پوچ واژه های پوچ =قهقایی جهانگیر مشهوربه جهان_پیوند =خدمتگذارمردم جهان
86 subscribers
188 photos
847 videos
352 files
1.25K links
شعرو چکامه و ترانه خودم
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
همه ی کاینات در درون خودت هست، گمشده ات را
کشف کن در وجود خودت.
سالها دل طلب جام جم از مامیکرد
آنچه خودداشت زبیگانه تمنامیکرد. حافظ
ای نامه ی اسرارالاهی که تویی.
وی آینه ی جمال شاهی کخ تویی.
بیرون زتونیست هرچه درعالم هست
ازخودبطلب هرآنچه خواهی که توییـ
پیربلخ
این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت.
هرکجاوقت خوش افتاد همانجاست بهشت.
دوزخ ار تیره گیی بخت درون توبُود.
گردرون تیرنباشد همه دنیاست بهشت.
صایب
۹۷۷ سال پیش ‎#ابوریحان_بیرونی چشم از جهان فروبست ولی امروز هیچ دانشگاه بزرگی به نام این دانشمند پرآوازه ایرانی نیست؛ دانشمندی که پدر هندسه‌شناسی و انسان‌شناسی است، قطر زمین را اندازه گرفت و از انعکاس نور خورشید بر ماه ۵۰۰ سال پیش از داوینچی گفت و ‎#کوروش_بزرگ را ‎#کیخسرو دانست!
شنیدم جو زگندم برترآمد
رییسی باخران از در، درآمد

هموگفتا که جو برگیرو خوش زی
نمیدانم تومیدانی خرآمد

رییس کاله و داماد کاله
پریشان گشت وگفتاگربرآمد

گری نامردو سرتاپا دغلکار
دغلکاری دگر ازخر سر آمد

خداوندا مگوخوابی نه بیدار
که دزد شهرما نوبرسر آمد

سخن گفتا زجو ازماست وکیسه
بزن نانی زجو،خرعنترآمد

جهان گفتم مگو از دلبروتاس
که جفت شش آمدوتاج سرآمد
بداهه
Forwarded from ✂️ روبات امنیت فوروارد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🛑روایتی از سرتیپ دوم خلبان محمد رضا صلواتی از برخورد مومنانه کشور دوست و برادر فعلی ج.ا  یعنی عراق با خلبانان اسیر شده ایرانی در جنگ تحمیلی !!



خلبان صلواتی :
عراقیا وقتی از ما خلبانان ایرانی اسیر میکردن مردمشون خودشون رو به ما می رسوندن که حتی کوچیکترین ضربه ای شده با چوب و سنگ به ما بزنند و این کار رو به نوعی تبرک و ثواب می دونستند ....

#ایران
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حماقت دیدم و گردن کلفتی
بنام کاظمی با دلق مفتی
نزند لاف و دروغ و حقه بازی
سخن های گزاف و مفتی مفتی

وزیر آموزش وپروزش که این باشد
قورباغه ابوعطا میخواند
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این بزرگ بشه مثل صدیقی نصف تهران رو غارت میکند حالا ببین کی گفتم

😂😂😐
میروم تنها بصحرا گلشنت را پس بگیر

میزنم دل را بدریا، گلخنت راپس بگیر

سایه ها بیرنگ ودلها غمزده شب تیره تار

میروم باموج گلها دامنت را پس بگیر

می نویسم شرح عشق و میزنم برتارکم

میروم بربام لیلا روزنت را پس بگیر

یاد شبهایی که در آغوش هم زنجیروار

مست بودیم مست، تارا سوسنت را پس بگیر

هرکجاآلاله ودرباغ صدها لاله بود

میروم تامرزعنقا احسنت راپس بگیر

خسته ام درپیچ وتاب زنده گانی زنده گان

میروم باسوز وگرما جوشنت راپس بگیر

یاد شبهای جهان درکوچه ها پس کوچه ها

میروم تنها به یغما گل تنت راپس بگیر

جهانگیر، قهقایی، جهان، پیوند
https://www.instagram.com/p/ChkdGKbqxeC/?igshid=MDJmNzVkMjY=
اسم من عمو احمد است. بیش از ۳۰ سال است که در یک محله کارگرنشین، یک نانوایی کوچک دارم. بوی نان تازه پخته شده تمام زندگی من است. نسل‌های زیادی را دیده‌ام که جلوی نانوایی‌ام بزرگ شده‌اند.
من فقط نان نمی‌فروشم؛ به چهره مشتریانم هم نگاه می‌کنم.قبلاً متوجه پیرمردی می‌شدم، لباس‌هایش بسیار مرتب اما قدیمی بود و هر روز ساعت ۲ بعد از ظهر می‌آمد. او از جمعیت دور می‌ایستاد، به نان‌های روی ویترین نگاه می‌کرد، جیبش را می‌مالید انگار که سکه می‌شمرد، و سپس بدون خرید چیزی آنجا را ترک می‌کرد.چهره‌اش داستانی از غرور در مبارزه با گرسنگی را روایت می‌کرد. یک روز، تصمیم گرفتم نقشه‌ای بکشم. وقتی رسید منتظرش ماندم و در همان نقطه ایستادم. با صدای بلند و شاد او را صدا زدم:هی، آقا! هی، پیرمرد! بله، شما! تبریک می‌گویم!
مرد تعجب کرد و به اطراف نگاه کرد: من؟به او گفتم: «بله، شما امروز صدمین مشتری ما هستید! و این یعنی دو بسته نان به عنوان هدیه و یک بسته کلوچه خرما دریافت می‌کنید. صورتش سرخ شد و با صدای آهسته گفت: اما من چیزی نخریدم...سریع جواب دادم: اینها قوانین مسابقه هستند، آقا! جایزه به صدمین مشتری می‌رسد، چه چیزی بخرند چه نخرند. لطفاً، تا مجبور نباشید در صف منتظر بمانید.
او در حالی که می‌لرزید، کیسه را گرفت و در حالی که لبخند می‌زد، چشمانش پر از اشک بود.از آن روز به بعد، شروع به برگزاری «مسابقه‌های» ساختگی زیادی کردم.یک بار «برای جشن سالگرد افتتاح مغازه» بود و بار دیگر «چون خمیر اضافی داشتیم.کم کم متوجه زنان بیوه،دانشجویانی که دور از خانه درس می‌خواندند و کارگران روزمزد شدم.
سپس غافلگیری از راه رسید.
یک مشتری دائمی، یک استاد دانشگاه، مرا در حال دادن «جایزه ساختگی» به یک دانشجو دید.بعد از اینکه دانش‌جو رفت، به من نزدیک شد و مقداری پول روی میز گذاشت.با لبخند به من گفت: «عمو احمد، می‌خواهم در این صدمین مسابقه مشتری شرکت کنم. این پول را پیش خودت نگه دار و هر وقت کسی نیازمند آمد و نتوانست پول را بپردازد، او را برنده بدان.» و اینگونه بود که ایده نان معلق، شروع شد.
یک تخته سیاه کوچک داخل نانوایی درست کردم و روی آن نوشتم:«امروز ۵۰ نان پیش خرید موجود است. هر کسی که به آنها نیاز دارد، بدون تردید آنها رادرخواست کند.این ابتکار عمل گسترش یافت.مردم شروع به ورود به مسابقه کردند، ۱۰ نان می خریدند و ۵ نان اضافی می گذاشتند و می گفتند: «این را روی تخته سیاه بگذارید.
بچه‌ها می آمدند و پول خردشان را می گذاشتند.
حتی کارگران هم شروع به دادن بخشی از دستمزد روزانه خود به تخته سیاه می کردند.نانوایی چیزی بیش از مکانی شد که آرد و نان می‌فروخت. به یک «بانک کرامت. تبدیل شد.پیرمرد (بعداً فهمیدم که معلم بازنشسته زبان عربی است) با سربلندی شروع به گرفتن سهمش از تخته سیاه کرد، چون می‌دانست که این کار خیری از طرف من نیست، بلکه «هدیه‌ای» از طرف تمام جامعه‌ای است که با او احساس ارتباط می‌کردند.
یک ماه قبل از مرگش، پیش من آمد و یک کتاب بسیار قدیمی و کمیاب برایم آورد.
او به من گفت: «من پولی ندارم که زحماتت را جبران کنم، اما این کتاب گرانبهاترین چیزی است که دارم. آن را پیش خودت نگه دار.» کتاب را باز کردم و تقدیم‌نامه‌ای با دستخط لرزانش پیدا کردم:«به عمو احمد... که عشق را قبل از نان می‌پزد. از تو ممنونم که هرگز نگذاشتی گرسنه به رختخواب بروم و هرگز نگذاشتی شکسته به رختخواب بروم.» این پایان حرف‌هایش بود.
من بزرگ شدم و حالا فرزندانم نانوایی را اداره می‌کنند.نصیحت من به آنها واضح بود:«درِ این نانوایی هرگز به روی یک گرسنه بسته نمی‌شود... و این تخته سیاه از گاوصندوق مهم‌تر است.چون کشف کردیم که ما فقط به مردم نان نمی‌دهیم.ما به آنها این حس را می‌دهیم که دنیا هنوز جای خوبی است.
درس:
مهربانی مسری است... درست مثل هر بیماری واگیردار دیگری، اما حتی شیرین‌تر.شما شروع می‌کنید... و ناگهان ارتشی از افراد مهربان را می‌بینید که پشت سر شما ایستاده‌اند.
لازم نیست ثروتمند باشید تا به کسی کمک کنید... کافی است انسان باشید.🙏🏻🌹
بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. استاد تبسمی کرد و گفت: "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!میگویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ و خرد است.
و تنها یک گناه و آن جهل و نادانيست
https://www.instagram.com/p/CiQjm0tKrpm/?igshid=MDJmNzVkMjY=
نتها سودی که از ونزوئلا نصیب ما شد همین بغل کردن ننه ی چاوز بود. دمت گرم مموتی!