🤔 بُهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳
1.28K subscribers
9 photos
3 videos
**با خدا باش پادشاهی کن...**
بُهلول
Download Telegram
#نیكى_به_بدان
پارسایى در مناجات خود مى گفت: خدایا! بر بَدان رحمت فرست، نیكان خود، رحمتند که آنها را نیك آفریده اى.
از این رو مى گویند: فریدون (شاه باستانى كه بر ضحاك ستمگر پیروز شد و خود به جاى او نشست) دستور داد خیمه بزرگ شاهى براى او در زمینى وسیع ساختند. پس از آنكه آن سراپرده زیبا و عالى تكمیل شد، به نقاشان دستور داد تا این را در اطراف آن خیمه با خط زیبا و درشت چنین بنویسند و رنگ آمیزى كنند:
"اى خردمند! با بدكاران به نیكى رفتار كن، تا به پیروى از تو راه نیكان را برگزینند."
👳 @bohlool
فریدون گفت نقاشــــان چین را
كه پیرامــــــون خرگاهش بدوزند
بدان را نیك دار، اى مـرد هشیار
كه نیكـان خود بزرگ و نیك روزند
#حكایات_سعدی

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#دلیل_رضایت
معلمی زنی بخواست که پسر ش در مکتب او بود. زن انکار کرد. معلم طفل را سخت بزد که چرا به مادر خود گفتی که چیز معلم بزرگ است؟ پسر شکایت به مادر برد؛ مادر به سبب همان شکایت به زناشوئی راضی شد!
#عبید_زاکانی

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#مرد_فقیری_که_صاحب_اسب_شد!
مردی در کوچه ای یک نعل اسب پیدا کرد. نزد زنش رفت و گفت: مژده بده که صاحب یک اسب شدیم. زنش گفت: پس اسب کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: این یک نعل، می ماند سه نعل دیگر و یک اسب که آن هم خدا کریم است.

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#ملانصرالدین_و_مرکز_زمین
یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
(اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.)

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#سوال_مردي_از_بهلول_درباره_شیطان
روزي مردي زشت و بداخلاق از بهلول سوال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم . بهلول گفت :
اگر آئینه در خانه نداري در آب ذلال نگاه کن شیطان را خواهی دید .

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
2
#سوال_هارون_از_بهلول
روزي هارون الرشید که مست باده ناب بود در قصري مشرف به دجله بود و به تماشاي آبهاي خروشان دجله مشغول. در این حال بهلول بر هارون وارد شد. هارون الرشید خنده مستانه نمود و بعد از خوش آمد به بهلول امر نشستن داد و به او گفت: امروز یک معما از تو سوال می نمایم. اگر جواب صحیح دادي هزار دینار زر سرخ به تو می دهم و چنانچه از جواب عاجز بمانی امر می کنم از همین محل تو را به دجله اندازند، بهلول گفت من به زر احتیاجی ندارم ولی به یک شرط قبول می نمایم که اگر جواب معماي تو را صحیح دادم، باید صد نفر از اشخاصی که در زندانهاي تو و از دوستان من می باشند آزاد نمایی و اگر جواب صحیح ندادم مرا در دجله غرق نما.
👳 @bohlool
هارون قبول نمود و معما را بدین طریق طرح نمود: اگر یک گوسفند و یک گرگ و یک دسته علف داشته باشیم و بخواهیم این سه را به تنهایی و یک یک از این طرف رودخانه به آن طرف ببریم، آیا به چند طریق باید آنها را به آن طرف رودخانه بُرد که نه گوسفند علف را بخورد و نه گرگ گوسفند را؟ بهلول گفت: اول باید #گرگ را بگذاریم و #گوسفند را آن طرف رودخانه ببریم و بعد برگردیم #علف را برداریم و ببریم و چون علف را آن طرف رودخانه بردیم باز گوسفند را برگردانیم به جاي اول و گوسفند را بگذاریم و گرگ را ببریم و بعد هم برگردیم و گوسفند را بر داریم و ببریم. پس اینها یک به یک برده می شوند و نه گوسفند می تواند علف را بخورد و نه گرگ می تواند گوسفند را بِدَرَد .
👳 @bohlool
هارون گفت : احسنت جوابصحیح دادي، بعد بهلول نام یکصد نفر از دوستان را که همه آنها از #شیعیان_علی (ع) بودند گفت و مُنشی همه آنها را ذکر نمودند و چون به نظر هارون رسید و آنها را شناخت از شرط خود سرباز زد ولی با اصرار بهلول فقط ده نفر را بخشید و از زندان آزاد نمود...
#بهلول

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2😁1
#بقال_و_خاتون
بقالی زنی را دوست می‌داشت. پس با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنان گذشت.» قصه های دراز فرو خواند.
👳 @bohlool
کنیزک به خدمت خاتون آمد و گفت: «بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که "بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم."» خاتون گفت: «به این سردی؟» کنیزک گفت: «او دراز گفت اما مقصود همین بود!» آدمیتی طلب کن. مقصود این است. باقی، دراز کشیدن است. سخن را چون بسیار آرایش می‌کنند، مقصود فراموش می‌شود. اصل مقصود است و باقی، دردسر.

کانال بُهلول را به دوستان معرفی کنید🙏:
👳 @bohlool
#بهلول_با_دوست_خود
شخصی که سابقه دوستی با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسیاب برد. چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزدیک منزل بهلول رسید اتفاقاً خرش لنگ شد و بر زمین افتاد. آن شخص چون با بهلول سابقه دوستی داشت او را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد تا بارش را به منزل برساند و چون بهلول قبلاً قسم خورده بود که الاغش را به کسی ندهد ، به آن مرد گفت: الاغم نیست.
👳 @bohlool
اتفاقاً صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر کردن گذارد. آن مرد به بهلول گفت الاغ تو در خانه است و تو می گویی نیست؟! بهلول گفت: عجب دوست احمقی هستی. تو پنجاه سال با من رفیقی، حرف مرا باور نداري ولی حرف الاغ را باور می نمایی ؟!!

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
😁1
#تدیبر_بهلول
روزي بهلول از راهی می گذشت. مردي را دید که غریب وار و سر به گریبان ناله می کند. بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت : آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی. آن مرد گفت : من مردي غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهر رسیدم، قصد حمام و چند روزي استراحت نمودم و چون مقداري پول و جواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاري به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردي دیوانه خطاب نمود.
👳 @bohlool
بهلول گفت: غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت. آنگاه نشانی آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعت که معین می کنم به دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم نکن. اما به عطار بگو امانت مرا بده. آن مرد قبول نمود و برفت.
👳 @bohlool
بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت: من خیال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون مقداري جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم، می خواهم نزد تو به امانت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشم و از قیمت آنها مسجدي بسازم. عطار از سخن او خوشحال شد و گفت : به دیده منت . چه وقت امانت را می آوري ؟ بهلول گفت: فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه اي چرمی بساخت و مقداري خورده آهنی و شیشه در آن جاي داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد.
👳 @bohlool
مرد عطـار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقت آن مردغریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود. آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت : کیسه امانت این شخص در انبار است. فوري بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوري امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعاي خیر براي بهلول نمود.
#بهلول

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
#قسمتی_از_دیالوگ_روز_واقعه
ندیدم سری به سرداری مگر بسیار سرها زیر پای او؛ خودستایان تكیه بر اریكه ها زدند؛ كتاب خدا را چنان می خوانند كه سود ایشان است؛
آنان كه طَیلَسانِ زهد پوشیده اند تك پیرهنان را پیرهن، بر تن می درند؛ آنان كه دستار بر سر می نهند سر از گردن خدا ترسان می اندازند.
👳 @bohlool
این نیست آنچه ما می گفتیم... اینان سپاه آز می آرایند و دیوار غرور می افروزند و كوشك های خودپرستی می سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست...
#حسین_بن_علی (ع) روز نهم محرم الحرام...

با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید:
👳 @bohlool
#تلاوت_قرآن
به بُهلول گفتند: فلانی هنگام تلاوت قرآن، چنان از خود بیخود می شود که غش می کند... بهلول گفت: او را بر سر دیوار بلندی بگذارید تا قرآن تلاوت کند، اگر غش کرد، در عمل خود صادق است!

با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید:
@bohlool
👍2
#دهن_دره
ملا ناهار در دهکده ای مهمان بود. خیلی زود به محل مهمانی رسید. هنوز خیلی از مهمان ها نیامده بودند و تا دو ساعت دیگر می رسیدند. ملا شروع کرد به دهن دره. صاحب خانه پرسید: راستی ملا، چه چیزهایی باعث دهن دره میشود؟! ملا گفت: گرسنگی و بی خوابی، ولی من خوابم را کرده ام!!!
#ملانصرالدین

با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید!
👳 @bohlool
👍2
#سبک_بودن_اندیشه
به بهلول گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟
گفت: سبک بودن اندیشه، هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد!
#حکایات_بهلول
با سپاس از: #مرتضی

اگر بُهلول را دوست دارید، او را به دوستان معرفی کنید:
👳 @bohlool
#بهلول_و_دزد
آورده اند که بُهلول در خرابه اي مسکن داشت و جنب آن خرابه کفش دوزي دکان داشت که پنجره اي از کفشدوزي به #خرابه بود. بهلول چند درهمی ذخیره نموده بود و آنها را در زیر خاك پنهان کرده و گه گاه پولها را بیرون آورده و به قدر احتیاج از آنها بر می داشت. از قضا روزي به پول احتیاج داشت؛ رفت و جاي پولها را زیر و رو نمود، اثري از پولها ندید. فهمید که پولها را همان کفش دوز که پنجره دکان او رو به خرابه است برده است.
👳 @bohlool
بدون آنکه سر و صدایی کند نزد او رفت و کنار او نشست و بنا نمود از هر دري سخن گفتن و خوب که سر کفشدوز را گرم کرد آنگاه گفت: رفیق عزیز براي من حسابی بنما. کفش دوز گفت بگو تا حساب کنم. بهلول اسم چند خرابه و محل را برد و اسم هر محل را که می برد مبلغی هم ذکر می نمود تا آخر و آخرین مرتبه گفت: در این خرابه هم که من منزل دارم فلان مبلغ. بعد جمع حسابها را از کفشدوز پرسید که دو هزار دینار می شد . بهلول تاملی نمود و بعد گفت: رفیق عزیز الحال می خواهم یک مشورت هم از تو بنمایم. کفش دوز گفت: بکن. بهلول گفت: می خواهم این پولها را که در جاهاي دیگر پنهان نموده ام تمامی را در همین خرابه که منزل دارم پنهان نمایم آیا صلاح است یا خیر؟ کفش دوز گفت: بسیار فکر خوب و عالی است و تمام پولهایی را که در جاهاي دیگر داري در این منزل پنهان نما.
👳 @bohlool
بهلول گفت: پس فرمایش تو را قبول می نمایم و می روم تا تمام پولها را بردارم و بیاورم و در همین خرابه پنهان نمایم و این را بگفت و فوراً از نزد کفش دوز دور شد. کفش دوز با خود گفت خوب است این مختصر پولی را که از زیر خاك بیرون آورده ام سرجاي خود بگذارم؛ بعد که بهلول تمامی پولها را آورد به یکباره محل آنها را پیدا نمایم و تمام پولهاي او را بردارم. با این فکر تمام پولهایی را که از بهلول ربوده بود سر جایش گذاشت. پس از چند ساعتی که بهلول به آن خرابه آمد و محل پولها را نگاه کرد دید که کفش دوز پولها را باز آورده و سر جاي خود گذارده است. پولها را برداشت و شکر خداي را به جاي آورد و آن خرابه را ترك نمود و به محل دیگري رفت ولی کفش دوز هرچه انتظار بهلول را می کشید اثري از او نمی دید ...
#کفش_دوز

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍1
#شرط_بندی
روی جدایی شرط بندی نکنید
ﺩﺧﺘﺮ: ﻋﺸﻘﻢ، ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﻨﯿﻢ ؟؟؟
ﭘﺴﺮ: ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ …
ﺩﺧﺘﺮ: ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ۲۴ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﺑﻤﻮﻧﯽ …
ﭘﺴﺮ: ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ …
ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ …
۲۴ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ میشه ﻭ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻋﺸﻘﺶ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻤﯿﺮﻩ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ … ۲۴ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﻮﻡ میشه ﻭ ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺮﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﺧﺘﺮ ، ﺩﺭ میزنه ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ، ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﻪ میشه ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺵ ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻫﺴﺖ : ۲۴ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﯼ ، ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﻤﻮﻧﯽ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ … ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ !

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#باغبان_و_وزیر
نادر شاه کبیر در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت : پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!! من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او درناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!! نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند. هردو آمدند و نادر شاه گفت : در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده ! هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند ... ابتدا باغبان گفت: پادشاها من آن گربه ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده...
👳 @bohlool
سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد: پادشاها من به دستور شما به ظلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است؛ نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است. بچه گربه ماده خاکستری رنگ است. حدودا یکماهه هستند من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپزهرروز اضافه غذاها را به مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها از شیر مادرشان تغذیه میکنند. همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل ساز شود! نادر شاه روبه باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر...

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
#راننده_اتوبوس_و_تام_هیکلی
مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی كه به مایكل زل زده بود گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
👳 @bohlool
مایكل كه تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیكلی سوار شد و با گفتن همون جمله، رفت و روی صندلی نشست... و روز بعد و روز بعد... این اتفاق كه به كابوسی برای مایكل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایكل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل كند و باید با او برخورد می كرد. اما چطوری از پس آن هیكل بر می آمد؟
👳@bohlool
بنابراین در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پایان تابستان، مایكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا كرده بود. بنابراین روز بعدی كه مرد هیكلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!»مایكل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیكل كارت استفاده رایگان داره.»

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍1
#نکته
از صبح تا شب سیب می خورد،
هر سیب كه تمام میشد سریع به سراغ سیب دیگری می رفت،
تنها امیدش پیدا كردن یك كرم سیب دیگر بود … 🐛

اما ناگزیر با یك كرم دندان ازدواج كرد!

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#شیخ
دزدی شب به خانهٔ روضه‌خوانی داخل شد. تمام اسباب و اثاثیهٔ او را جمع کرد و لای ملافه رختخواب پیچید. وقتی خواست آن را بلند کند، گفت: «یا علی». صاحب‌خانه بیدار شد. مچ دست دزد را گرفت و گفت: «هر چه در تمام عمر با «یا حسین» گفتن جمع کرده ام، می‌خواهی با یک «یا علی» ببری؟!»
با تلخیص از امثال و حکم دهخدا
ذیل مَثَل تو با یک یاعلی می‌بَری، آنچه من با هزار یاحسین جمع کردم؟!
#طنز

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#شکار_و_سگ_شکاری
سگ شکاری، شکار را دنبال کرد اما اندکی بعد از نفس افتاد و ايستاد. روباه که شاهد این تعقيب و گريز بود سگ را به سخره گرفت و گفت: "با آن که شکار کوچک بود، بهتر از تو دويد." سگ شکاری نفس زنان گفت: "آری، من بدنبال طعمه می دويدم اما او در پی نجات جان خود بود."

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍3
#ناراحت_و_نگران
یکی از دوستان ملا خیلی افسرده بود. ملا از او علت افسردگی را پرسید. آن شخص گفت: نمیتوانم قرض هایم را بپردازم. برای همین ناراحت و نگرانم. ملا گفت: تو چرا ناراحت و نگرانی، این طلبکار است که باید ناراحت و نگران باشد!!!
#ملانصرالدین

قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍1😁1