Forwarded from Book_tips (M F)
A relationship is like standing on wet cement.. The longer you stand the more difficult is to leave & even if you leave, you leave your footprints behind.
رابطه مانندایستادن روی سیمان خیس است ، هر چه بیشتر بمانی ، ترک کردن سخت تر است ، و وقتی هم که بروی ، رد پایت به جا خواهد ماند.
@book_tips 🌸
رابطه مانندایستادن روی سیمان خیس است ، هر چه بیشتر بمانی ، ترک کردن سخت تر است ، و وقتی هم که بروی ، رد پایت به جا خواهد ماند.
@book_tips 🌸
🍃🌺🍃
فصل چهارم
سید میران سرابی سه روز پیاپی بود که منتظر شده بود تا هما همان افسونگر خوش سیما را دوباره ببیند.
بی اختیار قلبش به تپش می افتاد وقتی که از دور زن چادر سفیدی را می دید بی اختیار قلبش به تپش می افتاد.وقتی نزدیک می شد و می دید "او" نیست،از درد کشنده انتظار و دلخوری تلخ بدقولی و بی وفائی، بی آنکه چیزی ظاهر کند پیچ و تاب می خورد. با خود هزار فکر می کرد.
می دانست کاسه داغ تر از آش نمی توان بود؛ کسی که در آتش افتاده است با آتش نمی تواند خود را خاموش کند.
سه روز بعد از آنـروز کذائی که بدون روبرو شدن با هما خانه حسین خان را ترک کرده بود فرصت یک ملاقات بدون مزاحم با همابرای وی دست یافته بود.
هنگامی که مردک مطرب به قصد محکمه ی دکتر از خانه بیرون شد همراه همسرش
سید میران چکش خانه مردک مطرب را ب صدا در آورد که خود هما در را ب روی او گشود و گفت که همین حالا قصد داشتم برای گفتگو با تو بیایم.
سید میران تکیه اش را به لنگه ی در حیاط داده بود و با نگاه شماتت باری که نوعی قهر دوستانه را می رساندسر تا پای اورا کاویده بود . زن لبهای ظریف خود را جمع کرده بودو کاملا معصومانه درجواب سید میران که گفته بود چرا می خواستی در دکان بیایی و با من صحبت کنی گفت:
برای آنکه ببینم چرا آنروز بدون اینکه گفتگو کنی و نتیجه ای بگیری برخاستی و رفتی؟باید همین امشب مرا با خود ببری
سید میران از این پیشنهاد غیر منتظره دستپاچه شد و گفت:
با خود ببرم.؟چرا زودتر نگفتی؟
سید میران فکر کرد که زن را ب اتاقک درون خانه خود ببرد هما با تعجب گفت بسیار خب دربدری پشت سردربدری ولی ب شرط اینکه بچه های مرا نزد من بیاوری و کاری برایم دست و پا کنی و حالا که فکرش را می کنم بهتر است فردا بیایم چون این خانواده ب من بدی نکردند و اخلاقی نیست که بدون خداحافظی خانه شان را ترک کنم.
سید میران ب امید ملاقات فردا ترکش کرده بود و تمام روز بعد در خانه منتظر مانده بود اما چه انتظار بی حاصلی
گفته اند که خوبان وفا ندارند؛ هما نه تنها آن روز نیامد که سه روز انتظار بعدی هم نشان میداد که او را فراموش کرده است.
و این نیامدن محبتی شورانگیز که از دوهفته پیش در خانه ی آب و جارو شده ی دل سید جا گرفته بود با کینه ای بی دلیل آمیخته شده بود.
دل سودازده ی خود را که از دیدار یک زن هر جائی عنان از کف داده بودبار دیگر به باد ملامت گرفت.
مرد مؤمن در قلمرو پر هیجان دنیائی که از دوهفته پیش با آن آشنا شده بوداحساس می کرد نیروئی مقامت ناپذیر، مانند کرم کوچکی که ماهیگیر به نوک قلابش می زند، او را که در حکم یک ماهی گرسنه بودبه سوی خود وسوسه می کند.مرد جا افتاده و روزگار دیده در وجود خود چیزی ریشه دار تر از هوس و هرزه گی سراغ داشت چرا که بیاد می آورد آیا آن شب در همان تاریکی آستانه ی در صدبار هوس نکرده بود غفلتا سر پیش برد و بوسه ی از چانه یا دهان شهد آمیز او برباید؟
سید میران دوباره به سر کوچه صنعتی رسید و مشتاق بود ببیند داستان خودش و آن کولی زاده ی خوشگل به کجا خواهد انجامید.با همه احوال از رسوائی بیم داشت و راه آمده را بازگشت
عشق سید میران را به سوی ماجرا پیش می راند؛ و پرهیز به وی نهیب می زد.با خود گفت: اصلا تو را بگو مَرد ، که بعد از باد پنجاه تازه بید چِل چلی ات گل کرده.آدم وقتی تنش گرم عشق است حال خود را نمی فهمد؛ در بند آبرو نیست.حالا که از تعقیب ماجرا منصرف شده بود به خرازی رفته بود تا وسایلی که خریداری کرده بود برای هما پس بگیرد همین که خواست از خیابان عبور کند در پنج قدمی خود هما را دید با همان بچه و زنی جوان که عقب تر از آنها بود و گویا دختر حسین خان بود.
شادی باطنی اش از این تصادف نیکو ب حدی بود که با لحن کاملا خودمانی بدون در نظر گرفتن موقعیت ندا داد:
په! هما خانم؛ این تو هستی گلی ب گوشه جمالت با این قولی که دادی و وفا کردی!
خیلی دلواپست بودم (توی دلش گفت دلم برات لک زده بود)
هما لب خود را پنهانی گزید و گفت که چند دقیقه پیش حرف شما را می زدیم آمده ایم دارو های حسین خان را بگیریم که گویا فقط دارو خانه سلامت در دهانه سبزه میدان دارد.اما کسی نیست تا این وقت شب آنجا برود سید میران نسخه را گرفت و ب آن دارو خانه رفت و دارو ها را گرفت و ب خانه مطرب رفت.
سید دارو ها را به دختر مطرب داد و خودش همراه هما به اطاق کوچکی که بغل دست دهلیز بود هدایت شد.
حاصل قۻاوت سید میران تا این لحظه که در اطاق هما نشسته بود این بود که:
این زن اگر گناهی داشته باشد جز شتابش در امر طلاق چیز دیگری نیست.او هر چه بوده و هست جویای نجابت خانوادگی و سعادت است ؛ درهای امید را نباید به رویش بست.
سید میران شروع ب سخن کرد و گفت چرا ب قولی که دادی وفا نکردی؟
از همین لحظه قول می دهم که با شما همانطور که خود مایل هستید به یک دوستی ساده که گرمای درونی آن هرگز سرد شدنی نیست اکتفا کنم .
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#یار_بوک_تیپس
فصل چهارم
سید میران سرابی سه روز پیاپی بود که منتظر شده بود تا هما همان افسونگر خوش سیما را دوباره ببیند.
بی اختیار قلبش به تپش می افتاد وقتی که از دور زن چادر سفیدی را می دید بی اختیار قلبش به تپش می افتاد.وقتی نزدیک می شد و می دید "او" نیست،از درد کشنده انتظار و دلخوری تلخ بدقولی و بی وفائی، بی آنکه چیزی ظاهر کند پیچ و تاب می خورد. با خود هزار فکر می کرد.
می دانست کاسه داغ تر از آش نمی توان بود؛ کسی که در آتش افتاده است با آتش نمی تواند خود را خاموش کند.
سه روز بعد از آنـروز کذائی که بدون روبرو شدن با هما خانه حسین خان را ترک کرده بود فرصت یک ملاقات بدون مزاحم با همابرای وی دست یافته بود.
هنگامی که مردک مطرب به قصد محکمه ی دکتر از خانه بیرون شد همراه همسرش
سید میران چکش خانه مردک مطرب را ب صدا در آورد که خود هما در را ب روی او گشود و گفت که همین حالا قصد داشتم برای گفتگو با تو بیایم.
سید میران تکیه اش را به لنگه ی در حیاط داده بود و با نگاه شماتت باری که نوعی قهر دوستانه را می رساندسر تا پای اورا کاویده بود . زن لبهای ظریف خود را جمع کرده بودو کاملا معصومانه درجواب سید میران که گفته بود چرا می خواستی در دکان بیایی و با من صحبت کنی گفت:
برای آنکه ببینم چرا آنروز بدون اینکه گفتگو کنی و نتیجه ای بگیری برخاستی و رفتی؟باید همین امشب مرا با خود ببری
سید میران از این پیشنهاد غیر منتظره دستپاچه شد و گفت:
با خود ببرم.؟چرا زودتر نگفتی؟
سید میران فکر کرد که زن را ب اتاقک درون خانه خود ببرد هما با تعجب گفت بسیار خب دربدری پشت سردربدری ولی ب شرط اینکه بچه های مرا نزد من بیاوری و کاری برایم دست و پا کنی و حالا که فکرش را می کنم بهتر است فردا بیایم چون این خانواده ب من بدی نکردند و اخلاقی نیست که بدون خداحافظی خانه شان را ترک کنم.
سید میران ب امید ملاقات فردا ترکش کرده بود و تمام روز بعد در خانه منتظر مانده بود اما چه انتظار بی حاصلی
گفته اند که خوبان وفا ندارند؛ هما نه تنها آن روز نیامد که سه روز انتظار بعدی هم نشان میداد که او را فراموش کرده است.
و این نیامدن محبتی شورانگیز که از دوهفته پیش در خانه ی آب و جارو شده ی دل سید جا گرفته بود با کینه ای بی دلیل آمیخته شده بود.
دل سودازده ی خود را که از دیدار یک زن هر جائی عنان از کف داده بودبار دیگر به باد ملامت گرفت.
مرد مؤمن در قلمرو پر هیجان دنیائی که از دوهفته پیش با آن آشنا شده بوداحساس می کرد نیروئی مقامت ناپذیر، مانند کرم کوچکی که ماهیگیر به نوک قلابش می زند، او را که در حکم یک ماهی گرسنه بودبه سوی خود وسوسه می کند.مرد جا افتاده و روزگار دیده در وجود خود چیزی ریشه دار تر از هوس و هرزه گی سراغ داشت چرا که بیاد می آورد آیا آن شب در همان تاریکی آستانه ی در صدبار هوس نکرده بود غفلتا سر پیش برد و بوسه ی از چانه یا دهان شهد آمیز او برباید؟
سید میران دوباره به سر کوچه صنعتی رسید و مشتاق بود ببیند داستان خودش و آن کولی زاده ی خوشگل به کجا خواهد انجامید.با همه احوال از رسوائی بیم داشت و راه آمده را بازگشت
عشق سید میران را به سوی ماجرا پیش می راند؛ و پرهیز به وی نهیب می زد.با خود گفت: اصلا تو را بگو مَرد ، که بعد از باد پنجاه تازه بید چِل چلی ات گل کرده.آدم وقتی تنش گرم عشق است حال خود را نمی فهمد؛ در بند آبرو نیست.حالا که از تعقیب ماجرا منصرف شده بود به خرازی رفته بود تا وسایلی که خریداری کرده بود برای هما پس بگیرد همین که خواست از خیابان عبور کند در پنج قدمی خود هما را دید با همان بچه و زنی جوان که عقب تر از آنها بود و گویا دختر حسین خان بود.
شادی باطنی اش از این تصادف نیکو ب حدی بود که با لحن کاملا خودمانی بدون در نظر گرفتن موقعیت ندا داد:
په! هما خانم؛ این تو هستی گلی ب گوشه جمالت با این قولی که دادی و وفا کردی!
خیلی دلواپست بودم (توی دلش گفت دلم برات لک زده بود)
هما لب خود را پنهانی گزید و گفت که چند دقیقه پیش حرف شما را می زدیم آمده ایم دارو های حسین خان را بگیریم که گویا فقط دارو خانه سلامت در دهانه سبزه میدان دارد.اما کسی نیست تا این وقت شب آنجا برود سید میران نسخه را گرفت و ب آن دارو خانه رفت و دارو ها را گرفت و ب خانه مطرب رفت.
سید دارو ها را به دختر مطرب داد و خودش همراه هما به اطاق کوچکی که بغل دست دهلیز بود هدایت شد.
حاصل قۻاوت سید میران تا این لحظه که در اطاق هما نشسته بود این بود که:
این زن اگر گناهی داشته باشد جز شتابش در امر طلاق چیز دیگری نیست.او هر چه بوده و هست جویای نجابت خانوادگی و سعادت است ؛ درهای امید را نباید به رویش بست.
سید میران شروع ب سخن کرد و گفت چرا ب قولی که دادی وفا نکردی؟
از همین لحظه قول می دهم که با شما همانطور که خود مایل هستید به یک دوستی ساده که گرمای درونی آن هرگز سرد شدنی نیست اکتفا کنم .
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#یار_بوک_تیپس
🍃🌺🍃
فصل چهارم
هر چند یقین دارم این گرمای درونی همانند چناری سالخورده عاقبت روزی آتش از پیکر من برخواهد کشید ، با این وصف عاشق ابدی آن هستم.
هما در جواب سرابی گفت به خانه شما آمدنم کار درستی ب نظر نمی آید دوستی مرد و زن هر چه هم بر پایه روابط خواهر- برادری یا یک عشق پاک افلاطونی استوار باشد همان بهتر که دورادور باشد در این جامعه عقب افتاده.
سید میران گفت حقیقت این است "نمی خواهم تو در جای دیگر دور از چشم من باشی"
و اینکه می خواهی کاری مناسب حال خودت پیدا کنی درک می کنم سعادت جز در این سه عنصر نیست:
کار و محبت و امید
هما در حرفش پرید و گفت پس زیبائی های سیرت که روح و اخلاق و تجربه است برتر از زیبایی های صورت خواهد بود.اما ب خود و اراده ی خودم ابدا اطمینان ندارم زیرا می بینم که باید ناگزیر وجودم مانند گُلسنگ وابسته ی وجود دیگری باشد.
سید میران گفت خانم عزیز دور اندیشی خوب است اما مته ب خشخاش گذاشتن و عرصه زندگی را به خود تنگ کردن کردن بد.اگر یک بار در زندگی مشترک شکست خوردی دلیل نمی شود که دوباره شکست بخوری اگر چه من از اینکه برای تو چیزی بخرم لذت خواهم برد اما خوشحالی من در خریدن لباس اصل کاری که همان شوهر است می باشد.
تو هر فکر و اندیشه ای در سر داشته باشی من قبول نمی کنم مستقل از مرد روزگار بگذرانی .در هر حال زن آن مروارید اصلی است که اگر در گردنش نیاویزند خاصیت زنده بودن و شفافیتش را زود از دست خواهد داد.
هما که این سخنان را از او شنید مطلبی را که در ذهنش بود را می خواست بگوید اما با همه ی هوشمندی و مهارت خود در فن دلبری در چنان بیچاره گی و بی تصمیمی دست و پا میزد که نمی دانست چگونه مطلب خود را به این مرد حالی کند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
@book_tips🐞
فصل چهارم
هر چند یقین دارم این گرمای درونی همانند چناری سالخورده عاقبت روزی آتش از پیکر من برخواهد کشید ، با این وصف عاشق ابدی آن هستم.
هما در جواب سرابی گفت به خانه شما آمدنم کار درستی ب نظر نمی آید دوستی مرد و زن هر چه هم بر پایه روابط خواهر- برادری یا یک عشق پاک افلاطونی استوار باشد همان بهتر که دورادور باشد در این جامعه عقب افتاده.
سید میران گفت حقیقت این است "نمی خواهم تو در جای دیگر دور از چشم من باشی"
و اینکه می خواهی کاری مناسب حال خودت پیدا کنی درک می کنم سعادت جز در این سه عنصر نیست:
کار و محبت و امید
هما در حرفش پرید و گفت پس زیبائی های سیرت که روح و اخلاق و تجربه است برتر از زیبایی های صورت خواهد بود.اما ب خود و اراده ی خودم ابدا اطمینان ندارم زیرا می بینم که باید ناگزیر وجودم مانند گُلسنگ وابسته ی وجود دیگری باشد.
سید میران گفت خانم عزیز دور اندیشی خوب است اما مته ب خشخاش گذاشتن و عرصه زندگی را به خود تنگ کردن کردن بد.اگر یک بار در زندگی مشترک شکست خوردی دلیل نمی شود که دوباره شکست بخوری اگر چه من از اینکه برای تو چیزی بخرم لذت خواهم برد اما خوشحالی من در خریدن لباس اصل کاری که همان شوهر است می باشد.
تو هر فکر و اندیشه ای در سر داشته باشی من قبول نمی کنم مستقل از مرد روزگار بگذرانی .در هر حال زن آن مروارید اصلی است که اگر در گردنش نیاویزند خاصیت زنده بودن و شفافیتش را زود از دست خواهد داد.
هما که این سخنان را از او شنید مطلبی را که در ذهنش بود را می خواست بگوید اما با همه ی هوشمندی و مهارت خود در فن دلبری در چنان بیچاره گی و بی تصمیمی دست و پا میزد که نمی دانست چگونه مطلب خود را به این مرد حالی کند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
@book_tips🐞
فصل چهارم
هما دل ب دریا زد و به سخن در آمد و چنین گفت:
آقای سرابی من ب خاطر بچه هایم در بیابانی بایر دنبال سایبانی می گردم و غیر از این ، مشوق من برای گفتن این مطلب لحن کلام و اشارات گویای کسی است که گمان می برم مرد پاکدل و نیک پنداری باشد اگر من در قلب شما که جایگاه مهر و عطوفت دیگریست گوشه ای را گرفته ام خود را به تلخی سرزنش می کنم.
می شود کاری کرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب و یک عقد موقتی همه مشکلات فعلی را حل خواهد کرد .
پرده ی نیمه کدری که میان آن دو بود به دست خود زن به یکباره کنار رفته بود.
سید میران آن لحظه ب زنش فکر میکرد آهو همان زن ساده و سلیم والنفس.
سید میران ب خوبی می دانست نباید تسلیم پیشنهاد زن شود
سکوتی که گویاتر از هر رمز و رازی بود میان آن دو حاکم شد .
حرکات و ارتعاشات عشق با همه خود نگهداری وی در زن بیش از مرد به چشم می خورد.
سید میران با ملایمتی دلنشین آن سکوت هیجان انگیز راشکست و خواست بسته ای را که از خرازی خریده بود باز کند.
هما از برق اجناس آن غافلگیر شد و پرسید این ها را براستی برای که خریدی؟؟؟؟
سیـــــــــــــــــــــــــــــــدمیــــــــــــــــــــران: #برای همان کسی که می داند"دوستـــــــــــــــــــــــــش دارم."
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
@book_tips🐞
هما دل ب دریا زد و به سخن در آمد و چنین گفت:
آقای سرابی من ب خاطر بچه هایم در بیابانی بایر دنبال سایبانی می گردم و غیر از این ، مشوق من برای گفتن این مطلب لحن کلام و اشارات گویای کسی است که گمان می برم مرد پاکدل و نیک پنداری باشد اگر من در قلب شما که جایگاه مهر و عطوفت دیگریست گوشه ای را گرفته ام خود را به تلخی سرزنش می کنم.
می شود کاری کرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب و یک عقد موقتی همه مشکلات فعلی را حل خواهد کرد .
پرده ی نیمه کدری که میان آن دو بود به دست خود زن به یکباره کنار رفته بود.
سید میران آن لحظه ب زنش فکر میکرد آهو همان زن ساده و سلیم والنفس.
سید میران ب خوبی می دانست نباید تسلیم پیشنهاد زن شود
سکوتی که گویاتر از هر رمز و رازی بود میان آن دو حاکم شد .
حرکات و ارتعاشات عشق با همه خود نگهداری وی در زن بیش از مرد به چشم می خورد.
سید میران با ملایمتی دلنشین آن سکوت هیجان انگیز راشکست و خواست بسته ای را که از خرازی خریده بود باز کند.
هما از برق اجناس آن غافلگیر شد و پرسید این ها را براستی برای که خریدی؟؟؟؟
سیـــــــــــــــــــــــــــــــدمیــــــــــــــــــــران: #برای همان کسی که می داند"دوستـــــــــــــــــــــــــش دارم."
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
@book_tips🐞
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Money is not everything,
همه چی که پول نیست.
هر روز با یک ویدئو فوق الاده برای تزریق انرژی مثبت با شما هستیم
@book_tips 🐞
همه چی که پول نیست.
هر روز با یک ویدئو فوق الاده برای تزریق انرژی مثبت با شما هستیم
@book_tips 🐞
چند جمله از کتاب حکایت دولت و فرزانگی
اثر مارک فیشر:
🥀خیلی از مردم میترسند چیزی را بخواهند و اگر هم بخواهند ب اندازه ی کافی اصرار نمیکنند،این کار اشتباه است
🌹بزرگترین محدودیت افرادی ک آماده نیستند محدودیت قوه ی تصور و تخیل آنهاست
🥀بهترین زمان برای عمل همین حالاست
🌹اگر ندانی به کجا میروی ،احتمالا ب جایی هم نمیرسی
🥀زمانی ک باهم میگذرانیم محدود است ،پس وقت را با سوالات بیهوده تلف نکن
🥀زندگی دقیقا چیزی را به ما میدهد که از آن میخواهیم،پس دقیقا آنچه میخواهی را درخواست کن
🌹آنچه ک میخواهی باید کامل و دقیق باشد،باید مقدار و مهلت بدست آوردن آن را تعیین کنی
🥀تمام اتفاقات زندگیت آیینه ای است که اندیشه هایت را منعکس میکند
🌹پس اگر میخواهی زندگیت را عوض کنی ،باید افکارت را عوض کنی
🥀بزرگان اعتقاد راسخ داشتند که میتوانند کار های مهم را ب انجام برسانند
🌹راز هر هدفی آن است که هم باید جاه طلبانه باشد،هم قابل دسترس
🥀کلمات اثر عمیقی روی زندگی ما میگذارد
🌹اندیشه حتی اگر دروغ باشد میتواند روی ما اثر بگذارد
🥀راز دوگانه ی ثروت:عشق به هر آنچه انجام میدهی و عشق ب دیگران
🌹گفتگوی درونی که همه ما با آن سرمیبریم زندگی درونیمان را شکل میدهد.
6
🥀ضمیر ناخوداگاه برده ای است ک میتواند ارباب ما هم شود،برای آنکه بی نهایت قوی است .اما کور هم هست و مجبوری یادبگیری که به آن کلک بزنی
🌹وقتی فرصتی پیش می آید بدون کوچک ترین تاملی آن را بچسب ،نگذار ترس فلجت کند
🥀نباید در برداشتن قدم های ضروری برای رسیدن به هدفت شک و تردید کنی
🌹هرچه شخصیت تو قویتر شود کلامی ک بر زبانت جاری میشود به احکامی اصیل تر تبدیل میشود.
🥀از خودت بپرس اگر قرار بود همین امشب بمیرم آیا میتوانستم در لحظه ی مرگ ب خود بگویم همه ی کارهایی ک میخواستم در این روز به انجام برسانم انجام داده ام؟
🥀کسانی که هیچوقت از آنچه میکنند لذت نمیبرند یا آنانی ک دست از رویا های خودکشیده اند ،مرده های زنده اند
🌹نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت میبرید
🥀چرا بهترین دوست خود نشوی؟؟؟
🌹با این اندیشه زندگی کن:بدون جرات به انجام رساندن آنچه میخواهم،نمیمیرم
🥀ذهنت را تقویت کن تا موقعیت ها تسلیم آرزوهایت شوند،آن وقت بر زندگیت مسلط میشوی
@book_tips 🐞
اثر مارک فیشر:
🥀خیلی از مردم میترسند چیزی را بخواهند و اگر هم بخواهند ب اندازه ی کافی اصرار نمیکنند،این کار اشتباه است
🌹بزرگترین محدودیت افرادی ک آماده نیستند محدودیت قوه ی تصور و تخیل آنهاست
🥀بهترین زمان برای عمل همین حالاست
🌹اگر ندانی به کجا میروی ،احتمالا ب جایی هم نمیرسی
🥀زمانی ک باهم میگذرانیم محدود است ،پس وقت را با سوالات بیهوده تلف نکن
🥀زندگی دقیقا چیزی را به ما میدهد که از آن میخواهیم،پس دقیقا آنچه میخواهی را درخواست کن
🌹آنچه ک میخواهی باید کامل و دقیق باشد،باید مقدار و مهلت بدست آوردن آن را تعیین کنی
🥀تمام اتفاقات زندگیت آیینه ای است که اندیشه هایت را منعکس میکند
🌹پس اگر میخواهی زندگیت را عوض کنی ،باید افکارت را عوض کنی
🥀بزرگان اعتقاد راسخ داشتند که میتوانند کار های مهم را ب انجام برسانند
🌹راز هر هدفی آن است که هم باید جاه طلبانه باشد،هم قابل دسترس
🥀کلمات اثر عمیقی روی زندگی ما میگذارد
🌹اندیشه حتی اگر دروغ باشد میتواند روی ما اثر بگذارد
🥀راز دوگانه ی ثروت:عشق به هر آنچه انجام میدهی و عشق ب دیگران
🌹گفتگوی درونی که همه ما با آن سرمیبریم زندگی درونیمان را شکل میدهد.
6
🥀ضمیر ناخوداگاه برده ای است ک میتواند ارباب ما هم شود،برای آنکه بی نهایت قوی است .اما کور هم هست و مجبوری یادبگیری که به آن کلک بزنی
🌹وقتی فرصتی پیش می آید بدون کوچک ترین تاملی آن را بچسب ،نگذار ترس فلجت کند
🥀نباید در برداشتن قدم های ضروری برای رسیدن به هدفت شک و تردید کنی
🌹هرچه شخصیت تو قویتر شود کلامی ک بر زبانت جاری میشود به احکامی اصیل تر تبدیل میشود.
🥀از خودت بپرس اگر قرار بود همین امشب بمیرم آیا میتوانستم در لحظه ی مرگ ب خود بگویم همه ی کارهایی ک میخواستم در این روز به انجام برسانم انجام داده ام؟
🥀کسانی که هیچوقت از آنچه میکنند لذت نمیبرند یا آنانی ک دست از رویا های خودکشیده اند ،مرده های زنده اند
🌹نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت میبرید
🥀چرا بهترین دوست خود نشوی؟؟؟
🌹با این اندیشه زندگی کن:بدون جرات به انجام رساندن آنچه میخواهم،نمیمیرم
🥀ذهنت را تقویت کن تا موقعیت ها تسلیم آرزوهایت شوند،آن وقت بر زندگیت مسلط میشوی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
وقتی دروغ و حقیقت با هم راه میرفتند، به چشمهای رسیدند. دروغ به حقیقت گفت : " لباس خود را درآوریم و در این چشمه آب تنی کنیم ..."
حقیقتِ سادهدل چنین کرد، در آن لحظه که در آب بود، دروغ، لباس حقیقت را از کنار چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد ...
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد؛
از آن روز ما حقیقت را برهنه میبینیم، اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات میکنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است؛ و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت میکند ...!
#دکتر_محمدابراهیم_باستانی
پاریز تا پاریس
@book_tips 🐞
وقتی دروغ و حقیقت با هم راه میرفتند، به چشمهای رسیدند. دروغ به حقیقت گفت : " لباس خود را درآوریم و در این چشمه آب تنی کنیم ..."
حقیقتِ سادهدل چنین کرد، در آن لحظه که در آب بود، دروغ، لباس حقیقت را از کنار چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد ...
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد؛
از آن روز ما حقیقت را برهنه میبینیم، اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات میکنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است؛ و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت میکند ...!
#دکتر_محمدابراهیم_باستانی
پاریز تا پاریس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
من این رو خیلی خوب میدونم که آدمها وقتی بزرگ میشن، اگه کسی رو دوست داشته باشن، اون دوست داشتن خیلی ارزشمند میشه ...!
منظور من از بزرگ شدن بالا رفتن سن نیست، این فهمیدنه که آدمها رو بزرگ میکنه، کسی که تنها میمونه و فکر میکنه بزرگ میشه، کسی که سفر میکنه و از هر جایی چیزی یاد میگیره بزرگ میشه، کسی که با آدمهای مختلف حرف میزنه و سعی میکنه اون ها رو درک کنه بزرگ میشه ...!
واسه همین اعتقاد دارم که کسانی که زیاد کتاب میخونن می تونن آدمهای بزرگی بشن، چون اونها تنها میمونن و فکر میکنن، با داستانها به سفر میرن، چیزهای مختلف یاد میگیرن و سعی میکنن بقیه رو درک کنن ...!
به نظر من زنها و مردهایی که کتاب میخونن و روح بزرگی دارن، دوست داشتن و دل بستن واسشون خیلی با ارزشه ...!
#روزبه_معین
قهوه سرد آقای نویسنده
@book_tips 🐞
من این رو خیلی خوب میدونم که آدمها وقتی بزرگ میشن، اگه کسی رو دوست داشته باشن، اون دوست داشتن خیلی ارزشمند میشه ...!
منظور من از بزرگ شدن بالا رفتن سن نیست، این فهمیدنه که آدمها رو بزرگ میکنه، کسی که تنها میمونه و فکر میکنه بزرگ میشه، کسی که سفر میکنه و از هر جایی چیزی یاد میگیره بزرگ میشه، کسی که با آدمهای مختلف حرف میزنه و سعی میکنه اون ها رو درک کنه بزرگ میشه ...!
واسه همین اعتقاد دارم که کسانی که زیاد کتاب میخونن می تونن آدمهای بزرگی بشن، چون اونها تنها میمونن و فکر میکنن، با داستانها به سفر میرن، چیزهای مختلف یاد میگیرن و سعی میکنن بقیه رو درک کنن ...!
به نظر من زنها و مردهایی که کتاب میخونن و روح بزرگی دارن، دوست داشتن و دل بستن واسشون خیلی با ارزشه ...!
#روزبه_معین
قهوه سرد آقای نویسنده
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
از بچگی بهمون میگفتن :
از کسی نترس
فقط از خدا بترس !
در حالی که باید میگفتن :
از همه بترس ،
فقط از خدا نترس ...
#حسین_پناهی
امروز زادروز اوست، یادش گرامی
@book_tips🐞
از بچگی بهمون میگفتن :
از کسی نترس
فقط از خدا بترس !
در حالی که باید میگفتن :
از همه بترس ،
فقط از خدا نترس ...
#حسین_پناهی
امروز زادروز اوست، یادش گرامی
@book_tips🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚صبح آمده تا دست پر از روزیِ خورشید
بر قامت تاریکیِ شب نور بریزد
تا هر چه دل آشوبی و تشویش و خرابیست
از ساحتِ آرامشتان، دور بریزد…
@book_tips🐞
بر قامت تاریکیِ شب نور بریزد
تا هر چه دل آشوبی و تشویش و خرابیست
از ساحتِ آرامشتان، دور بریزد…
@book_tips🐞
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ وَمَن يَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ ۚ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَن يَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ )
النور (21) An-Noor
ای کسانی که ایمان آوردید! از گامهای شیطان پیروی نکنید، و هرکس که از گامهای شیطان پیروی کند، پس بی گمان ( گمراهش می کند، و) او(= شیطان) به فحشا و منکر فرمان می دهد، و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نمی بود، هرگز کسی از شما پاک نمی شد، و لیکن خداوند هر که را بخواهد پاک می کند، و خدا شنوای داناست .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
النور (21) An-Noor
ای کسانی که ایمان آوردید! از گامهای شیطان پیروی نکنید، و هرکس که از گامهای شیطان پیروی کند، پس بی گمان ( گمراهش می کند، و) او(= شیطان) به فحشا و منکر فرمان می دهد، و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نمی بود، هرگز کسی از شما پاک نمی شد، و لیکن خداوند هر که را بخواهد پاک می کند، و خدا شنوای داناست .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
به محض اینکه فرزندانمان شروع میکنند به مدرسه رفتن، اگر خوب درس بخوانند ما بلافاصله قول میدهیم به آنها پول جایزه بدهیم، این کار اشتباه است !
ما به این ترتیب پول را که چیز بی اصالتی است با چیزی قابل تحسین و با ارزش که همان تحصیل و لذت از آگاهی است میآمیزیم ...!
پولی را که به فرزندانمان میدهیم، باید بدون موردی داده شود. باید با بی تفاوتی داده شود، تا یاد بگیرند با بی تفاوتی دریافتش کنند و باید داده شود ...
نه برای اینکه یاد بگیرند دوستش داشته باشند. بلکه یاد بگیرند که دوستش نداشته باشند و خصلت واقعیاش را و اهمیتش را برای بر آوردن واقعیترین آرزوهایی که جنبه روحانی دارد درک کنند ...
#ناتالیا_گینزبورگ
#روانشناسی
@book_tips 🐞
به محض اینکه فرزندانمان شروع میکنند به مدرسه رفتن، اگر خوب درس بخوانند ما بلافاصله قول میدهیم به آنها پول جایزه بدهیم، این کار اشتباه است !
ما به این ترتیب پول را که چیز بی اصالتی است با چیزی قابل تحسین و با ارزش که همان تحصیل و لذت از آگاهی است میآمیزیم ...!
پولی را که به فرزندانمان میدهیم، باید بدون موردی داده شود. باید با بی تفاوتی داده شود، تا یاد بگیرند با بی تفاوتی دریافتش کنند و باید داده شود ...
نه برای اینکه یاد بگیرند دوستش داشته باشند. بلکه یاد بگیرند که دوستش نداشته باشند و خصلت واقعیاش را و اهمیتش را برای بر آوردن واقعیترین آرزوهایی که جنبه روحانی دارد درک کنند ...
#ناتالیا_گینزبورگ
#روانشناسی
@book_tips 🐞
#سخن_روز
عشق نورزیدن دردآور است،
ولی خیلی دردناکتر اینه که قادر به عشق ورزیدن نباشی.
Miguel de Unamuno
@book_tips 🐞
عشق نورزیدن دردآور است،
ولی خیلی دردناکتر اینه که قادر به عشق ورزیدن نباشی.
Miguel de Unamuno
@book_tips 🐞
من خودخواهم، بیصبر و مقداری متزلزل. اشتباه میکنم و از کنترل خارجم و گاهی کنار آمدن با من خیلی دشواره.
ولی اگر نمیتونی با بدترین حالتم کنار بیایی، مطمئن باش شایستگی بهترین حالتم رو نداری.
@book_tips
ولی اگر نمیتونی با بدترین حالتم کنار بیایی، مطمئن باش شایستگی بهترین حالتم رو نداری.
@book_tips
🍃🌺🍃
#برشی_از_کتاب
در دنیا هیچ چیز ناراحت کننده تر از نگران استطاعت مالی بودن نیست. من از آن هایی که پول را حقیر می شمرند خیلی بدم می آید. این ها یا ریاکارند یا احمق. پول مثل حس ششم می ماند که اگر نباشد آن پنج حس دیگر هیچ سودی ندارند.
این را هم می شنوی که می گویند فقر بهترین انگیزه ی هنرمند است. اینها نیش فقر را هرگز در جان و تن شان حس نکرده اند. اینها نمی دانند که فقر چه بر سر و روزگار آدم می آورد. تو را به ذلت و حقارتی بی پایان می اندازد. بال تو را از جای می کند و روحت را مثل سرطان می خورد.
#سامرست_موآم
پای بندی های انسانی
@book_tips 🐞
#برشی_از_کتاب
در دنیا هیچ چیز ناراحت کننده تر از نگران استطاعت مالی بودن نیست. من از آن هایی که پول را حقیر می شمرند خیلی بدم می آید. این ها یا ریاکارند یا احمق. پول مثل حس ششم می ماند که اگر نباشد آن پنج حس دیگر هیچ سودی ندارند.
این را هم می شنوی که می گویند فقر بهترین انگیزه ی هنرمند است. اینها نیش فقر را هرگز در جان و تن شان حس نکرده اند. اینها نمی دانند که فقر چه بر سر و روزگار آدم می آورد. تو را به ذلت و حقارتی بی پایان می اندازد. بال تو را از جای می کند و روحت را مثل سرطان می خورد.
#سامرست_موآم
پای بندی های انسانی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#سخن_ناب
دانستن اینکه عشق چه موقع شکوفه میدهد دشوار است.
ناگهان یک روز بیدار میشوی و میبینی یک گل کامل شده. پژمرده شدن آن هم همینطور است ...
روزی میرسد که دیگر خیلی دیر شده. عشق از این لحاظ شباهت زیادی به گلهای بالکن دارد !
#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
#سخن_ناب
دانستن اینکه عشق چه موقع شکوفه میدهد دشوار است.
ناگهان یک روز بیدار میشوی و میبینی یک گل کامل شده. پژمرده شدن آن هم همینطور است ...
روزی میرسد که دیگر خیلی دیر شده. عشق از این لحاظ شباهت زیادی به گلهای بالکن دارد !
#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
پس از سفر هاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواجِ اين دريایِ طوفانخيز،
بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان برچينم
پارو وا نهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را باز يابم
استواري امن زمين را
زير پاي خويش
مارگوت بیکل
شاملو
@book_tips 🐞
بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان برچينم
پارو وا نهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را باز يابم
استواري امن زمين را
زير پاي خويش
مارگوت بیکل
شاملو
@book_tips 🐞
👍1
🍃🌺🍃
زندگی واقعا بسیار ساده است !
از هر دست بدهیم ،
از همان دست میگیریم !
هرطوری که دربارهی خود بیندیشیم ،
برایمان به واقعیت مبدل میشود .
من معتقدم که هرکسی از جمله من ،
مسئول همه اتفاقات خوب
و یا بد در زندگیش است ...!
#لوییز_هی
شفای زندگی
@book_tips 🐞
زندگی واقعا بسیار ساده است !
از هر دست بدهیم ،
از همان دست میگیریم !
هرطوری که دربارهی خود بیندیشیم ،
برایمان به واقعیت مبدل میشود .
من معتقدم که هرکسی از جمله من ،
مسئول همه اتفاقات خوب
و یا بد در زندگیش است ...!
#لوییز_هی
شفای زندگی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل پنجم۱
دوروز از عید فطر می گذشت که سید میران در حالی که در دو قدمی پشت سر او زنی چادر سفید که کفش پاشنه بلند نو و جوراب ابریشم قهوه ای پوشیده بود در صحن حیاط ظاهر و جفت هم به طرف ایوان بزرگ پیش می رفتند.
هنگامی که زنک از پله ها به دنبال سید میران بالا می رفت آهو در حالی که از آشپزخانه سر بیرون آورده بود نتوانست از تعجب خودداری بکند. و لرزش خفیفی بر جانش نشست.
سید میران کلید آبدار خانه را از او خواست در حالی که از نگاه کردن ب چشمان آهو پرهیز می کرد دو سه بار ابرویش پرید.
سید میران در جواب آهو خانم که پرسیده بود این زن کیست جواب داد: یکی از بندگان خدا که طلاق گرفته و دو سه شبی مهمان ماست چون جا و مکانی ندارد اینجا آمده تا شوهر یا کسان او به دنبالش بیایند.
او را در آبدار خانه جا داده ام چون اندک وسایلی دارد و امشب یا فردا شب آنها را می آورد.در هر حال شما زنید حال هم را بهتر می فهمیداین تو و این مهمان تو برو و با او آشنا شو .
هما با چهره رنگ پریده نزدیک بود به گریه بیوفتد.آهو در آن لحظه نفهمید که خط گریه بر دور دهان ظریف و کوچک این زن اصولا طبیعی وی بود و در لحظات سرخوشی و نشاط لبخند او را چنان دلنشین می نمود که بیننده را هر کس که می بود به رویا فرو می برد.
ترکیب صورت و خط و خال موزونش که در کمال زیبایی از تازگی و طراوت غیر قابل توصیفی بهره ور بود آهو را نگران کرده بود چشمان درشت و پر مژگانش از افسون زنانه و زیرکی حکایتها داشت.
سید میران در راه پر پیچ و خمی که دست اتفاق پیش پایش نهاده بود می دانست منزل اول توقفش همین مسئله ی برخورد او با هما بود که دیگران و بخصوص هما باز می پرسیدند.
روی این اصل از قبل خود را آماده کرده بود بطور مختصر و سربسته بگوید که با شوهرش و حاجی بنا آشنائی دارد و اکنون می خواهد محۻ دوستی و رفاقت میانه ی آنها را با هم آشتی دهد.
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞
فصل پنجم۱
دوروز از عید فطر می گذشت که سید میران در حالی که در دو قدمی پشت سر او زنی چادر سفید که کفش پاشنه بلند نو و جوراب ابریشم قهوه ای پوشیده بود در صحن حیاط ظاهر و جفت هم به طرف ایوان بزرگ پیش می رفتند.
هنگامی که زنک از پله ها به دنبال سید میران بالا می رفت آهو در حالی که از آشپزخانه سر بیرون آورده بود نتوانست از تعجب خودداری بکند. و لرزش خفیفی بر جانش نشست.
سید میران کلید آبدار خانه را از او خواست در حالی که از نگاه کردن ب چشمان آهو پرهیز می کرد دو سه بار ابرویش پرید.
سید میران در جواب آهو خانم که پرسیده بود این زن کیست جواب داد: یکی از بندگان خدا که طلاق گرفته و دو سه شبی مهمان ماست چون جا و مکانی ندارد اینجا آمده تا شوهر یا کسان او به دنبالش بیایند.
او را در آبدار خانه جا داده ام چون اندک وسایلی دارد و امشب یا فردا شب آنها را می آورد.در هر حال شما زنید حال هم را بهتر می فهمیداین تو و این مهمان تو برو و با او آشنا شو .
هما با چهره رنگ پریده نزدیک بود به گریه بیوفتد.آهو در آن لحظه نفهمید که خط گریه بر دور دهان ظریف و کوچک این زن اصولا طبیعی وی بود و در لحظات سرخوشی و نشاط لبخند او را چنان دلنشین می نمود که بیننده را هر کس که می بود به رویا فرو می برد.
ترکیب صورت و خط و خال موزونش که در کمال زیبایی از تازگی و طراوت غیر قابل توصیفی بهره ور بود آهو را نگران کرده بود چشمان درشت و پر مژگانش از افسون زنانه و زیرکی حکایتها داشت.
سید میران در راه پر پیچ و خمی که دست اتفاق پیش پایش نهاده بود می دانست منزل اول توقفش همین مسئله ی برخورد او با هما بود که دیگران و بخصوص هما باز می پرسیدند.
روی این اصل از قبل خود را آماده کرده بود بطور مختصر و سربسته بگوید که با شوهرش و حاجی بنا آشنائی دارد و اکنون می خواهد محۻ دوستی و رفاقت میانه ی آنها را با هم آشتی دهد.
کم کم حرف و حدیث این زن سر زبان ها افتاده و هر کسی که می شنید به بهانه ای خود را به آنجا می رساند تا او را از نزدیک ببیند شاید بشناسد.
تجربه زندگی همان دلهره ی غریزی را که در دل آهو جوجه کرده بود بر دیگر زنان هم سرایت کرده بود .
در حق شناسی و محبت سید میران به آهو خانم هیچ شکی نمی شد کرد ولی مهمان لطیف جنس و سمنبری که او از کوچه برای زنش پیدا کرده بود اگر به عنوان کلفت در آنجا پاگیر می شدبرای آهو مانند خطر وجود آتش در کنار خرمن خشک گندم را داشت.
بالاخره جلسه ی صنفی که آنقدر به تاخیر افتاده بود عصر همان روز تشکیل می شد
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
@book_tips 🐞