ها راز مرگی را پنهان نگه میدارن.و سال ها بعد هنگاهی که آیدین این روزها را به یاد می آورد به مادر گفت : " خیلی غم انگیز بود.
بوی سوختگی می آمد.بوی دود می آمد.و آیدین انگار که میداند چه اتفاقی افتاده ،با خونسردی تمام به حیاط رفت،به دخمه نزدیک شد ،و در برابر آن سیاهی احساس میکرد بی وزن شده است. نمیتوانست باور کند و از خشم به خود می لرزید.از پله های زیرزمین پایین رفت.آن جا فقط سیاهی و نیستی بود.آب سیاهرنگی کف زمین را پوشانده بود.بوی ویرانی و مرگ می آمد،بوی بشر اولیه،و بوی حیوانیت.انگار کسی را سوزانده اند و خاکسترش را به در و دیوار مالیده اند.اتاق پر از خاکستر و چوب نیم سوخته بود. و کتاب ها و شعر ها همراه شعله ی آتش به آسمان رفته بودند.حتی چیزی هم پیدا نمیشد که آیدین بتواند لحظه ای روی آن بنشیند.یک لحظه تصمیم گرفت با سنگ تمام شیشه های خانه را بریزد پایین .بعد هوار بکشد:"اگر زندگی ات را آتش نزنم بچه ی تو نیستم.
@book_tips 🐞
سمفونی مردگان کتابیست بسیار تراژدیک و غمانگیز اما بسیار زیبا و عالی که برای همیشه در ذهن خواننده باقی خواهد ماند.
نوع روایت معروفی در سمفونی مردگان منحصر به فرد است. راوی داستان چندین بار عوض می شود و هر بار داستان از دید یک شخص متفاوت بیان می شود. در هنگام خواندن متن کتاب سمفونی مردگان شاهد بازگشت به گذشته در زمان حال هستیم، شاهد عوض شدن مکان هستیم و مدام فضا عوض می شود
انگار که فیلم تماشا می کنی و کارگردان با کات هایی بسیار ظریف و دقیق شوکه و حیرت زده ات می کند . (لذت متن) پدر نماز وحشت خواند،و بعد که هوا گرگ و میش شد،بی آن که با کسی حرف بزند به حیاط رفت.در زیرزمین را با لگد گشود،و درست در لحظه ای که خورشید از تیرگی در آمد ،آن اتاق را با تمام اثاثیه و کتاب هایش به آتش کشید.روی لکه ی سیاهی که کنار حوض از ماه ها پیش مثل عنکبوت سیاه لش خود را پهن کرده بود،قدم میزد و می گفت:"این روح شیطان است که دارد می سوزد."
غروب پیش از تاریک شدن هوا آیدین آمد .خانه در سکوت غم انگیز ی فرو رفته بود.گویی یکی از افراد خانواده مرده است،و دیوار ها راز مرگی را پنهان نگه میدارن.و سال ها بعد هنگاهی که آیدین این روزها را به یاد می آورد به مادر گفت : " خیلی غم انگیز بود.
بوی سوختگی می آمد.بوی دود می آمد.و آیدین انگار که میداند چه اتفاقی افتاده ،با خونسردی تمام به حیاط رفت،به دخمه نزدیک شد ،و در برابر آن سیاهی احساس میکرد بی وزن شده است. نمیتوانست باور کند و از خشم به خود می لرزید.از پله های زیرزمین پایین رفت.آن جا فقط سیاهی و نیستی بود.آب سیاهرنگی کف زمین را پوشانده بود.بوی ویرانی و مرگ می آمد،بوی بشر اولیه،و بوی حیوانیت.انگار کسی را سوزانده اند و خاکسترش را به در و دیوار مالیده اند.اتاق پر از خاکستر و چوب نیم سوخته بود. و کتاب ها و شعر ها همراه شعله ی آتش به آسمان رفته بودند.حتی چیزی هم پیدا نمیشد که آیدین بتواند لحظه ای روی آن بنشیند.یک لحظه تصمیم گرفت با سنگ تمام شیشه های خانه را بریزد پایین .بعد هوار بکشد:"اگر زندگی ات را آتش نزنم بچه ی تو نیستم.
@book_tips 🐞
تيكه هايي از كتاب جاودانگي:
«وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده شویم معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم.»
نظر دوستان
#راي_به_جاودانگي
@book_tips 🐞
«وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده شویم معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم.»
نظر دوستان
#راي_به_جاودانگي
@book_tips 🐞
تيكه اي از كتاب جاودانگي :
عده ای ازما از نقص دور بینی روح رنج می بریم . آفریقاییها، فلسطینیان ، افغانها ، سوریها ، عراقی ها ، … همه و همه را می بینیم اما فقیری را در یکقدمی نمی بینیم! شاید تقصیر خودمان هم نباشد سالهاست که انقلاب و جنگ مقدس از میان ، رخت بر بسته است و به همین جهت «لازم است» نیکوکاری را بین المللی کنیم ! انگیزۀ اینان عشق و عدالت علی وارانه نیست بلکه تمایل به تاریخ از دست رفته است، آرزوی باز فاخواندنش و حضور در آن، گویا می خواهیم بخشی از تاریخ شویم زیرا حافظه تاریخ ابدی است و گویا می خواهیم «کاری» انجام دهیم تا جاودانه شویم !!
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
عده ای ازما از نقص دور بینی روح رنج می بریم . آفریقاییها، فلسطینیان ، افغانها ، سوریها ، عراقی ها ، … همه و همه را می بینیم اما فقیری را در یکقدمی نمی بینیم! شاید تقصیر خودمان هم نباشد سالهاست که انقلاب و جنگ مقدس از میان ، رخت بر بسته است و به همین جهت «لازم است» نیکوکاری را بین المللی کنیم ! انگیزۀ اینان عشق و عدالت علی وارانه نیست بلکه تمایل به تاریخ از دست رفته است، آرزوی باز فاخواندنش و حضور در آن، گویا می خواهیم بخشی از تاریخ شویم زیرا حافظه تاریخ ابدی است و گویا می خواهیم «کاری» انجام دهیم تا جاودانه شویم !!
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
خلاصه ای از جاودانگی میلان کوندرا:
یک انسان دوست دارد جاودان بماند. و گاهی وارد نوعی جاودانگی می شویم که می توان آن را مسخره
نامید تیکو براهه منجم بزرگی هم بوده اما آنچه از او بخاطر داریم این است که در جریان یک مهمانی شام در دربار امپراطور خجالت کشید که به مستراح برود و در نتیجه مثانه اش ترکید و همچون شهید شرم و شاش به جمع جاودانان مسخره پیوست.
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
یک انسان دوست دارد جاودان بماند. و گاهی وارد نوعی جاودانگی می شویم که می توان آن را مسخره
نامید تیکو براهه منجم بزرگی هم بوده اما آنچه از او بخاطر داریم این است که در جریان یک مهمانی شام در دربار امپراطور خجالت کشید که به مستراح برود و در نتیجه مثانه اش ترکید و همچون شهید شرم و شاش به جمع جاودانان مسخره پیوست.
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
تيكه اي از كتاب جاودانگي:
عشق عالیترین فضیلت است ، او ما را به لاهوت می برد، و مارا از هر گناهی مبری می کند، ازهر سرزنش دور می سازد.
برای نمونه: قاتل که با خونسردی اعتراف می کند و دلیلی نداشته باشد؛ به اشد مجازات می رسد اما همان قاتل به خاطر توهینی که به او شده قتل مرتکب شود تخفیف مجازات خواهد داشت و اگر همان قاتل از روی حسد یا عشق قتل کند هیأت منصفه با او همدردی می کند.
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
عشق عالیترین فضیلت است ، او ما را به لاهوت می برد، و مارا از هر گناهی مبری می کند، ازهر سرزنش دور می سازد.
برای نمونه: قاتل که با خونسردی اعتراف می کند و دلیلی نداشته باشد؛ به اشد مجازات می رسد اما همان قاتل به خاطر توهینی که به او شده قتل مرتکب شود تخفیف مجازات خواهد داشت و اگر همان قاتل از روی حسد یا عشق قتل کند هیأت منصفه با او همدردی می کند.
#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
آن شب تیره و شوم برای آهو بالاخره به پایان رسید اما فردا روز خبر عقدی بودن هما مانند چکش بر مغز آهو فرود آمد.
در زندگی لحظاتی هست که انسان نه کسی را دوست دارد نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد.؛
از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است ؛
مثل اینکه تمام نیروها و رشته های زندگی را از اوبریده اند.
نه میل کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن.
دلش می خواهد خاموش و تنها در گوشه ای بنشیند و به نقطه ی ثابتی خیره شود یا اینکه صورت اشک آلود خود را در متکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد؛ آهو نیز چنین حالاتی را می گذرانید.
زنده بود اما مرگ خود را به چشم می دید.بیزاری و یأس از زندگی کوچکترین جای خالی در دلش باقی نگذاشته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل هفتم
آن شب تیره و شوم برای آهو بالاخره به پایان رسید اما فردا روز خبر عقدی بودن هما مانند چکش بر مغز آهو فرود آمد.
در زندگی لحظاتی هست که انسان نه کسی را دوست دارد نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد.؛
از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است ؛
مثل اینکه تمام نیروها و رشته های زندگی را از اوبریده اند.
نه میل کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن.
دلش می خواهد خاموش و تنها در گوشه ای بنشیند و به نقطه ی ثابتی خیره شود یا اینکه صورت اشک آلود خود را در متکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد؛ آهو نیز چنین حالاتی را می گذرانید.
زنده بود اما مرگ خود را به چشم می دید.بیزاری و یأس از زندگی کوچکترین جای خالی در دلش باقی نگذاشته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
👍1
🍃🌺🍃
فصل هفتم
مرد به خوبی فهمیده بود که همسر بزرگش از او دلشکسته و رنجیده خاطر شده است.
شب ها هما در اتاق بزرگ و او در اتاق کوچک می خوابیدند.
بگو مگو های آهو با سید میران تمامی نداشت .این بگو مگوها هیچ تاثیری ب حال آهو نداشت جز گریه کردن او به تلخی و با صدای بلند که باعث می شد همسایه ها دور او حلقه شوند و بر بخت بد زن ناله کنند.
و در نهایت بعد غمخواری ها و اظهار نظرها هر یک به سر کار و زندگی خود رفتند.
آهو بیشتر از هر کس می دانست که به خاطر بچه ها نمی بایست خود را ناراحت نشان بدهد.
اشکی که از مژگان مادر می چکد قطره ی مذابی است که قلب کودک را سوراخ می کند.
آهو بر آن شد تا قبل از اینکه هما بچه دار شود او را از عقد سید بیرون آورد و برای گفتگو با سید میران ریش سفیدتر از کربلائی عباس شوهر نازپری کسی را نمی شناخت.
دل آهو در مدت یک ساعتی که شوهرش نزد کربلائی بود میدان بیم و امید بود.
بچه ها هم دیگر درد مادر را فهمیده بودند و ساکت و تشویش زده دور کرسی نشسته بودند.
از میان بچه ها بهرام ناگهان فکری به خاطرش رسید.
او لحاف کرسی را روی سرش کشید و با عجز و التماس از خدا خواست که پدرش تا دو روز دیگر هما را طلاق دهد.
برای اینکه در پاکی ایمان و عقیده اش به خدا و امام حرفی نبوده باشدبا خود عهد کرد که از آن پس هرگز سر پا نشاشد(🙈😅😢)وصنار پولی را که همان هفته از بقالی نفت خریده بود و صاحب دکان یادش رفته بود از وی بگیرد به گدا بدهد.
آن شب اگر سگ های کوچه خوابیدند آهو هم خوابید.اندیشه های تلخ و درهم و برهم مثل خار سر به جانش کرده بودند.بی وفائی ناگهانی شوهردل او را بدرد می آورد.تا صبح نقشه ها و افکار زیادی ب ذهنش رسید اما هنگامی که از رختخواب بیرون آمداحساس کرد نقشه ها و افکار شبش پاک غیر ممکن بود.
آهو بعد از اینکه بچه ها به مدرسه رفتند نزد کربلایی رفت تا نتیجه گفتگو با شوهرش رابداند اما ناامید برگشت.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل هفتم
مرد به خوبی فهمیده بود که همسر بزرگش از او دلشکسته و رنجیده خاطر شده است.
شب ها هما در اتاق بزرگ و او در اتاق کوچک می خوابیدند.
بگو مگو های آهو با سید میران تمامی نداشت .این بگو مگوها هیچ تاثیری ب حال آهو نداشت جز گریه کردن او به تلخی و با صدای بلند که باعث می شد همسایه ها دور او حلقه شوند و بر بخت بد زن ناله کنند.
و در نهایت بعد غمخواری ها و اظهار نظرها هر یک به سر کار و زندگی خود رفتند.
آهو بیشتر از هر کس می دانست که به خاطر بچه ها نمی بایست خود را ناراحت نشان بدهد.
اشکی که از مژگان مادر می چکد قطره ی مذابی است که قلب کودک را سوراخ می کند.
آهو بر آن شد تا قبل از اینکه هما بچه دار شود او را از عقد سید بیرون آورد و برای گفتگو با سید میران ریش سفیدتر از کربلائی عباس شوهر نازپری کسی را نمی شناخت.
دل آهو در مدت یک ساعتی که شوهرش نزد کربلائی بود میدان بیم و امید بود.
بچه ها هم دیگر درد مادر را فهمیده بودند و ساکت و تشویش زده دور کرسی نشسته بودند.
از میان بچه ها بهرام ناگهان فکری به خاطرش رسید.
او لحاف کرسی را روی سرش کشید و با عجز و التماس از خدا خواست که پدرش تا دو روز دیگر هما را طلاق دهد.
برای اینکه در پاکی ایمان و عقیده اش به خدا و امام حرفی نبوده باشدبا خود عهد کرد که از آن پس هرگز سر پا نشاشد(🙈😅😢)وصنار پولی را که همان هفته از بقالی نفت خریده بود و صاحب دکان یادش رفته بود از وی بگیرد به گدا بدهد.
آن شب اگر سگ های کوچه خوابیدند آهو هم خوابید.اندیشه های تلخ و درهم و برهم مثل خار سر به جانش کرده بودند.بی وفائی ناگهانی شوهردل او را بدرد می آورد.تا صبح نقشه ها و افکار زیادی ب ذهنش رسید اما هنگامی که از رختخواب بیرون آمداحساس کرد نقشه ها و افکار شبش پاک غیر ممکن بود.
آهو بعد از اینکه بچه ها به مدرسه رفتند نزد کربلایی رفت تا نتیجه گفتگو با شوهرش رابداند اما ناامید برگشت.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
بعد از کربلائی عباس مسلم بود که آهو نزد میرزانبی دوست وهمکار شوهرش می رود و دست به دامان او می شود.
او به همرا دو فرزند کوچکش بیژن و مهدی به خانه میرزا نبی رفت.
زنش هاجر به اصرار،آهو را برای نهار نگه داشت و میرزا نبی هم ب دنبال مشهدی میران و دیگر بچه ها فرستاد.
در میهمانی بی مقدمه ی آنروز که صورت آشتی کنان سید میران و آهو را به خود گرفت، هما هم که به اصرار میرزا نبی به آنجا آمده بودحۻور داشت.
آهو برای گل روی میزبانان با آنها آشتی کرد.
روزگار را ببین به چه فن بودـحتی میرزا نبی هم از روی میانداری در دهانهائی که می آمد چنین می رساند که گویا این قۻیه باید بشود و در اصل نه تنها چیز مهمی نیست بلکه حالا که قسمت شده است باید به خوبی و خوشی آن را قبول کنند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل هفتم
بعد از کربلائی عباس مسلم بود که آهو نزد میرزانبی دوست وهمکار شوهرش می رود و دست به دامان او می شود.
او به همرا دو فرزند کوچکش بیژن و مهدی به خانه میرزا نبی رفت.
زنش هاجر به اصرار،آهو را برای نهار نگه داشت و میرزا نبی هم ب دنبال مشهدی میران و دیگر بچه ها فرستاد.
در میهمانی بی مقدمه ی آنروز که صورت آشتی کنان سید میران و آهو را به خود گرفت، هما هم که به اصرار میرزا نبی به آنجا آمده بودحۻور داشت.
آهو برای گل روی میزبانان با آنها آشتی کرد.
روزگار را ببین به چه فن بودـحتی میرزا نبی هم از روی میانداری در دهانهائی که می آمد چنین می رساند که گویا این قۻیه باید بشود و در اصل نه تنها چیز مهمی نیست بلکه حالا که قسمت شده است باید به خوبی و خوشی آن را قبول کنند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
زندگی خانواده در شرایط جدید شروع شد.
انسان تا نصیبش نشود نمی تواند بفهمد که چه اندازه تحمل نکردنی و دشوار است؛ زن بیگانه ای از راه برسد، نه بردارد نه بگذارد، شوهر چند و چندین ساله ی دیگری را تصاحب کندو هیچکس نتواند به او بگوید بالای چشمت ابروست!
زن ها روزی را برای خانه تکانی انتخاب کردند و عصر که شوهر به خانه آمد خانه را چیده مرتب دید.وقتی دوستی بین همسرانش را دید در دل این مرد سالمند و به آرزو رسیده قند آب می کردند.در وسط اتاق بزرگی که با بهترین سلیقه های زنانه آراسته شده بود،
دو دلبر نازنین را روی زانو نشانده بود ؛
یکی می بود و دیگری مزه اش؛
آن می و مزه ای که خدا حلال کرده بود و پیغمبر روا داشته بود.
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل هفتم
زندگی خانواده در شرایط جدید شروع شد.
انسان تا نصیبش نشود نمی تواند بفهمد که چه اندازه تحمل نکردنی و دشوار است؛ زن بیگانه ای از راه برسد، نه بردارد نه بگذارد، شوهر چند و چندین ساله ی دیگری را تصاحب کندو هیچکس نتواند به او بگوید بالای چشمت ابروست!
زن ها روزی را برای خانه تکانی انتخاب کردند و عصر که شوهر به خانه آمد خانه را چیده مرتب دید.وقتی دوستی بین همسرانش را دید در دل این مرد سالمند و به آرزو رسیده قند آب می کردند.در وسط اتاق بزرگی که با بهترین سلیقه های زنانه آراسته شده بود،
دو دلبر نازنین را روی زانو نشانده بود ؛
یکی می بود و دیگری مزه اش؛
آن می و مزه ای که خدا حلال کرده بود و پیغمبر روا داشته بود.
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
فردای آن روز خانه تکانی هر دو زن بنا بود به حمام بروند اما هما به بهانه ی اینکه آب حمام سرتیپ لجن دارد از رفتن ممانعت کرد حتی حاۻر نشد بچه ها را دنبال آهو برای حمام ببرد.
هنگام عصر زن کارگر ،( ننه اصغر )اسباب حمام آهو را آورد اما وقتی هما را دید با تعجب پرسید این کیست آهو پاسخ داد یکی از همسایه های جدید.
ننه اصغر که او را می شناخت گفت خانم این زنیکه بدنام است!
آهو ناگهان از جا برخاست و با چهره شکفته از تعجب پرسبد: تو از کجا او را میشناسی؟
و او تمام خصوصیات هما را حتی دندان طلایش را هم گفت .
پادو حمام رفت و آهو هنوز در فکر هما بود و برگ برنده ای که به دستش داده با خود اندیشید پس بگو دلیل نیامدنش به حمام سرتیپ چه بوده است.
آهو تصمیم گرفت هر طور شده این حرفها را ب گوش شوهرش برساند.
بچه ها که بخواب رفتند آهو آنها را سر جایشان خواباند.
شوهرش آن شب مال او بود.
هر لحظه که این فکر به خاطرش می آمد لرزه ای که از کانون دلش بر می خواست به سرتاسر وجودش راه می یافت و همین خود کافی بود که نگذارد به قول شاعر شب صحبت غنیمت داندو داد خوشدلی بستاند.
آهو باحالت سست و خماری که نتیجه خستگی فراوان بود از شلوغی حمام سرتیپ گفت و به او فهماندکه هما با اوبه حمام نرفته .
در صحبت های همخوابه سید نسبت به هما نیش گزنده ای بود که میران ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد.
آهو ادامه داد عزیزم تو اگر خیال داشتی باید ب خودم میگفتی تا دختر پدر و مادر داری برایت خواستگاری میکردم.نه این زن بی صورت را که همه از پیشه او خبر دارندو همه ناراحتیم از این است.
سید میران با همه صلابتش طاقت از کف دادو گفت چه پیشه بود؟ باز تو و همسایه های جی جی با جی ات دستک و دنبک در آوردید؟؟
آن شب برای اولین بار بعد از چندین سال آهو به یاد آئینه و آرایش افتاده بود تا از شوهر دلبری کند
زیرا چنانکه عاقلان نیز تایید کرده اند،در یاران قدیم که عشق از مبنای هوس بگذشته ،نقش محبت بر محبت افزاید.اما علیرغم این پندار، سید میران کتش را زیز بغل زد ، دسته کلید را که به میخ آویزان بود برداشت و از اتاق بیرون زد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل هفتم
فردای آن روز خانه تکانی هر دو زن بنا بود به حمام بروند اما هما به بهانه ی اینکه آب حمام سرتیپ لجن دارد از رفتن ممانعت کرد حتی حاۻر نشد بچه ها را دنبال آهو برای حمام ببرد.
هنگام عصر زن کارگر ،( ننه اصغر )اسباب حمام آهو را آورد اما وقتی هما را دید با تعجب پرسید این کیست آهو پاسخ داد یکی از همسایه های جدید.
ننه اصغر که او را می شناخت گفت خانم این زنیکه بدنام است!
آهو ناگهان از جا برخاست و با چهره شکفته از تعجب پرسبد: تو از کجا او را میشناسی؟
و او تمام خصوصیات هما را حتی دندان طلایش را هم گفت .
پادو حمام رفت و آهو هنوز در فکر هما بود و برگ برنده ای که به دستش داده با خود اندیشید پس بگو دلیل نیامدنش به حمام سرتیپ چه بوده است.
آهو تصمیم گرفت هر طور شده این حرفها را ب گوش شوهرش برساند.
بچه ها که بخواب رفتند آهو آنها را سر جایشان خواباند.
شوهرش آن شب مال او بود.
هر لحظه که این فکر به خاطرش می آمد لرزه ای که از کانون دلش بر می خواست به سرتاسر وجودش راه می یافت و همین خود کافی بود که نگذارد به قول شاعر شب صحبت غنیمت داندو داد خوشدلی بستاند.
آهو باحالت سست و خماری که نتیجه خستگی فراوان بود از شلوغی حمام سرتیپ گفت و به او فهماندکه هما با اوبه حمام نرفته .
در صحبت های همخوابه سید نسبت به هما نیش گزنده ای بود که میران ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد.
آهو ادامه داد عزیزم تو اگر خیال داشتی باید ب خودم میگفتی تا دختر پدر و مادر داری برایت خواستگاری میکردم.نه این زن بی صورت را که همه از پیشه او خبر دارندو همه ناراحتیم از این است.
سید میران با همه صلابتش طاقت از کف دادو گفت چه پیشه بود؟ باز تو و همسایه های جی جی با جی ات دستک و دنبک در آوردید؟؟
آن شب برای اولین بار بعد از چندین سال آهو به یاد آئینه و آرایش افتاده بود تا از شوهر دلبری کند
زیرا چنانکه عاقلان نیز تایید کرده اند،در یاران قدیم که عشق از مبنای هوس بگذشته ،نقش محبت بر محبت افزاید.اما علیرغم این پندار، سید میران کتش را زیز بغل زد ، دسته کلید را که به میخ آویزان بود برداشت و از اتاق بیرون زد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل هفتم
آهو وقتی صدای باز و بسته شدن در بزرگ را شنید دریافت که دیگر آن شب برگشتی در کار نیست و آن شب را از دست داده است.
از نظر سید میران لغزش هما که از جوانی و بی بزرگتری سر چشمه گرفته بودمهم نبود.مهم این بود که زن جوان با تمام گرمای وجودش خواهان یک زندگی پاک و سالم بود.
او برای این دست عصمت بر سر این زن نکشیده بودکه اکنون به توصیه های نامربوط تقی و نقی از خانه بیرونش کند.
باری فکر سید میران هر چه بود آهو یک چیز را خوب فهمید ،شوهرش هما را حقیقتة دوست داشت.
آهو در همان حال که در رختخواب بود بفهمی و نفهمی دوباره صدای در اتاق بزرگ به گوشش رسید، به قدری آهسته که به شک افتاد نکند اشتباه کرده است.
برای اینکه مهدی را از خواب بیدار نکند خیلی با احتیاط از رختخواب بیرون آمد به ایوان بزرگ رفت صدای آرام شوهرش با هما از آبدارخانه به گوش می رسید.شاید در آنوقت شب ، از فرط عصبانیتی که داشت ، می خواست او را زیر مهمیز محاکمه بکشد.
صدای نازک و سست زن به خوبی شنیده می شد:
- تو هستی عزیز جان! چرا آمدی امشب نوبت اوست.
_نوبت سرش را خورد.طاقت دوری تو را ندارم.آیا از خواب پریدی؟
_ خوابی نبودم که از آن بپرم.چگونه می توانم شب ها بدون تو بخواب بروم.صدای پایت را که شنیدم دلم راحت شد.
دستت را به من بده ببین چطور قلبم هنوز می زند.؟
به من نگفتی چرا پهلوی او نماندی این کار میانه ی ما را بهم می زند.
_تو مرا به اینجا کشاندی همه کس . من تا آن اندازه تو را می خواهم که اگر همین امشب در آغوشت بمیرم غمی ندارم.تو برای من غذائی هستی که خدا از بهشت آفریده است. تو همه کس منی. هر چه تو را می پرستم و می خواهم به همان نسبت از او بدم می آیدو بیزارم. نمی خواهم صدای نفسش را بشنوم.وقتی با او هستم روحم زندانی است.
آهو با شنیدن این سخنان با تشنج دست روی قلب خود فشرد و به ناراحتی آب دهان را قورت داد. آهو دلش بهم بر آمد. دیگر طاقتش تمام شده بود.
آیا این همان شوهر چندین ساله جان جانی او بود که این حرف ها را میزد؟
پتِ پتِ زیر گوشی مرد، خنده ی غلغلکی زن و صدای دو ماچ! سوزش تیری جانکاه از زیر پستان او شروع شد که سراسر سینه را طی کرد و به استخوان جناغ و چال گلویش ختم گردید.
دست متشنجش با اراده ی مردگان روی یقه ی پیراهنش گشت دکمه اش را گشود و دست به سوی آن ستاره ی بلند شد، زیر لب چیزی گفت و به شدت دست به سینه اش کوفت.جز نفرین همه چاره ها از دستش گرفته شده بود.اگر بتوان نفرین را چاره دانست.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل هفتم
آهو وقتی صدای باز و بسته شدن در بزرگ را شنید دریافت که دیگر آن شب برگشتی در کار نیست و آن شب را از دست داده است.
از نظر سید میران لغزش هما که از جوانی و بی بزرگتری سر چشمه گرفته بودمهم نبود.مهم این بود که زن جوان با تمام گرمای وجودش خواهان یک زندگی پاک و سالم بود.
او برای این دست عصمت بر سر این زن نکشیده بودکه اکنون به توصیه های نامربوط تقی و نقی از خانه بیرونش کند.
باری فکر سید میران هر چه بود آهو یک چیز را خوب فهمید ،شوهرش هما را حقیقتة دوست داشت.
آهو در همان حال که در رختخواب بود بفهمی و نفهمی دوباره صدای در اتاق بزرگ به گوشش رسید، به قدری آهسته که به شک افتاد نکند اشتباه کرده است.
برای اینکه مهدی را از خواب بیدار نکند خیلی با احتیاط از رختخواب بیرون آمد به ایوان بزرگ رفت صدای آرام شوهرش با هما از آبدارخانه به گوش می رسید.شاید در آنوقت شب ، از فرط عصبانیتی که داشت ، می خواست او را زیر مهمیز محاکمه بکشد.
صدای نازک و سست زن به خوبی شنیده می شد:
- تو هستی عزیز جان! چرا آمدی امشب نوبت اوست.
_نوبت سرش را خورد.طاقت دوری تو را ندارم.آیا از خواب پریدی؟
_ خوابی نبودم که از آن بپرم.چگونه می توانم شب ها بدون تو بخواب بروم.صدای پایت را که شنیدم دلم راحت شد.
دستت را به من بده ببین چطور قلبم هنوز می زند.؟
به من نگفتی چرا پهلوی او نماندی این کار میانه ی ما را بهم می زند.
_تو مرا به اینجا کشاندی همه کس . من تا آن اندازه تو را می خواهم که اگر همین امشب در آغوشت بمیرم غمی ندارم.تو برای من غذائی هستی که خدا از بهشت آفریده است. تو همه کس منی. هر چه تو را می پرستم و می خواهم به همان نسبت از او بدم می آیدو بیزارم. نمی خواهم صدای نفسش را بشنوم.وقتی با او هستم روحم زندانی است.
آهو با شنیدن این سخنان با تشنج دست روی قلب خود فشرد و به ناراحتی آب دهان را قورت داد. آهو دلش بهم بر آمد. دیگر طاقتش تمام شده بود.
آیا این همان شوهر چندین ساله جان جانی او بود که این حرف ها را میزد؟
پتِ پتِ زیر گوشی مرد، خنده ی غلغلکی زن و صدای دو ماچ! سوزش تیری جانکاه از زیر پستان او شروع شد که سراسر سینه را طی کرد و به استخوان جناغ و چال گلویش ختم گردید.
دست متشنجش با اراده ی مردگان روی یقه ی پیراهنش گشت دکمه اش را گشود و دست به سوی آن ستاره ی بلند شد، زیر لب چیزی گفت و به شدت دست به سینه اش کوفت.جز نفرین همه چاره ها از دستش گرفته شده بود.اگر بتوان نفرین را چاره دانست.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
او دست تکان داد ، من عاشق تصویر او شدم او و دستش جاوادانه شد در من ! #راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞
نظر یکی از دوستان علاقمند
@book_tips 🐞