Booftale
96 subscribers
860 photos
29 videos
197 files
73 links
💐 کانال گروه نویسندگی بوف تیل:
🍀مطالب آموزشی
🍀کتابهای صوتی
🍀آثار منتخب اعضای گروه
🍀 تقویم های ادبی
🍀 و ...
📌ارتباط با ما:
.

📌لینک گروه:
https://t.me/joinchat/DUi5kUUDcetZcWYlRDMnhg

📌اولين پست کانال:
https://t.me/booftalle/2
Download Telegram
#شعر

#انتهای_اندیشه


من به تو می‌اندیشم
به فردایی سرشار از تو
بر بلندای صبحی دل‌انگیز
به امید غروبی هوس‌آلود

من به تو می‌اندیشم
اکنون که باد عطر پاییز را دارد
و خورشید پشت کوه‌ها پنهان می‌شود
بر امید سپیده‌ای دیگر

من به تو می‌اندیشم
جایی که جام صبر به انتهایش رسیده
و عشق از شراب معشوقه خلق می‌کند
بر چهره‌ای که شاید تو باشی

من به تو می‌اندیشم
حالا که تن عریان دستانت گشته
و دل جویای لبخند
تا آبستن طفلی شود


#سیده_فرزانه_رضوی
@booftalle
#داستانک_بسیار_بسیار_کوتاه_هشت_واژه‌ای

#مجرم


به جرم حضور در استادیوم بازداشتش کردند، ریشش کنده نشد.


#فاطمه_علی‌پور
@booftalle
#داستان_کوتاه

#اولین_شب_در_خرمشهر


پیرمرد دودستی عصایش را می‌گیرد و کنار در خانه‌اش می‌نشیند.

با صدای خفه و آرام داد می‌زند: آهای، آهای‌‌...
اگه کسی اینجا هست بیاد کنار من.

همسایه‌ها و عابران او را می‌شناسند و منظورش را می‌دانند.
پیرمرد با رفتن اولین آدم کنارش، سرش را بالا می‌گیرد و به چپ و راست می‌چرخاند.

- من یه نامه دارم، می‌شه برام بخونی، اینجاست، تو جیب کتم.
نامه پاره و مچاله شده‌ است، کلمه‌ها خوانا نیستند و کسی نمی‌تواند آن را بخواند، اما همه متن نامه را حفظ هستند.

-آروم بخون، بفهمم چی نوشته.


فضل الله المجاهدین علی‌القاعدین اجراً عظیماً.

خرمشهر را خدا آزاد کرد.

رزمنده دلیر، ایثارگر دلاور.
مجاهدت رزمندگان و ایثارگران که دفاعی غیورانه...

پیرمرد چشم‌های تاریکش را می‌مالد، عصایش را محکم‌تر می‌گیرد.

- زیاد بودند، شهر رو گرفته بودند، توی تاریکی رفتیم جلو، من اول صف بودم، یه ژ۳ خوش‌دست داشتم.

لبخند می‌زند، خود را جابجا می‌کند، با دست لرزانش دور دهانش را پاک می‌کند.
-ساعت ده شب بود، امونشون ندادیم، خیلی‌هاشون رفتند تو اروند، بیرون نیومدند، بقیه رو هم گرفتیم.

می‌خندد، دست‌هایش بیشتر می‌لرزند.
بیچاره‌ها اگه برمی‌گشتند همشون اعدام می‌شدند.
وزیرشون هم اومده بود ولی دیگه فایده نداشت، کار از کار گذشته بود. نماز ظهر رو تو خرمشهر خوندیم.

نامه را می‌گیرد، مچاله می‌کند، در جیب کتش می‌گذارد.

- کمک کن زود برم خونه، نمازم قضا نشه.


#مختار_حسین_پور
@booftalle
#ترانه

#حال_دریا_حال_ما


حال دریا خوش نیست

اقتصادش داغون
مردانش خسته
جووناش عصبی
بانوانش دلخون


سفره‌هاشون خالی
جیبشون خالی‌تر

دینشون، رفته به باد
آخرت؛ رفته ز یاد


حال ما هم خوش نیست


#خاچیک

@booftalle
#داستان_کوتاه

#از_مسافر_خانه

آدمی‌زاد است، خطا می‌کند، کج می‌رود، اشتباه می‌کند. من خطا نکردم، کج نرفتم و سر از مسافرخانه درآوردم.
زن جماعت بلایی سرت می‌آورد که به عقل جن هم نمی‌رسد. به عقل که می‌رسید، من روزی از مسافرخانه و دور از کبوترهای زبان‌بسته بنویسم؟
بالای پشت‌بام، زیر آفتاب سوزان نشسته بودم و با کبوترها درددل می‌کردم و برایشان از نامردی روزگار می‌گفتم. ذلیل‌مرده شهلا خودش را از پشت‌بام خانه‌شان انداخت درست کنار من. چنان نزدیک که دستش به بازویم آویخت، موهای بلندش به صورتم خورد و نوک دماغ شیپوریش چسبید به نوک دماغ من. من چکار کردم؟ پرتش کردم، از خودم دور کردم. بلند شد و به کمرش قر داد و چرخید و موهایش را در هوا پریشان کرد و با صدای ناز و نازکش خواند:

از بس قشنگه پیغومات
دلم می‌خواد بشم فدات
کاشکی منم به این خوبی
می‌شد که بنویسم برات

من تا بلند شوم و خودم را جمع کنم و دستی به سر و رویم بکشم و دست شهلا را بگیرم و با صدای کلفت و نازم بخوانم:

برات پیغوم گذاشتم
که هیچ‌کس و تو دنیا
قد تو دوست نداشتم

نمی‌دانم همسر گوربه‌گور شده‌ام از کدام گوری پیدایش شد و درست وسط من و شهلا ایستاد! بدون آنکه چیزی بردارد و چیزی بگذارد، با پایش که الهی فلج شود و نتواند قدم از قدم بردارد، یک ضربه اوراماواشی گذاشت وسط پستان‌های مرمرین شهلا. نمی‌دانم این دست‌پرورده شیطان کی لباسش را درآورده بود! الهی مثل صدام همان لباسش را در انفرادی بشوید، الهی کفنش بشود.
من چشم تیز کردم تا جای اوراماواشی را نگاه کنم. شهلا دست به سینه در چشم برهم‌زدن غیب شد. تا به خودم بیایم با ضربه ماواشی دندان‌هایم را خورد کرد. همه چیز به همین سرعت و دقت تمام شد و من از مسافرخانه سردرآوردم.
چهل روز عزادار بودیم، پیراهن سیاه پوشیدیم، ریشمان را نتراشیدیم. تنها منکه نه، همه محل عزادار بودند. آدم وقتی یک چیزی از دستش می‌رود قدرش را می‌داند. چهل روز تمام خاطراتش برایمان زنده شد. هر جا می‌رفتیم نقل و حدیث او بود. خدابیامرز آزارش به مورچه هم نمی‌رسید. این شاید یک مرض است که همه دچارش هستیم. بعد از رفتنش قدر او را دانستیم. اما دیگر فایده نداشت، کار از کار گذشته بود و او از بین ما رفته‌بود. جز گریه و شیون کاری از دستمان برنمی‌آمد. بی‌راه نمی‌گویم، آنچه به چشم دیده‌ام نقل می‌کنم.
این شهلا از خدا بی‌خبر، همین‌ که هیچ‌کس نمی‌داند این شیطنت‌ها و دروغ‌ها و دغل‌ها را از کجا یادگرفته‌است، شوهر مفلوکش دق کرد و مرد.
سر یک کلاه! کلاه صورتی پهن لبه‌دار با هشت تا حلقه طلایی و یک زنجیر سفید که حلقه‌ها را به هم وصل می‌کرد و یک پر کوچک کبوتر که من بالای کلاه چسبانده بودم. با کلاه خوشگلی شهلا ده نه، صد نه، هزار برابر می‌شد. زن کودن جای آنکه روسری و چادر سرش کند و دنبال بدبختیش برود، کلاه به سر رفته‌بود. نمی‌دانم کجا، هیچ‌کس نمی‌داند. شوهر بخت‌برگشته‌اش هم نمی‌دانست. یک سر دارد و هزار سودا. اگر شما تنها یکی از سوداهایش را می‌دانید، من هم می‌دانم!
بعد چه شد؟ چه می‌خواستی بشود؟ پشت یخچال اصغرآقا‌قصاب نشسته‌بوده و بستنی می‌خورده که رئیس آدم می‌فرستد و شهلا را می‌گیرند و می‌برند. رئیس بعد از چهار ساعت حرف و سخن و نصیحت به شهلا گفته‌بود: باید هفته‌ای یک‌بار به روان‌پزشک بروی، کتاب بخوانی و تا ماه تمام نشده خلاصه‌اش کنی و برایمان بنویسی!
شهلا شاخ درآورده بود از این حرف‌ها، آتشی شده‌بود، حالش به هم خورده‌بود. آدامسش را روی میز رئیس تف کرده و سواد دوم راهنمایی‌اش را انکار کرده‌بود. گفته بود: من اصلا خواندن و نوشتن بلد نیستم، چطور کتاب بخوانم بعد هم خلاصه کنم، از همه بدتر روی کاغذ بنویسم؟ درسته من دکتر نیستم ولی اندازه چهار تا دکتر حالیمه. می‌گی نه، کف دستت رو بیار جلو تا بگم چی تو سرته. رئیس هم دستش را توی دست شهلا گذاشته‌بود و شهلا برایش آب هزار تا جوب را یک‌جا جمع کرده و یک رودخانه راه انداخته بود خروشان و جوشان و خنک و باصفا‌.
بعد رئیس برایش از دو سال حبس و چهار ماه تعلیقی و شش ماه تعزیری گفته‌بود. شهلا هم گفته‌بود: برای من بازی درنیار، من خودم آخر این بازی‌ها هستم. رئیس گفته‌بود: چطور؟ شهلا گفته‌بود: پنج بار پشت‌سر هم بگو: دایی چاقه، چایی داغه. رئیس بادی به غبغب انداخته و گفته‌بود: دایی داغه، چایی چاقه.
شهلا از کیفش یک آدامس موزی بیرون آورده، در دهان گذاشته، جویده و گفته‌بود: سوک‌سوک، باختی رئیس.
بعد هم پرده‌ها پایین افتاده، چراغ‌ها خاموش شده بود. شهلا کلاه‌بسر برگشته‌بود خانه‌. نه از حبس تعزیری و تعلیقی خبری شد، نه از روان‌پزشک، نه از کتاب‌خوانی و خلاصه‌نویسی.
@booftalle
حالا من اینها را جزء‌به‌جزء از کجا می‌دانم؟ آن‌جا که جز شهلا و رئیس و خدایشان کسی نبود! از قدیم گفته‌اند، دیوار موش دارد، موش هم گوش دارد.
بعد از آن روز همه جا نقل رئیس بود و شهلا و رنگ پرده اتاق رئیس و تعداد چراغ‌های اتاق و ساعت رفتن و آمدن شهلا. همه می‌گفتند: ما چیمون از رئیس کمتره؟ مگه ما اتاق نداریم، پرده نداریم، چراغ نداریم. می‌گفتند: آدامس شهلا هنوز روی میز رئیسه، هنوز بوی شهلا توی اتاق رئیسه، هنوز پرونده کلاه صورتی شهلا بازه، هر روز رئیس آدم می‌فرسته شهلا رو برای محاکمه می‌برن.
شوهر مرحوم شهلا چند روز بیشتر نتوانست حرف مردم را تحمل کند، دق‌ کرد و افتاد و مرد.
بعد از چهل روز عزاداری و سوگواری و گریه و شیون، رخت عزا از تن برکندیم و خواستیم ریشمان را بتراشیم. وقتی از سر خاک مرحوم شوهر شهلا برمی‌گشتیم، بین جمعیت، شهلا خودش را به من رساند و در گوشم گفت: با ریش و سیبیل چقدر جذاب می‌شی!
من هم در گوشش گفتم: به تو ربطی نداره، تازه با سیبیل جذاب‌تر هم می‌شم. شهلا در گوش من گفت: دیدی خدابیامرز سر هیچ‌وپوچ رفت.
من در گوشش گفتم: هیچ‌وپوچ؟ رفتی چهار ساعت توی اتاق رئیس پرده‌ها رو کشیدی، چراغ‌ها رو خاموش کردی، می‌گی هیچ‌و‌پوچ؟
شهلا در گوش من گفت: همه پرده‌ها رو می‌کشن و چراغ‌ها رو خاموش می‌کنن. خدابیامرز سر هیچ‌وپوچ رفت.
در گوشش گفتم: حالا می‌خوای چیکار کنی؟
شهلا در گوش من گفت: کی یکی از مغازه‌هات رو به نام من می‌زنی؟
من در گوشش گفتم: من سر قولم هستم، به شرطی که تو هم سر حرفت باشی.
شهلا در گوش من گفت: حالا که این خدابیامرز سر هیچ‌وپوچ رفت و عمرش رو داد به شما، خوب نیست بیوه و تنها بمونم، بالاخره سایه یه مرد باید بالای سرم باشه، کی بهتر از شما؟ کی با سیبیل جذاب‌تر از شماست؟


#مختار_حسین_پور
@booftalle
#داستان_کوتاه

#قصری_به_رنگ_لاجورد

آبی که از معده‌اش تخلیه شد دور و برش را خیس کرد. چشم‌هایش را باز کرد. در دو طرف سینه‌‌اش احساس درد می‌کرد. شکمش را ماساژ داد. تازه اطرافش را دید. چه جای غریبی بود. دور  و برش را موجوداتی گرفته‌ بودند که ترکیبی از انسان و ماهی و جانوران دیگر بودند. پلک‌هایش را روی هم گذاشت. می‌ترسید دوباره بازشان کند.گلو و سینه‌اش می‌سوخت. صداهای در همی به گوشش می‌رسید. نمی‌توانست چیزی بفهمد. به مغزش فشار آورد.
- من این‌جا چه می‌کنم؟
- مرجان کجاست؟
با ضربه‌ای که به صورتش زده شد، بی‌اختیار چشم‌هایش باز شد. لرزشی تمام بدنش را درگیر کرد. موجودی بالای سرش ایستاده بود که چشم‌هایی شبیه وزغ داشت. طوری که فقط خودش شنید پرسید:
- شما کی هستید؟
چشم وزغی که در چشم‌هایش زل زده بود با باله‌هایش به سمتی اشاره کرد. منوچهر نمی‌توانست چیزی را که می‌بیند باور کند. قصری عظیم به رنگ لاجورد، به ارتفاع چند صد متر! قصر چند وجهی بود. هرطرفش را پله‌های مرمرین احاطه کرده بود. بالای عمارت را نمی‌شد دید. حتما سر در کهکشان داشت. محو معماری عمارت بود که ضربه‌ای به شانه‌اش خورد. برگشت. یک چشم وزغی دیگر را دید که هشت تا پا داشت. با یک جهش بلند شد. می‌خواست فرار کند. یکی از پاهای هشت پا دور زانوهایش گره خورد. فریاد زد:
- چی از جونم می‌خواید؟
گره از پایش باز شد. قدرت نداشت بایستد، روی خاک‌های نرم زانو زد. به حالت التماس و تسلیم به هشت پا نگاه کرد. از دور و بر جانورهای دیگری به سمتش می‌آمدند. یکی‌شان که به جای پا دم داشت و روی زمین می‌خزید، نزدیکش شد منوچهر خودش را کنار کشید. از پشت به جسم سختی خورد. برگشت یک ستاره دریایی بودکه پاهای سنگین و قطوی داشت شبیه پاهای انسان! دور و برش پر شده بود از چشم وزغی و هشت پا و موجودات دیگری که نمی‌توانست تشخیص دهد چه هستند؟ یکی‌شان کله بزرگی داشت. روی صورتش فقط یک چشم بود و یک دهان! از دو طرف سرش دو دست آویزان بود که هر کدام‌ چند متر طول داشتند. روی دو پا ایستاده بود.با التماس پای یک چشمی را چسبید:
- تو رو خدا به دادم برس.
یک چشمی پایش را کشید. منوچهر روی زمین افتادو همان جا دراز کشید.
از دیدن مار قطور و بلندی که به طرفش می‌آمد، پشتش تیر کشید.چهار دست و پا به طرف دیگری خزید. هر طرف می‌رفت به یک موجود عجیب می‌خورد. با تمام نیرو فریاد کشید و کمک خواست. روی پله‌های لاجوردی قصر غولی نمایان شد که یک شاخ روی سرش داشت. غول اندامی شبیه انسان داشت. چشم‌هایش از حدقه بیرون زده بود. وقتی دهانش را باز می‌کردغاری نمایان می‌شد. با هر قدمش زمین می‌لرزید. طول پاهایش به دومتر شاید هم بیش‌تر می‌رسید. موجودات عجیب تعظیم‌کنان کنار رفتند. غول با قدم‌های سنگین به او نزدیک می‌شد. آبی که از دهانش می‌چکید مثل دانه‌های درشت باران زمین را خیس می‌کرد.
ک... م...ک... ک...م...ک...
فریادهای منقطع کمک خواستنش را آب می‌بلعید.دست و پا زدن‌هایش بیش‌تر او را به عمق می‌کشید. آن موقع شب هیچ کس در ساحل نبود. مرجان روی شن‌های خیس زانو زده به سمت دریا دستش را دراز کرده بود و با صدای گرفته منوچهر را صدا می‌زد. همسرش مثل یک توپ سبک در آب غوطه‌ور بود.
از سمت شرق اولین نشانه‌های طلوع خورشید نمایان می‌شد. تعدادی ماهیگیر برای کسب روزی راهی دریا می‌شدند. نزدیک قایق‌های‌شان زنی را دیدند که در خود مچاله شده است. زن نای حرف زدن نداشت. با انگشت به نقطه‌ای اشاره کرد که آخرین بار همسرش را دیده بود. چشم‌هایش دو کاسه خون بود. مردش را دریا دزدیده بود. قایق‌ها پارو زنان دنبال جنازه می‌گشتند. می‌دانستند مانند صدها مرد و زن و کودکی که پیش از او در همین نقطه غرق شده‌ بودند، از منوچهر هم اثری پیدا نخواهند کرد.

#زهرا_رضازاده

@booftalle
#کاریکلماتور   

این روزها، هندوانه‌ها هم تو زرد شده‌اند.   

#شادی

@booftalle
  #کاریکلماتور   

این روزها، همه پیش ما روسفیدند، حتی هندوانه.

#مجتبی

@booftalle
#دلنوشته

#دیدن_تو


برای دیدن تو به این جهان آمده‌ام. جز تماشای رخ زیبای تو کاری نیست، در این جهان مرا.
تو را بر فراز کوه‌ها جسته‌ام. در اعماق اقیانوس‌ها دنبال تو گشته‌ام. دشت‌ها را وجب‌به‌وجب برای رودررویی با تو نوردیده‌ام.
لاله‌ها را به امید بوی غریب تو بوئیده‌ام. روی شاخه‌‌ها برای شنیدن صدای تو نشسته‌ام.
با نوشیدن هر جرعه از برکه‌ها، به امید حرفی از تو گوش به صدای وزغ‌ها سپرده‌ام.
برای دیدن نشانی از تو، رد گرگ‌ها را گرفته‌ام، دنبال سگ‌ها دویده‌ام.
به امید بوسه‌ای از لب‌های تو، غنچه تمام گل‌ها را بوسیده‌ام. تمام واژه‌های، تمام کتاب‌های نوشته و نانوشته را خوانده‌ام تا به واژه‌ای برسم که از انگشت‌های تو سرازیر شده باشد.
افسوس! سال‌هاست به هیبت تیری برآمده‌ای و منتظر ماشه هستی تا بر پیشانیت فرود آید.
و حروف اسم زیبایت را بر پیشانی فرزندان ما حک کند.
آ   ز   ا   د   ی.


#مختار_حسین_پور
@booftalle
#دلنوشته

#اسب_پیر_و_خسته


بعد از تو مفهوم‌ها از بین رفت
ایام و چندشنبه‌ها به روز و شب تبدیل شدند
تمام یا روز بود یا شب
من سرگردان در آن

احساس‌ها رنگ باختند و سیاه محض شدند
شادی و غم و اضطراب یکی شدند و در خود دفن
و من سرگردان در آن

افکار و لباس‌هایم هم ساده شدند بدون داشتن هیچ جلوه‌ای
و من سرگردان در آنها

کاش اسب پیر و خسته‌ای می‌آمد و دوشادوشش تا انتها می‌رفتیم و سپس از سرگردانی درمی‌آمدیم و در بالینش تمام.

#حمزه_قیاسی
@booftalle
#داستان_کوتاه_تک‌صحنه‌ای 

#غلاف    

در را آرام باز کرد و نور چراغ دستی‌اش را در فضای تاریک خانه انداخت. دستی به نقابش زد و با عجله داخل شد. تالاری بزرگ با اشیای گرانبها او را ذوق زده کرد. به سرعت مشغول جمع کردن اشیای گرانبها شد که صدایی او را در جای خود میخکوب کرد. عرق سردی تیره پشتش را لرزاند. دشنه‌اش را از غلاف خارج کرد و آماده شد. بار دیگر صدا شنیده شد.

« محسن جان تویی پسرم؟ منتظرت بودم عزیزم. پام خشک شد، از بس یکجا نشستم. کجایی؟ دندونت خوب شد؟ بیا که وقت داروهامه. قربونت برم، من که چشام جایی رو نمی‌بینه.»

چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. نقاب از چهره‌اش برداشت. به یاد مادر پیرش افتاد و تصمیمش را گرفت. خودش را به اتاق خواب رسانید. پیرزنی نحیف در بستر بیماری دید.

«سلام مادرجان...آره دندونم بهتره. آب بیارم داروتو بخوری؟»
« پیر شی ایشالله...! خدا بچه‌هاتو نگهداره!»

داروهای پیرزن را داد و بلندش کرد و دوری در تالار زد و مجدداً در تختش، خوابانید.

« مادر جان باید برم، فقط اومدم سری بهت بزنم. بازم میام.»

«الهی خدا نگهدارت باشه، من که ازت راضی‌ام، خدا ازت راضی باشه. رفتی، در رو هم ببند.»

از آپارتمان بیرون آمد و نفس راحتی کشید.

پیرزن گوشی تلفن را برداشت و شماره‌ای گرفت. بعد از خوردن چند زنگ با هیجان گفت:
«سلام محسن جان، چرا نیومدی؟ منتظرت بودم، خدا بهمون رحم کرد، همین الآن اینجا دزد اومده بود...! نگرون نباش، از پسش بر اومدم.»

پیرزن گوشی را سرِ جایش گذاشت، سرش را زیر لحاف کرد و خوابید.


#سیاوش_روزبه
@booftalle
#گزیده‌ای_از_غزل

#آدم_ساختن

در جهانی غوطه‌ور در «این به آن در» ساختن
می‌شود کاری کنی جز در خودت «در» ساختن؟!

خانه‌ای ویرانه را تا خانه بردن، هر غروب
خانه‌ی ویرانه را تا صبح، از سر ساختن!

کارِ دنیا را که راه انداخت، آدم را خدا...
بعد از آن هم، کار پشتِ کارِ دیگر ساختن

هر چه و هر کار را چون داد دست این و آن
روی دستش دیو و من ماندیم و دلبر ساختن!

واقعاً از خاک، آدم آفریدن سخت بود
یا برای آدم از آدم، برادر ساختن؟!

خود که از اول به آخر ساخت دنیا را، شد این
پیرِ ما را هم درآورد این از آخر، ساختن!

#محمدعلی_آزادوند
@booftalle
#شعر

#خانه‌ی_تو


با دست‌های کوچکت
با یک تکه ذغال
روی زمین ناهموار
چند تا مربع کشیدی
و گفتی
خانه آجری چه دلگیر است
چه کوچک است
در مربع اول نشستی و گفتی
در این اتاق دست‌های تو را خواهم شست
موی تو را شانه خواهم زد
در مربع دوم نشستی و گفتی
در این اتاق
در شب‌هایی که ماه نیست
ستاره‌ها را به مهمانی خواهم آورد
در مربع سوم نشستی و گفتی
در این اتاق
چشم ابرها را پاک خواهم کرد
آینه به دستشان خواهم داد
تا چهره خندان خود را ببینند
در مربع چهارم نشستی و گفتی
در این اتاق
در آغوش بهار خواهم خوابید
ابرها به دیدن من و بهار
از پنجره کوچک سرک خواهند کشید
دست تو به چشم ابر نرسید
آغوش تو برای بهار
بزرگ بود
ماه هیچ‌وقت ستاره را تنها نگذاشت
ابرها
شب‌ها و روزها گریستند
کسی نبود تا چشمشان را پاک کند
خانه تو بعد از باران پاک شد
یک مربع کوچک
اندازه پاها و دست‌هایت
ماند
و خاک روی تن تو
باز سنگین‌تر شد


#مختار_حسین_پور
@booftalle
#کاریکلماتور   

اعدامی پای چوبه‌ی دار، خط و نشان می‌کشید.

#گوهرتاج_مرادی‌آگاهی     
#ویراستار_مهدی_کاشانی‌زاده
@booftalle
#شعر

#آدمیان_حراف

آن هنگام که ذره ذره خاک
می‌بوسد تن سرد مرا
و ابهت آن سنگ
بر من می‌دزدد نور را

خواهم شنید
صدای پچ پچ این آدمیان حراف!

این چه وقت مرگ بود؟
شام چیست؟
چه سنگ ساده‌ای…
شیرینی‌ها از زندگی‌مان تلخ‌ترند
پولی مانده یا نه؟!

کودک درونم
چون تو بازیگوش بود اما
آنقدر جای جای بدنش
با این سلاح سرخ رنگ‌شان
زخم شد


آن‌قدر به سرخوشی‌هایم
برچسب دیوانگی زدند

که  دیگر توانم
لی‌لی و  الاکلنگ نیست…
روزی این خط خطی‌های سیاه
سبز بود…

#امیرحسین_ساجدی
@booftalle
#داستان_کوتاه

#آی_یو_اف_آخر

هق‌‌هق گریه‌هایش از لابه‌لای تیغه‌ی دیوارها، گذشت. همسایه‌ها را برای سر سلامتی، ندا داده بودند تا پشت در خانه به صف ایستاده باشند.
نگاه‌های دریده‌ی برادرها، پهن شده بود بر تمام تار و پودش و اشکی که از دیدگان نگران مادر می‌بارید، تپش قلبش را روی هزار اکو می‌‌برد.

سرش را از بین دست‌ها بیرون کشید و رخت‌های مشکی را مرتب کرد. با اشاره به مادرش گفت در را باز کند. برادرها در دو طرف او ایستاده و دماغ‌ها را باد داده بودند. اصغر، دستی به خالکوبی روی بازویش کشید و گفت:
- این ننگ رو چطور می‌شه تحمل کرد؟! مادر، در رو با چه رویی می‌خوای واسه مردم باز کنی؟!

مادر، ابروها را گره انداخت، سرش را تکانی داد و نفس عمیقی بیرون داد و به طرف در رفت. در که باز شد، همسایه‌ها و فامیل از گوشه‌ و کنار شهر، به خانه هجوم آوردند. حلوای خیرات را خوردند و انگشت اشاره را گزیدند.

فاطره، بالای مجلس نشسته و با هر دانه اشک، نگاهش را بین جماعت می‌چرخاند.
دختر عمو، ابروهای هاشور زده را تابه‌تا بالا انداخته و در گوش مادرش نجواکنان گفت:
- چطوری روش می‌شه...؟ نگا اشکا تمساحشو...!
زن‌‌عمو، چشم غره‌ای رفت و او را به سکوت، دعوت کرد. دخترخاله، سینی چایی را  می‌گرداند، به هرکس که می‌رسید؛ چیزی شنیده و لبش را می‌گزید و با سر تأیید می‌کرد. بعد برمی‌گشت، نگاهی به فاطره انداخته و نگاهش را مهمان گل‌های قالی می‌کرد.

فاطره، بلند شد و از اتاق بیرون رفت. صدای نچ‌نچ بین زن‌ها، اتاق را از حمام عمومی، شلوغ‌تر کرد. چند ثانیه بعد، با چند برگه در دست، میکروفن را از مداح گرفته و شروع به صحبت کرد:

- اول از همه‌، تشکر می‌کنم از تک‌تک شما عزیزانی که برای همدردی با من تشریف آوردید، تک‌تک شماها در جریان نازایی من و فرهاد خدابیامرز، بودید.
متأسفانه، آخرین آی یو اف ما، دو روز قبل از تصادف فرهاد بود و حالا نگاه‌های شما، بعد از شنیدن خبر بارداریم، مرا دلگیر کرده... !
دکترش را صدا کرد تا از نتیجه‌ی مثبت آی یو اف، برای اهل شک، صحبت کند.

نگاه‌ها، زیر کوهی از شرم له شده و هرکس عزمِ خانه‌ی خود کرد.



پسر، برگه‌های کهنه و تاخورده‌ی بیست سال پیش را دست گرفته، دنبال هویتش، روی سنگ قبر پدر می‌گشت.

- پدر جان...، کاش لقاح آخر هم بی‌جواب می‌موند تا من و مادر، زیر نگاه‌ بددل‌های کج‌فهم، آب نمی‌شدیم... .


#گوهرتاج_مرادی‌آگاهی
@booftalle
#دلنوشته

#دست‌های_پس_از_تو

گفت برایم از پس از رفتنش بگو.
گفتم برای چیست که بدانی؟
گفت نمی‌دانم، اما احساس می‌کنم؛ ما مردها هم باید برای هم از نبودن‌ها و آغاز ویرانیمان، بگوییم.

خیلی برایش از پس از تو نگفتم، ولی بهش نشان دادم که چقدر دست‌هایم پس از تو کار می‌کنند،
می‌نویسند، خلق می‌کنند، وقتی کار می‌کنم، دست‌هایم، مدام در جنب و جوشند و کار را پیش می‌برند، دست‌هایم در قیر داغ می‌سوزند و دردش زیاد است و ناله‌ی من کم و فقط دلم به حال تنها باقیمانده‌ی حادثه‌ی عشقمان، غمگین می‌شود.

دست‌هایم را نیاز دارم که بتوانم از فکرت رها شوم، تا زندگیم از هم نپاشد، بیشتر از این. دست‌هایم مدام کار می‌کنند، ظرف‌ها را چه تمیز می‌شویند؛
اینها را که می‌گفتم دست‌هایم در پرواز بودند و شرح می‌دادم؛ با دست حرف می‌زنم دیگر.

وقتی دست می‌دهم با کسی، حواسم به دستم هست که چطور بتوانم خوب دست بدهم.
همش دلم می‌خواهد پاسورها را من بُر بزنم،
شاید من هنرمندی شوم با این دست‌ها.

اصلاً تمام هنرمندهای این دنیا، ویرانه هستند که تمام شده، اما ادامه می‌دهند به خلق که بتوانند مفهوم پس از تو بودنشان را نشان دهند، بی‌آنکه دم بر آرند.
دست‌های پس از تو.

#حامی
@booftalle