🍃🌺🍃
" زندگی "
به من یاد داده
برای داشتن
آرامش و آسایش
امروز را با خدا قدم بر دارم
و
فردا را به او بسپارم...
@book_tips 🐞
" زندگی "
به من یاد داده
برای داشتن
آرامش و آسایش
امروز را با خدا قدم بر دارم
و
فردا را به او بسپارم...
@book_tips 🐞
Impression احساس، علاقه، اثر، عقیده
An idea, feeling, or opinion about something or someone, especially one formed without conscious thought or on the basis of little evidence.
Example: his first impressions of Manchester were very positive اولین احساساتش از منچستر خیلی مثبت بود.
Destructive
Causing great and irreparable harm or damage.
The destructive power of weapons
Hurricane طوفان، گردباد، تندباد
Humble فروتن، متواضع، خاشع، پست، زبون
Having or showing a modest or low estimate of one's own importance.
Cheerful بشاش، خوشحال، مسرور
noticeably happy and optimistic
Donation کمک مالی، اهدا، خدیه، پیشکش
Something that is given to a charity, especially a sum of money.
Scholarship بورسیه تحصیلی
Academic study or achievement; learning of a high level.
@book_tips 🐞
An idea, feeling, or opinion about something or someone, especially one formed without conscious thought or on the basis of little evidence.
Example: his first impressions of Manchester were very positive اولین احساساتش از منچستر خیلی مثبت بود.
Destructive
Causing great and irreparable harm or damage.
The destructive power of weapons
Hurricane طوفان، گردباد، تندباد
Humble فروتن، متواضع، خاشع، پست، زبون
Having or showing a modest or low estimate of one's own importance.
Cheerful بشاش، خوشحال، مسرور
noticeably happy and optimistic
Donation کمک مالی، اهدا، خدیه، پیشکش
Something that is given to a charity, especially a sum of money.
Scholarship بورسیه تحصیلی
Academic study or achievement; learning of a high level.
@book_tips 🐞
بابا لنگ دراز عزیزم من رمز واقعی خوشبختی و کشف کردم و اون اینه که
باید تو زمان حال زندگی کرد و اصلا
افسوس گذشته رو نخورد مهم اینکه آدم بتونه با چیزای کوچیک خوش باشه
@book_tips🐞
باید تو زمان حال زندگی کرد و اصلا
افسوس گذشته رو نخورد مهم اینکه آدم بتونه با چیزای کوچیک خوش باشه
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#سخن_بزرگان
هر کسی که یادگیری را متوقف کند پیر است، چه بیست سالش باشد چه هشتاد سال. هر کسی که به یادگیری ادامه دهد جوان میماند.
#هنری_فورد
" جوانی سن و سال ندارد
@book_tips 🐞
#سخن_بزرگان
هر کسی که یادگیری را متوقف کند پیر است، چه بیست سالش باشد چه هشتاد سال. هر کسی که به یادگیری ادامه دهد جوان میماند.
#هنری_فورد
" جوانی سن و سال ندارد
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#برشی_از_کتاب
تقلا و اضطراب و زحمت و وحشت، خمیرهی اصلی زندگی اکثر انسانها است!
اما اگر تمامی آمال انسان به سرعت برآورده میشد، وی زندگی خود را صرف چه میکرد؟ با زمان و فرصت خود چه میکرد؟
اگر جهان بهشتی مملو از نعمت و التذاذ و آسایش میبود،
سرزمینی با جویهای شیر و عسل،
آنجا که هر مجنونی لیلی خود را بیدردسر و به سهولت مییابد...
مردمان یا از کسالت و یکنواختی دق میکردند و یا خود را حلقآویز میساختند، یا آن اندازه جنگ و جنایت و کشتار به راه میافتاد که عاقبت بشر رنجی به مراتب بیش از آنچه اکنون باید از دست طبیعت متحمل شود بر خود روا میداشت...!
جهان و تأملات فیلسوف
#آرتور_شوپنهاور
#برشی_از_کتاب
تقلا و اضطراب و زحمت و وحشت، خمیرهی اصلی زندگی اکثر انسانها است!
اما اگر تمامی آمال انسان به سرعت برآورده میشد، وی زندگی خود را صرف چه میکرد؟ با زمان و فرصت خود چه میکرد؟
اگر جهان بهشتی مملو از نعمت و التذاذ و آسایش میبود،
سرزمینی با جویهای شیر و عسل،
آنجا که هر مجنونی لیلی خود را بیدردسر و به سهولت مییابد...
مردمان یا از کسالت و یکنواختی دق میکردند و یا خود را حلقآویز میساختند، یا آن اندازه جنگ و جنایت و کشتار به راه میافتاد که عاقبت بشر رنجی به مراتب بیش از آنچه اکنون باید از دست طبیعت متحمل شود بر خود روا میداشت...!
جهان و تأملات فیلسوف
#آرتور_شوپنهاور
Forwarded from Book_tips (M F)
🍃🌺🍃
شازده کوچولو:سلام
گل:سلام
شازده کوچولو با ادب پرسید:آدم ها کجایند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود، این بود که گفت: آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدم شان. منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان. نه اینکه ریشه ندارند. این بی ریشگی دردسرشان شده!
شازده کوچولو گفت:خداحافظ
گل هم گفت:خداحافظ
🍃🌺🍃
شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری
@book_tips 🐞
شازده کوچولو:سلام
گل:سلام
شازده کوچولو با ادب پرسید:آدم ها کجایند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود، این بود که گفت: آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدم شان. منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان. نه اینکه ریشه ندارند. این بی ریشگی دردسرشان شده!
شازده کوچولو گفت:خداحافظ
گل هم گفت:خداحافظ
🍃🌺🍃
شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
دوستان و همراهان گرامی
پیج رسمی ما را در اینستاگرام دنبال فرمایید
https://instagram.com/_u/book_tipsm
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
دوستان و همراهان گرامی
پیج رسمی ما را در اینستاگرام دنبال فرمایید
https://instagram.com/_u/book_tipsm
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#برشی_از_کتاب
حرف، باد است. اما فکر، آتش است.
آتش را اول باید گیراند، باد خودش به آن دامن میزند.
کاری باید کرد که خود مردم زبان باز کنند.
نباید عادتشان داد به اینکه دیگری به جای آنها بگوید و به جای آنها تصمیم بگیرد.
برای اینکه خود مردم زبان باز کنند، اول باید چیزی در آنها برانگیخته شده باشد تا آنها بخواهند بر زبان بیاورندش.
آن چیز، چیست؟
البته مهمترین چیزها زندگانی خود ما مردم است؛ خود زندگانیای که ما همه در آن گرفتار هستیم.
#کلیدر
محمود دولت آبادی
@book_tips 🐞
#برشی_از_کتاب
حرف، باد است. اما فکر، آتش است.
آتش را اول باید گیراند، باد خودش به آن دامن میزند.
کاری باید کرد که خود مردم زبان باز کنند.
نباید عادتشان داد به اینکه دیگری به جای آنها بگوید و به جای آنها تصمیم بگیرد.
برای اینکه خود مردم زبان باز کنند، اول باید چیزی در آنها برانگیخته شده باشد تا آنها بخواهند بر زبان بیاورندش.
آن چیز، چیست؟
البته مهمترین چیزها زندگانی خود ما مردم است؛ خود زندگانیای که ما همه در آن گرفتار هستیم.
#کلیدر
محمود دولت آبادی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل دوم
سید میران ده دقیقه قبل از افطار دکان را ب قصد خانه ترک می کند در حالی که افکار زیادی ذهنش را مشوش کرده بود.
او هنگامی ب خود آمد که دریافت نماز ظهر و عصرش را هم نخوانده بود.
زندگی سید میران همان بود که می خواست همسری که عاشقانه دوستش داشت و فرزندانی که مایه ی فخر او بودن
گلاره دختر یازده ساله او و سه پسر کوچکترش به نامهای بهرام بیژن و مهدی، ٩ساله، ۶ساله و ٢ ساله بودند.
و زنی که پوست تر و تازه و چهره شادابش تندرستی و نشاط زنی کم و بیش "سی"ساله را نشان می داد کسی نبود جز"آهو خانم" همسر"سید میران".
از همان موقع که "کلاغ ها دسته دسته از روی حیاط پر می زدند و به سوی مغرب می رفتند،هوامژده ی شب، به خانه آمدن شوی و آرامش شبانه را می داد، دل آهو قنج می زد با شادی و شوری پنهان در حیاط یا روی پلّه ی ایوان انتظارمی کشید."
"همه ی این جریانات این چنینی نوای فرح بخشی بود از یک موسیقی پنهانی که زندگی دم گوش زن خانه دار و خوشبخت زمزمه میکردتا در اعماق روحش بنشیند و او را از لذت بی نیازی و شادکامی سرمست سازد."
سید میران و همسرش آهو خانم همیشه در حد توان از کمک به دیگران دریغ نداشتند و همیشه روزهای سختی و مرارت زندگیشان در خاطرشان مانده بود
سید میران عقیده داشت که "آدم باید به عقیده و پشتکار خودش تکیه کند ومنت خویش و بیگانه را نکشد."
او اعتقاد داشت که فلسفه ی زندگی جز این نیست که" انسان برای زن و بچه اش تلاش کند."
او عقیده داشت که "فرزندی که طعم محبت پدری را نچشیده باشدمشکل است بتواند
پرستش خدائی را آنطور که شاید و باید درک کند."
محبت و نوازش برای فرزند در حکم همان پرتو جانبخشی است که به گیاهان÷ سبزی و طراوت می بخشد.
میران آنقدر حق شناس بود که از این اندیشه هم خالی نبود که علاوه بر فرزندانش حتی زنش را نیز دوست می داشت.
"زندگی مشترک آن دو چون آب خنک چشمه ساران همچنان آشامیدنی و گوارا بود.
میران در زنش بردباری و سازگاری می دید.
که باگذشت و نرم خو و سلیم بود.
آهو خانم بی کس ولی پیشانی دار بود چنان که همه در حیرت ماندند هنگامی که کمتر از پنج سال توانستند خود را از پائین ترین پله زندگانی به چنان ارتفاعی بالا بکشند."
سید میران از قوم و خویش تنها یک خواهر داشت و تنها خواهر زاده اش که "عیسو"بود.
روزهایی بود که آهو خانم تک و تنها در دکان مثل یک مرد کار می کرد و میران هیچ گاه نمی توانست زن محبوب و وفادارش را فراموش کند.
دو سال و نیم بعد از زندگی ١وستای نوزده ساله(آهو خانم.الهه و مظهر کانون خانوادگی)که منتظر آمدن مسافر کوچکش بود دست از کار کشید .
زندگی آرام و بی دغدغه ی آنها کشتی سبکباری بود که به نرمی سینه ی امواج زمان را می شکافت .
آهو در عرشه ی بلند این کشتی ملکه وار می خرامید با روحی لبریز از شادی،او آینده ی روشن و امید بخش خود و فرزند و شوهر عزیزش را می دید.
سید میران قول سفر مشهد را به آهو خانم داده بود و قلب زن جوان را از شادی و امید لرزاند.
١ وستا=مظهر الهه و کانون گرم خانوادگی است
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
فصل دوم
سید میران ده دقیقه قبل از افطار دکان را ب قصد خانه ترک می کند در حالی که افکار زیادی ذهنش را مشوش کرده بود.
او هنگامی ب خود آمد که دریافت نماز ظهر و عصرش را هم نخوانده بود.
زندگی سید میران همان بود که می خواست همسری که عاشقانه دوستش داشت و فرزندانی که مایه ی فخر او بودن
گلاره دختر یازده ساله او و سه پسر کوچکترش به نامهای بهرام بیژن و مهدی، ٩ساله، ۶ساله و ٢ ساله بودند.
و زنی که پوست تر و تازه و چهره شادابش تندرستی و نشاط زنی کم و بیش "سی"ساله را نشان می داد کسی نبود جز"آهو خانم" همسر"سید میران".
از همان موقع که "کلاغ ها دسته دسته از روی حیاط پر می زدند و به سوی مغرب می رفتند،هوامژده ی شب، به خانه آمدن شوی و آرامش شبانه را می داد، دل آهو قنج می زد با شادی و شوری پنهان در حیاط یا روی پلّه ی ایوان انتظارمی کشید."
"همه ی این جریانات این چنینی نوای فرح بخشی بود از یک موسیقی پنهانی که زندگی دم گوش زن خانه دار و خوشبخت زمزمه میکردتا در اعماق روحش بنشیند و او را از لذت بی نیازی و شادکامی سرمست سازد."
سید میران و همسرش آهو خانم همیشه در حد توان از کمک به دیگران دریغ نداشتند و همیشه روزهای سختی و مرارت زندگیشان در خاطرشان مانده بود
سید میران عقیده داشت که "آدم باید به عقیده و پشتکار خودش تکیه کند ومنت خویش و بیگانه را نکشد."
او اعتقاد داشت که فلسفه ی زندگی جز این نیست که" انسان برای زن و بچه اش تلاش کند."
او عقیده داشت که "فرزندی که طعم محبت پدری را نچشیده باشدمشکل است بتواند
پرستش خدائی را آنطور که شاید و باید درک کند."
محبت و نوازش برای فرزند در حکم همان پرتو جانبخشی است که به گیاهان÷ سبزی و طراوت می بخشد.
میران آنقدر حق شناس بود که از این اندیشه هم خالی نبود که علاوه بر فرزندانش حتی زنش را نیز دوست می داشت.
"زندگی مشترک آن دو چون آب خنک چشمه ساران همچنان آشامیدنی و گوارا بود.
میران در زنش بردباری و سازگاری می دید.
که باگذشت و نرم خو و سلیم بود.
آهو خانم بی کس ولی پیشانی دار بود چنان که همه در حیرت ماندند هنگامی که کمتر از پنج سال توانستند خود را از پائین ترین پله زندگانی به چنان ارتفاعی بالا بکشند."
سید میران از قوم و خویش تنها یک خواهر داشت و تنها خواهر زاده اش که "عیسو"بود.
روزهایی بود که آهو خانم تک و تنها در دکان مثل یک مرد کار می کرد و میران هیچ گاه نمی توانست زن محبوب و وفادارش را فراموش کند.
دو سال و نیم بعد از زندگی ١وستای نوزده ساله(آهو خانم.الهه و مظهر کانون خانوادگی)که منتظر آمدن مسافر کوچکش بود دست از کار کشید .
زندگی آرام و بی دغدغه ی آنها کشتی سبکباری بود که به نرمی سینه ی امواج زمان را می شکافت .
آهو در عرشه ی بلند این کشتی ملکه وار می خرامید با روحی لبریز از شادی،او آینده ی روشن و امید بخش خود و فرزند و شوهر عزیزش را می دید.
سید میران قول سفر مشهد را به آهو خانم داده بود و قلب زن جوان را از شادی و امید لرزاند.
١ وستا=مظهر الهه و کانون گرم خانوادگی است
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
What is black
What is black when you buy it,
Red when you are using it,
And grey when you throw it away?
.
.
.
.
.
.
Answer is :..
#معما
@book_tips 🐞
What is black when you buy it,
Red when you are using it,
And grey when you throw it away?
.
.
.
.
.
.
Answer is :..
#معما
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیکها بود روز و شب درنیاوردم.
حمام نمیگرفتم،
ریش هایم را نمیتراشیدم و دندانهایم را مسواک نمیزدم،
چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند،
برای کسی لباس میپوشد و برای کسی عطر میزند
و من هیچوقت کسی را نداشتم...
#گابریل_گارسیا_مارکز
از #کتاب «خاطرات روسپیان سودازدهی من»،
@book_tips 🐞
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیکها بود روز و شب درنیاوردم.
حمام نمیگرفتم،
ریش هایم را نمیتراشیدم و دندانهایم را مسواک نمیزدم،
چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند،
برای کسی لباس میپوشد و برای کسی عطر میزند
و من هیچوقت کسی را نداشتم...
#گابریل_گارسیا_مارکز
از #کتاب «خاطرات روسپیان سودازدهی من»،
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبح ها
من به آواز چکاوک
رُخِ خود می شویم
و سپس
می فشارم لب را
بر لب شبنم پاک
که نشسته ست به روی گل سرخ
تاطراوت را
زیبایی را
من از این جام قشنگ
نوش جانم ساز
@book_tips 🐞
#صبح_آمد
صبح ها
من به آواز چکاوک
رُخِ خود می شویم
و سپس
می فشارم لب را
بر لب شبنم پاک
که نشسته ست به روی گل سرخ
تاطراوت را
زیبایی را
من از این جام قشنگ
نوش جانم ساز
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#برشی_از_کتاب
اينجا مردم قدرِ صبح را نمى دانند.
با بيدار باشِ زنگِ ساعت كه همچون تيشه اى خوابشان را قطع مى كند، به طرزِ خَشِنى از خواب بر مى خيزند و بلافاصله خود را به دستِ تعجيلى شوم می سپارند.
مى توانى به من بگويى روزى كه با چنين عملِ خشنى شروع شود چگونه روزى خواهد بود؟
باور كن همين صبح هاست كه خلق و خوى آدم را تعيين مى كند.
#والس_خداحافظی
#میلان_کوندرا
@book_tips 🐞
#برشی_از_کتاب
اينجا مردم قدرِ صبح را نمى دانند.
با بيدار باشِ زنگِ ساعت كه همچون تيشه اى خوابشان را قطع مى كند، به طرزِ خَشِنى از خواب بر مى خيزند و بلافاصله خود را به دستِ تعجيلى شوم می سپارند.
مى توانى به من بگويى روزى كه با چنين عملِ خشنى شروع شود چگونه روزى خواهد بود؟
باور كن همين صبح هاست كه خلق و خوى آدم را تعيين مى كند.
#والس_خداحافظی
#میلان_کوندرا
@book_tips 🐞
( أَمَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ مَّا كَانَ لَكُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا ۗ أَإِلَٰهٌ مَّعَ اللَّهِ ۚ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ )
النمل (60) An-Naml
(آیا این معبودان باطل شما بهتراند) یا کسی که آسمانها و زمین را آفرید، و از آسمان برای شما آبی نازل کرد، پس با آن باغهای خرم (و زیبا) رویاندیم، که شما هرگز توان رویاندن درختان آن را نداشتید،آیا معبودی دیگری با الله است؟! (نه) بلکه آنها گروهی هستند که (از حق منحرف می شوند و بتها را) همطراز (الله) قرار می دهند .
( أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارًا وَجَعَلَ خِلَالَهَا أَنْهَارًا وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِيَ وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا ۗ أَإِلَٰهٌ مَّعَ اللَّهِ ۚ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ )
النمل (61) An-Naml
(آیا این بتها بهتراند) یا کسی که زمین را قرار گاه ساخت، و میان آن نهرهایی قرار داد، و برای آن کوهها (ی ثابت و استوار) پدید آورد، و میان دو دریا مانعی قرار داد، آیا معبود دیگری با الله است ؟! (نه) بلکه بیشترشان نمی دانند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
النمل (60) An-Naml
(آیا این معبودان باطل شما بهتراند) یا کسی که آسمانها و زمین را آفرید، و از آسمان برای شما آبی نازل کرد، پس با آن باغهای خرم (و زیبا) رویاندیم، که شما هرگز توان رویاندن درختان آن را نداشتید،آیا معبودی دیگری با الله است؟! (نه) بلکه آنها گروهی هستند که (از حق منحرف می شوند و بتها را) همطراز (الله) قرار می دهند .
( أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارًا وَجَعَلَ خِلَالَهَا أَنْهَارًا وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِيَ وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا ۗ أَإِلَٰهٌ مَّعَ اللَّهِ ۚ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ )
النمل (61) An-Naml
(آیا این بتها بهتراند) یا کسی که زمین را قرار گاه ساخت، و میان آن نهرهایی قرار داد، و برای آن کوهها (ی ثابت و استوار) پدید آورد، و میان دو دریا مانعی قرار داد، آیا معبود دیگری با الله است ؟! (نه) بلکه بیشترشان نمی دانند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
#No_3
Enforce اعمال کردن، اجرا کردن،
Compel observance of or compliance with (a law, rule, or obligation).
Filing تشکیل پرونده، بایگانی،
the act of giving something, such as an official form or a legal document, to someone in authority so that it can be considered.
Asylum پناهندگی
The protection granted by a nation to someone who has left their native country as a political refugee.
Led to منجر شدن به، باعث شدن،
Condemn محکوم کردن، تقبیح کردن
Detain بازداشت کردن، زندانی کردن،
@book_tips 🐞
Enforce اعمال کردن، اجرا کردن،
Compel observance of or compliance with (a law, rule, or obligation).
Filing تشکیل پرونده، بایگانی،
the act of giving something, such as an official form or a legal document, to someone in authority so that it can be considered.
Asylum پناهندگی
The protection granted by a nation to someone who has left their native country as a political refugee.
Led to منجر شدن به، باعث شدن،
Condemn محکوم کردن، تقبیح کردن
Detain بازداشت کردن، زندانی کردن،
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
#یک_دقیقه_مطالعه
یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی میگفتند.
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل میگرفتی، حالم را میپرسیدی.
همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…
از آن لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد!
سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
"یادمان باشد، سلاممان بوی نیاز ندهد!"
@book_tips 🐞
#یک_دقیقه_مطالعه
یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی میگفتند.
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل میگرفتی، حالم را میپرسیدی.
همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…
از آن لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد!
سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
"یادمان باشد، سلاممان بوی نیاز ندهد!"
@book_tips 🐞
Book_tips
اگر نا امید هستین، حتما ببینید، محشره واقعا 👌👌 ماجرای Elon Musk @book_tips 🐞
ترجمه زیرنویس ویدئو: ماجرای الون ماسک
ماجرای Elon Musk (شرکت SpaceX)
الون ماسک در 28 ژوئن سال 1971 در آفریقای جنوبی متولد شد.
در 10 سالگی علاقه زیادی به رایانه ها داشت.
در سن 12 سالگی یک بازی کامپیوتری با نام Blaster تولید و به مبلغ 500 دلار به یک مجله فروخت.
او فیزیک و اقتصاد در دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا خوند.
ماسک و برادرش کیمبال با 28000 دلاز از پول پدرش پروژه ZIP2 را آغاز کردند.
از طریق استارت اپ وب کا راهنمای مسافرت به شهرها را برای روزنامه ها انجام میداد
بعدا در سال 1999 آنها ZIP2 را به مبلغ 307 میلیون دلار به شکرت کامپیوتری کامپک (Compaq) فروختن که 22 میلیون دلار عاید ماسک شد.
او بیش از نیمی از این عایدی را برای مشارکت در تاسیس شرکت X.com خدمات بانکی آنلاین سرمایه گذاری کرد.
شرکت آنها سریعا با شرکت رقیب ادغام و تبدل به شرکت پای پال (PayPal) شد. که ماسک بیشترین سهام را دراختیار داشت.
ماسک در سال 2001 یک نظریه ای را در خصوص پیاده سازی گلخانه آزمایشگاهی بر روی مریخ ارائه داد.
در سال 2002 شرکت ای بی eBay پای پال را به قیمت 180 میلیون دلار از ماسک خرید و او از این شرکت کنار رفت.
ماسک برای خرید موشکهای بالستیک قاره پیما بازسازی شده به روسیه سفر کرد.
که بعنوان ICBM ها برای ارسال کلنی موش به مریخ شناخته میشدند.
روسیه پیشنهاد فروش هر موشک به مبلغ 8 میلیون دلار آمریکا ارائه داد.
ماسک احساس کرد قیمت بصورت کاذب خیلی زیاد است.
و حتی آنها به ماسک طعنه زدند.
بهش گفتند، اوه مرد کوچک، پول نداری؟
ماسک پاسخ داد: فکر میکنم ما خودمون بتونیم یک راکت بسازیم.
و از جلسه بیرون آمد.
ماسک در زمان برگشت با پرواز به این پی برد که میتونه یک شرکت تاسیس کنه.
که بتونه راکتهای مورد نیازش را بصورت مقرون بصرفه را تولید کنه.
ماسک با محاسبه دریافت که هزینه مواد خام اولیه برای تولید یک راکت کمتر از 3 درصد مبلغ فروش یک راکت در آن زمان است.
اسپیس ایکس میتونه با هزینه 10 درصد دیگه پرتاب بشه و تقریبا 70 درصد درآمد ناخالص داشته باشه.
در می 2002 ماسک شکرت اسپیس ایکس را با هزینه 100 میلیون دلار تاسیس کرد.
با ابتکار ساخت فضاپیماهایی برای مسافرت فضایی تجاری
در سال 2006 اولین راکت اسپیس ایکس تنها پس از 33 ثانیه پرتاب با شکست مواجه شد.
در سالهای 2007 و 2008 دومین و سمین شانس برای ایجاد اعتماد شرکت با شکست مواجه شد.
سومین شکست تقریبا شرکت را از بین برد.
ماسک پول برای فقط چهارمین پرتاب داشت.
در 28 سپتامبر 2008 چهارمین راکت فالکون 1 با موفقیت پرتاب و در مدار زمین قرار پرفت.
تاریخ سازی انجام شد. فالکون 1 اولین راکت خصوصی با سوخت مایعی بود که در مدار زمین قرار گرفت.
در 23 دسامبر 2008 ناسا قراردادی به مبلغ 1.6 میلیارد دلار با اسپیس ایکس برای انتقال بار به ایستگاه فضایی بین المللی منعقد کرد.
با برنامه های انتقال فضانوردان در آینده، و جایگزینی شاتلهای فضایی خود ناساس در فضا.
در سال 2011 اسپیس ایکس برنامه توسعه سیستم پرتاب برای استفاده مجدد (سیستمی که راکتها در زمان برگشت بجای انفجار سالم به زمین برگشته و مجددا استفاده شود) را اعلان عمومی کرد.
بعد از چند بار شکست.
اسپیس ایکس بتوانست راکت را با موفقیت فرود آورده و در دسامبر 2015 مجددا باحیا کند.
در مارس 2017 اسپیس ایکس همان راکت را مججدا پرتاب کرده و با موفقیت اینبار در سطح دریا فرود اورد.
یک فرود عالی بود.
تمامی راکتها بصورتی طراحی شده اند که مجددا بازگردانده شوند.
ولی راکتهای اسپیس ایکس نه تنها تحمل بازگردانده شدن را دارند.
بلکه قابلیت فرود بر روی زمین استفاده مجدد را هم دارند.
ماسک معتقد است لازم است با استفاده مجدد سریع و کامل از راکت هزینه های مسافرت فضایی را کاهش داد.
و ماسک قصد دارد بر روی مریخ یک شهری ایجاد کند.
@book_tips 🐞
ماجرای Elon Musk (شرکت SpaceX)
الون ماسک در 28 ژوئن سال 1971 در آفریقای جنوبی متولد شد.
در 10 سالگی علاقه زیادی به رایانه ها داشت.
در سن 12 سالگی یک بازی کامپیوتری با نام Blaster تولید و به مبلغ 500 دلار به یک مجله فروخت.
او فیزیک و اقتصاد در دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا خوند.
ماسک و برادرش کیمبال با 28000 دلاز از پول پدرش پروژه ZIP2 را آغاز کردند.
از طریق استارت اپ وب کا راهنمای مسافرت به شهرها را برای روزنامه ها انجام میداد
بعدا در سال 1999 آنها ZIP2 را به مبلغ 307 میلیون دلار به شکرت کامپیوتری کامپک (Compaq) فروختن که 22 میلیون دلار عاید ماسک شد.
او بیش از نیمی از این عایدی را برای مشارکت در تاسیس شرکت X.com خدمات بانکی آنلاین سرمایه گذاری کرد.
شرکت آنها سریعا با شرکت رقیب ادغام و تبدل به شرکت پای پال (PayPal) شد. که ماسک بیشترین سهام را دراختیار داشت.
ماسک در سال 2001 یک نظریه ای را در خصوص پیاده سازی گلخانه آزمایشگاهی بر روی مریخ ارائه داد.
در سال 2002 شرکت ای بی eBay پای پال را به قیمت 180 میلیون دلار از ماسک خرید و او از این شرکت کنار رفت.
ماسک برای خرید موشکهای بالستیک قاره پیما بازسازی شده به روسیه سفر کرد.
که بعنوان ICBM ها برای ارسال کلنی موش به مریخ شناخته میشدند.
روسیه پیشنهاد فروش هر موشک به مبلغ 8 میلیون دلار آمریکا ارائه داد.
ماسک احساس کرد قیمت بصورت کاذب خیلی زیاد است.
و حتی آنها به ماسک طعنه زدند.
بهش گفتند، اوه مرد کوچک، پول نداری؟
ماسک پاسخ داد: فکر میکنم ما خودمون بتونیم یک راکت بسازیم.
و از جلسه بیرون آمد.
ماسک در زمان برگشت با پرواز به این پی برد که میتونه یک شرکت تاسیس کنه.
که بتونه راکتهای مورد نیازش را بصورت مقرون بصرفه را تولید کنه.
ماسک با محاسبه دریافت که هزینه مواد خام اولیه برای تولید یک راکت کمتر از 3 درصد مبلغ فروش یک راکت در آن زمان است.
اسپیس ایکس میتونه با هزینه 10 درصد دیگه پرتاب بشه و تقریبا 70 درصد درآمد ناخالص داشته باشه.
در می 2002 ماسک شکرت اسپیس ایکس را با هزینه 100 میلیون دلار تاسیس کرد.
با ابتکار ساخت فضاپیماهایی برای مسافرت فضایی تجاری
در سال 2006 اولین راکت اسپیس ایکس تنها پس از 33 ثانیه پرتاب با شکست مواجه شد.
در سالهای 2007 و 2008 دومین و سمین شانس برای ایجاد اعتماد شرکت با شکست مواجه شد.
سومین شکست تقریبا شرکت را از بین برد.
ماسک پول برای فقط چهارمین پرتاب داشت.
در 28 سپتامبر 2008 چهارمین راکت فالکون 1 با موفقیت پرتاب و در مدار زمین قرار پرفت.
تاریخ سازی انجام شد. فالکون 1 اولین راکت خصوصی با سوخت مایعی بود که در مدار زمین قرار گرفت.
در 23 دسامبر 2008 ناسا قراردادی به مبلغ 1.6 میلیارد دلار با اسپیس ایکس برای انتقال بار به ایستگاه فضایی بین المللی منعقد کرد.
با برنامه های انتقال فضانوردان در آینده، و جایگزینی شاتلهای فضایی خود ناساس در فضا.
در سال 2011 اسپیس ایکس برنامه توسعه سیستم پرتاب برای استفاده مجدد (سیستمی که راکتها در زمان برگشت بجای انفجار سالم به زمین برگشته و مجددا استفاده شود) را اعلان عمومی کرد.
بعد از چند بار شکست.
اسپیس ایکس بتوانست راکت را با موفقیت فرود آورده و در دسامبر 2015 مجددا باحیا کند.
در مارس 2017 اسپیس ایکس همان راکت را مججدا پرتاب کرده و با موفقیت اینبار در سطح دریا فرود اورد.
یک فرود عالی بود.
تمامی راکتها بصورتی طراحی شده اند که مجددا بازگردانده شوند.
ولی راکتهای اسپیس ایکس نه تنها تحمل بازگردانده شدن را دارند.
بلکه قابلیت فرود بر روی زمین استفاده مجدد را هم دارند.
ماسک معتقد است لازم است با استفاده مجدد سریع و کامل از راکت هزینه های مسافرت فضایی را کاهش داد.
و ماسک قصد دارد بر روی مریخ یک شهری ایجاد کند.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل سوم
شبی که سید میران سرابی از خانه دوستش میرزا نبی بر می گشت در فکرکشمکش بین خودشان و صنف آسیابان ها بود.
شهر دار قول حمایت داده بودو گفته بودچنانچه نانوا خانه خود را کاملا زیر حمایت شهرداری بکشد می توانست به عنوان تنها مقام ذینفوذ و صالح خیلی از مشکلات آنان را حل کند.
سید میران در وقت عبور از "سبزه میدان"در ده قدمی پیشاپیش خود"هما "را دید که می رفت.زن جوانی که روزهای گذشته در دکان با او آشنا شده بودو از زندگی شکست خورده ی خود برایش گفته بود.
پنهان کردنی نیست که زن جوان وخوبروی از همان برخورد اول به سختی وی را تکان داده بود.
خیال او ،هوای او،غم او،در چند روزی که گذشته بوددقیقه ای مرد کاسب را رها نکرده بود.
درست است که سید میران ایمان و اعتقاد قوی داشت اما خیال، رویای بیداری ست .فراموش نکنیم که در قیامت نامه ی اعمال را می خوانند نه نامه ی افکارمارا.
خیال گناه نه گناه است و نه مادام که پا از دایره ی دوار خود بیرون ننهاده است.
می تواند دامن تقوي و فۻیلت را لکه دارکرده باشد.
بیوه ی زیبا روی که طلعت رخسارش رخشان تر از ستاره ی صبحدم بودبا آن چشمان فتنه گر، با آن حالات پر معنا و لطف آمیز ممکن نبود بیننده را به خیال وا ندارد.
سید میران در این اندیشه بود که چرا این زن درد و دلش را پیش او آورده و تحت تاثیر نیک نهادیی مردانه ای که در خمیر و ذات او بود تخیلات خودپرستانه را که چیزی جز نشخوار بیهوده ی روح نبود دور می ریخت.
"در چنان گردابی از ترس و دوگانگی گیر کرده بودکه همه ی پندهای نیکوی جهان را از یاد برده بود."
وقتی به خود آمد که در کوچه خلوت و تاریک مشغول گفتگو و راه رفتن با آن زن بودـ.
هما اظهار داشت که دو روز است که قصد صحبت با او را داردتا شاید بتواند در حق این موجود بدبخت و بی پناه کمکی کند.
سید میران هم نیت خود را بر ملا کرد از اینکه قصد داشت پنهانی راه خانه او را بیابد و فردا همسرش را به عنوان یک خواهر دلسوز نزد او بفرستد.
هما اعتراۻ کرد و از محل زندگی خود که در خانه ی بدنام هاست پرده بر داشت.و خاطر نشان کرد تا کنون آلت بازی و هوس کسی نشده ام .
سید میران گفت:
در نظر من از یک انسان محترم و نجیب که شایسته ی همه ی خوبی های زندگی ست چیزی کم ندارید.از او خواست تا تمام زندگیش را بدون کم و کاست برای او بگویدو یقین بداند که تا حل قطعی آن آسوده نخواهد نشست.
هما از سید میران خواست تا صبح فردا به محل زندگی او بیاید و خود را به عنوان یکی از دوستان شوهرم معرفی کنید که می خواهید میانجی صلح و آشتی شوید.از این لحظه ب شما ب عنوان کسی می نگرم که در باریکترین لحظه های این چهار ماه سیاه شرف و عفت یک زن بی دفاع را مثل شیشه در بغل سنگ بی آسیب نگه داشت.زیرا که شرافت خود را به تار موئی بستم و به دست جوانکی دادم تا ببرد همانند "هارووت" و "مارووت "که در چاه ویل سرگردانند.آخر من برای اینکه از دست شوهر ظالمم نجات پیدا کنم خود را عاشق جوانی عاشق پیشه نشان دادم تا از این طریق شوهرم راۻی ب طلاق من شود.سید میران به جای او ادامه داد"اما از چنگ دزد در آمدی گیر رمال افتادی"
"شما با آن جسارت کم نظیری که در ترک شوهر از خود نشان داده ایددست روی حساس ترین رگ جان او نهاده اید که غرور و غیرت مردانگی اش" باشد.
تقاۻای هما این بود که دوقلوهای عزیز مرا ب من برگردان تا برشان دارم و به ده برگردم یا همین جا در همین شهر کنارشان زندگی کنم.
سید میران گفت این آرزو در نظر تو شاید امکان پذیر نباشد اما "هجران زدگان همه چنینند. به تو قول میدهم ، همین قدر امشب بگذرد و صبح فردا آفتاب بر این شهر طلوع کند همه چیز به بخت و طالع تو طلوع خواهد کرد و بار نومیدی را از تن خود دور کن و عوۻ گریستن و غصه خوردن لبخند بزن ؛ من پیشقدم کار تو هستم.
هما کاملا از روی بی تابی گفت:اطمینان تو مرا دلگرم می کند.
سید میران با مهربانی تحکم آمیز و مردانه که گوهر ذاتیش بود دوباره به او دلگرمی داد.و گفت برای من همین قدر که علاقه ی رک و راست تو را به زندگی پاک و درست احساس کردم کافی ست که با همه کس اشتباهت نکنم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
فصل سوم
شبی که سید میران سرابی از خانه دوستش میرزا نبی بر می گشت در فکرکشمکش بین خودشان و صنف آسیابان ها بود.
شهر دار قول حمایت داده بودو گفته بودچنانچه نانوا خانه خود را کاملا زیر حمایت شهرداری بکشد می توانست به عنوان تنها مقام ذینفوذ و صالح خیلی از مشکلات آنان را حل کند.
سید میران در وقت عبور از "سبزه میدان"در ده قدمی پیشاپیش خود"هما "را دید که می رفت.زن جوانی که روزهای گذشته در دکان با او آشنا شده بودو از زندگی شکست خورده ی خود برایش گفته بود.
پنهان کردنی نیست که زن جوان وخوبروی از همان برخورد اول به سختی وی را تکان داده بود.
خیال او ،هوای او،غم او،در چند روزی که گذشته بوددقیقه ای مرد کاسب را رها نکرده بود.
درست است که سید میران ایمان و اعتقاد قوی داشت اما خیال، رویای بیداری ست .فراموش نکنیم که در قیامت نامه ی اعمال را می خوانند نه نامه ی افکارمارا.
خیال گناه نه گناه است و نه مادام که پا از دایره ی دوار خود بیرون ننهاده است.
می تواند دامن تقوي و فۻیلت را لکه دارکرده باشد.
بیوه ی زیبا روی که طلعت رخسارش رخشان تر از ستاره ی صبحدم بودبا آن چشمان فتنه گر، با آن حالات پر معنا و لطف آمیز ممکن نبود بیننده را به خیال وا ندارد.
سید میران در این اندیشه بود که چرا این زن درد و دلش را پیش او آورده و تحت تاثیر نیک نهادیی مردانه ای که در خمیر و ذات او بود تخیلات خودپرستانه را که چیزی جز نشخوار بیهوده ی روح نبود دور می ریخت.
"در چنان گردابی از ترس و دوگانگی گیر کرده بودکه همه ی پندهای نیکوی جهان را از یاد برده بود."
وقتی به خود آمد که در کوچه خلوت و تاریک مشغول گفتگو و راه رفتن با آن زن بودـ.
هما اظهار داشت که دو روز است که قصد صحبت با او را داردتا شاید بتواند در حق این موجود بدبخت و بی پناه کمکی کند.
سید میران هم نیت خود را بر ملا کرد از اینکه قصد داشت پنهانی راه خانه او را بیابد و فردا همسرش را به عنوان یک خواهر دلسوز نزد او بفرستد.
هما اعتراۻ کرد و از محل زندگی خود که در خانه ی بدنام هاست پرده بر داشت.و خاطر نشان کرد تا کنون آلت بازی و هوس کسی نشده ام .
سید میران گفت:
در نظر من از یک انسان محترم و نجیب که شایسته ی همه ی خوبی های زندگی ست چیزی کم ندارید.از او خواست تا تمام زندگیش را بدون کم و کاست برای او بگویدو یقین بداند که تا حل قطعی آن آسوده نخواهد نشست.
هما از سید میران خواست تا صبح فردا به محل زندگی او بیاید و خود را به عنوان یکی از دوستان شوهرم معرفی کنید که می خواهید میانجی صلح و آشتی شوید.از این لحظه ب شما ب عنوان کسی می نگرم که در باریکترین لحظه های این چهار ماه سیاه شرف و عفت یک زن بی دفاع را مثل شیشه در بغل سنگ بی آسیب نگه داشت.زیرا که شرافت خود را به تار موئی بستم و به دست جوانکی دادم تا ببرد همانند "هارووت" و "مارووت "که در چاه ویل سرگردانند.آخر من برای اینکه از دست شوهر ظالمم نجات پیدا کنم خود را عاشق جوانی عاشق پیشه نشان دادم تا از این طریق شوهرم راۻی ب طلاق من شود.سید میران به جای او ادامه داد"اما از چنگ دزد در آمدی گیر رمال افتادی"
"شما با آن جسارت کم نظیری که در ترک شوهر از خود نشان داده ایددست روی حساس ترین رگ جان او نهاده اید که غرور و غیرت مردانگی اش" باشد.
تقاۻای هما این بود که دوقلوهای عزیز مرا ب من برگردان تا برشان دارم و به ده برگردم یا همین جا در همین شهر کنارشان زندگی کنم.
سید میران گفت این آرزو در نظر تو شاید امکان پذیر نباشد اما "هجران زدگان همه چنینند. به تو قول میدهم ، همین قدر امشب بگذرد و صبح فردا آفتاب بر این شهر طلوع کند همه چیز به بخت و طالع تو طلوع خواهد کرد و بار نومیدی را از تن خود دور کن و عوۻ گریستن و غصه خوردن لبخند بزن ؛ من پیشقدم کار تو هستم.
هما کاملا از روی بی تابی گفت:اطمینان تو مرا دلگرم می کند.
سید میران با مهربانی تحکم آمیز و مردانه که گوهر ذاتیش بود دوباره به او دلگرمی داد.و گفت برای من همین قدر که علاقه ی رک و راست تو را به زندگی پاک و درست احساس کردم کافی ست که با همه کس اشتباهت نکنم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#مطالعه_شخصی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞