Book_tips
21.5K subscribers
7.05K photos
2.33K videos
68 files
587 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
#یک_دقیقه_مطالعه

یکی از بزرگان می‌گفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می‌گفتند.

یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!

گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟

گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می‌گرفتی، حالم را می‌پرسیدی.
همه اهل محل همین‌طور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می‌شود، دیگر سلام علیک او تغییر می‌کند…

از آن لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می‌داد. عوض این‌که بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد!

سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال می‌کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.

"یادمان باشد، سلاممان بوی نیاز ندهد!"

@book_tips 🐞
Book_tips
اگر نا امید هستین، حتما ببینید، محشره واقعا 👌👌 ماجرای Elon Musk @book_tips 🐞
ترجمه زیرنویس ویدئو: ماجرای الون ماسک

ماجرای Elon Musk (شرکت SpaceX)

الون ماسک در 28 ژوئن سال 1971 در آفریقای جنوبی متولد شد.

در 10 سالگی علاقه زیادی به رایانه ها داشت.

در سن 12 سالگی یک بازی کامپیوتری با نام Blaster تولید و به مبلغ 500 دلار به یک مجله فروخت.

او فیزیک و اقتصاد در دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا خوند.

ماسک و برادرش کیمبال با 28000 دلاز از پول پدرش پروژه ZIP2 را آغاز کردند.

از طریق استارت اپ وب کا راهنمای مسافرت به شهرها را برای روزنامه ها انجام میداد

بعدا در سال 1999 آنها ZIP2 را به مبلغ 307 میلیون دلار به شکرت کامپیوتری کامپک (Compaq) فروختن که 22 میلیون دلار عاید ماسک شد.

او بیش از نیمی از این عایدی را برای مشارکت در تاسیس شرکت X.com خدمات بانکی آنلاین سرمایه گذاری کرد.

شرکت آنها سریعا با شرکت رقیب ادغام و تبدل به شرکت پای پال (PayPal) شد. که ماسک بیشترین سهام را دراختیار داشت.

ماسک در سال 2001 یک نظریه ای را در خصوص پیاده سازی گلخانه آزمایشگاهی بر روی مریخ ارائه داد.

در سال 2002 شرکت ای بی eBay پای پال را به قیمت 180 میلیون دلار از ماسک خرید و او از این شرکت کنار رفت.

ماسک برای خرید موشکهای بالستیک قاره پیما بازسازی شده به روسیه سفر کرد.

که بعنوان ICBM ها برای ارسال کلنی موش به مریخ شناخته میشدند.

روسیه پیشنهاد فروش هر موشک به مبلغ 8 میلیون دلار آمریکا ارائه داد.

ماسک احساس کرد قیمت بصورت کاذب خیلی زیاد است.

و حتی آنها به ماسک طعنه زدند.

بهش گفتند، اوه مرد کوچک، پول نداری؟

ماسک پاسخ داد: فکر میکنم ما خودمون بتونیم یک راکت بسازیم.

و از جلسه بیرون آمد.

ماسک در زمان برگشت با پرواز به این پی برد که میتونه یک شرکت تاسیس کنه.

که بتونه راکتهای مورد نیازش را بصورت مقرون بصرفه را تولید کنه.

ماسک با محاسبه دریافت که هزینه مواد خام اولیه برای تولید یک راکت کمتر از 3 درصد مبلغ فروش یک راکت در آن زمان است.

اسپیس ایکس میتونه با هزینه 10 درصد دیگه پرتاب بشه و تقریبا 70 درصد درآمد ناخالص داشته باشه.

در می 2002 ماسک شکرت اسپیس ایکس را با هزینه 100 میلیون دلار تاسیس کرد.

با ابتکار ساخت فضاپیماهایی برای مسافرت فضایی تجاری

در سال 2006 اولین راکت اسپیس ایکس تنها پس از 33 ثانیه پرتاب با شکست مواجه شد.

در سالهای 2007 و 2008 دومین و سمین شانس برای ایجاد اعتماد شرکت با شکست مواجه شد.

سومین شکست تقریبا شرکت را از بین برد.

ماسک پول برای فقط چهارمین پرتاب داشت.

در 28 سپتامبر 2008 چهارمین راکت فالکون 1 با موفقیت پرتاب و در مدار زمین قرار پرفت.

تاریخ سازی انجام شد. فالکون 1 اولین راکت خصوصی با سوخت مایعی بود که در مدار زمین قرار گرفت.

در 23 دسامبر 2008 ناسا قراردادی به مبلغ 1.6 میلیارد دلار با اسپیس ایکس برای انتقال بار به ایستگاه فضایی بین المللی منعقد کرد.

با برنامه های انتقال فضانوردان در آینده، و جایگزینی شاتلهای فضایی خود ناساس در فضا.

در سال 2011 اسپیس ایکس برنامه توسعه سیستم پرتاب برای استفاده مجدد (سیستمی که راکتها در زمان برگشت بجای انفجار سالم به زمین برگشته و مجددا استفاده شود) را اعلان عمومی کرد.

بعد از چند بار شکست.

اسپیس ایکس بتوانست راکت را با موفقیت فرود آورده و در دسامبر 2015 مجددا باحیا کند.

در مارس 2017 اسپیس ایکس همان راکت را مججدا پرتاب کرده و با موفقیت اینبار در سطح دریا فرود اورد.

یک فرود عالی بود.

تمامی راکتها بصورتی طراحی شده اند که مجددا بازگردانده شوند.

ولی راکتهای اسپیس ایکس نه تنها تحمل بازگردانده شدن را دارند.

بلکه قابلیت فرود بر روی زمین استفاده مجدد را هم دارند.

ماسک معتقد است لازم است با استفاده مجدد سریع و کامل از راکت هزینه های مسافرت فضایی را کاهش داد.

و ماسک قصد دارد بر روی مریخ یک شهری ایجاد کند.







@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل سوم
شبی که سید میران سرابی از خانه دوستش میرزا نبی بر می گشت در فکرکشمکش بین خودشان و صنف آسیابان ها بود.
شهر دار قول حمایت داده بودو گفته بودچنانچه نانوا خانه خود را کاملا زیر حمایت شهرداری بکشد می توانست به عنوان تنها مقام ذینفوذ و صالح خیلی از مشکلات آنان را حل کند.
سید میران در وقت عبور از "سبزه میدان"در ده قدمی پیشاپیش خود"هما "را دید که می رفت.زن جوانی که روزهای گذشته در دکان با او آشنا شده بودو از زندگی شکست خورده ی خود برایش گفته بود.
پنهان کردنی نیست که زن جوان وخوبروی از همان برخورد اول به سختی وی را تکان داده بود.
خیال او ،هوای او،غم او،در چند روزی که گذشته بوددقیقه ای مرد کاسب را رها نکرده بود.
درست است که سید میران ایمان و اعتقاد قوی داشت اما خیال، رویای بیداری ست .فراموش نکنیم که در قیامت نامه ی اعمال را می خوانند نه نامه ی افکارمارا.
خیال گناه نه گناه است و نه مادام که پا از دایره ی دوار خود بیرون ننهاده است.
می تواند دامن تقوي و فۻیلت را لکه دارکرده باشد.
بیوه ی زیبا روی که طلعت رخسارش رخشان تر از ستاره ی صبحدم بودبا آن چشمان فتنه گر، با آن حالات پر معنا و لطف آمیز ممکن نبود بیننده را به خیال وا ندارد.
سید میران در این اندیشه بود که چرا این زن درد و دلش را پیش او آورده و تحت تاثیر نیک نهادیی مردانه ای که در خمیر و ذات او بود تخیلات خودپرستانه را که چیزی جز نشخوار بیهوده ی روح نبود دور می ریخت.
"در چنان گردابی از ترس و دوگانگی گیر کرده بودکه همه ی پندهای نیکوی جهان را از یاد برده بود."
وقتی به خود آمد که در کوچه خلوت و تاریک مشغول گفتگو و راه رفتن با آن زن بودـ.
هما اظهار داشت که دو روز است که قصد صحبت با او را داردتا شاید بتواند در حق این موجود بدبخت و بی پناه کمکی کند.
سید میران هم نیت خود را بر ملا کرد از اینکه قصد داشت پنهانی راه خانه او را بیابد و فردا همسرش را به عنوان یک خواهر دلسوز نزد او بفرستد.
هما اعتراۻ کرد و از محل زندگی خود که در خانه ی بدنام هاست پرده بر داشت.و خاطر نشان کرد تا کنون آلت بازی و هوس کسی نشده ام .
سید میران گفت:
در نظر من از یک انسان محترم و نجیب که شایسته ی همه ی خوبی های زندگی ست چیزی کم ندارید.از او خواست تا تمام زندگیش را بدون کم و کاست برای او بگویدو یقین بداند که تا حل قطعی آن آسوده نخواهد نشست.
هما از سید میران خواست تا صبح فردا به محل زندگی او بیاید و خود را به عنوان یکی از دوستان شوهرم معرفی کنید که می خواهید میانجی صلح و آشتی شوید.از این لحظه ب شما ب عنوان کسی می نگرم که در باریکترین لحظه های این چهار ماه سیاه شرف و عفت یک زن بی دفاع را مثل شیشه در بغل سنگ بی آسیب نگه داشت.زیرا که شرافت خود را به تار موئی بستم و به دست جوانکی دادم تا ببرد همانند "هارووت" و "مارووت "که در چاه ویل سرگردانند.آخر من برای اینکه از دست شوهر ظالمم نجات پیدا کنم خود را عاشق جوانی عاشق پیشه نشان دادم تا از این طریق شوهرم راۻی ب طلاق من شود.سید میران به جای او ادامه داد"اما از چنگ دزد در آمدی گیر رمال افتادی"
"شما با آن جسارت کم نظیری که در ترک شوهر از خود نشان داده ایددست روی حساس ترین رگ جان او نهاده اید که غرور و غیرت مردانگی اش" باشد.
تقاۻای هما این بود که دوقلوهای عزیز مرا ب من برگردان تا برشان دارم و به ده برگردم یا همین جا در همین شهر کنارشان زندگی کنم.
سید میران گفت این آرزو در نظر تو شاید امکان پذیر نباشد اما "هجران زدگان همه چنینند. به تو قول میدهم ، همین قدر امشب بگذرد و صبح فردا آفتاب بر این شهر طلوع کند همه چیز به بخت و طالع تو طلوع خواهد کرد و بار نومیدی را از تن خود دور کن و عوۻ گریستن و غصه خوردن لبخند بزن ؛ من پیشقدم کار تو هستم.
هما کاملا از روی بی تابی گفت:اطمینان تو مرا دلگرم می کند.
سید میران با مهربانی تحکم آمیز و مردانه که گوهر ذاتیش بود دوباره به او دلگرمی داد.و گفت برای من همین قدر که علاقه ی رک و راست تو را به زندگی پاک و درست احساس کردم کافی ست که با همه کس اشتباهت نکنم.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ادامه فصل سوم
مردی که هما درخانه او بود و از سید میران خواسته بود او را نجات دهد کسی نبود جز حسین خان ۻربی تار زن معروف.که دود و الکل شکسته اش کرده است.
حسین خانی که در مجلس های تعلیم پنهان از همکارانش زنش ۻرب میزند دخترش دایره زنگی.
سید میران ب او تذکر داد که نباید تسلیم میل یا هوس یک لوطی افسونگر بشوی.
مثلی ست معروف که زیر دیوار شکسته نخواب و خواب آشفته نبین.
عشق به هنر حقیقتی است غیر قابل انکار اما وقتی زندگی و شرف آدم را گرو بگیرد باید از آن گریخت.
هما گفت من نمی خواهم خود را مثل خوک ب کثافت بمالم.
این مرد حاۻر است ب خاطر من از این دیار کوچ کندتا من راحت در شهر دیگر شروع ب کار کنم اما نمی خواهم گوهر شرف و عزتم را از دست بدهم.
سید میران زیر چشمی ب صورت او نگریست . زیبایی و سعادت رخسارش مثل آفتاب پس از باران فرح بخش بود.
درنهایت از هم جدا شدند ب امید فردایی بهتر.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ادامه فصل سوم

مردک مطرب ، اول صبح روز بعد هنگامی که دید نانوای سرشناس شهر برای چه کاری چکش زنگزده ی در خانه اش را به صدا در آورده است ، کاخ آرزوها و افکارش ناگهان فرو ریخت. گوئی قلبش از حرکت باز ایستاد.
سید میران خواست با هما صحبت کند و خود را میانجی صلح بین او و همسرش معرفی کرد. هما آمد و گفت اگر شوهرم می خواست من برگردم چرا طلاقم داد و اکنون که می خواهد برگردم باید بچه هایم را ب من برگرداند و خواهرش با ما زندگی نکند.بعد هم این آقا نماینده ی من است با او صحبت کنید.سید میران از خانه بیرون رفت و در این فکر بود که هما چاره ای جز این رفتار نداشت.
صبح روز بعد سید میران ، حسین ۻربی را در مغازه اش ملاقات کرد و نتیجه این ملاقات این شد که عصر همان روز به خانه او برود تا باردیگر با هما صحبت کند .هنگامی که میران ب آنجا رفت ناله ی گرم و دلنشین گیتار که از زیر پنجه ای هنر ریز بر می خواست چنان استادانه و شور انگیز ، چنان گرم و پر زیر و بم بود
که قهرمان این داستان با همه ی طبع سنگین و خویشتن دارش نتوانست از لبخندی که بر لبانش نقش بست جلوگیری کند .
در اتاقی که وارد شد و ب انتظار نشست
می توانست حرکات موزون آن زن راببیند که در حال آموزش بود توسط مطرب .
بی حیایی خطوط موزون و منحنی های دل انگیز بدنش در سایه روشن افسون کننده ی آهنگ ها محو میشد دوباره رخشندگی می یافت.
حسین خان می خواست ب او بفهماند که کار این زن از کار گذشته است.
سید میران که رقص آن زن را دید با رنگ و روئی بر افروخته و آزرمگین ، و به سرعتی حیرت انگیز کوچه ی صنعتی را پشت سر نهاد.
و در این فکر بود که این رقاصه ی حرفه ای و مسخ شده از خانه ی حسین خان به در ،در زیر آسمان کبود کجا جایش بود؟

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

مطالعه تان را بیشتر کنید.
کتاب خواندن نه‌تنها دایره‌ی لغات شما را گسترده‌تر می‌کند و درک مطلب‌تان را بهبود می‌بخشد، بلکه باعث می شود دیدتان باز تر شود از جملات و کلمات بهتری هنگام صحبت استفاده ‌کنید.
برنامه‌ی منظمی‌ برای کتاب خواندن داشته باشید و توجه خود را به‌خصوص به مطالبی که شخصیت کتاب می‌گوید معطوف کنید.
تقلید رفتارها و الگوهای صحبت این شخصیت‌ها به روان‌تر شدن گفتار شما کمک می‌کند.

@book_tips🐞
🍃🌺🍃
زنی که شعر می‌خواند زنی‌که روحش را
از «احساس و لطافت» ساخته
نباید کنار مردی باشد که: چیزی از عشق
و عاطفه نمی‌فهمد! "مرگ تدریجی" را تا
حالا شنیده‌ای؟ این بدتر است

@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃

#صبح_آمد

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار !
كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر باز كني پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زيبايي را

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سرِ رودِ خروشانِ حيات،
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز.
باز كن پنجره را
-صبح دميد!......

حمید_مصدق


@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
زندگی یک اتاق با دو پنجره نیست !!
زندگی هزاران پنجره دارد
یادم هست ؛
روزی از پنجره ناامیدی به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم میخواهم گریه کنم !
و روزی از پنجره امید به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم میخواهم دنیا را تغییر دهم !

عمر کوتاه ست،،
فرصت نگاه کردن از تمامی پنجره های زندگی را ندارم ...
تصمیم گرفته ام فقط از یک پنجره به زندگی نگاه کنم
و آن هم پنجره عشق .


@book_tips 🐞
( تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَىٰ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا )

الفرقان (1) Al-Furqaan

پر برکت وبزرگوار است کسی که فرقان (= قرآن) را بربنده اش نازل کرد؛ تا بیم دهنده ی جهانیان باشد.

( الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا )

الفرقان (2) Al-Furqaan

(همان) کسی که فرمانروایی آسمانها وزمین از آن اوست، و فرزندی (برای خود) بر نگزیده است، و در فرمانروایی هیچ شریکی ندارد، و همه چیز را آفرید، پس اندازه هر چیز چنان که می باید؛ معین کرده است.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
👍1
#سخن_روز

موفقیت بدین معنا نیست که اشتباهی نداشته باشی، بلکه بدین معناست که یک اشتباه را برای بار دوم انجام ندی

جاش بیلینگز

@book_tips 🐞
آری، بشر موجود سرسختی‌ست.
من تصور می‌کنم بهترین تعریفی که
می‌توان از انسان کرد این است:
انسان عبارتست از موجودی که
به همه چیز عادت می‌کند.



#خاطرات_خانه_مردگان
#داستایفسکی
@book_tips📕
هیچ غمی بزرگتر از این نیست که نتوانی کسی را برای گفتگو پیدا کنی..


#ارنست_همینگوی

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
بزرگترین هراس یک زن ترس از نادیده گرفته شدن است…

این موجودات ظریف به گونه ای خلق شده اند که اگر دشمنشان هم نسبت به آن ها بی اعتنایی کند رنج خواهند کشید.


#گابریل_گارسیا_مارکز

@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
A relationship is like standing on wet cement.. The longer you stand the more difficult is to leave & even if you leave, you leave your footprints behind.

رابطه مانندایستادن روی سیمان خیس است ، هر چه بیشتر بمانی ، ترک کردن سخت تر است ، و وقتی هم که بروی ، رد پایت به جا خواهد ماند.

@book_tips 🌸
🍃🌺🍃
فصل چهارم

سید میران سرابی سه روز پیاپی بود که منتظر شده بود تا هما همان افسونگر خوش سیما را دوباره ببیند.
بی اختیار قلبش به تپش می افتاد وقتی که از دور زن چادر سفیدی را می دید بی اختیار قلبش به تپش می افتاد.وقتی نزدیک می شد و می دید "او" نیست،از درد کشنده انتظار و دلخوری تلخ بدقولی و بی وفائی، بی آنکه چیزی ظاهر کند پیچ و تاب می خورد. با خود هزار فکر می کرد.
می دانست کاسه داغ تر از آش نمی توان بود؛ کسی که در آتش افتاده است با آتش نمی تواند خود را خاموش کند.
سه روز بعد از آنـروز کذائی که بدون روبرو شدن با هما خانه حسین خان را ترک کرده بود فرصت یک ملاقات بدون مزاحم با همابرای وی دست یافته بود.
هنگامی که مردک مطرب به قصد محکمه ی دکتر از خانه بیرون شد همراه همسرش
سید میران چکش خانه مردک مطرب را ب صدا در آورد که خود هما در را ب روی او گشود و گفت که همین حالا قصد داشتم برای گفتگو با تو بیایم.
سید میران تکیه اش را به لنگه ی در حیاط داده بود و با نگاه شماتت باری که نوعی قهر دوستانه را می رساندسر تا پای اورا کاویده بود . زن لبهای ظریف خود را جمع کرده بودو کاملا معصومانه درجواب سید میران که گفته بود چرا می خواستی در دکان بیایی و با من صحبت کنی گفت:
برای آنکه ببینم چرا آنروز بدون اینکه گفتگو کنی و نتیجه ای بگیری برخاستی و رفتی؟باید همین امشب مرا با خود ببری
سید میران از این پیشنهاد غیر منتظره دستپاچه شد و گفت:
با خود ببرم.؟چرا زودتر نگفتی؟
سید میران فکر کرد که زن را ب اتاقک درون خانه خود ببرد هما با تعجب گفت بسیار خب دربدری پشت سردربدری ولی ب شرط اینکه بچه های مرا نزد من بیاوری و کاری برایم دست و پا کنی و حالا که فکرش را می کنم بهتر است فردا بیایم چون این خانواده ب من بدی نکردند و اخلاقی نیست که بدون خداحافظی خانه شان را ترک کنم.
سید میران ب امید ملاقات فردا ترکش کرده بود و تمام روز بعد در خانه منتظر مانده بود اما چه انتظار بی حاصلی
گفته اند که خوبان وفا ندارند؛ هما نه تنها آن روز نیامد که سه روز انتظار بعدی هم نشان میداد که او را فراموش کرده است.
و این نیامدن محبتی شورانگیز که از دوهفته پیش در خانه ی آب و جارو شده ی دل سید جا گرفته بود با کینه ای بی دلیل آمیخته شده بود.
دل سودازده ی خود را که از دیدار یک زن هر جائی عنان از کف داده بودبار دیگر به باد ملامت گرفت.
مرد مؤمن در قلمرو پر هیجان دنیائی که از دوهفته پیش با آن آشنا شده بوداحساس می کرد نیروئی مقامت ناپذیر، مانند کرم کوچکی که ماهیگیر به نوک قلابش می زند، او را که در حکم یک ماهی گرسنه بودبه سوی خود وسوسه می کند.مرد جا افتاده و روزگار دیده در وجود خود چیزی ریشه دار تر از هوس و هرزه گی سراغ داشت چرا که بیاد می آورد آیا آن شب در همان تاریکی آستانه ی در صدبار هوس نکرده بود غفلتا سر پیش برد و بوسه ی از چانه یا دهان شهد آمیز او برباید؟
سید میران دوباره به سر کوچه صنعتی رسید و مشتاق بود ببیند داستان خودش و آن کولی زاده ی خوشگل به کجا خواهد انجامید.با همه احوال از رسوائی بیم داشت و راه آمده را بازگشت
عشق سید میران را به سوی ماجرا پیش می راند؛ و پرهیز به وی نهیب می زد.با خود گفت: اصلا تو را بگو مَرد ، که بعد از باد پنجاه تازه بید چِل چلی ات گل کرده.آدم وقتی تنش گرم عشق است حال خود را نمی فهمد؛ در بند آبرو نیست.حالا که از تعقیب ماجرا منصرف شده بود به خرازی رفته بود تا وسایلی که خریداری کرده بود برای هما پس بگیرد همین که خواست از خیابان عبور کند در پنج قدمی خود هما را دید با همان بچه و زنی جوان که عقب تر از آنها بود و گویا دختر حسین خان بود.
شادی باطنی اش از این تصادف نیکو ب حدی بود که با لحن کاملا خودمانی بدون در نظر گرفتن موقعیت ندا داد:
په! هما خانم؛ این تو هستی گلی ب گوشه جمالت با این قولی که دادی و وفا کردی!
خیلی دلواپست بودم (توی دلش گفت دلم برات لک زده بود)
هما لب خود را پنهانی گزید و گفت که چند دقیقه پیش حرف شما را می زدیم آمده ایم دارو های حسین خان را بگیریم که گویا فقط دارو خانه سلامت در دهانه سبزه میدان دارد.اما کسی نیست تا این وقت شب آنجا برود سید میران نسخه را گرفت و ب آن دارو خانه رفت و دارو ها را گرفت و ب خانه مطرب رفت.
سید دارو ها را به دختر مطرب داد و خودش همراه هما به اطاق کوچکی که بغل دست دهلیز بود هدایت شد.
حاصل قۻاوت سید میران تا این لحظه که در اطاق هما نشسته بود این بود که:
این زن اگر گناهی داشته باشد جز شتابش در امر طلاق چیز دیگری نیست.او هر چه بوده و هست جویای نجابت خانوادگی و سعادت است ؛ درهای امید را نباید به رویش بست.
سید میران شروع ب سخن کرد و گفت چرا ب قولی که دادی وفا نکردی؟
از همین لحظه قول می دهم که با شما همانطور که خود مایل هستید به یک دوستی ساده که گرمای درونی آن هرگز سرد شدنی نیست اکتفا کنم .

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#یار_بوک_تیپس
🍃🌺🍃
فصل چهارم

هر چند یقین دارم این گرمای درونی همانند چناری سالخورده عاقبت روزی آتش از پیکر من برخواهد کشید ، با این وصف عاشق ابدی آن هستم.
هما در جواب سرابی گفت به خانه شما آمدنم کار درستی ب نظر نمی آید دوستی مرد و زن هر چه هم بر پایه روابط خواهر- برادری یا یک عشق پاک افلاطونی استوار باشد همان بهتر که دورادور باشد در این جامعه عقب افتاده.
سید میران گفت حقیقت این است "نمی خواهم تو در جای دیگر دور از چشم من باشی"
و اینکه می خواهی کاری مناسب حال خودت پیدا کنی درک می کنم سعادت جز در این سه عنصر نیست:
کار و محبت و امید
هما در حرفش پرید و گفت پس زیبائی های سیرت که روح و اخلاق و تجربه است برتر از زیبایی های صورت خواهد بود.اما ب خود و اراده ی خودم ابدا اطمینان ندارم زیرا می بینم که باید ناگزیر وجودم مانند گُلسنگ وابسته ی وجود دیگری باشد.
سید میران گفت خانم عزیز دور اندیشی خوب است اما مته ب خشخاش گذاشتن و عرصه زندگی را به خود تنگ کردن کردن بد.اگر یک بار در زندگی مشترک شکست خوردی دلیل نمی شود که دوباره شکست بخوری اگر چه من از اینکه برای تو چیزی بخرم لذت خواهم برد اما خوشحالی من در خریدن لباس اصل کاری که همان شوهر است می باشد.
تو هر فکر و اندیشه ای در سر داشته باشی من قبول نمی کنم مستقل از مرد روزگار بگذرانی .در هر حال زن آن مروارید اصلی است که اگر در گردنش نیاویزند خاصیت زنده بودن و شفافیتش را زود از دست خواهد داد.
هما که این سخنان را از او شنید مطلبی را که در ذهنش بود را می خواست بگوید اما با همه ی هوشمندی و مهارت خود در فن دلبری در چنان بیچاره گی و بی تصمیمی دست و پا میزد که نمی دانست چگونه مطلب خود را به این مرد حالی کند.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
@book_tips🐞
فصل چهارم

هما دل ب دریا زد و به سخن در آمد و چنین گفت:
آقای سرابی من ب خاطر بچه هایم در بیابانی بایر دنبال سایبانی می گردم و غیر از این ، مشوق من برای گفتن این مطلب لحن کلام و اشارات گویای کسی است که گمان می برم مرد پاکدل و نیک پنداری باشد اگر من در قلب شما که جایگاه مهر و عطوفت دیگریست گوشه ای را گرفته ام خود را به تلخی سرزنش می کنم.
می شود کاری کرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب و یک عقد موقتی همه مشکلات فعلی را حل خواهد کرد .
پرده ی نیمه کدری که میان آن دو بود به دست خود زن به یکباره کنار رفته بود.
سید میران آن لحظه ب زنش فکر میکرد آهو همان زن ساده و سلیم والنفس.
سید میران ب خوبی می دانست نباید تسلیم پیشنهاد زن شود
سکوتی که گویاتر از هر رمز و رازی بود میان آن دو حاکم شد .
حرکات و ارتعاشات عشق با همه خود نگهداری وی در زن بیش از مرد به چشم می خورد.
سید میران با ملایمتی دلنشین آن سکوت هیجان انگیز راشکست و خواست بسته ای را که از خرازی خریده بود باز کند.
هما از برق اجناس آن غافلگیر شد و پرسید این ها را براستی برای که خریدی؟؟؟؟
سیـــــــــــــــــــــــــــــــدمیــــــــــــــــــــران: #برای همان کسی که می داند"دوستـــــــــــــــــــــــــش دارم."

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
@book_tips🐞
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Money is not everything,

همه چی که پول نیست.

هر روز با یک ویدئو فوق الاده برای تزریق انرژی مثبت با شما هستیم

@book_tips 🐞
چند جمله از کتاب حکایت دولت و فرزانگی
اثر مارک فیشر:

🥀خیلی از مردم میترسند چیزی را بخواهند و اگر هم بخواهند ب اندازه ی کافی اصرار نمیکنند،این کار اشتباه است


🌹بزرگترین محدودیت افرادی ک آماده نیستند محدودیت قوه ی تصور و تخیل آنهاست


🥀بهترین زمان برای عمل همین حالاست


🌹اگر ندانی به کجا میروی ،احتمالا ب جایی هم نمیرسی



🥀زمانی ک باهم میگذرانیم محدود است ،پس وقت را با سوالات بیهوده تلف نکن


🥀زندگی دقیقا چیزی را به ما میدهد که از آن میخواهیم،پس دقیقا آنچه میخواهی را درخواست کن



🌹آنچه ک میخواهی باید کامل و دقیق باشد،باید مقدار و مهلت بدست آوردن آن را تعیین کنی



🥀تمام اتفاقات زندگیت آیینه ای است که اندیشه هایت را منعکس میکند


🌹پس اگر میخواهی زندگیت را عوض کنی ،باید افکارت را عوض کنی



🥀بزرگان اعتقاد راسخ داشتند که میتوانند کار های مهم را ب انجام برسانند



🌹راز هر هدفی آن است که هم باید جاه طلبانه باشد،هم قابل دسترس



🥀کلمات اثر عمیقی روی زندگی ما میگذارد



🌹اندیشه حتی اگر دروغ باشد میتواند روی ما اثر بگذارد




🥀راز دوگانه ی ثروت:عشق به هر آنچه انجام میدهی و عشق ب دیگران




🌹گفتگوی درونی که همه ما با آن سرمیبریم زندگی درونیمان را شکل میدهد.
6




🥀ضمیر ناخوداگاه برده ای است ک میتواند ارباب ما هم شود،برای آنکه بی نهایت قوی است .اما کور هم هست و مجبوری یادبگیری که به آن کلک بزنی



🌹وقتی فرصتی پیش می آید بدون کوچک ترین تاملی آن را بچسب ،نگذار ترس فلجت کند





🥀نباید در برداشتن قدم های ضروری برای رسیدن به هدفت شک و تردید کنی




🌹هرچه شخصیت تو قویتر شود کلامی ک بر زبانت جاری میشود به احکامی اصیل تر تبدیل میشود.



🥀از خودت بپرس اگر قرار بود همین امشب بمیرم آیا میتوانستم در لحظه ی مرگ ب خود بگویم همه ی کارهایی ک میخواستم در این روز به انجام برسانم انجام داده ام؟




🥀کسانی که هیچوقت از آنچه میکنند لذت نمیبرند یا آنانی ک دست از رویا های خودکشیده اند ،مرده های زنده اند





🌹نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت میبرید




🥀چرا بهترین دوست خود نشوی؟؟؟



🌹با این اندیشه زندگی کن:بدون جرات به انجام رساندن آنچه میخواهم،نمیمیرم





🥀ذهنت را تقویت کن تا موقعیت ها تسلیم آرزوهایت شوند،آن وقت بر زندگیت مسلط میشوی

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
وقتی دروغ و حقیقت با هم راه می‌رفتند، به چشمه‌ای رسیدند. دروغ به حقیقت گفت : " لباس خود را درآوریم و در این چشمه آب تنی کنیم ..."
حقیقتِ ساده‌دل چنین کرد، در آن لحظه که در آب بود، دروغ، لباس حقیقت را از کنار چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد ...
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد؛
از آن روز ما حقیقت را برهنه می‌بینیم، اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات می‌کنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است؛ و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت می‌کند ...!


#دکتر_محمدابراهیم_باستانی
پاریز تا پاریس

@book_tips 🐞