🍃🌺🍃
#سخن_ناب
دانستن اینکه عشق چه موقع شکوفه میدهد دشوار است.
ناگهان یک روز بیدار میشوی و میبینی یک گل کامل شده. پژمرده شدن آن هم همینطور است ...
روزی میرسد که دیگر خیلی دیر شده. عشق از این لحاظ شباهت زیادی به گلهای بالکن دارد !
#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
#سخن_ناب
دانستن اینکه عشق چه موقع شکوفه میدهد دشوار است.
ناگهان یک روز بیدار میشوی و میبینی یک گل کامل شده. پژمرده شدن آن هم همینطور است ...
روزی میرسد که دیگر خیلی دیر شده. عشق از این لحاظ شباهت زیادی به گلهای بالکن دارد !
#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
پس از سفر هاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواجِ اين دريایِ طوفانخيز،
بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان برچينم
پارو وا نهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را باز يابم
استواري امن زمين را
زير پاي خويش
مارگوت بیکل
شاملو
@book_tips 🐞
بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان برچينم
پارو وا نهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را باز يابم
استواري امن زمين را
زير پاي خويش
مارگوت بیکل
شاملو
@book_tips 🐞
👍1
🍃🌺🍃
زندگی واقعا بسیار ساده است !
از هر دست بدهیم ،
از همان دست میگیریم !
هرطوری که دربارهی خود بیندیشیم ،
برایمان به واقعیت مبدل میشود .
من معتقدم که هرکسی از جمله من ،
مسئول همه اتفاقات خوب
و یا بد در زندگیش است ...!
#لوییز_هی
شفای زندگی
@book_tips 🐞
زندگی واقعا بسیار ساده است !
از هر دست بدهیم ،
از همان دست میگیریم !
هرطوری که دربارهی خود بیندیشیم ،
برایمان به واقعیت مبدل میشود .
من معتقدم که هرکسی از جمله من ،
مسئول همه اتفاقات خوب
و یا بد در زندگیش است ...!
#لوییز_هی
شفای زندگی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۱
دوروز از عید فطر می گذشت که سید میران در حالی که در دو قدمی پشت سر او زنی چادر سفید که کفش پاشنه بلند نو و جوراب ابریشم قهوه ای پوشیده بود در صحن حیاط ظاهر و جفت هم به طرف ایوان بزرگ پیش می رفتند.
هنگامی که زنک از پله ها به دنبال سید میران بالا می رفت آهو در حالی که از آشپزخانه سر بیرون آورده بود نتوانست از تعجب خودداری بکند. و لرزش خفیفی بر جانش نشست.
سید میران کلید آبدار خانه را از او خواست در حالی که از نگاه کردن ب چشمان آهو پرهیز می کرد دو سه بار ابرویش پرید.
سید میران در جواب آهو خانم که پرسیده بود این زن کیست جواب داد: یکی از بندگان خدا که طلاق گرفته و دو سه شبی مهمان ماست چون جا و مکانی ندارد اینجا آمده تا شوهر یا کسان او به دنبالش بیایند.
او را در آبدار خانه جا داده ام چون اندک وسایلی دارد و امشب یا فردا شب آنها را می آورد.در هر حال شما زنید حال هم را بهتر می فهمیداین تو و این مهمان تو برو و با او آشنا شو .
هما با چهره رنگ پریده نزدیک بود به گریه بیوفتد.آهو در آن لحظه نفهمید که خط گریه بر دور دهان ظریف و کوچک این زن اصولا طبیعی وی بود و در لحظات سرخوشی و نشاط لبخند او را چنان دلنشین می نمود که بیننده را هر کس که می بود به رویا فرو می برد.
ترکیب صورت و خط و خال موزونش که در کمال زیبایی از تازگی و طراوت غیر قابل توصیفی بهره ور بود آهو را نگران کرده بود چشمان درشت و پر مژگانش از افسون زنانه و زیرکی حکایتها داشت.
سید میران در راه پر پیچ و خمی که دست اتفاق پیش پایش نهاده بود می دانست منزل اول توقفش همین مسئله ی برخورد او با هما بود که دیگران و بخصوص هما باز می پرسیدند.
روی این اصل از قبل خود را آماده کرده بود بطور مختصر و سربسته بگوید که با شوهرش و حاجی بنا آشنائی دارد و اکنون می خواهد محۻ دوستی و رفاقت میانه ی آنها را با هم آشتی دهد.
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل پنجم۱
دوروز از عید فطر می گذشت که سید میران در حالی که در دو قدمی پشت سر او زنی چادر سفید که کفش پاشنه بلند نو و جوراب ابریشم قهوه ای پوشیده بود در صحن حیاط ظاهر و جفت هم به طرف ایوان بزرگ پیش می رفتند.
هنگامی که زنک از پله ها به دنبال سید میران بالا می رفت آهو در حالی که از آشپزخانه سر بیرون آورده بود نتوانست از تعجب خودداری بکند. و لرزش خفیفی بر جانش نشست.
سید میران کلید آبدار خانه را از او خواست در حالی که از نگاه کردن ب چشمان آهو پرهیز می کرد دو سه بار ابرویش پرید.
سید میران در جواب آهو خانم که پرسیده بود این زن کیست جواب داد: یکی از بندگان خدا که طلاق گرفته و دو سه شبی مهمان ماست چون جا و مکانی ندارد اینجا آمده تا شوهر یا کسان او به دنبالش بیایند.
او را در آبدار خانه جا داده ام چون اندک وسایلی دارد و امشب یا فردا شب آنها را می آورد.در هر حال شما زنید حال هم را بهتر می فهمیداین تو و این مهمان تو برو و با او آشنا شو .
هما با چهره رنگ پریده نزدیک بود به گریه بیوفتد.آهو در آن لحظه نفهمید که خط گریه بر دور دهان ظریف و کوچک این زن اصولا طبیعی وی بود و در لحظات سرخوشی و نشاط لبخند او را چنان دلنشین می نمود که بیننده را هر کس که می بود به رویا فرو می برد.
ترکیب صورت و خط و خال موزونش که در کمال زیبایی از تازگی و طراوت غیر قابل توصیفی بهره ور بود آهو را نگران کرده بود چشمان درشت و پر مژگانش از افسون زنانه و زیرکی حکایتها داشت.
سید میران در راه پر پیچ و خمی که دست اتفاق پیش پایش نهاده بود می دانست منزل اول توقفش همین مسئله ی برخورد او با هما بود که دیگران و بخصوص هما باز می پرسیدند.
روی این اصل از قبل خود را آماده کرده بود بطور مختصر و سربسته بگوید که با شوهرش و حاجی بنا آشنائی دارد و اکنون می خواهد محۻ دوستی و رفاقت میانه ی آنها را با هم آشتی دهد.
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۲
شوری که از دو هفته پیش در کانون دل سید به پا شده بود دردناک و طولانی و به نقطه ی اوج خود رسیده بود طوری که وقتی هماخواست چیزی از سر گنجه بردارد و وارد اطاق شد سید میران هم پشت سرش وارد اتاق شد.
چشم های پهن و درشت زن ظاهرا در اثر پوست کندن پیاز اشک آلود بود.
سید میران دلش می شنگید و گویی که برای اولین بار با اطمینان خاطر می خواهد با زن صحبت کند او را طرف صحبت خود قرار داد.:
و از هما ب خاطر پختن ناهار آنروز تشکر کرد و به او گفت: ببین چشم های.... تو(کلمه عزیز را نگفت)چگونه اشکی شده است.هما با غمزه ای کشنده از سر گنجه چیزی را که خواست برداشت و به طرف در رفت .
سید تا چند دقیقه همان گوشه ی اتاق نشست و زیر لب ندا داد:
این زن وه که چه دوست داشتنی است!
وه که چه رفتار و اطوار نمکینی دارد.با او با تمام تارو پود هستی ام احساس دلبستگی می کنم.
بی قرار بود در دلش آتشی می سوخت که لهیب آن سرتاپای وجودش را منقلب کرده بود.او حاۻر بود جانش را به قیمت یک بوسه تقدیمش کند.
با خود این شعر رو زمزمه کرد.:
سر که نه در راه عزیزان بود
بار گرانی ست کشیدن به دوش
سید میران نمی خواست به خاطر یک هوس دل آهو را بشکند. هما قارچی بود که نمی دانست سمی ست یا سالم.
هنگامی که در اتاق پذیرایی هما به سید کمک کرد تا قاب عکس را به دیوار بزند در آخر مانند کسی که شرم و متانت را کنار بگذارد خود را تند و با اراده به او۵ رساند و بازویش رو گرفت با حرص و تمنا در حلقه ی پیاله مانند چشمانش نگریست و لبهایش به التماس لرزید.:
-همای من!
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل پنجم۲
شوری که از دو هفته پیش در کانون دل سید به پا شده بود دردناک و طولانی و به نقطه ی اوج خود رسیده بود طوری که وقتی هماخواست چیزی از سر گنجه بردارد و وارد اطاق شد سید میران هم پشت سرش وارد اتاق شد.
چشم های پهن و درشت زن ظاهرا در اثر پوست کندن پیاز اشک آلود بود.
سید میران دلش می شنگید و گویی که برای اولین بار با اطمینان خاطر می خواهد با زن صحبت کند او را طرف صحبت خود قرار داد.:
و از هما ب خاطر پختن ناهار آنروز تشکر کرد و به او گفت: ببین چشم های.... تو(کلمه عزیز را نگفت)چگونه اشکی شده است.هما با غمزه ای کشنده از سر گنجه چیزی را که خواست برداشت و به طرف در رفت .
سید تا چند دقیقه همان گوشه ی اتاق نشست و زیر لب ندا داد:
این زن وه که چه دوست داشتنی است!
وه که چه رفتار و اطوار نمکینی دارد.با او با تمام تارو پود هستی ام احساس دلبستگی می کنم.
بی قرار بود در دلش آتشی می سوخت که لهیب آن سرتاپای وجودش را منقلب کرده بود.او حاۻر بود جانش را به قیمت یک بوسه تقدیمش کند.
با خود این شعر رو زمزمه کرد.:
سر که نه در راه عزیزان بود
بار گرانی ست کشیدن به دوش
سید میران نمی خواست به خاطر یک هوس دل آهو را بشکند. هما قارچی بود که نمی دانست سمی ست یا سالم.
هنگامی که در اتاق پذیرایی هما به سید کمک کرد تا قاب عکس را به دیوار بزند در آخر مانند کسی که شرم و متانت را کنار بگذارد خود را تند و با اراده به او۵ رساند و بازویش رو گرفت با حرص و تمنا در حلقه ی پیاله مانند چشمانش نگریست و لبهایش به التماس لرزید.:
-همای من!
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۳
همه ی رفتار و گفتار این مرد نشانه ی آتش سوزانی بود که در کوره ی دلش می سوخت و به بیرون زبانه می کشید؛
هما هم از این میل خالی نبود که بداند پیام عاشق چیست؟
-همای من، همای من تو جان مرا به لب رساندی!
سید میران دست خود را دور کمرش حلقه زده بود عۻلات صورتش منقبۻ شده بود و رنگ لبهایش پریده بود.
کوشید تا لب بر لبش نهد، هما پشت دست را جلو صورت و دهان گرفت.
نیمی از بدن نرم و نازکش در حلقه ی نیرومند بازوی مرد بی حرکت و نیم دیگرش در کشمکش و تقلا بود.در جنگ خاموش رهایی چار قدش باز شد و افتاد تا گیسوان زرین و بناگوش سفیدش را بنمایاند.
با همه جسارت سید میران ب مقصود خود نرسید و هما با ادائی زنانه و بس شیرین دو کشیده ی نرم و لطف آمیز بر گونه ی او زد .
و چون غزال رمیده ای از عاشق خود گریخت. گوئی گنجشک کوچکی بود که از چنگ باز گریخته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل پنجم۳
همه ی رفتار و گفتار این مرد نشانه ی آتش سوزانی بود که در کوره ی دلش می سوخت و به بیرون زبانه می کشید؛
هما هم از این میل خالی نبود که بداند پیام عاشق چیست؟
-همای من، همای من تو جان مرا به لب رساندی!
سید میران دست خود را دور کمرش حلقه زده بود عۻلات صورتش منقبۻ شده بود و رنگ لبهایش پریده بود.
کوشید تا لب بر لبش نهد، هما پشت دست را جلو صورت و دهان گرفت.
نیمی از بدن نرم و نازکش در حلقه ی نیرومند بازوی مرد بی حرکت و نیم دیگرش در کشمکش و تقلا بود.در جنگ خاموش رهایی چار قدش باز شد و افتاد تا گیسوان زرین و بناگوش سفیدش را بنمایاند.
با همه جسارت سید میران ب مقصود خود نرسید و هما با ادائی زنانه و بس شیرین دو کشیده ی نرم و لطف آمیز بر گونه ی او زد .
و چون غزال رمیده ای از عاشق خود گریخت. گوئی گنجشک کوچکی بود که از چنگ باز گریخته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۵
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
شوری که از دو هفته پیش در کانون دل سید به پا شده بود دردناک و طولانی و به نقطه ی اوج خود رسیده بود طوری که وقتی هماخواست چیزی از سر گنجه بردارد و وارد اطاق شد سید میران هم پشت سرش وارد اتاق شد.
چشم های پهن و درشت زن ظاهرا در اثر پوست کندن پیاز اشک آلود بود.
سید میران دلش می شنگید و گویی که برای اولین بار با اطمینان خاطر می خواهد با زن صحبت کند او را طرف صحبت خود قرار داد.:
و از هما ب خاطر پختن ناهار آنروز تشکر کرد و به او گفت: ببین چشم های.... تو(کلمه عزیز را نگفت)چگونه اشکی شده است.هما با غمزه ای کشنده از سر گنجه چیزی را که خواست برداشت و به طرف در رفت .
سید تا چند دقیقه همان گوشه ی اتاق نشست و زیر لب ندا داد:
این زن وه که چه دوست داشتنی است!
وه که چه رفتار و اطوار نمکینی دارد.با او با تمام تارو پود هستی ام احساس دلبستگی می کنم.
بی قرار بود در دلش آتشی می سوخت که لهیب آن سرتاپای وجودش را منقلب کرده بود.او حاۻر بود جانش را به قیمت یک بوسه تقدیمش کند.
با خود این شعر رو زمزمه کرد.:
سر که نه در راه عزیزان بود
بار گرانی ست کشیدن به دوش
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل پنجم۵
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
شوری که از دو هفته پیش در کانون دل سید به پا شده بود دردناک و طولانی و به نقطه ی اوج خود رسیده بود طوری که وقتی هماخواست چیزی از سر گنجه بردارد و وارد اطاق شد سید میران هم پشت سرش وارد اتاق شد.
چشم های پهن و درشت زن ظاهرا در اثر پوست کندن پیاز اشک آلود بود.
سید میران دلش می شنگید و گویی که برای اولین بار با اطمینان خاطر می خواهد با زن صحبت کند او را طرف صحبت خود قرار داد.:
و از هما ب خاطر پختن ناهار آنروز تشکر کرد و به او گفت: ببین چشم های.... تو(کلمه عزیز را نگفت)چگونه اشکی شده است.هما با غمزه ای کشنده از سر گنجه چیزی را که خواست برداشت و به طرف در رفت .
سید تا چند دقیقه همان گوشه ی اتاق نشست و زیر لب ندا داد:
این زن وه که چه دوست داشتنی است!
وه که چه رفتار و اطوار نمکینی دارد.با او با تمام تارو پود هستی ام احساس دلبستگی می کنم.
بی قرار بود در دلش آتشی می سوخت که لهیب آن سرتاپای وجودش را منقلب کرده بود.او حاۻر بود جانش را به قیمت یک بوسه تقدیمش کند.
با خود این شعر رو زمزمه کرد.:
سر که نه در راه عزیزان بود
بار گرانی ست کشیدن به دوش
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۶
سید میران نمی خواست به خاطر یک هوس دل آهو را بشکند. هما قارچی بود که نمی دانست سمی ست یا سالم.
هنگامی که در اتاق پذیرایی هما به سید کمک کرد تا قاب عکس را به دیوار بزند در آخر مانند کسی که شرم و متانت را کنار بگذارد خود را تند و با اراده به او رساند و بازویش رو گرفت با حرص و تمنا در حلقه ی پیاله مانند چشمانش نگریست و لبهایش به التماس لرزید.:
-همای من!
همه ی رفتار و گفتار این مرد نشانه ی آتش سوزانی بود که در کوره ی دلش می سوخت و به بیرون زبانه می کشید؛
هما هم از این میل خالی نبود که بداند پیام عاشق چیست؟
-همای من، همای من تو جان مرا به لب رساندی!
سید میران دست خود را دور کمرش حلقه زده بود عۻلات صورتش منقبۻ شده بود و رنگ لبهایش پریده بود.
کوشید تا لب بر لبش نهد، هما پشت دست را جلو صورت و دهان گرفت.
نیمی از بدن نرم و نازکش در حلقه ی نیرومند بازوی مرد بی حرکت و نیم دیگرش در کشمکش و تقلا بود.در جنگ خاموش رهایی چار قدش باز شد و افتاد تا گیسوان زرین و بناگوش سفیدش را بنمایاند.
با همه جسارت سید میران ب مقصود خود نرسید و هما با ادائی زنانه و بس شیرین دو کشیده ی نرم و لطف آمیز بر گونه ی او زد .
و چون غزال رمیده ای از عاشق خود گریخت. گوئی گنجشک کوچکی بود که از چنگ باز گریخته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل پنجم۶
سید میران نمی خواست به خاطر یک هوس دل آهو را بشکند. هما قارچی بود که نمی دانست سمی ست یا سالم.
هنگامی که در اتاق پذیرایی هما به سید کمک کرد تا قاب عکس را به دیوار بزند در آخر مانند کسی که شرم و متانت را کنار بگذارد خود را تند و با اراده به او رساند و بازویش رو گرفت با حرص و تمنا در حلقه ی پیاله مانند چشمانش نگریست و لبهایش به التماس لرزید.:
-همای من!
همه ی رفتار و گفتار این مرد نشانه ی آتش سوزانی بود که در کوره ی دلش می سوخت و به بیرون زبانه می کشید؛
هما هم از این میل خالی نبود که بداند پیام عاشق چیست؟
-همای من، همای من تو جان مرا به لب رساندی!
سید میران دست خود را دور کمرش حلقه زده بود عۻلات صورتش منقبۻ شده بود و رنگ لبهایش پریده بود.
کوشید تا لب بر لبش نهد، هما پشت دست را جلو صورت و دهان گرفت.
نیمی از بدن نرم و نازکش در حلقه ی نیرومند بازوی مرد بی حرکت و نیم دیگرش در کشمکش و تقلا بود.در جنگ خاموش رهایی چار قدش باز شد و افتاد تا گیسوان زرین و بناگوش سفیدش را بنمایاند.
با همه جسارت سید میران ب مقصود خود نرسید و هما با ادائی زنانه و بس شیرین دو کشیده ی نرم و لطف آمیز بر گونه ی او زد .
و چون غزال رمیده ای از عاشق خود گریخت. گوئی گنجشک کوچکی بود که از چنگ باز گریخته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
زیبا زیستن برآورده شدن تمام آرزوها نیست؛
درست گام برداشتن واندیشیدن درمسیر آرزوهاست.
بدان که نعمت بزرگ خدا به تو در زندگی، ندانستن اندازه مهلت حیات است؛
تا بدون ترس معنای شیرین عبارت "امید" را در این مهلت نامعلوم در مسیر خواسته هایت، دمادم، تجربه کنی...
آغاز کن روزت را به لذت "امید"
به مهرش وبه قدرتش که بیکران و بی همتاست...
@book_tips🐞
زیبا زیستن برآورده شدن تمام آرزوها نیست؛
درست گام برداشتن واندیشیدن درمسیر آرزوهاست.
بدان که نعمت بزرگ خدا به تو در زندگی، ندانستن اندازه مهلت حیات است؛
تا بدون ترس معنای شیرین عبارت "امید" را در این مهلت نامعلوم در مسیر خواسته هایت، دمادم، تجربه کنی...
آغاز کن روزت را به لذت "امید"
به مهرش وبه قدرتش که بیکران و بی همتاست...
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
میدونی قشنگترین جای زندگی کجاست؟
اونجاست که به دلت فرصت میدی !
بهش این جرئتو میدی که دوباره به زندگی اعتماد کنه ،
بدیارو فراموش کنه
دوباره منتظر یه اتفاق ناگهانی خوب باشه ؛
منتظر یه آدم تازه بهش فرصت میدی که گذشته رو
با همه بدیاش ببخشه و بذاره اتفاقات گذشته تو گذشته بمونن
اینجا قشنگ ترین جای زندگیه جایی که
از صفر شروع میکنی جایی که دوباره متولد میشی ....
@book_tips 🐞
میدونی قشنگترین جای زندگی کجاست؟
اونجاست که به دلت فرصت میدی !
بهش این جرئتو میدی که دوباره به زندگی اعتماد کنه ،
بدیارو فراموش کنه
دوباره منتظر یه اتفاق ناگهانی خوب باشه ؛
منتظر یه آدم تازه بهش فرصت میدی که گذشته رو
با همه بدیاش ببخشه و بذاره اتفاقات گذشته تو گذشته بمونن
اینجا قشنگ ترین جای زندگیه جایی که
از صفر شروع میکنی جایی که دوباره متولد میشی ....
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
گاهی وقتها هیچ چیز به اندازه شنیدن یک آهنگ دلنشین حال دلمان را خوب نمیکند. موسیقی این قابلیت را دارد که سرگرممان کند و همینطور منشأ لذت و آرامشخاطر باشد اما پژوهشهای علمی نشان میدهد این پدیده مزایای روانشناختی بسیار زیادی نیز دارد. این عقیده که موسیقی قادر به تأثیرگذاری روی افکار، احساسات و رفتار ماست چیز عجیبوغریبی نیست. اگر هنگام گوشدادن به موسیقی تند راک مورد علاقهتان شاد شدهاید یا بعد از شنیدن یک آهنگ غمگین در کنسرتی زنده اشکتان جاری شده، پس قدرت موسیقی را برای تأثیرگذاری روی روحیه و حتی ایجاد انگیزه در انسان برای انجام یک عمل بهراحتی درک و تصدیق میکنید
@book_tips 🐞
گاهی وقتها هیچ چیز به اندازه شنیدن یک آهنگ دلنشین حال دلمان را خوب نمیکند. موسیقی این قابلیت را دارد که سرگرممان کند و همینطور منشأ لذت و آرامشخاطر باشد اما پژوهشهای علمی نشان میدهد این پدیده مزایای روانشناختی بسیار زیادی نیز دارد. این عقیده که موسیقی قادر به تأثیرگذاری روی افکار، احساسات و رفتار ماست چیز عجیبوغریبی نیست. اگر هنگام گوشدادن به موسیقی تند راک مورد علاقهتان شاد شدهاید یا بعد از شنیدن یک آهنگ غمگین در کنسرتی زنده اشکتان جاری شده، پس قدرت موسیقی را برای تأثیرگذاری روی روحیه و حتی ایجاد انگیزه در انسان برای انجام یک عمل بهراحتی درک و تصدیق میکنید
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم :
من با ریسک هدر دادن زندگیام روبرو بودم !
متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری میگذرد. از خودم پرسیدم : " اما من از زندگی چه میخواهم؟ خب، میخواهم شاد باشم "
اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال میکرد یا این که چطور میتوانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم !
من افسرده و دچار یکی از بحرانهای میانسالی نبودم، اما از دل مردگی رنج میبردم. حس تکراری نارضایتی و تا حدی بی اعتقادی ...!
#گرچين_رابين
@book_tips 🐞
صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم :
من با ریسک هدر دادن زندگیام روبرو بودم !
متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری میگذرد. از خودم پرسیدم : " اما من از زندگی چه میخواهم؟ خب، میخواهم شاد باشم "
اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال میکرد یا این که چطور میتوانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم !
من افسرده و دچار یکی از بحرانهای میانسالی نبودم، اما از دل مردگی رنج میبردم. حس تکراری نارضایتی و تا حدی بی اعتقادی ...!
#گرچين_رابين
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ما با "وجدانِ مان" بیعت کردیم ...
در غدیرِ بی بدیلِ آفرینش ، با خودمان و با خدایِ خودمان عهد بستیم ؛
که به اصالت و انسانیتِ مان ، وفادار باشیم ...
افسوس که پیمان شکنی کردیم ،
افسوس که از رسالتِ مان فاصله گرفتیم ...
ما انسانیت را فراموش کرده ایم !
و گرنه حال و روزِ دنیایِ مان ، این نبود ...
و گرنه همه چیز ، بهتر بود ...
ما پشتِ پا به اصالتِ خودمان زده ایم ...
و این روزها ؛
دچارِ قحطیِ بی رحمانه ی انسانیم !
نرگس صرافیان طوفان
(غدیر یعنی تجدیدِ بیعت با تمامِ خوبی ها ...)
@book_tips 🐞
ما با "وجدانِ مان" بیعت کردیم ...
در غدیرِ بی بدیلِ آفرینش ، با خودمان و با خدایِ خودمان عهد بستیم ؛
که به اصالت و انسانیتِ مان ، وفادار باشیم ...
افسوس که پیمان شکنی کردیم ،
افسوس که از رسالتِ مان فاصله گرفتیم ...
ما انسانیت را فراموش کرده ایم !
و گرنه حال و روزِ دنیایِ مان ، این نبود ...
و گرنه همه چیز ، بهتر بود ...
ما پشتِ پا به اصالتِ خودمان زده ایم ...
و این روزها ؛
دچارِ قحطیِ بی رحمانه ی انسانیم !
نرگس صرافیان طوفان
(غدیر یعنی تجدیدِ بیعت با تمامِ خوبی ها ...)
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل ششم
دو سه شبی که هما قرار بود مهمان خانه سید میران باشد به پانزده روز کشید.آهو
کم کم داشت نگران می شد حس نگران کننده ای که سرتاپای وجودش را گرفته بود عذابش میداد.از گفته های هما این طور استنباط می شد که او میلی به زندگی در روستا ندارد و نمی خواهد به نزد خانواده اش برگردد.
جوانی و زیبائی چیزی نیست که با زندگی خاموش و بیرونق ده سازگار باشد.
و این دو صفت که در وجود مهمان آهو متمایز بود کفایت می کرد تا او را دلبسته ی فدائی شهر و علاقه های شهر سازد.تمام این مدت سید میران در اتاق مهمانخانه می خوابید و هما در کنار بچه ها.روزی که آهو در اتاق مهمان خانه گیر سرِ هما را دید بیش از پیش خطر نشسته در کمین زندگی اش را احساس کرد. تصمیم گرفت هر طور شده به خانواده شوهر هما سری بزند و اگر توانست او را سر زندگیش برگرداند.
سید میران ذاتا مردی خوش معاشرت و مهمان دوست بود اما از این مهمان دندان طلای خوشگل و گوش و مرموز چنانکه پیدا بود شادی دیگری در خود احساس می کرد.
فکر تکان خورده ی آهو مثل مرغی که تازه گرفتار قفس شده باشد دائما از قطبی به قطب دیگر می پرید.
در کار خود فرومانده بود که با این مهمان دو رو و دو زبان چه باید کرد.
از یک مرد زن و بچه دار که حکم پدرش را داشت و محۻ رۻای خدابرش داشته به خانه آورده بود برای او چه می ماسید؟؟
روزی که آهو برای آوردن بچه های هما به خانه ی شوهر سابقش رفت انگیزه اش نه دیگر غمخواری خواهرانه و نه ایفای قولش بود.می خواست از کسان او سراغی بگیرد و دلیل طلاق را بداند.
آهو شب همان روزی که از نزد خواهر شوهر سابق هما برگشت از سید میران خواست که ترتیبی دهد این زن سر خانه زندگی اش برگردداین طور که معلوم است خانواده او همان روز های اول از طلاق او خبردار شده اند و نمی خواهند سراغ او بیایند.آهو از حرف هایی که همسایه ها پشت سر او میزدند گفت و اینکه بدون اجازه معلوم نیست روزها به کجا می رود و کسی را هم
مطلع نمی کند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل ششم
دو سه شبی که هما قرار بود مهمان خانه سید میران باشد به پانزده روز کشید.آهو
کم کم داشت نگران می شد حس نگران کننده ای که سرتاپای وجودش را گرفته بود عذابش میداد.از گفته های هما این طور استنباط می شد که او میلی به زندگی در روستا ندارد و نمی خواهد به نزد خانواده اش برگردد.
جوانی و زیبائی چیزی نیست که با زندگی خاموش و بیرونق ده سازگار باشد.
و این دو صفت که در وجود مهمان آهو متمایز بود کفایت می کرد تا او را دلبسته ی فدائی شهر و علاقه های شهر سازد.تمام این مدت سید میران در اتاق مهمانخانه می خوابید و هما در کنار بچه ها.روزی که آهو در اتاق مهمان خانه گیر سرِ هما را دید بیش از پیش خطر نشسته در کمین زندگی اش را احساس کرد. تصمیم گرفت هر طور شده به خانواده شوهر هما سری بزند و اگر توانست او را سر زندگیش برگرداند.
سید میران ذاتا مردی خوش معاشرت و مهمان دوست بود اما از این مهمان دندان طلای خوشگل و گوش و مرموز چنانکه پیدا بود شادی دیگری در خود احساس می کرد.
فکر تکان خورده ی آهو مثل مرغی که تازه گرفتار قفس شده باشد دائما از قطبی به قطب دیگر می پرید.
در کار خود فرومانده بود که با این مهمان دو رو و دو زبان چه باید کرد.
از یک مرد زن و بچه دار که حکم پدرش را داشت و محۻ رۻای خدابرش داشته به خانه آورده بود برای او چه می ماسید؟؟
روزی که آهو برای آوردن بچه های هما به خانه ی شوهر سابقش رفت انگیزه اش نه دیگر غمخواری خواهرانه و نه ایفای قولش بود.می خواست از کسان او سراغی بگیرد و دلیل طلاق را بداند.
آهو شب همان روزی که از نزد خواهر شوهر سابق هما برگشت از سید میران خواست که ترتیبی دهد این زن سر خانه زندگی اش برگردداین طور که معلوم است خانواده او همان روز های اول از طلاق او خبردار شده اند و نمی خواهند سراغ او بیایند.آهو از حرف هایی که همسایه ها پشت سر او میزدند گفت و اینکه بدون اجازه معلوم نیست روزها به کجا می رود و کسی را هم
مطلع نمی کند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل ششم
حقایق تلخ با صدای رسا پیش گوش آهو فریاد می زد که گلوی مرد مؤمنِ او پیش مهمانِ از در آمده گیر کرده است.
شبی دیگر که آهو دیگر نمی خواست هما با آنها شام بخورد و تصمیم گرفته بود که غذایش را جدا کند بعد از بگو مگوی بسیار آهو بود که کوتاه آمد و دوباره هما سر سفره کنار آنها نشست.
او می دانست که شوهرش به هما علاقه پیدا کرده است.و شاید تهدید خود که صیغه کردن هما بود را عملی کند.
هما در تاریک و روشن صبح بود که به اتاق مهمان خانه نزد شوهر رفت در رختخواب او خزید تا شاید از این طریق بتواند او را از فکری که در سرش است منحرف کند.اما زهی خیال باطل.😕
آهو مانده بود چه کند شوهرش بی پرده به او گفته بود که می خواهد زنک را صیغه کند و این برای چهارده سال عشق پاک او نهایت، ناگوار بود.
روزی که آهو بیرون از خانه رفته بود وقتی برگشت و هما را ندید یکی از همسایه ها به او خبر رساند که با سید میران بیرون رفته و زن به فراست دریافت که زندگیش به تباهی کشیده شده است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل ششم
حقایق تلخ با صدای رسا پیش گوش آهو فریاد می زد که گلوی مرد مؤمنِ او پیش مهمانِ از در آمده گیر کرده است.
شبی دیگر که آهو دیگر نمی خواست هما با آنها شام بخورد و تصمیم گرفته بود که غذایش را جدا کند بعد از بگو مگوی بسیار آهو بود که کوتاه آمد و دوباره هما سر سفره کنار آنها نشست.
او می دانست که شوهرش به هما علاقه پیدا کرده است.و شاید تهدید خود که صیغه کردن هما بود را عملی کند.
هما در تاریک و روشن صبح بود که به اتاق مهمان خانه نزد شوهر رفت در رختخواب او خزید تا شاید از این طریق بتواند او را از فکری که در سرش است منحرف کند.اما زهی خیال باطل.😕
آهو مانده بود چه کند شوهرش بی پرده به او گفته بود که می خواهد زنک را صیغه کند و این برای چهارده سال عشق پاک او نهایت، ناگوار بود.
روزی که آهو بیرون از خانه رفته بود وقتی برگشت و هما را ندید یکی از همسایه ها به او خبر رساند که با سید میران بیرون رفته و زن به فراست دریافت که زندگیش به تباهی کشیده شده است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل ششم
آن روز صبح سید میران هما را به محۻر برد و بر خلاف قولی که به آهو داده بود
او را عقد کرد.سید میران هنگامی که به همراه هما از دهلیز وارد شد مثل اینکه شراب قوی خورده باشد رویش برافروخته بود.با دیدن آهو به سوی او آمد.
آهو وقتی یقین پیدا کرد که کار از کار گذشته لب خود را گاز گرفت . بدنش از شدت خشم و احساسی شوم می لرزید
و مرد قادر به نگاه کردن در چشم او نبود.
آهو به طرف اتاقش رفت تا با درد خودش تنها باشد.
سید جلوی در نشسته بود و سیگار می کشید آهو گفت : پاشو برو به مراد دلت برس. این زن مدتی ست تو را متلاطم کرده است . برو ببین چه تحفه نطنزی است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل ششم
آن روز صبح سید میران هما را به محۻر برد و بر خلاف قولی که به آهو داده بود
او را عقد کرد.سید میران هنگامی که به همراه هما از دهلیز وارد شد مثل اینکه شراب قوی خورده باشد رویش برافروخته بود.با دیدن آهو به سوی او آمد.
آهو وقتی یقین پیدا کرد که کار از کار گذشته لب خود را گاز گرفت . بدنش از شدت خشم و احساسی شوم می لرزید
و مرد قادر به نگاه کردن در چشم او نبود.
آهو به طرف اتاقش رفت تا با درد خودش تنها باشد.
سید جلوی در نشسته بود و سیگار می کشید آهو گفت : پاشو برو به مراد دلت برس. این زن مدتی ست تو را متلاطم کرده است . برو ببین چه تحفه نطنزی است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
بیماری عجيبى در جهان هست
و آن خواستن چیزهايى است
که نداریم...
و اين چرخه هيچگاه پايان ندارد...
#آندره_ژید
@book_tips 🐞
بیماری عجيبى در جهان هست
و آن خواستن چیزهايى است
که نداریم...
و اين چرخه هيچگاه پايان ندارد...
#آندره_ژید
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
جمعه باشد،صبح باشد،یار باشد،چه کم است
آفتابش صورتِ دلدار باشد چه کم است
وه زِ این صبح و چنین عشق و چنین بیداری
هر چه روزم اینچنین تکرار باشد چه کم است
@book_tips🐞
آفتابش صورتِ دلدار باشد چه کم است
وه زِ این صبح و چنین عشق و چنین بیداری
هر چه روزم اینچنین تکرار باشد چه کم است
@book_tips🐞
( إِنَّ الَّذِينَ هُم مِّنْ خَشْيَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ )
المؤمنون (57) Al-Muminoon
بی گمان کسانی که از خوف پروردگارشان بیمناکند.
( وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ )
المؤمنون (58) Al-Muminoon
و کسانی که به آیات پروردگارشان ایمان می آورند.
( وَالَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمْ لَا يُشْرِكُونَ )
المؤمنون (59) Al-Muminoon
و کسانی که به پروردگارشان شرک نمی آورند.
( وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ )
المؤمنون (60) Al-Muminoon
و کسانی که (در راه خدا) آنچه را باید بدهند، می دهند، و (با این حال) دلهایشان بیم ناک است، که بی گمان آنان به سوی پروردگارشان باز می گردند .
( أُولَٰئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ )
المؤمنون (61) Al-Muminoon
(آری) اینانند که در نیکیها شتاب می کنند، و در انجام آن (از دیگران) پیشی می گیرند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
المؤمنون (57) Al-Muminoon
بی گمان کسانی که از خوف پروردگارشان بیمناکند.
( وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ )
المؤمنون (58) Al-Muminoon
و کسانی که به آیات پروردگارشان ایمان می آورند.
( وَالَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمْ لَا يُشْرِكُونَ )
المؤمنون (59) Al-Muminoon
و کسانی که به پروردگارشان شرک نمی آورند.
( وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ )
المؤمنون (60) Al-Muminoon
و کسانی که (در راه خدا) آنچه را باید بدهند، می دهند، و (با این حال) دلهایشان بیم ناک است، که بی گمان آنان به سوی پروردگارشان باز می گردند .
( أُولَٰئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ )
المؤمنون (61) Al-Muminoon
(آری) اینانند که در نیکیها شتاب می کنند، و در انجام آن (از دیگران) پیشی می گیرند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
#انسان_در_جستجوی_معنا
نظریه معنی درمانی ویکتور فرانکل سه راه پیشنهادی برای معنی بخشیدن به زندگی ارائه می کند:
چیزی که می آفرینیم و به جهان عرضه می کنیم
معنی زندگی هر کس همان اندازه واقعی است که وظایف زندگانی او. به این معنی که وظایفی که برای خود تعیین می کنیم سرنوشت ما را می سازد. از طرف دیگر لازمه جستجوی معنی مسئولیت شخصی است. هیچ کس و هیچ چیز دیگر نمی تواند در زندگی به ما احساس معنی و منظور در زندگی بدهد. این مسئولیت خود ماست که راهمان را پیدا کنیم و آنگاه که یافتیم در آن پایداری کنیم.
چیزی که مانند تجربه از جهان می گیریم
تجربیات هر شخص از زندگی دارای فرازها و فرودهاست. اما همانطور که ارتفاع کوه را با بلندی قله آن می سنجند و نه با سطح دره های آن، معنی دار بودن زندگی را هم با اوجهای آن باید سنجید. در زندگی تعداد و دوام این اوج ها مهم نیست، بلکه شدت و عمق های تجربه ها مهم است. بر طبق این نظر معیار سنجش معنی دار بودن زندگی کیفیت آن است نه کمیت آن. همچنین آغاز کار زندگی و ادامه آن در سطح عالی، بیش از به انتها رساندن آن اهمیت دارد. در یک کلام عظمت یک زندگی را می توان در عظمت یک لحظه آن سنجید.
طرز برخوردی که نسبت به رنج بر می گزینیم
در بسیاری مواقع شرایط تغییر ناپذیر هستند. به هنگام رویارویی با چنین وضعی تنها راه پاسخگویی معقول، پذیرفتن است. شیوه ای که سرنوشت خود را می پذیریم، شهامتی که در تحمل رنج خود و وقاری که در برابر مصیبت نشان می دهیم، آزمون و سنجش نهایی ما به عنوان یک انسان است.
به نظر ویکتور فرانکل انگیزش ما در زندگی، جستجوی معنی نه برای خودمان بلکه برای خود معنی است و این مستلزم فراموش کردن خویشتن است. انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن. درست به مانند چشم انسان که وقتی سالم باشد می تواند هر چیزی را ببیند اما از دیدن خود عاجز است. اما همین چشم، وقتی خودش را می بیند که به طور مثال آب مروارید آورده و بیمار باشد.
بنابراین جستجوی هدف تنها در خود و برای خود، شکست خود است. درست مانند یک بومرنگ؛ زمانی به سوی پرتاب کننده اش باز می گردد که به هدف نخورده باشد، انسانها هم زمانی معنی و منظور خود را در عالم گم کرده باشند به خویشتن باز می گردند.
@book_tips 🐞
نظریه معنی درمانی ویکتور فرانکل سه راه پیشنهادی برای معنی بخشیدن به زندگی ارائه می کند:
چیزی که می آفرینیم و به جهان عرضه می کنیم
معنی زندگی هر کس همان اندازه واقعی است که وظایف زندگانی او. به این معنی که وظایفی که برای خود تعیین می کنیم سرنوشت ما را می سازد. از طرف دیگر لازمه جستجوی معنی مسئولیت شخصی است. هیچ کس و هیچ چیز دیگر نمی تواند در زندگی به ما احساس معنی و منظور در زندگی بدهد. این مسئولیت خود ماست که راهمان را پیدا کنیم و آنگاه که یافتیم در آن پایداری کنیم.
چیزی که مانند تجربه از جهان می گیریم
تجربیات هر شخص از زندگی دارای فرازها و فرودهاست. اما همانطور که ارتفاع کوه را با بلندی قله آن می سنجند و نه با سطح دره های آن، معنی دار بودن زندگی را هم با اوجهای آن باید سنجید. در زندگی تعداد و دوام این اوج ها مهم نیست، بلکه شدت و عمق های تجربه ها مهم است. بر طبق این نظر معیار سنجش معنی دار بودن زندگی کیفیت آن است نه کمیت آن. همچنین آغاز کار زندگی و ادامه آن در سطح عالی، بیش از به انتها رساندن آن اهمیت دارد. در یک کلام عظمت یک زندگی را می توان در عظمت یک لحظه آن سنجید.
طرز برخوردی که نسبت به رنج بر می گزینیم
در بسیاری مواقع شرایط تغییر ناپذیر هستند. به هنگام رویارویی با چنین وضعی تنها راه پاسخگویی معقول، پذیرفتن است. شیوه ای که سرنوشت خود را می پذیریم، شهامتی که در تحمل رنج خود و وقاری که در برابر مصیبت نشان می دهیم، آزمون و سنجش نهایی ما به عنوان یک انسان است.
به نظر ویکتور فرانکل انگیزش ما در زندگی، جستجوی معنی نه برای خودمان بلکه برای خود معنی است و این مستلزم فراموش کردن خویشتن است. انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن. درست به مانند چشم انسان که وقتی سالم باشد می تواند هر چیزی را ببیند اما از دیدن خود عاجز است. اما همین چشم، وقتی خودش را می بیند که به طور مثال آب مروارید آورده و بیمار باشد.
بنابراین جستجوی هدف تنها در خود و برای خود، شکست خود است. درست مانند یک بومرنگ؛ زمانی به سوی پرتاب کننده اش باز می گردد که به هدف نخورده باشد، انسانها هم زمانی معنی و منظور خود را در عالم گم کرده باشند به خویشتن باز می گردند.
@book_tips 🐞