#مردم_حکومتی_را_که_سزاوارش_هستند_خود_می_سازند
جوان که از یک کشور جنگ زده بود می گفت: زمان تحصیلم در سوئیس با یکی از اساتید دانشگاهمون رفتیم کافه نزدیک دانشگاه تا قهوه بخوریم. حرف از حکومت و اوضاع بد کشورم شد که استادم حرف جالبی زد که همواره توی ذهنم نقش بسته.
👳 @bohlool
استاد گفت: فکر نکن برای کشورها قرعه کشی کرده اند و مردم سوئیس به خاطر شانس خوب، این حکومت گیرشون اومده و مردم کشور شما بد شانس بودند و به این روز افتادند، بلکه هر ملتی حکومتی که سزاوارش هست رو میسازه و اتفاقا مردم سوئیس حقشون داشتن حکومتی اینچنین هست و افغان ها هم لیاقتشون بیشتر از اینی که دارند، نیست.
👳 @bohlool
دوستم می گفت: کمی احساس تحقیر کردم؛ به همین خاطر پرسیدم: ملت من چه کاری باید انجام دهند تا تغییر کنند؟ استاد در حالی که فنجون قهوه رو از کنار دهانش پائین می آورد، لبخندی زد و گفت: هر سوئیسی در سال ۱۰ کتاب می خواند... تو اگر یک هموطنت را دیدی از طرف من به او بگو: چنانچه مردم کشور، سالی یک کتاب بخوانند کشورت تغییر خواهد کرد.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
جوان که از یک کشور جنگ زده بود می گفت: زمان تحصیلم در سوئیس با یکی از اساتید دانشگاهمون رفتیم کافه نزدیک دانشگاه تا قهوه بخوریم. حرف از حکومت و اوضاع بد کشورم شد که استادم حرف جالبی زد که همواره توی ذهنم نقش بسته.
👳 @bohlool
استاد گفت: فکر نکن برای کشورها قرعه کشی کرده اند و مردم سوئیس به خاطر شانس خوب، این حکومت گیرشون اومده و مردم کشور شما بد شانس بودند و به این روز افتادند، بلکه هر ملتی حکومتی که سزاوارش هست رو میسازه و اتفاقا مردم سوئیس حقشون داشتن حکومتی اینچنین هست و افغان ها هم لیاقتشون بیشتر از اینی که دارند، نیست.
👳 @bohlool
دوستم می گفت: کمی احساس تحقیر کردم؛ به همین خاطر پرسیدم: ملت من چه کاری باید انجام دهند تا تغییر کنند؟ استاد در حالی که فنجون قهوه رو از کنار دهانش پائین می آورد، لبخندی زد و گفت: هر سوئیسی در سال ۱۰ کتاب می خواند... تو اگر یک هموطنت را دیدی از طرف من به او بگو: چنانچه مردم کشور، سالی یک کتاب بخوانند کشورت تغییر خواهد کرد.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👎2👍1
#به_بهانه_روز_عشق
وقتی آدم از بهشت، داشت بیرون می رفت، خدا گفت به او:
نازنینم آدم، باتو رازی دارم...
اندکی پیش تر آی...
آدم آرام و نجیب آمد پیش...
زیر چشمی به خدا می نگریست...
👳 @bohlool
محو لبخند غم آلود خدا،
دلش انگار گریست...!!
و خدا گفت که ای نازنینم آدم،
قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید...
یاد من باش که بس تنهایم...
بغض آدم ترکید....
گونه هایش لرزید....
👳 @bohlool
به خدا، آدم گفت:
من به اندازه گلهای بهشت...
من به اندازه عرش....
نه...نه...
من به اندازه تنهاییت ای هستی من
دوستت می دارم...!
👳 @bohlool
کوله اش را برداشت...
خسته و سخت قدم بر می داشت...
راهی ظلمت پرشور زمین...
زیر لب های خدا باز شنید...
نازنینم آدم...
نه به اندازه تنهایی من...
نه به اندازه گلهای بهشت...
که به اندازه یک دانه گندم...
تو فقط یادم باش...
تو فقط یادم باش...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
وقتی آدم از بهشت، داشت بیرون می رفت، خدا گفت به او:
نازنینم آدم، باتو رازی دارم...
اندکی پیش تر آی...
آدم آرام و نجیب آمد پیش...
زیر چشمی به خدا می نگریست...
👳 @bohlool
محو لبخند غم آلود خدا،
دلش انگار گریست...!!
و خدا گفت که ای نازنینم آدم،
قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید...
یاد من باش که بس تنهایم...
بغض آدم ترکید....
گونه هایش لرزید....
👳 @bohlool
به خدا، آدم گفت:
من به اندازه گلهای بهشت...
من به اندازه عرش....
نه...نه...
من به اندازه تنهاییت ای هستی من
دوستت می دارم...!
👳 @bohlool
کوله اش را برداشت...
خسته و سخت قدم بر می داشت...
راهی ظلمت پرشور زمین...
زیر لب های خدا باز شنید...
نازنینم آدم...
نه به اندازه تنهایی من...
نه به اندازه گلهای بهشت...
که به اندازه یک دانه گندم...
تو فقط یادم باش...
تو فقط یادم باش...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
#دختر_کوچولو…
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف مغازه دار دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.»
مغازه دار کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.» ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد.
👳 @bohlool
صاحب مغازه که فکر می کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشه، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو! خودت شکلاتهاتو بردار.» دخترک گفت: «عمو! نمیخوام خودم شکلات ها رو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟» مغازه دار با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟» دخترک با خنده ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!»
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف مغازه دار دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.»
مغازه دار کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.» ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد.
👳 @bohlool
صاحب مغازه که فکر می کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشه، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو! خودت شکلاتهاتو بردار.» دخترک گفت: «عمو! نمیخوام خودم شکلات ها رو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟» مغازه دار با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟» دخترک با خنده ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!»
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍1
#آنچه_داریم
مرد در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا گفت:
-وقت رفتنه!
-به این زودی؟ من نقشههای زیادی داشتم!
-متأسفم، ولی وقت رفتنه.
- خدایا! در جعبهات چه داری؟
-متعلقات تو را
👳 @bohlool
-متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام و...
-آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.
-خاطراتم؟
-آنها متعلق به زمان هستند.
-خانواده و دوستانم؟
-نه، آنها موقتی بودند.
-پس وسایل داخل جعبه حتماً تن و بدنم هستند!
👳 @bohlool
-نه، آنها متعلق به گرد و غبار هستند.
-پس مطمئناً روحم است!
-اشتباه میکنی، روح تو متعلق به من است.
اشک در چشمان مرد جمع شد و با ترس زیاد جعبه را از دست خدا گرفت و باز کرد و دید خالی است!
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا گفت: درست است؛ تو مالک هیچ چیز نبودی!
مرد گفت: پس من چه داشتم؟
خداگفت: لحظات زندگی مال تو بود. هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
مرد در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا گفت:
-وقت رفتنه!
-به این زودی؟ من نقشههای زیادی داشتم!
-متأسفم، ولی وقت رفتنه.
- خدایا! در جعبهات چه داری؟
-متعلقات تو را
👳 @bohlool
-متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام و...
-آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.
-خاطراتم؟
-آنها متعلق به زمان هستند.
-خانواده و دوستانم؟
-نه، آنها موقتی بودند.
-پس وسایل داخل جعبه حتماً تن و بدنم هستند!
👳 @bohlool
-نه، آنها متعلق به گرد و غبار هستند.
-پس مطمئناً روحم است!
-اشتباه میکنی، روح تو متعلق به من است.
اشک در چشمان مرد جمع شد و با ترس زیاد جعبه را از دست خدا گرفت و باز کرد و دید خالی است!
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا گفت: درست است؛ تو مالک هیچ چیز نبودی!
مرد گفت: پس من چه داشتم؟
خداگفت: لحظات زندگی مال تو بود. هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
Forwarded from منصور واحد
Sazo Avaz
Mohammad Reza Shajarian
منصور واحد
Mohammad Reza Shajarian – Sazo Avaz
#وفا
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
👳 @bohlool
سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
👳 @bohlool
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت، بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
👳 @bohlool
منِ گدا، هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
#وفای عهد من از خاطرت به در نرود
👳 @bohlool
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم، دودِ دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر، که بازِ سفید
چو باشِه در پی هر صید مختصر نرود
👳 @bohlool
بیار باده و اول به دست #حافظ ده
به شرط آنکه ز مجلس، سخن به در نرود
#عاشقان_عشقتان_مبارک_باد
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
👳 @bohlool
سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
👳 @bohlool
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت، بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
👳 @bohlool
منِ گدا، هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
#وفای عهد من از خاطرت به در نرود
👳 @bohlool
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم، دودِ دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر، که بازِ سفید
چو باشِه در پی هر صید مختصر نرود
👳 @bohlool
بیار باده و اول به دست #حافظ ده
به شرط آنکه ز مجلس، سخن به در نرود
#عاشقان_عشقتان_مبارک_باد
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#جیغ
دست و پایش را مردانی که ماسک بر صورت داشتند محکم گرفته بودند. زن همینطور جیغ می کشید اما دیگر نایی برایش نمانده بود و فقط گریه می کرد... درد، سر تا پایش را می سوزاند و هیچکدام از التماس هایش سودی نداشت... دیگر حتی پاهایش هم توانی برای مقابله نداشتند... ولی مردان بی توجه کار خودشان را می کردند... راحتتر از قبل!
"بچه سرش چرخیده، بگید اتاق عمل حاضر باشه!"
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
دست و پایش را مردانی که ماسک بر صورت داشتند محکم گرفته بودند. زن همینطور جیغ می کشید اما دیگر نایی برایش نمانده بود و فقط گریه می کرد... درد، سر تا پایش را می سوزاند و هیچکدام از التماس هایش سودی نداشت... دیگر حتی پاهایش هم توانی برای مقابله نداشتند... ولی مردان بی توجه کار خودشان را می کردند... راحتتر از قبل!
"بچه سرش چرخیده، بگید اتاق عمل حاضر باشه!"
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#راز_موفقیت
یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند.
👳 @bohlool
به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته عجیب و جالبی روبرو شدند. این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میكرد.
👳 @bohlool
بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او! كنجكاویشان بیشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید.
👳 @bohlool
سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: "چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصولات مرا خراب نكند!"
همین تشخیص درست و صحیح كشاورز، توفیق كامیابی در مسابقههای بهترین غله را برایش به ارمغان میآورد.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند.
👳 @bohlool
به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته عجیب و جالبی روبرو شدند. این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میكرد.
👳 @bohlool
بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او! كنجكاویشان بیشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید.
👳 @bohlool
سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: "چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصولات مرا خراب نكند!"
همین تشخیص درست و صحیح كشاورز، توفیق كامیابی در مسابقههای بهترین غله را برایش به ارمغان میآورد.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
#نیكى_به_بدان
پارسایى در مناجات خود مى گفت: خدایا! بر بَدان رحمت فرست، نیكان خود، رحمتند که آنها را نیك آفریده اى.
از این رو مى گویند: فریدون (شاه باستانى كه بر ضحاك ستمگر پیروز شد و خود به جاى او نشست) دستور داد خیمه بزرگ شاهى براى او در زمینى وسیع ساختند. پس از آنكه آن سراپرده زیبا و عالى تكمیل شد، به نقاشان دستور داد تا این را در اطراف آن خیمه با خط زیبا و درشت چنین بنویسند و رنگ آمیزى كنند:
"اى خردمند! با بدكاران به نیكى رفتار كن، تا به پیروى از تو راه نیكان را برگزینند."
👳 @bohlool
فریدون گفت نقاشــــان چین را
كه پیرامــــــون خرگاهش بدوزند
بدان را نیك دار، اى مـرد هشیار
كه نیكـان خود بزرگ و نیك روزند
#حكایات_سعدی
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
پارسایى در مناجات خود مى گفت: خدایا! بر بَدان رحمت فرست، نیكان خود، رحمتند که آنها را نیك آفریده اى.
از این رو مى گویند: فریدون (شاه باستانى كه بر ضحاك ستمگر پیروز شد و خود به جاى او نشست) دستور داد خیمه بزرگ شاهى براى او در زمینى وسیع ساختند. پس از آنكه آن سراپرده زیبا و عالى تكمیل شد، به نقاشان دستور داد تا این را در اطراف آن خیمه با خط زیبا و درشت چنین بنویسند و رنگ آمیزى كنند:
"اى خردمند! با بدكاران به نیكى رفتار كن، تا به پیروى از تو راه نیكان را برگزینند."
👳 @bohlool
فریدون گفت نقاشــــان چین را
كه پیرامــــــون خرگاهش بدوزند
بدان را نیك دار، اى مـرد هشیار
كه نیكـان خود بزرگ و نیك روزند
#حكایات_سعدی
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#دلیل_رضایت
معلمی زنی بخواست که پسر ش در مکتب او بود. زن انکار کرد. معلم طفل را سخت بزد که چرا به مادر خود گفتی که چیز معلم بزرگ است؟ پسر شکایت به مادر برد؛ مادر به سبب همان شکایت به زناشوئی راضی شد!
#عبید_زاکانی
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
معلمی زنی بخواست که پسر ش در مکتب او بود. زن انکار کرد. معلم طفل را سخت بزد که چرا به مادر خود گفتی که چیز معلم بزرگ است؟ پسر شکایت به مادر برد؛ مادر به سبب همان شکایت به زناشوئی راضی شد!
#عبید_زاکانی
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#مرد_فقیری_که_صاحب_اسب_شد!
مردی در کوچه ای یک نعل اسب پیدا کرد. نزد زنش رفت و گفت: مژده بده که صاحب یک اسب شدیم. زنش گفت: پس اسب کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: این یک نعل، می ماند سه نعل دیگر و یک اسب که آن هم خدا کریم است.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
مردی در کوچه ای یک نعل اسب پیدا کرد. نزد زنش رفت و گفت: مژده بده که صاحب یک اسب شدیم. زنش گفت: پس اسب کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: این یک نعل، می ماند سه نعل دیگر و یک اسب که آن هم خدا کریم است.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#ملانصرالدین_و_مرکز_زمین
یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
(اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.)
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
(اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.)
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#سوال_مردي_از_بهلول_درباره_شیطان
روزي مردي زشت و بداخلاق از بهلول سوال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم . بهلول گفت :
اگر آئینه در خانه نداري در آب ذلال نگاه کن شیطان را خواهی دید .
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
روزي مردي زشت و بداخلاق از بهلول سوال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم . بهلول گفت :
اگر آئینه در خانه نداري در آب ذلال نگاه کن شیطان را خواهی دید .
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
❤2
#سوال_هارون_از_بهلول
روزي هارون الرشید که مست باده ناب بود در قصري مشرف به دجله بود و به تماشاي آبهاي خروشان دجله مشغول. در این حال بهلول بر هارون وارد شد. هارون الرشید خنده مستانه نمود و بعد از خوش آمد به بهلول امر نشستن داد و به او گفت: امروز یک معما از تو سوال می نمایم. اگر جواب صحیح دادي هزار دینار زر سرخ به تو می دهم و چنانچه از جواب عاجز بمانی امر می کنم از همین محل تو را به دجله اندازند، بهلول گفت من به زر احتیاجی ندارم ولی به یک شرط قبول می نمایم که اگر جواب معماي تو را صحیح دادم، باید صد نفر از اشخاصی که در زندانهاي تو و از دوستان من می باشند آزاد نمایی و اگر جواب صحیح ندادم مرا در دجله غرق نما.
👳 @bohlool
هارون قبول نمود و معما را بدین طریق طرح نمود: اگر یک گوسفند و یک گرگ و یک دسته علف داشته باشیم و بخواهیم این سه را به تنهایی و یک یک از این طرف رودخانه به آن طرف ببریم، آیا به چند طریق باید آنها را به آن طرف رودخانه بُرد که نه گوسفند علف را بخورد و نه گرگ گوسفند را؟ بهلول گفت: اول باید #گرگ را بگذاریم و #گوسفند را آن طرف رودخانه ببریم و بعد برگردیم #علف را برداریم و ببریم و چون علف را آن طرف رودخانه بردیم باز گوسفند را برگردانیم به جاي اول و گوسفند را بگذاریم و گرگ را ببریم و بعد هم برگردیم و گوسفند را بر داریم و ببریم. پس اینها یک به یک برده می شوند و نه گوسفند می تواند علف را بخورد و نه گرگ می تواند گوسفند را بِدَرَد .
👳 @bohlool
هارون گفت : احسنت جوابصحیح دادي، بعد بهلول نام یکصد نفر از دوستان را که همه آنها از #شیعیان_علی (ع) بودند گفت و مُنشی همه آنها را ذکر نمودند و چون به نظر هارون رسید و آنها را شناخت از شرط خود سرباز زد ولی با اصرار بهلول فقط ده نفر را بخشید و از زندان آزاد نمود...
#بهلول
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
روزي هارون الرشید که مست باده ناب بود در قصري مشرف به دجله بود و به تماشاي آبهاي خروشان دجله مشغول. در این حال بهلول بر هارون وارد شد. هارون الرشید خنده مستانه نمود و بعد از خوش آمد به بهلول امر نشستن داد و به او گفت: امروز یک معما از تو سوال می نمایم. اگر جواب صحیح دادي هزار دینار زر سرخ به تو می دهم و چنانچه از جواب عاجز بمانی امر می کنم از همین محل تو را به دجله اندازند، بهلول گفت من به زر احتیاجی ندارم ولی به یک شرط قبول می نمایم که اگر جواب معماي تو را صحیح دادم، باید صد نفر از اشخاصی که در زندانهاي تو و از دوستان من می باشند آزاد نمایی و اگر جواب صحیح ندادم مرا در دجله غرق نما.
👳 @bohlool
هارون قبول نمود و معما را بدین طریق طرح نمود: اگر یک گوسفند و یک گرگ و یک دسته علف داشته باشیم و بخواهیم این سه را به تنهایی و یک یک از این طرف رودخانه به آن طرف ببریم، آیا به چند طریق باید آنها را به آن طرف رودخانه بُرد که نه گوسفند علف را بخورد و نه گرگ گوسفند را؟ بهلول گفت: اول باید #گرگ را بگذاریم و #گوسفند را آن طرف رودخانه ببریم و بعد برگردیم #علف را برداریم و ببریم و چون علف را آن طرف رودخانه بردیم باز گوسفند را برگردانیم به جاي اول و گوسفند را بگذاریم و گرگ را ببریم و بعد هم برگردیم و گوسفند را بر داریم و ببریم. پس اینها یک به یک برده می شوند و نه گوسفند می تواند علف را بخورد و نه گرگ می تواند گوسفند را بِدَرَد .
👳 @bohlool
هارون گفت : احسنت جوابصحیح دادي، بعد بهلول نام یکصد نفر از دوستان را که همه آنها از #شیعیان_علی (ع) بودند گفت و مُنشی همه آنها را ذکر نمودند و چون به نظر هارون رسید و آنها را شناخت از شرط خود سرباز زد ولی با اصرار بهلول فقط ده نفر را بخشید و از زندان آزاد نمود...
#بهلول
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2😁1
#بقال_و_خاتون
بقالی زنی را دوست میداشت. پس با کنیزک خاتون پیغامها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنین بودم و دوش بر من چنان گذشت.» قصه های دراز فرو خواند.
👳 @bohlool
کنیزک به خدمت خاتون آمد و گفت: «بقال سلام میرساند و میگوید که "بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم."» خاتون گفت: «به این سردی؟» کنیزک گفت: «او دراز گفت اما مقصود همین بود!» آدمیتی طلب کن. مقصود این است. باقی، دراز کشیدن است. سخن را چون بسیار آرایش میکنند، مقصود فراموش میشود. اصل مقصود است و باقی، دردسر.
کانال بُهلول را به دوستان معرفی کنید🙏:
👳 @bohlool
بقالی زنی را دوست میداشت. پس با کنیزک خاتون پیغامها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنین بودم و دوش بر من چنان گذشت.» قصه های دراز فرو خواند.
👳 @bohlool
کنیزک به خدمت خاتون آمد و گفت: «بقال سلام میرساند و میگوید که "بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم."» خاتون گفت: «به این سردی؟» کنیزک گفت: «او دراز گفت اما مقصود همین بود!» آدمیتی طلب کن. مقصود این است. باقی، دراز کشیدن است. سخن را چون بسیار آرایش میکنند، مقصود فراموش میشود. اصل مقصود است و باقی، دردسر.
کانال بُهلول را به دوستان معرفی کنید🙏:
👳 @bohlool
#بهلول_با_دوست_خود
شخصی که سابقه دوستی با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسیاب برد. چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزدیک منزل بهلول رسید اتفاقاً خرش لنگ شد و بر زمین افتاد. آن شخص چون با بهلول سابقه دوستی داشت او را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد تا بارش را به منزل برساند و چون بهلول قبلاً قسم خورده بود که الاغش را به کسی ندهد ، به آن مرد گفت: الاغم نیست.
👳 @bohlool
اتفاقاً صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر کردن گذارد. آن مرد به بهلول گفت الاغ تو در خانه است و تو می گویی نیست؟! بهلول گفت: عجب دوست احمقی هستی. تو پنجاه سال با من رفیقی، حرف مرا باور نداري ولی حرف الاغ را باور می نمایی ؟!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
شخصی که سابقه دوستی با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسیاب برد. چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزدیک منزل بهلول رسید اتفاقاً خرش لنگ شد و بر زمین افتاد. آن شخص چون با بهلول سابقه دوستی داشت او را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد تا بارش را به منزل برساند و چون بهلول قبلاً قسم خورده بود که الاغش را به کسی ندهد ، به آن مرد گفت: الاغم نیست.
👳 @bohlool
اتفاقاً صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر کردن گذارد. آن مرد به بهلول گفت الاغ تو در خانه است و تو می گویی نیست؟! بهلول گفت: عجب دوست احمقی هستی. تو پنجاه سال با من رفیقی، حرف مرا باور نداري ولی حرف الاغ را باور می نمایی ؟!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
😁1
#تدیبر_بهلول
روزي بهلول از راهی می گذشت. مردي را دید که غریب وار و سر به گریبان ناله می کند. بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت : آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی. آن مرد گفت : من مردي غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهر رسیدم، قصد حمام و چند روزي استراحت نمودم و چون مقداري پول و جواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاري به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردي دیوانه خطاب نمود.
👳 @bohlool
بهلول گفت: غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت. آنگاه نشانی آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعت که معین می کنم به دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم نکن. اما به عطار بگو امانت مرا بده. آن مرد قبول نمود و برفت.
👳 @bohlool
بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت: من خیال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون مقداري جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم، می خواهم نزد تو به امانت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشم و از قیمت آنها مسجدي بسازم. عطار از سخن او خوشحال شد و گفت : به دیده منت . چه وقت امانت را می آوري ؟ بهلول گفت: فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه اي چرمی بساخت و مقداري خورده آهنی و شیشه در آن جاي داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد.
👳 @bohlool
مرد عطـار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقت آن مردغریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود. آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت : کیسه امانت این شخص در انبار است. فوري بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوري امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعاي خیر براي بهلول نمود.
#بهلول
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
روزي بهلول از راهی می گذشت. مردي را دید که غریب وار و سر به گریبان ناله می کند. بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت : آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی. آن مرد گفت : من مردي غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهر رسیدم، قصد حمام و چند روزي استراحت نمودم و چون مقداري پول و جواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاري به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردي دیوانه خطاب نمود.
👳 @bohlool
بهلول گفت: غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت. آنگاه نشانی آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعت که معین می کنم به دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم نکن. اما به عطار بگو امانت مرا بده. آن مرد قبول نمود و برفت.
👳 @bohlool
بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت: من خیال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون مقداري جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم، می خواهم نزد تو به امانت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشم و از قیمت آنها مسجدي بسازم. عطار از سخن او خوشحال شد و گفت : به دیده منت . چه وقت امانت را می آوري ؟ بهلول گفت: فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه اي چرمی بساخت و مقداري خورده آهنی و شیشه در آن جاي داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد.
👳 @bohlool
مرد عطـار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقت آن مردغریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود. آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت : کیسه امانت این شخص در انبار است. فوري بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوري امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعاي خیر براي بهلول نمود.
#بهلول
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
#قسمتی_از_دیالوگ_روز_واقعه
ندیدم سری به سرداری مگر بسیار سرها زیر پای او؛ خودستایان تكیه بر اریكه ها زدند؛ كتاب خدا را چنان می خوانند كه سود ایشان است؛
آنان كه طَیلَسانِ زهد پوشیده اند تك پیرهنان را پیرهن، بر تن می درند؛ آنان كه دستار بر سر می نهند سر از گردن خدا ترسان می اندازند.
👳 @bohlool
این نیست آنچه ما می گفتیم... اینان سپاه آز می آرایند و دیوار غرور می افروزند و كوشك های خودپرستی می سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست...
#حسین_بن_علی (ع) روز نهم محرم الحرام...
با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید:
👳 @bohlool
ندیدم سری به سرداری مگر بسیار سرها زیر پای او؛ خودستایان تكیه بر اریكه ها زدند؛ كتاب خدا را چنان می خوانند كه سود ایشان است؛
آنان كه طَیلَسانِ زهد پوشیده اند تك پیرهنان را پیرهن، بر تن می درند؛ آنان كه دستار بر سر می نهند سر از گردن خدا ترسان می اندازند.
👳 @bohlool
این نیست آنچه ما می گفتیم... اینان سپاه آز می آرایند و دیوار غرور می افروزند و كوشك های خودپرستی می سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست...
#حسین_بن_علی (ع) روز نهم محرم الحرام...
با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید:
👳 @bohlool
#تلاوت_قرآن
به بُهلول گفتند: فلانی هنگام تلاوت قرآن، چنان از خود بیخود می شود که غش می کند... بهلول گفت: او را بر سر دیوار بلندی بگذارید تا قرآن تلاوت کند، اگر غش کرد، در عمل خود صادق است!
با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید:
@bohlool
به بُهلول گفتند: فلانی هنگام تلاوت قرآن، چنان از خود بیخود می شود که غش می کند... بهلول گفت: او را بر سر دیوار بلندی بگذارید تا قرآن تلاوت کند، اگر غش کرد، در عمل خود صادق است!
با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید:
@bohlool
👍2
#دهن_دره
ملا ناهار در دهکده ای مهمان بود. خیلی زود به محل مهمانی رسید. هنوز خیلی از مهمان ها نیامده بودند و تا دو ساعت دیگر می رسیدند. ملا شروع کرد به دهن دره. صاحب خانه پرسید: راستی ملا، چه چیزهایی باعث دهن دره میشود؟! ملا گفت: گرسنگی و بی خوابی، ولی من خوابم را کرده ام!!!
#ملانصرالدین
با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید!
👳 @bohlool
ملا ناهار در دهکده ای مهمان بود. خیلی زود به محل مهمانی رسید. هنوز خیلی از مهمان ها نیامده بودند و تا دو ساعت دیگر می رسیدند. ملا شروع کرد به دهن دره. صاحب خانه پرسید: راستی ملا، چه چیزهایی باعث دهن دره میشود؟! ملا گفت: گرسنگی و بی خوابی، ولی من خوابم را کرده ام!!!
#ملانصرالدین
با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید!
👳 @bohlool
👍2
#سبک_بودن_اندیشه
به بهلول گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟
گفت: سبک بودن اندیشه، هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد!
#حکایات_بهلول
با سپاس از: #مرتضی
اگر بُهلول را دوست دارید، او را به دوستان معرفی کنید:
👳 @bohlool
به بهلول گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟
گفت: سبک بودن اندیشه، هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد!
#حکایات_بهلول
با سپاس از: #مرتضی
اگر بُهلول را دوست دارید، او را به دوستان معرفی کنید:
👳 @bohlool