Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Money is not everything,
همه چی که پول نیست.
هر روز با یک ویدئو فوق الاده برای تزریق انرژی مثبت با شما هستیم
@book_tips 🐞
همه چی که پول نیست.
هر روز با یک ویدئو فوق الاده برای تزریق انرژی مثبت با شما هستیم
@book_tips 🐞
چند جمله از کتاب حکایت دولت و فرزانگی
اثر مارک فیشر:
🥀خیلی از مردم میترسند چیزی را بخواهند و اگر هم بخواهند ب اندازه ی کافی اصرار نمیکنند،این کار اشتباه است
🌹بزرگترین محدودیت افرادی ک آماده نیستند محدودیت قوه ی تصور و تخیل آنهاست
🥀بهترین زمان برای عمل همین حالاست
🌹اگر ندانی به کجا میروی ،احتمالا ب جایی هم نمیرسی
🥀زمانی ک باهم میگذرانیم محدود است ،پس وقت را با سوالات بیهوده تلف نکن
🥀زندگی دقیقا چیزی را به ما میدهد که از آن میخواهیم،پس دقیقا آنچه میخواهی را درخواست کن
🌹آنچه ک میخواهی باید کامل و دقیق باشد،باید مقدار و مهلت بدست آوردن آن را تعیین کنی
🥀تمام اتفاقات زندگیت آیینه ای است که اندیشه هایت را منعکس میکند
🌹پس اگر میخواهی زندگیت را عوض کنی ،باید افکارت را عوض کنی
🥀بزرگان اعتقاد راسخ داشتند که میتوانند کار های مهم را ب انجام برسانند
🌹راز هر هدفی آن است که هم باید جاه طلبانه باشد،هم قابل دسترس
🥀کلمات اثر عمیقی روی زندگی ما میگذارد
🌹اندیشه حتی اگر دروغ باشد میتواند روی ما اثر بگذارد
🥀راز دوگانه ی ثروت:عشق به هر آنچه انجام میدهی و عشق ب دیگران
🌹گفتگوی درونی که همه ما با آن سرمیبریم زندگی درونیمان را شکل میدهد.
6
🥀ضمیر ناخوداگاه برده ای است ک میتواند ارباب ما هم شود،برای آنکه بی نهایت قوی است .اما کور هم هست و مجبوری یادبگیری که به آن کلک بزنی
🌹وقتی فرصتی پیش می آید بدون کوچک ترین تاملی آن را بچسب ،نگذار ترس فلجت کند
🥀نباید در برداشتن قدم های ضروری برای رسیدن به هدفت شک و تردید کنی
🌹هرچه شخصیت تو قویتر شود کلامی ک بر زبانت جاری میشود به احکامی اصیل تر تبدیل میشود.
🥀از خودت بپرس اگر قرار بود همین امشب بمیرم آیا میتوانستم در لحظه ی مرگ ب خود بگویم همه ی کارهایی ک میخواستم در این روز به انجام برسانم انجام داده ام؟
🥀کسانی که هیچوقت از آنچه میکنند لذت نمیبرند یا آنانی ک دست از رویا های خودکشیده اند ،مرده های زنده اند
🌹نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت میبرید
🥀چرا بهترین دوست خود نشوی؟؟؟
🌹با این اندیشه زندگی کن:بدون جرات به انجام رساندن آنچه میخواهم،نمیمیرم
🥀ذهنت را تقویت کن تا موقعیت ها تسلیم آرزوهایت شوند،آن وقت بر زندگیت مسلط میشوی
@book_tips 🐞
اثر مارک فیشر:
🥀خیلی از مردم میترسند چیزی را بخواهند و اگر هم بخواهند ب اندازه ی کافی اصرار نمیکنند،این کار اشتباه است
🌹بزرگترین محدودیت افرادی ک آماده نیستند محدودیت قوه ی تصور و تخیل آنهاست
🥀بهترین زمان برای عمل همین حالاست
🌹اگر ندانی به کجا میروی ،احتمالا ب جایی هم نمیرسی
🥀زمانی ک باهم میگذرانیم محدود است ،پس وقت را با سوالات بیهوده تلف نکن
🥀زندگی دقیقا چیزی را به ما میدهد که از آن میخواهیم،پس دقیقا آنچه میخواهی را درخواست کن
🌹آنچه ک میخواهی باید کامل و دقیق باشد،باید مقدار و مهلت بدست آوردن آن را تعیین کنی
🥀تمام اتفاقات زندگیت آیینه ای است که اندیشه هایت را منعکس میکند
🌹پس اگر میخواهی زندگیت را عوض کنی ،باید افکارت را عوض کنی
🥀بزرگان اعتقاد راسخ داشتند که میتوانند کار های مهم را ب انجام برسانند
🌹راز هر هدفی آن است که هم باید جاه طلبانه باشد،هم قابل دسترس
🥀کلمات اثر عمیقی روی زندگی ما میگذارد
🌹اندیشه حتی اگر دروغ باشد میتواند روی ما اثر بگذارد
🥀راز دوگانه ی ثروت:عشق به هر آنچه انجام میدهی و عشق ب دیگران
🌹گفتگوی درونی که همه ما با آن سرمیبریم زندگی درونیمان را شکل میدهد.
6
🥀ضمیر ناخوداگاه برده ای است ک میتواند ارباب ما هم شود،برای آنکه بی نهایت قوی است .اما کور هم هست و مجبوری یادبگیری که به آن کلک بزنی
🌹وقتی فرصتی پیش می آید بدون کوچک ترین تاملی آن را بچسب ،نگذار ترس فلجت کند
🥀نباید در برداشتن قدم های ضروری برای رسیدن به هدفت شک و تردید کنی
🌹هرچه شخصیت تو قویتر شود کلامی ک بر زبانت جاری میشود به احکامی اصیل تر تبدیل میشود.
🥀از خودت بپرس اگر قرار بود همین امشب بمیرم آیا میتوانستم در لحظه ی مرگ ب خود بگویم همه ی کارهایی ک میخواستم در این روز به انجام برسانم انجام داده ام؟
🥀کسانی که هیچوقت از آنچه میکنند لذت نمیبرند یا آنانی ک دست از رویا های خودکشیده اند ،مرده های زنده اند
🌹نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت میبرید
🥀چرا بهترین دوست خود نشوی؟؟؟
🌹با این اندیشه زندگی کن:بدون جرات به انجام رساندن آنچه میخواهم،نمیمیرم
🥀ذهنت را تقویت کن تا موقعیت ها تسلیم آرزوهایت شوند،آن وقت بر زندگیت مسلط میشوی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
وقتی دروغ و حقیقت با هم راه میرفتند، به چشمهای رسیدند. دروغ به حقیقت گفت : " لباس خود را درآوریم و در این چشمه آب تنی کنیم ..."
حقیقتِ سادهدل چنین کرد، در آن لحظه که در آب بود، دروغ، لباس حقیقت را از کنار چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد ...
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد؛
از آن روز ما حقیقت را برهنه میبینیم، اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات میکنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است؛ و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت میکند ...!
#دکتر_محمدابراهیم_باستانی
پاریز تا پاریس
@book_tips 🐞
وقتی دروغ و حقیقت با هم راه میرفتند، به چشمهای رسیدند. دروغ به حقیقت گفت : " لباس خود را درآوریم و در این چشمه آب تنی کنیم ..."
حقیقتِ سادهدل چنین کرد، در آن لحظه که در آب بود، دروغ، لباس حقیقت را از کنار چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد ...
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد؛
از آن روز ما حقیقت را برهنه میبینیم، اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات میکنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است؛ و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت میکند ...!
#دکتر_محمدابراهیم_باستانی
پاریز تا پاریس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
من این رو خیلی خوب میدونم که آدمها وقتی بزرگ میشن، اگه کسی رو دوست داشته باشن، اون دوست داشتن خیلی ارزشمند میشه ...!
منظور من از بزرگ شدن بالا رفتن سن نیست، این فهمیدنه که آدمها رو بزرگ میکنه، کسی که تنها میمونه و فکر میکنه بزرگ میشه، کسی که سفر میکنه و از هر جایی چیزی یاد میگیره بزرگ میشه، کسی که با آدمهای مختلف حرف میزنه و سعی میکنه اون ها رو درک کنه بزرگ میشه ...!
واسه همین اعتقاد دارم که کسانی که زیاد کتاب میخونن می تونن آدمهای بزرگی بشن، چون اونها تنها میمونن و فکر میکنن، با داستانها به سفر میرن، چیزهای مختلف یاد میگیرن و سعی میکنن بقیه رو درک کنن ...!
به نظر من زنها و مردهایی که کتاب میخونن و روح بزرگی دارن، دوست داشتن و دل بستن واسشون خیلی با ارزشه ...!
#روزبه_معین
قهوه سرد آقای نویسنده
@book_tips 🐞
من این رو خیلی خوب میدونم که آدمها وقتی بزرگ میشن، اگه کسی رو دوست داشته باشن، اون دوست داشتن خیلی ارزشمند میشه ...!
منظور من از بزرگ شدن بالا رفتن سن نیست، این فهمیدنه که آدمها رو بزرگ میکنه، کسی که تنها میمونه و فکر میکنه بزرگ میشه، کسی که سفر میکنه و از هر جایی چیزی یاد میگیره بزرگ میشه، کسی که با آدمهای مختلف حرف میزنه و سعی میکنه اون ها رو درک کنه بزرگ میشه ...!
واسه همین اعتقاد دارم که کسانی که زیاد کتاب میخونن می تونن آدمهای بزرگی بشن، چون اونها تنها میمونن و فکر میکنن، با داستانها به سفر میرن، چیزهای مختلف یاد میگیرن و سعی میکنن بقیه رو درک کنن ...!
به نظر من زنها و مردهایی که کتاب میخونن و روح بزرگی دارن، دوست داشتن و دل بستن واسشون خیلی با ارزشه ...!
#روزبه_معین
قهوه سرد آقای نویسنده
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
از بچگی بهمون میگفتن :
از کسی نترس
فقط از خدا بترس !
در حالی که باید میگفتن :
از همه بترس ،
فقط از خدا نترس ...
#حسین_پناهی
امروز زادروز اوست، یادش گرامی
@book_tips🐞
از بچگی بهمون میگفتن :
از کسی نترس
فقط از خدا بترس !
در حالی که باید میگفتن :
از همه بترس ،
فقط از خدا نترس ...
#حسین_پناهی
امروز زادروز اوست، یادش گرامی
@book_tips🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚صبح آمده تا دست پر از روزیِ خورشید
بر قامت تاریکیِ شب نور بریزد
تا هر چه دل آشوبی و تشویش و خرابیست
از ساحتِ آرامشتان، دور بریزد…
@book_tips🐞
بر قامت تاریکیِ شب نور بریزد
تا هر چه دل آشوبی و تشویش و خرابیست
از ساحتِ آرامشتان، دور بریزد…
@book_tips🐞
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ وَمَن يَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ ۚ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَن يَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ )
النور (21) An-Noor
ای کسانی که ایمان آوردید! از گامهای شیطان پیروی نکنید، و هرکس که از گامهای شیطان پیروی کند، پس بی گمان ( گمراهش می کند، و) او(= شیطان) به فحشا و منکر فرمان می دهد، و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نمی بود، هرگز کسی از شما پاک نمی شد، و لیکن خداوند هر که را بخواهد پاک می کند، و خدا شنوای داناست .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
النور (21) An-Noor
ای کسانی که ایمان آوردید! از گامهای شیطان پیروی نکنید، و هرکس که از گامهای شیطان پیروی کند، پس بی گمان ( گمراهش می کند، و) او(= شیطان) به فحشا و منکر فرمان می دهد، و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نمی بود، هرگز کسی از شما پاک نمی شد، و لیکن خداوند هر که را بخواهد پاک می کند، و خدا شنوای داناست .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
به محض اینکه فرزندانمان شروع میکنند به مدرسه رفتن، اگر خوب درس بخوانند ما بلافاصله قول میدهیم به آنها پول جایزه بدهیم، این کار اشتباه است !
ما به این ترتیب پول را که چیز بی اصالتی است با چیزی قابل تحسین و با ارزش که همان تحصیل و لذت از آگاهی است میآمیزیم ...!
پولی را که به فرزندانمان میدهیم، باید بدون موردی داده شود. باید با بی تفاوتی داده شود، تا یاد بگیرند با بی تفاوتی دریافتش کنند و باید داده شود ...
نه برای اینکه یاد بگیرند دوستش داشته باشند. بلکه یاد بگیرند که دوستش نداشته باشند و خصلت واقعیاش را و اهمیتش را برای بر آوردن واقعیترین آرزوهایی که جنبه روحانی دارد درک کنند ...
#ناتالیا_گینزبورگ
#روانشناسی
@book_tips 🐞
به محض اینکه فرزندانمان شروع میکنند به مدرسه رفتن، اگر خوب درس بخوانند ما بلافاصله قول میدهیم به آنها پول جایزه بدهیم، این کار اشتباه است !
ما به این ترتیب پول را که چیز بی اصالتی است با چیزی قابل تحسین و با ارزش که همان تحصیل و لذت از آگاهی است میآمیزیم ...!
پولی را که به فرزندانمان میدهیم، باید بدون موردی داده شود. باید با بی تفاوتی داده شود، تا یاد بگیرند با بی تفاوتی دریافتش کنند و باید داده شود ...
نه برای اینکه یاد بگیرند دوستش داشته باشند. بلکه یاد بگیرند که دوستش نداشته باشند و خصلت واقعیاش را و اهمیتش را برای بر آوردن واقعیترین آرزوهایی که جنبه روحانی دارد درک کنند ...
#ناتالیا_گینزبورگ
#روانشناسی
@book_tips 🐞
#سخن_روز
عشق نورزیدن دردآور است،
ولی خیلی دردناکتر اینه که قادر به عشق ورزیدن نباشی.
Miguel de Unamuno
@book_tips 🐞
عشق نورزیدن دردآور است،
ولی خیلی دردناکتر اینه که قادر به عشق ورزیدن نباشی.
Miguel de Unamuno
@book_tips 🐞
من خودخواهم، بیصبر و مقداری متزلزل. اشتباه میکنم و از کنترل خارجم و گاهی کنار آمدن با من خیلی دشواره.
ولی اگر نمیتونی با بدترین حالتم کنار بیایی، مطمئن باش شایستگی بهترین حالتم رو نداری.
@book_tips
ولی اگر نمیتونی با بدترین حالتم کنار بیایی، مطمئن باش شایستگی بهترین حالتم رو نداری.
@book_tips
🍃🌺🍃
#برشی_از_کتاب
در دنیا هیچ چیز ناراحت کننده تر از نگران استطاعت مالی بودن نیست. من از آن هایی که پول را حقیر می شمرند خیلی بدم می آید. این ها یا ریاکارند یا احمق. پول مثل حس ششم می ماند که اگر نباشد آن پنج حس دیگر هیچ سودی ندارند.
این را هم می شنوی که می گویند فقر بهترین انگیزه ی هنرمند است. اینها نیش فقر را هرگز در جان و تن شان حس نکرده اند. اینها نمی دانند که فقر چه بر سر و روزگار آدم می آورد. تو را به ذلت و حقارتی بی پایان می اندازد. بال تو را از جای می کند و روحت را مثل سرطان می خورد.
#سامرست_موآم
پای بندی های انسانی
@book_tips 🐞
#برشی_از_کتاب
در دنیا هیچ چیز ناراحت کننده تر از نگران استطاعت مالی بودن نیست. من از آن هایی که پول را حقیر می شمرند خیلی بدم می آید. این ها یا ریاکارند یا احمق. پول مثل حس ششم می ماند که اگر نباشد آن پنج حس دیگر هیچ سودی ندارند.
این را هم می شنوی که می گویند فقر بهترین انگیزه ی هنرمند است. اینها نیش فقر را هرگز در جان و تن شان حس نکرده اند. اینها نمی دانند که فقر چه بر سر و روزگار آدم می آورد. تو را به ذلت و حقارتی بی پایان می اندازد. بال تو را از جای می کند و روحت را مثل سرطان می خورد.
#سامرست_موآم
پای بندی های انسانی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#سخن_ناب
دانستن اینکه عشق چه موقع شکوفه میدهد دشوار است.
ناگهان یک روز بیدار میشوی و میبینی یک گل کامل شده. پژمرده شدن آن هم همینطور است ...
روزی میرسد که دیگر خیلی دیر شده. عشق از این لحاظ شباهت زیادی به گلهای بالکن دارد !
#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
#سخن_ناب
دانستن اینکه عشق چه موقع شکوفه میدهد دشوار است.
ناگهان یک روز بیدار میشوی و میبینی یک گل کامل شده. پژمرده شدن آن هم همینطور است ...
روزی میرسد که دیگر خیلی دیر شده. عشق از این لحاظ شباهت زیادی به گلهای بالکن دارد !
#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
پس از سفر هاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواجِ اين دريایِ طوفانخيز،
بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان برچينم
پارو وا نهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را باز يابم
استواري امن زمين را
زير پاي خويش
مارگوت بیکل
شاملو
@book_tips 🐞
بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان برچينم
پارو وا نهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را باز يابم
استواري امن زمين را
زير پاي خويش
مارگوت بیکل
شاملو
@book_tips 🐞
👍1
🍃🌺🍃
زندگی واقعا بسیار ساده است !
از هر دست بدهیم ،
از همان دست میگیریم !
هرطوری که دربارهی خود بیندیشیم ،
برایمان به واقعیت مبدل میشود .
من معتقدم که هرکسی از جمله من ،
مسئول همه اتفاقات خوب
و یا بد در زندگیش است ...!
#لوییز_هی
شفای زندگی
@book_tips 🐞
زندگی واقعا بسیار ساده است !
از هر دست بدهیم ،
از همان دست میگیریم !
هرطوری که دربارهی خود بیندیشیم ،
برایمان به واقعیت مبدل میشود .
من معتقدم که هرکسی از جمله من ،
مسئول همه اتفاقات خوب
و یا بد در زندگیش است ...!
#لوییز_هی
شفای زندگی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۱
دوروز از عید فطر می گذشت که سید میران در حالی که در دو قدمی پشت سر او زنی چادر سفید که کفش پاشنه بلند نو و جوراب ابریشم قهوه ای پوشیده بود در صحن حیاط ظاهر و جفت هم به طرف ایوان بزرگ پیش می رفتند.
هنگامی که زنک از پله ها به دنبال سید میران بالا می رفت آهو در حالی که از آشپزخانه سر بیرون آورده بود نتوانست از تعجب خودداری بکند. و لرزش خفیفی بر جانش نشست.
سید میران کلید آبدار خانه را از او خواست در حالی که از نگاه کردن ب چشمان آهو پرهیز می کرد دو سه بار ابرویش پرید.
سید میران در جواب آهو خانم که پرسیده بود این زن کیست جواب داد: یکی از بندگان خدا که طلاق گرفته و دو سه شبی مهمان ماست چون جا و مکانی ندارد اینجا آمده تا شوهر یا کسان او به دنبالش بیایند.
او را در آبدار خانه جا داده ام چون اندک وسایلی دارد و امشب یا فردا شب آنها را می آورد.در هر حال شما زنید حال هم را بهتر می فهمیداین تو و این مهمان تو برو و با او آشنا شو .
هما با چهره رنگ پریده نزدیک بود به گریه بیوفتد.آهو در آن لحظه نفهمید که خط گریه بر دور دهان ظریف و کوچک این زن اصولا طبیعی وی بود و در لحظات سرخوشی و نشاط لبخند او را چنان دلنشین می نمود که بیننده را هر کس که می بود به رویا فرو می برد.
ترکیب صورت و خط و خال موزونش که در کمال زیبایی از تازگی و طراوت غیر قابل توصیفی بهره ور بود آهو را نگران کرده بود چشمان درشت و پر مژگانش از افسون زنانه و زیرکی حکایتها داشت.
سید میران در راه پر پیچ و خمی که دست اتفاق پیش پایش نهاده بود می دانست منزل اول توقفش همین مسئله ی برخورد او با هما بود که دیگران و بخصوص هما باز می پرسیدند.
روی این اصل از قبل خود را آماده کرده بود بطور مختصر و سربسته بگوید که با شوهرش و حاجی بنا آشنائی دارد و اکنون می خواهد محۻ دوستی و رفاقت میانه ی آنها را با هم آشتی دهد.
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل پنجم۱
دوروز از عید فطر می گذشت که سید میران در حالی که در دو قدمی پشت سر او زنی چادر سفید که کفش پاشنه بلند نو و جوراب ابریشم قهوه ای پوشیده بود در صحن حیاط ظاهر و جفت هم به طرف ایوان بزرگ پیش می رفتند.
هنگامی که زنک از پله ها به دنبال سید میران بالا می رفت آهو در حالی که از آشپزخانه سر بیرون آورده بود نتوانست از تعجب خودداری بکند. و لرزش خفیفی بر جانش نشست.
سید میران کلید آبدار خانه را از او خواست در حالی که از نگاه کردن ب چشمان آهو پرهیز می کرد دو سه بار ابرویش پرید.
سید میران در جواب آهو خانم که پرسیده بود این زن کیست جواب داد: یکی از بندگان خدا که طلاق گرفته و دو سه شبی مهمان ماست چون جا و مکانی ندارد اینجا آمده تا شوهر یا کسان او به دنبالش بیایند.
او را در آبدار خانه جا داده ام چون اندک وسایلی دارد و امشب یا فردا شب آنها را می آورد.در هر حال شما زنید حال هم را بهتر می فهمیداین تو و این مهمان تو برو و با او آشنا شو .
هما با چهره رنگ پریده نزدیک بود به گریه بیوفتد.آهو در آن لحظه نفهمید که خط گریه بر دور دهان ظریف و کوچک این زن اصولا طبیعی وی بود و در لحظات سرخوشی و نشاط لبخند او را چنان دلنشین می نمود که بیننده را هر کس که می بود به رویا فرو می برد.
ترکیب صورت و خط و خال موزونش که در کمال زیبایی از تازگی و طراوت غیر قابل توصیفی بهره ور بود آهو را نگران کرده بود چشمان درشت و پر مژگانش از افسون زنانه و زیرکی حکایتها داشت.
سید میران در راه پر پیچ و خمی که دست اتفاق پیش پایش نهاده بود می دانست منزل اول توقفش همین مسئله ی برخورد او با هما بود که دیگران و بخصوص هما باز می پرسیدند.
روی این اصل از قبل خود را آماده کرده بود بطور مختصر و سربسته بگوید که با شوهرش و حاجی بنا آشنائی دارد و اکنون می خواهد محۻ دوستی و رفاقت میانه ی آنها را با هم آشتی دهد.
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۲
شوری که از دو هفته پیش در کانون دل سید به پا شده بود دردناک و طولانی و به نقطه ی اوج خود رسیده بود طوری که وقتی هماخواست چیزی از سر گنجه بردارد و وارد اطاق شد سید میران هم پشت سرش وارد اتاق شد.
چشم های پهن و درشت زن ظاهرا در اثر پوست کندن پیاز اشک آلود بود.
سید میران دلش می شنگید و گویی که برای اولین بار با اطمینان خاطر می خواهد با زن صحبت کند او را طرف صحبت خود قرار داد.:
و از هما ب خاطر پختن ناهار آنروز تشکر کرد و به او گفت: ببین چشم های.... تو(کلمه عزیز را نگفت)چگونه اشکی شده است.هما با غمزه ای کشنده از سر گنجه چیزی را که خواست برداشت و به طرف در رفت .
سید تا چند دقیقه همان گوشه ی اتاق نشست و زیر لب ندا داد:
این زن وه که چه دوست داشتنی است!
وه که چه رفتار و اطوار نمکینی دارد.با او با تمام تارو پود هستی ام احساس دلبستگی می کنم.
بی قرار بود در دلش آتشی می سوخت که لهیب آن سرتاپای وجودش را منقلب کرده بود.او حاۻر بود جانش را به قیمت یک بوسه تقدیمش کند.
با خود این شعر رو زمزمه کرد.:
سر که نه در راه عزیزان بود
بار گرانی ست کشیدن به دوش
سید میران نمی خواست به خاطر یک هوس دل آهو را بشکند. هما قارچی بود که نمی دانست سمی ست یا سالم.
هنگامی که در اتاق پذیرایی هما به سید کمک کرد تا قاب عکس را به دیوار بزند در آخر مانند کسی که شرم و متانت را کنار بگذارد خود را تند و با اراده به او۵ رساند و بازویش رو گرفت با حرص و تمنا در حلقه ی پیاله مانند چشمانش نگریست و لبهایش به التماس لرزید.:
-همای من!
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل پنجم۲
شوری که از دو هفته پیش در کانون دل سید به پا شده بود دردناک و طولانی و به نقطه ی اوج خود رسیده بود طوری که وقتی هماخواست چیزی از سر گنجه بردارد و وارد اطاق شد سید میران هم پشت سرش وارد اتاق شد.
چشم های پهن و درشت زن ظاهرا در اثر پوست کندن پیاز اشک آلود بود.
سید میران دلش می شنگید و گویی که برای اولین بار با اطمینان خاطر می خواهد با زن صحبت کند او را طرف صحبت خود قرار داد.:
و از هما ب خاطر پختن ناهار آنروز تشکر کرد و به او گفت: ببین چشم های.... تو(کلمه عزیز را نگفت)چگونه اشکی شده است.هما با غمزه ای کشنده از سر گنجه چیزی را که خواست برداشت و به طرف در رفت .
سید تا چند دقیقه همان گوشه ی اتاق نشست و زیر لب ندا داد:
این زن وه که چه دوست داشتنی است!
وه که چه رفتار و اطوار نمکینی دارد.با او با تمام تارو پود هستی ام احساس دلبستگی می کنم.
بی قرار بود در دلش آتشی می سوخت که لهیب آن سرتاپای وجودش را منقلب کرده بود.او حاۻر بود جانش را به قیمت یک بوسه تقدیمش کند.
با خود این شعر رو زمزمه کرد.:
سر که نه در راه عزیزان بود
بار گرانی ست کشیدن به دوش
سید میران نمی خواست به خاطر یک هوس دل آهو را بشکند. هما قارچی بود که نمی دانست سمی ست یا سالم.
هنگامی که در اتاق پذیرایی هما به سید کمک کرد تا قاب عکس را به دیوار بزند در آخر مانند کسی که شرم و متانت را کنار بگذارد خود را تند و با اراده به او۵ رساند و بازویش رو گرفت با حرص و تمنا در حلقه ی پیاله مانند چشمانش نگریست و لبهایش به التماس لرزید.:
-همای من!
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۳
همه ی رفتار و گفتار این مرد نشانه ی آتش سوزانی بود که در کوره ی دلش می سوخت و به بیرون زبانه می کشید؛
هما هم از این میل خالی نبود که بداند پیام عاشق چیست؟
-همای من، همای من تو جان مرا به لب رساندی!
سید میران دست خود را دور کمرش حلقه زده بود عۻلات صورتش منقبۻ شده بود و رنگ لبهایش پریده بود.
کوشید تا لب بر لبش نهد، هما پشت دست را جلو صورت و دهان گرفت.
نیمی از بدن نرم و نازکش در حلقه ی نیرومند بازوی مرد بی حرکت و نیم دیگرش در کشمکش و تقلا بود.در جنگ خاموش رهایی چار قدش باز شد و افتاد تا گیسوان زرین و بناگوش سفیدش را بنمایاند.
با همه جسارت سید میران ب مقصود خود نرسید و هما با ادائی زنانه و بس شیرین دو کشیده ی نرم و لطف آمیز بر گونه ی او زد .
و چون غزال رمیده ای از عاشق خود گریخت. گوئی گنجشک کوچکی بود که از چنگ باز گریخته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل پنجم۳
همه ی رفتار و گفتار این مرد نشانه ی آتش سوزانی بود که در کوره ی دلش می سوخت و به بیرون زبانه می کشید؛
هما هم از این میل خالی نبود که بداند پیام عاشق چیست؟
-همای من، همای من تو جان مرا به لب رساندی!
سید میران دست خود را دور کمرش حلقه زده بود عۻلات صورتش منقبۻ شده بود و رنگ لبهایش پریده بود.
کوشید تا لب بر لبش نهد، هما پشت دست را جلو صورت و دهان گرفت.
نیمی از بدن نرم و نازکش در حلقه ی نیرومند بازوی مرد بی حرکت و نیم دیگرش در کشمکش و تقلا بود.در جنگ خاموش رهایی چار قدش باز شد و افتاد تا گیسوان زرین و بناگوش سفیدش را بنمایاند.
با همه جسارت سید میران ب مقصود خود نرسید و هما با ادائی زنانه و بس شیرین دو کشیده ی نرم و لطف آمیز بر گونه ی او زد .
و چون غزال رمیده ای از عاشق خود گریخت. گوئی گنجشک کوچکی بود که از چنگ باز گریخته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۵
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
شوری که از دو هفته پیش در کانون دل سید به پا شده بود دردناک و طولانی و به نقطه ی اوج خود رسیده بود طوری که وقتی هماخواست چیزی از سر گنجه بردارد و وارد اطاق شد سید میران هم پشت سرش وارد اتاق شد.
چشم های پهن و درشت زن ظاهرا در اثر پوست کندن پیاز اشک آلود بود.
سید میران دلش می شنگید و گویی که برای اولین بار با اطمینان خاطر می خواهد با زن صحبت کند او را طرف صحبت خود قرار داد.:
و از هما ب خاطر پختن ناهار آنروز تشکر کرد و به او گفت: ببین چشم های.... تو(کلمه عزیز را نگفت)چگونه اشکی شده است.هما با غمزه ای کشنده از سر گنجه چیزی را که خواست برداشت و به طرف در رفت .
سید تا چند دقیقه همان گوشه ی اتاق نشست و زیر لب ندا داد:
این زن وه که چه دوست داشتنی است!
وه که چه رفتار و اطوار نمکینی دارد.با او با تمام تارو پود هستی ام احساس دلبستگی می کنم.
بی قرار بود در دلش آتشی می سوخت که لهیب آن سرتاپای وجودش را منقلب کرده بود.او حاۻر بود جانش را به قیمت یک بوسه تقدیمش کند.
با خود این شعر رو زمزمه کرد.:
سر که نه در راه عزیزان بود
بار گرانی ست کشیدن به دوش
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
فصل پنجم۵
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
شوری که از دو هفته پیش در کانون دل سید به پا شده بود دردناک و طولانی و به نقطه ی اوج خود رسیده بود طوری که وقتی هماخواست چیزی از سر گنجه بردارد و وارد اطاق شد سید میران هم پشت سرش وارد اتاق شد.
چشم های پهن و درشت زن ظاهرا در اثر پوست کندن پیاز اشک آلود بود.
سید میران دلش می شنگید و گویی که برای اولین بار با اطمینان خاطر می خواهد با زن صحبت کند او را طرف صحبت خود قرار داد.:
و از هما ب خاطر پختن ناهار آنروز تشکر کرد و به او گفت: ببین چشم های.... تو(کلمه عزیز را نگفت)چگونه اشکی شده است.هما با غمزه ای کشنده از سر گنجه چیزی را که خواست برداشت و به طرف در رفت .
سید تا چند دقیقه همان گوشه ی اتاق نشست و زیر لب ندا داد:
این زن وه که چه دوست داشتنی است!
وه که چه رفتار و اطوار نمکینی دارد.با او با تمام تارو پود هستی ام احساس دلبستگی می کنم.
بی قرار بود در دلش آتشی می سوخت که لهیب آن سرتاپای وجودش را منقلب کرده بود.او حاۻر بود جانش را به قیمت یک بوسه تقدیمش کند.
با خود این شعر رو زمزمه کرد.:
سر که نه در راه عزیزان بود
بار گرانی ست کشیدن به دوش
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۶
سید میران نمی خواست به خاطر یک هوس دل آهو را بشکند. هما قارچی بود که نمی دانست سمی ست یا سالم.
هنگامی که در اتاق پذیرایی هما به سید کمک کرد تا قاب عکس را به دیوار بزند در آخر مانند کسی که شرم و متانت را کنار بگذارد خود را تند و با اراده به او رساند و بازویش رو گرفت با حرص و تمنا در حلقه ی پیاله مانند چشمانش نگریست و لبهایش به التماس لرزید.:
-همای من!
همه ی رفتار و گفتار این مرد نشانه ی آتش سوزانی بود که در کوره ی دلش می سوخت و به بیرون زبانه می کشید؛
هما هم از این میل خالی نبود که بداند پیام عاشق چیست؟
-همای من، همای من تو جان مرا به لب رساندی!
سید میران دست خود را دور کمرش حلقه زده بود عۻلات صورتش منقبۻ شده بود و رنگ لبهایش پریده بود.
کوشید تا لب بر لبش نهد، هما پشت دست را جلو صورت و دهان گرفت.
نیمی از بدن نرم و نازکش در حلقه ی نیرومند بازوی مرد بی حرکت و نیم دیگرش در کشمکش و تقلا بود.در جنگ خاموش رهایی چار قدش باز شد و افتاد تا گیسوان زرین و بناگوش سفیدش را بنمایاند.
با همه جسارت سید میران ب مقصود خود نرسید و هما با ادائی زنانه و بس شیرین دو کشیده ی نرم و لطف آمیز بر گونه ی او زد .
و چون غزال رمیده ای از عاشق خود گریخت. گوئی گنجشک کوچکی بود که از چنگ باز گریخته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل پنجم۶
سید میران نمی خواست به خاطر یک هوس دل آهو را بشکند. هما قارچی بود که نمی دانست سمی ست یا سالم.
هنگامی که در اتاق پذیرایی هما به سید کمک کرد تا قاب عکس را به دیوار بزند در آخر مانند کسی که شرم و متانت را کنار بگذارد خود را تند و با اراده به او رساند و بازویش رو گرفت با حرص و تمنا در حلقه ی پیاله مانند چشمانش نگریست و لبهایش به التماس لرزید.:
-همای من!
همه ی رفتار و گفتار این مرد نشانه ی آتش سوزانی بود که در کوره ی دلش می سوخت و به بیرون زبانه می کشید؛
هما هم از این میل خالی نبود که بداند پیام عاشق چیست؟
-همای من، همای من تو جان مرا به لب رساندی!
سید میران دست خود را دور کمرش حلقه زده بود عۻلات صورتش منقبۻ شده بود و رنگ لبهایش پریده بود.
کوشید تا لب بر لبش نهد، هما پشت دست را جلو صورت و دهان گرفت.
نیمی از بدن نرم و نازکش در حلقه ی نیرومند بازوی مرد بی حرکت و نیم دیگرش در کشمکش و تقلا بود.در جنگ خاموش رهایی چار قدش باز شد و افتاد تا گیسوان زرین و بناگوش سفیدش را بنمایاند.
با همه جسارت سید میران ب مقصود خود نرسید و هما با ادائی زنانه و بس شیرین دو کشیده ی نرم و لطف آمیز بر گونه ی او زد .
و چون غزال رمیده ای از عاشق خود گریخت. گوئی گنجشک کوچکی بود که از چنگ باز گریخته بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞