Book_tips
21.5K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
587 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃
فصل پنجم۶

سید میران نمی خواست به خاطر یک هوس دل آهو را بشکند. هما قارچی بود که نمی دانست سمی ست یا سالم.
هنگامی که در اتاق پذیرایی هما به سید کمک کرد تا قاب عکس را به دیوار بزند در آخر مانند کسی که شرم و متانت را کنار بگذارد خود را تند و با اراده به او رساند و بازویش رو گرفت با حرص و تمنا در حلقه ی پیاله مانند چشمانش نگریست و لبهایش به التماس لرزید.:

-همای من!
همه ی رفتار و گفتار این مرد نشانه ی آتش سوزانی بود که در کوره ی دلش می سوخت و به بیرون زبانه می کشید؛
هما هم از این میل خالی نبود که بداند پیام عاشق چیست؟

-همای من، همای من تو جان مرا به لب رساندی!
سید میران دست خود را دور کمرش حلقه زده بود عۻلات صورتش منقبۻ شده بود و رنگ لبهایش پریده بود.
کوشید تا لب بر لبش نهد، هما پشت دست را جلو صورت و دهان گرفت.
نیمی از بدن نرم و نازکش در حلقه ی نیرومند بازوی مرد بی حرکت و نیم دیگرش در کشمکش و تقلا بود.در جنگ خاموش رهایی چار قدش باز شد و افتاد تا گیسوان زرین و بناگوش سفیدش را بنمایاند.
با همه جسارت سید میران ب مقصود خود نرسید و هما با ادائی زنانه و بس شیرین دو کشیده ی نرم و لطف آمیز بر گونه ی او زد .
و چون غزال رمیده ای از عاشق خود گریخت. گوئی گنجشک کوچکی بود که از چنگ باز گریخته بود.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

زیبا زیستن برآورده شدن تمام آرزوها نیست؛
درست گام برداشتن واندیشیدن درمسیر آرزوهاست.

بدان که نعمت بزرگ خدا به تو در زندگی، ندانستن اندازه مهلت حیات است؛
تا بدون ترس معنای شیرین عبارت "امید" را در این مهلت نامعلوم در مسیر خواسته هایت، دمادم، تجربه کنی...

آغاز کن روزت را به لذت "امید"
به مهرش وبه قدرتش که بیکران و بی همتاست...

@book_tips🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عید غدیر مبارک و فرخنده باد🌺❤️🌺

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

میدونی قشنگترین جای زندگی کجاست؟

اونجاست که به دلت فرصت میدی !
بهش این جرئتو میدی که دوباره به زندگی اعتماد کنه ،
بدیارو فراموش کنه
دوباره منتظر یه اتفاق ناگهانی خوب باشه ؛
منتظر یه آدم تازه بهش فرصت میدی که گذشته رو
با همه بدیاش ببخشه و بذاره اتفاقات گذشته تو گذشته بمونن
اینجا قشنگ ترین جای زندگیه جایی که
از صفر شروع میکنی جایی که دوباره متولد میشی ....
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
گاهی وقت‌ها هیچ چیز به اندازه شنیدن یک آهنگ دلنشین حال دل‌مان را خوب نمی‌کند. موسیقی این قابلیت را دارد که سرگرم‌مان کند و همین‌طور منشأ لذت و آرامش‌خاطر باشد اما پژوهش‌های علمی نشان می‌دهد این پدیده مزایای روان‌شناختی بسیار زیادی نیز دارد. این عقیده که موسیقی قادر به تأثیرگذاری روی افکار، احساسات و رفتار ماست چیز عجیب‌وغریبی نیست. اگر هنگام گوش‌دادن به موسیقی تند راک مورد علاقه‌تان شاد شده‌اید یا بعد از شنیدن یک آهنگ غمگین در کنسرتی زنده اشک‌تان جاری شده، پس قدرت موسیقی را برای تأثیرگذاری روی روحیه و حتی ایجاد انگیزه در انسان برای انجام یک عمل به‌راحتی درک و تصدیق می‌کنید
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم :
من با ریسک هدر دادن زندگی‌ام روبرو بودم !
متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری می‌گذرد. از خودم پرسیدم : " اما من از زندگی چه می‌خواهم؟ خب، می‌خواهم شاد باشم "
اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال می‌کرد یا این که چطور می‌توانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم !
من افسرده و دچار یکی از بحران‌های میانسالی نبودم، اما از دل مردگی رنج می‌بردم. حس تکراری نارضایتی و تا حدی بی اعتقادی ...!


#گرچين_رابين


@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

ما با "وجدانِ مان" بیعت کردیم ...
در غدیرِ بی بدیلِ آفرینش ، با خودمان و با خدایِ خودمان عهد بستیم ؛
که به اصالت و انسانیتِ مان ، وفادار باشیم ...
افسوس که پیمان شکنی کردیم ،
افسوس که از رسالتِ مان فاصله گرفتیم ...
ما انسانیت را فراموش کرده ایم !
و گرنه حال و روزِ دنیایِ مان ، این نبود ...
و گرنه همه چیز ، بهتر بود ...
ما پشتِ پا به اصالتِ خودمان زده ایم ...
و این روزها ؛
دچارِ قحطیِ بی رحمانه ی انسانیم !

نرگس صرافیان طوفان‌

(غدیر یعنی تجدیدِ بیعت با تمامِ خوبی ها ...)

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل ششم

دو سه شبی که هما قرار بود مهمان خانه سید میران باشد به پانزده روز کشید.آهو
کم کم داشت نگران می شد حس نگران کننده ای که سرتاپای وجودش را گرفته بود عذابش میداد.از گفته های هما این طور استنباط می شد که او میلی به زندگی در روستا ندارد و نمی خواهد به نزد خانواده اش برگردد.
جوانی و زیبائی چیزی نیست که با زندگی خاموش و بیرونق ده سازگار باشد.
و این دو صفت که در وجود مهمان آهو متمایز بود کفایت می کرد تا او را دلبسته ی فدائی شهر و علاقه های شهر سازد.تمام این مدت سید میران در اتاق مهمانخانه می خوابید و هما در کنار بچه ها.روزی که آهو در اتاق مهمان خانه گیر سرِ هما را دید بیش از پیش خطر نشسته در کمین زندگی اش را احساس کرد. تصمیم گرفت هر طور شده به خانواده شوهر هما سری بزند و اگر توانست او را سر زندگیش برگرداند.
سید میران ذاتا مردی خوش معاشرت و مهمان دوست بود اما از این مهمان دندان طلای خوشگل و گوش و مرموز چنانکه پیدا بود شادی دیگری در خود احساس می کرد.
فکر تکان خورده ی آهو مثل مرغی که تازه گرفتار قفس شده باشد دائما از قطبی به قطب دیگر می پرید.
در کار خود فرومانده بود که با این مهمان دو رو و دو زبان چه باید کرد.
از یک مرد زن و بچه دار که حکم پدرش را داشت و محۻ رۻای خدابرش داشته به خانه آورده بود برای او چه می ماسید؟؟
روزی که آهو برای آوردن بچه های هما به خانه ی شوهر سابقش رفت انگیزه اش نه دیگر غمخواری خواهرانه و نه ایفای قولش بود.می خواست از کسان او سراغی بگیرد و دلیل طلاق را بداند.
آهو شب همان روزی که از نزد خواهر شوهر سابق هما برگشت از سید میران خواست که ترتیبی دهد این زن سر خانه زندگی اش برگردداین طور که معلوم است خانواده او همان روز های اول از طلاق او خبردار شده اند و نمی خواهند سراغ او بیایند.آهو از حرف هایی که همسایه ها پشت سر او میزدند گفت و اینکه بدون اجازه معلوم نیست روزها به کجا می رود و کسی را هم
مطلع نمی کند.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل ششم

حقایق تلخ با صدای رسا پیش گوش آهو فریاد می زد که گلوی مرد مؤمنِ او پیش مهمانِ از در آمده گیر کرده است.
شبی دیگر که آهو دیگر نمی خواست هما با آنها شام بخورد و تصمیم گرفته بود که غذایش را جدا کند بعد از بگو مگوی بسیار آهو بود که کوتاه آمد و دوباره هما سر سفره کنار آنها نشست.
او می دانست که شوهرش به هما علاقه پیدا کرده است.و شاید تهدید خود که صیغه کردن هما بود را عملی کند.
هما در تاریک و روشن صبح بود که به اتاق مهمان خانه نزد شوهر رفت در رختخواب او خزید تا شاید از این طریق بتواند او را از فکری که در سرش است منحرف کند.اما زهی خیال باطل.😕
آهو مانده بود چه کند شوهرش بی پرده به او گفته بود که می خواهد زنک را صیغه کند و این برای چهارده سال عشق پاک او نهایت، ناگوار بود.
روزی که آهو بیرون از خانه رفته بود وقتی برگشت و هما را ندید یکی از همسایه ها به او خبر رساند که با سید میران بیرون رفته و زن به فراست دریافت که زندگیش به تباهی کشیده شده است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل ششم

آن روز صبح سید میران هما را به محۻر برد و بر خلاف قولی که به آهو داده بود
او را عقد کرد.سید میران هنگامی که به همراه هما از دهلیز وارد شد مثل اینکه شراب قوی خورده باشد رویش برافروخته بود.با دیدن آهو به سوی او آمد.
آهو وقتی یقین پیدا کرد که کار از کار گذشته لب خود را گاز گرفت . بدنش از شدت خشم و احساسی شوم می لرزید
و مرد قادر به نگاه کردن در چشم او نبود.
آهو به طرف اتاقش رفت تا با درد خودش تنها باشد.
سید جلوی در نشسته بود و سیگار می کشید آهو گفت : پاشو برو به مراد دلت برس. این زن مدتی ست تو را متلاطم کرده است . برو ببین چه تحفه نطنزی است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
بیماری عجيبى در جهان هست
‏و آن خواستن چیزهايى است
‏که نداریم...
‏و اين چرخه هيچ‌گاه پايان ندارد...

‏⁧ #آندره_ژید
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
جمعه باشد،صبح باشد،یار باشد،چه کم است
آفتابش  صورتِ   دلدار  باشد  چه کم است

وه زِ این صبح  و چنین  عشق و چنین بیداری
هر چه روزم اینچنین تکرار  باشد  چه کم است


@book_tips🐞
( إِنَّ الَّذِينَ هُم مِّنْ خَشْيَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ )

المؤمنون (57) Al-Muminoon

بی گمان کسانی که از خوف پروردگارشان بیمناکند.

( وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ )

المؤمنون (58) Al-Muminoon

و کسانی که به آیات پروردگارشان ایمان می آورند.

( وَالَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمْ لَا يُشْرِكُونَ )

المؤمنون (59) Al-Muminoon

و کسانی که به پروردگارشان شرک نمی آورند.

( وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ )

المؤمنون (60) Al-Muminoon

و کسانی که (در راه خدا) آنچه را باید بدهند، می دهند، و (با این حال) دلهایشان بیم ناک است، که بی گمان آنان به سوی پروردگارشان باز می گردند .

( أُولَٰئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ )

المؤمنون (61) Al-Muminoon

(آری) اینانند که در نیکیها شتاب می کنند، و در انجام آن (از دیگران) پیشی می گیرند.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
#انسان_در_جستجوی_معنا

نظریه معنی درمانی ویکتور فرانکل سه راه پیشنهادی برای معنی بخشیدن به زندگی ارائه می­ کند:
چیزی که می­ آفرینیم و به جهان عرضه می­ کنیم
معنی زندگی هر کس همان اندازه واقعی است که وظایف زندگانی او. به این معنی که وظایفی که برای خود تعیین می ­کنیم سرنوشت ما را می ­سازد. از طرف دیگر لازمه جستجوی معنی مسئولیت شخصی است. هیچ کس و هیچ چیز دیگر نمی ­تواند در زندگی به ما احساس معنی و منظور در زندگی بدهد. این مسئولیت خود ماست که راهمان را پیدا کنیم و آنگاه که یافتیم در آن پایداری کنیم.

چیزی که مانند تجربه از جهان می­ گیریم
تجربیات هر شخص از زندگی دارای فرازها و فرودهاست. اما همانطور که ارتفاع کوه را با بلندی قله آن می­ سنجند و نه با سطح دره­ های آن، معنی دار بودن زندگی را هم با اوجهای آن باید سنجید. در زندگی تعداد و دوام این اوج ها مهم نیست، بلکه شدت و عمق­ های تجربه ­ها مهم است. بر طبق این نظر معیار سنجش معنی­ دار بودن زندگی کیفیت  آن است نه کمیت آن. همچنین آغاز کار زندگی و ادامه آن در سطح عالی، بیش از به انتها رساندن آن اهمیت دارد. در یک کلام عظمت یک زندگی را می ­توان در عظمت یک لحظه آن سنجید.

طرز برخوردی که نسبت به رنج بر می­ گزینیم
در بسیاری مواقع شرایط تغییر ناپذیر هستند. به هنگام رویارویی با چنین وضعی تنها راه پاسخگویی معقول، پذیرفتن است. شیوه ­ای که سرنوشت خود را می ­پذیریم، شهامتی که در تحمل رنج خود و وقاری که در برابر مصیبت نشان می ­دهیم، آزمون و سنجش نهایی ما به عنوان یک انسان است.

به نظر ویکتور فرانکل انگیزش ما در زندگی، جستجوی معنی نه برای خودمان بلکه برای خود معنی است و این مستلزم فراموش کردن خویشتن است. انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن. درست به مانند چشم انسان که وقتی سالم باشد می ­تواند هر چیزی را ببیند اما از دیدن خود عاجز است. اما همین چشم، وقتی خودش را می­ بیند که به طور مثال آب مروارید آورده و بیمار باشد.

بنابراین جستجوی هدف تنها در خود و برای خود، شکست خود است. درست مانند یک بومرنگ؛ زمانی به سوی پرتاب کننده­ اش باز می­ گردد که به هدف نخورده باشد، انسانها هم زمانی معنی و منظور خود را در عالم گم کرده باشند به خویشتن باز می­ گردند.
@book_tips 🐞
#میلان_کوندرا_جاودانگی

رمان جاودانگی حکایت اندیشه و کاوش در باره انسان و تنهایی و بیگانگی ودردهای حیات جمعی اوست، نگارش این اثر به گونه ای است که به قول نویسنده (نه شتاب آمیز است ونه چنان فشرده و سنگین که فهم آن را دشوار سازد) با آنکه رمان جاودانگی از مایه ای فلسفی برخوردار است، اندیشه ها به شکلی درقالب داستان وطنززیرکانه وجدیتی هوشمندانه ریخته شده که خواننده حس نمی کند با اندیشه ای چنین عمیق سر و کار دارد.


یک جورایی اسم کتاب به یکی از دیدگاه های اصلی کتاب یعنی همون جاودانگی اشاره داره . یعنی اینکه ما دلمان می خواهد جاودانه باشیم اما در ابعاد مختلف . بعضی به جاودانگی جهانی فکر می کنند و برخی می خواهند تنها در ذهن نزدیکانشان جاودان باشند ، اما به صورت مفصلی توضیح می دهد که منشا بسیاری از کارهای ما همین میل به جاودانگی است اینکه دلمان نمی خواهد عزیزانمان در نبودمان ما را فراموش نمایند . البته این فقط یکی از مفاهیم کتاب هست و کلا یک جوری نگاهی ژرف و فلسفی به بسیاری از مسیرها و حرکات ما در زندگی داره  و کوندرا خود در یکی از بخش‌های کتاب ضمن گفتگو با دوستش پروفسور آوناریوس در پاسخ به این سؤال که مشغول چه کاری است , می‌گوید: مشغول نوشتن کتابی است به نام سبکی تحمل ناپذیر هستی (بار هستی)

 گذشته از هرچیز، طنز ظریف و پوشیده در لفافی از جدیتِ کوندرا به جذابیت کارش بسیار افزوده است. وقتی فاصله‌ی این طنز را از شوخی تا بارهستی و از آنجا تا جاودانگی دنبال می‌کنیم، پختگی این طنز و دلنشینی‌اش بهتر آشکار می‌شود. در هر حال رمان کوندرا به تعبیر خودش «ضیافتی است با غذاهای بسیار» و نه « شبیه مسابقه‌ی دوچرخه سواری» . بنابراین فرجام و خط پایان رمان و تلاش برای رسیدن به آن اهمیت کمتری دارد تا تنوع و لذت بردن از این تنوع و گشتن و واگشتن در مسیر. درخواندن رمان های کوندرا نباید به دنبال استفاده از کلیشه های موجود در ذهن انسان ها گشت.رمزگذاری و رمزگشایی ای در کار نیست. خبری از سمبل ها نیست.اینجا تخیل به خودی خود ارزش دارد
@book_tips 🐞
Forwarded from Azar
🍃🌺🍃
*خلاصه کتاب اسکارلت*
رمان اسکارلت نوشته ی الکساندرا ریپلی (Alexandra Ripley) ادامه ی رمان بر باد رفته اثر مارگارت میچل است .داستان از خاکسپاری ملانی شروع می شود . پس از برخورد سرد مردم آتلانتا با اسکارلت ،اوتصمیم می گیرد به تارا بازگردد ولی در تارا هم که ویران شده چیزی برای آرامش و دلخوشی او وجود ندارد ،بنابراین تصمیم می گیرد که بچه هایش را پیش خواهرش بگذارد از طرفی اسکارلت بخاطر قولی که به ملانی داده ،هزینه ی زندگی اشلی را متقبل می شود وترتیب  قراردادی را می دهد که موجب رونق کار اشلی شود.اسکارلت نامه ای از اقوامش دریافت می کند که در آن نوشته شده رت به خانواده ی خود گفته است؛ چون اسکارلت حاضر نیست از کار دست بکشد او را ترک کرده،وقتی اسکارلت متوجه دروغ رت می شود تصمیم می گیرد نزد خانواده ی اوبرود. پس از مدتی اقامت وی رت را ترک می کندو در حالی که باردار است  بی انکه به کسی خبر دهد با اقوام ایرلندی اش   به ایرلند میرود و با سرمایه ی زیادی که دارد بخشی از زمین های خانواده ی اوهارا را می خرد و به علت ثروتی که دارد به عنوان بزرگ خانواده شناخته می شود .پس از مدتی اسکارلت می فهمد رت اورا طلاق داده وبا زن دیگری ازدواج کرده است.بعد از این قضیه او سعی می کند رت را به فراموشی بسپارد ولی چون اورا چندین بار می بیند اینکار برایش سخت می شود،از طرفی اسکارلت نمی خواهد  رت فرزندش را ببیند .سرانجام هنگامی که فرزند اسکارلت چهارساله  می شود او تصمیم میگیرد دوباره ازدواج کند،از طرفی در تمام نواحی ایرلند شورش هایی علیه زمینداران اتفاق می افتد.اسکارلت که برای گرفتن لباس عروسی اش به شهر رفته رت را می بیند و وقتی از دوست او می شنود که رت به تازگی همسرش را از دست داده و با شنیدن خبر ازدواج اسکارلت آشفته شده در می یابد که رت به خاطر او بازگشته است. بنابراین به سرعت به املاکش بر می گردد ولی متوجه می شود علیه او هم شورش بر پا شده است.رت به موقع می رسد و جان اسکارلت را نجات میدهد و فرزندش را می بیند و اعتراف می کند اسکارلت را دوست دارد.

@book_tips 🐞
#سمفونی_مردگان

سمفونی مردگان کتابیست بسیار تراژدیک و غم‌انگیز اما بسیار زیبا و عالی که برای همیشه در ذهن خواننده باقی خواهد ماند.

نوع روایت معروفی در سمفونی مردگان منحصر به فرد است. راوی داستان چندین بار عوض می شود و هر بار داستان از دید یک شخص متفاوت بیان می شود. در هنگام خواندن متن کتاب سمفونی مردگان شاهد بازگشت به گذشته در زمان حال هستیم، شاهد عوض شدن مکان هستیم و مدام فضا عوض می شود
انگار که فیلم تماشا می کنی و کارگردان با کات هایی بسیار ظریف و دقیق شوکه و حیرت زده ات می کند . (لذت متن) پدر نماز وحشت خواند،و بعد که هوا گرگ و میش شد،بی آن که با کسی حرف بزند به حیاط رفت.در زیرزمین را با لگد گشود،و درست در لحظه ای که خورشید از تیرگی در آمد ،آن اتاق را با تمام اثاثیه و کتاب هایش به آتش کشید.روی لکه ی سیاهی که کنار حوض از ماه ها پیش مثل عنکبوت سیاه لش خود را پهن کرده بود،قدم میزد و می گفت:"این روح شیطان است که دارد می سوزد."
غروب پیش از تاریک شدن هوا آیدین آمد .خانه در سکوت غم انگیز ی فرو رفته بود.گویی یکی از افراد خانواده مرده است،و دیوار ها راز مرگی را پنهان نگه میدارن.و سال ها بعد هنگاهی که آیدین این روزها را به یاد می آورد به مادر گفت : " خیلی غم انگیز بود.
بوی سوختگی می آمد.بوی دود می آمد.و آیدین انگار که میداند چه اتفاقی افتاده ،با خونسردی تمام به حیاط رفت،به دخمه نزدیک شد ،و در برابر آن سیاهی احساس میکرد بی وزن شده است. نمیتوانست باور کند و از خشم به خود می لرزید.از پله های زیرزمین پایین رفت.آن جا فقط سیاهی و نیستی بود.آب سیاهرنگی کف زمین را پوشانده بود.بوی ویرانی و مرگ می آمد،بوی بشر اولیه،و بوی حیوانیت.انگار کسی را سوزانده اند و خاکسترش را به در و دیوار مالیده اند.اتاق پر از خاکستر و چوب نیم سوخته بود. و کتاب ها و شعر ها همراه شعله ی آتش به آسمان رفته بودند.حتی چیزی هم پیدا نمیشد که آیدین بتواند لحظه ای روی آن بنشیند.یک لحظه تصمیم گرفت با سنگ تمام شیشه های خانه را بریزد پایین .بعد هوار بکشد:"اگر زندگی ات را آتش نزنم بچه ی تو نیستم.

@book_tips 🐞
تيكه هايي از كتاب جاودانگي:

«وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده شویم معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم.»
نظر دوستان
#راي_به_جاودانگي
@book_tips 🐞
تيكه اي از كتاب جاودانگي :

عده ای ازما از نقص دور بینی روح رنج می بریم . آفریقاییها، فلسطینیان ، افغانها ، سوریها ، عراقی ها ، … همه و همه را می بینیم اما فقیری را در یکقدمی نمی بینیم! شاید تقصیر خودمان هم نباشد سالهاست که انقلاب و جنگ مقدس از میان ، رخت بر بسته است و به همین جهت «لازم است» نیکوکاری را بین المللی کنیم ! انگیزۀ اینان عشق و عدالت علی وارانه نیست بلکه تمایل به تاریخ از دست رفته است، آرزوی باز فاخواندنش و حضور در آن، گویا می خواهیم بخشی از تاریخ شویم زیرا حافظه تاریخ ابدی است و گویا می خواهیم «کاری» انجام دهیم تا جاودانه شویم !!

#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند

@book_tips 🐞
خلاصه ای از جاودانگی میلان کوندرا:

یک انسان دوست دارد جاودان بماند. و گاهی وارد نوعی جاودانگی می شویم که می توان آن را مسخره

نامید تیکو براهه منجم بزرگی هم بوده اما آنچه از او بخاطر داریم این است که در جریان یک مهمانی شام در دربار امپراطور خجالت کشید که به مستراح برود و در نتیجه مثانه اش ترکید و همچون شهید شرم و شاش به جمع جاودانان مسخره پیوست.

#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند

@book_tips 🐞
تيكه اي از كتاب جاودانگي:

عشق عالیترین فضیلت است ، او ما را به لاهوت می برد، و مارا از هر گناهی مبری می کند، ازهر سرزنش دور می سازد.

برای نمونه: قاتل که با خونسردی اعتراف می کند و دلیلی نداشته باشد؛ به اشد مجازات می رسد اما همان قاتل به خاطر توهینی که به او شده قتل مرتکب شود تخفیف مجازات خواهد داشت و اگر همان قاتل از روی حسد یا عشق قتل کند هیأت منصفه با او همدردی می کند.

#راي_به_جاودانگي
نظر یکی از دوستان علاقمند

@book_tips 🐞