#درایت_بهلول
#قسمت_یک_از_دو
بُهلول شبی در خانه اش مهمان داشت و در حال صحبت با مهمانش بود كه قاصدي از راه رسيد. قاصد پيام قاضي را به او آورده بود. قاضي مي خواست بهلول آن شب شام مهمانش باشد. بهلول به قاصد گفت: از طرف من از قاضي عذر بخواه! من امشب مهمان دارم و نمي توانم بيايم. قاصد رفت و چند دقيقه ديگر برگشت و گفت: قاضي مي گويد قدم مهمان بهلول هم روي چشم. بهلول بيايد و مهمانش را هم بياورد. بهلول با مهمانش به طرف مهماني به راه افتادند.
👳 @bohlool
او در راه به مهمانش گفت: فقط دقت كن من كجا مي نشينم تو هم آنجا بنشين. هرچه مي خورم تو هم بخور. تا از تو چيزي نپرسيده اند، حرفي نزن و اگر از تو كاري نخواستند، كاري انجام نده. مهمان در دل به گفته هاي بهلول مي خنديد و مي گفت: نگاه كن يك ديوانه به من نصحيت مي كند.
👳 @bohlool
وقتي به مهماني قاضي رسيدند، خانه پراز مهمانان مختلف بود. بهلول كنار در نشست ولي مهمان رفت و در بالاي خانه نشست. مهمانان كم كم زياد شدند و هر كس مي آمد در كنار بهلول مي نشست و بهلول را به طرف بالاي مجلس مي راند؛ بهلول كم كم به بالاي مجلس رسيد و مهمان به دم در. غذا آوردند و مهمانان غذاي خود را خوردند بعد از غذا ميوه آوردند ولي همراه ميوه چاقويي نبود.
همه منتظر چاقو بودند تا ميوه هاي خود را پوست بكنند و بخورند. ناگهان مهمان بهلول چاقوي دسته طلايي ازجيب خود درآورد و گفت: بياييد با اين چاقو ميوه هايتان را پوست بكنيد و بخوريد. مهمانان به چاقوي طلا خيره شدند. چاقو بسيار زيبا بود و دسته اي از طلا داشت. مهمانان از ديدن چاقوي دسته طلايي در جيب مهمان بهلول كه مرد بسيار فقيري به نظر مي رسيد تعجب كردند.
👳 @bohlool
در آن مهماني شش برادر بودند كه وقتي چاقوي دسته طلا راديدند به هم اشاره كردند و براي مهمان بهلول نقشه كشيدند. برادر بزرگتر رو به قاضي كه در صدر مجلس نشسته بود و ميزبان بود كرد وگفت: اي قاضي اين چاقو متعلق به پدر ما بود و سالهاي زيادي است كه گم شده است. ما اكنون اين چاقو را در جيب اين مرد پيدا كرده ايم ما مي خواهيم داد ما را از اين مرد بستاني و چاقوي ما را به ما برگرداني.
👳 @bohlool
قاضي گفت: آيا براي گفته هايت شاهدي هم داري؟ برادر بزرگتر گفت: من پنج برادر ديگر در اينجا دارم كه همه شان گفته هاي مرا تصديق خواهند كرد. پنج برادر ديگر هم گفته هاي برادر بزرگ را تاييد كردند و گفتند چاقو متعلق به پدر آنهاست كه سالها پيش گم شده است. قاضي وقتي شهادت پنچ برادر را به نفع برادر بزرگ شنيد، يقين كرد كه چاقو مال آنهاست و توسط مهمان بهلول به سرقت رفته است.
👳 @bohlool
قاضي دستور داد مرد را به زندان ببرند و چاقو را به برادر بزرگ برگردانند. بهلول كه تا اين موقع ساكت مانده بود گفت: اي قاضي اين مرد امشب مهمان من بود و من او را به اين خانه آوردم. اجازه بده امشب اين مرد در خانه من بماند. من او را صبح اول وقت تحويل شما مي دهم تا هركاري خواستيد با او بكنيد. برادر بزرگ گفت: نه! اي قاضي تو راضي نشو كه امشب بهلول اين مرد را به خانه خودش ببرد چون او به اين مرد چيزهاي ياد مي دهد كه حق ما ازبين برود.
👳 @bohlool
قاضي رو به بهلول كرد وگفت: بهلول تو قول مي دهي كه به اين مرد چيزي ياد ندهي تا من او را موقتا آزادكنم ؟ بهلول گفت: اي قاضي من به شما قول ميدهم كه امشب با اين مرد لام تا كام حرف نزنم. قاضي گفت: چون اين مرد امشب مهمان بهلول بوده است، برود و شب را با بهلول بماند و فرداصبح بهلول قول مي دهد او را به ما تحويل دهد تا به جرم دزدي به زندانش بيندازيم.
👳 @bohlool
برادران به ناچار قبول كردند و بهلول مهمان را برداشت وبه خانه خود برد و در راه اصلا به مهمان حرفي نزد به محض اينكه به خانه شان رسيدند، بهلول زمزمه كنان گفت: بهتر است بروم سري به خر مهمان بزنم؛ حتما گرسنه است و احتياج به غذا دارد. مهمان كه يادش رفته بود خر خود را در طويله بسته است گفت: نه تو برو استراحت كن من به خر خود سر مي زنم. بهلول بدون اينكه جواب مهمان را بدهد وارد طويله شد. خر سر در آخور فرو برده بود ودر حال نشخوار علفها بود.
#ادامه_دارد...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#قسمت_یک_از_دو
بُهلول شبی در خانه اش مهمان داشت و در حال صحبت با مهمانش بود كه قاصدي از راه رسيد. قاصد پيام قاضي را به او آورده بود. قاضي مي خواست بهلول آن شب شام مهمانش باشد. بهلول به قاصد گفت: از طرف من از قاضي عذر بخواه! من امشب مهمان دارم و نمي توانم بيايم. قاصد رفت و چند دقيقه ديگر برگشت و گفت: قاضي مي گويد قدم مهمان بهلول هم روي چشم. بهلول بيايد و مهمانش را هم بياورد. بهلول با مهمانش به طرف مهماني به راه افتادند.
👳 @bohlool
او در راه به مهمانش گفت: فقط دقت كن من كجا مي نشينم تو هم آنجا بنشين. هرچه مي خورم تو هم بخور. تا از تو چيزي نپرسيده اند، حرفي نزن و اگر از تو كاري نخواستند، كاري انجام نده. مهمان در دل به گفته هاي بهلول مي خنديد و مي گفت: نگاه كن يك ديوانه به من نصحيت مي كند.
👳 @bohlool
وقتي به مهماني قاضي رسيدند، خانه پراز مهمانان مختلف بود. بهلول كنار در نشست ولي مهمان رفت و در بالاي خانه نشست. مهمانان كم كم زياد شدند و هر كس مي آمد در كنار بهلول مي نشست و بهلول را به طرف بالاي مجلس مي راند؛ بهلول كم كم به بالاي مجلس رسيد و مهمان به دم در. غذا آوردند و مهمانان غذاي خود را خوردند بعد از غذا ميوه آوردند ولي همراه ميوه چاقويي نبود.
همه منتظر چاقو بودند تا ميوه هاي خود را پوست بكنند و بخورند. ناگهان مهمان بهلول چاقوي دسته طلايي ازجيب خود درآورد و گفت: بياييد با اين چاقو ميوه هايتان را پوست بكنيد و بخوريد. مهمانان به چاقوي طلا خيره شدند. چاقو بسيار زيبا بود و دسته اي از طلا داشت. مهمانان از ديدن چاقوي دسته طلايي در جيب مهمان بهلول كه مرد بسيار فقيري به نظر مي رسيد تعجب كردند.
👳 @bohlool
در آن مهماني شش برادر بودند كه وقتي چاقوي دسته طلا راديدند به هم اشاره كردند و براي مهمان بهلول نقشه كشيدند. برادر بزرگتر رو به قاضي كه در صدر مجلس نشسته بود و ميزبان بود كرد وگفت: اي قاضي اين چاقو متعلق به پدر ما بود و سالهاي زيادي است كه گم شده است. ما اكنون اين چاقو را در جيب اين مرد پيدا كرده ايم ما مي خواهيم داد ما را از اين مرد بستاني و چاقوي ما را به ما برگرداني.
👳 @bohlool
قاضي گفت: آيا براي گفته هايت شاهدي هم داري؟ برادر بزرگتر گفت: من پنج برادر ديگر در اينجا دارم كه همه شان گفته هاي مرا تصديق خواهند كرد. پنج برادر ديگر هم گفته هاي برادر بزرگ را تاييد كردند و گفتند چاقو متعلق به پدر آنهاست كه سالها پيش گم شده است. قاضي وقتي شهادت پنچ برادر را به نفع برادر بزرگ شنيد، يقين كرد كه چاقو مال آنهاست و توسط مهمان بهلول به سرقت رفته است.
👳 @bohlool
قاضي دستور داد مرد را به زندان ببرند و چاقو را به برادر بزرگ برگردانند. بهلول كه تا اين موقع ساكت مانده بود گفت: اي قاضي اين مرد امشب مهمان من بود و من او را به اين خانه آوردم. اجازه بده امشب اين مرد در خانه من بماند. من او را صبح اول وقت تحويل شما مي دهم تا هركاري خواستيد با او بكنيد. برادر بزرگ گفت: نه! اي قاضي تو راضي نشو كه امشب بهلول اين مرد را به خانه خودش ببرد چون او به اين مرد چيزهاي ياد مي دهد كه حق ما ازبين برود.
👳 @bohlool
قاضي رو به بهلول كرد وگفت: بهلول تو قول مي دهي كه به اين مرد چيزي ياد ندهي تا من او را موقتا آزادكنم ؟ بهلول گفت: اي قاضي من به شما قول ميدهم كه امشب با اين مرد لام تا كام حرف نزنم. قاضي گفت: چون اين مرد امشب مهمان بهلول بوده است، برود و شب را با بهلول بماند و فرداصبح بهلول قول مي دهد او را به ما تحويل دهد تا به جرم دزدي به زندانش بيندازيم.
👳 @bohlool
برادران به ناچار قبول كردند و بهلول مهمان را برداشت وبه خانه خود برد و در راه اصلا به مهمان حرفي نزد به محض اينكه به خانه شان رسيدند، بهلول زمزمه كنان گفت: بهتر است بروم سري به خر مهمان بزنم؛ حتما گرسنه است و احتياج به غذا دارد. مهمان كه يادش رفته بود خر خود را در طويله بسته است گفت: نه تو برو استراحت كن من به خر خود سر مي زنم. بهلول بدون اينكه جواب مهمان را بدهد وارد طويله شد. خر سر در آخور فرو برده بود ودر حال نشخوار علفها بود.
#ادامه_دارد...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
❤1
#درایت_بهلول
#قسمت_دو_از_دو
بهلول چوب كلفتي برداشت و به كفل خر كوبيد. خر بيچاره كه علفها را نشخوار مي كرد، از شدت درد در طويله شروع به راه رفتن كرد. بهلول گفت: اي خر خدا مگر من به تو نگفتم وقتي وارد مجلس شدي حرف نزن هر جا كه من نشستم تو هم بنشين. اگر از تو چيزي نخواستند دست به جييبت نبر! چرا گوش نكردي؟ هم خودت را به دردسر انداختي هم مرا. فردا تو به زندان خواهي رفت. آن وقت همه خواهند گفت: بهلول مهمان خودش را نتوانست نگه دارد و مهمان به زندان رفت.
👳 @bohlool
بهلول ضربه شديدتري به خر بيچاره زد و گفت: اي خر، گوش كن! فردا اگر قاضي از تو پرسيد اين چاقو مال توست بگو نه! من اين چاقو را پيدا كرده ام و خيلي وقت بود كه دنبال صاحبش مي گشتم تا آن را به صاحبش برگردانم ولي متاسفانه صاحبش را پيدا نمي كردم. اگر اين چاقو مال اين شش برادر است آن را به آنها مي دهم. اگر قاضي از تو پرسيد اين چاقو را از كجا پيدا كرده اي؟ مگر در بيابان چاقو دسته طلا ريخته اند كه تو آن را پيدا كرده اي؟ بگو پدرم سالها پيش كاروان سالار بزرگي بود وهميشه بين شهرها در رفت و آمد بود و مال التجاره زيادي به همراه مي برد و با آنها تجارت مي كرد تا اينكه ما يك شب خبردار شديم كه پدرم را دزدان كشته اند و مال و اموالش را برده اند.
👳 @bohlool
من بالاي سر پدر بيچاره ام حاضر شدم. پدر بيچاره ام را دزدان كشته بودند و تمام اموالش را برده بودند و اين چاقو تا دسته در قلب پدرم فرو رفته بود. من چاقو را برداشتم و پدرم را دفن كردم و از آن موقع دنبال قاتل پدرم مي گردم... در هر مهماني اين چاقو را نشان مي دهم و منتظر مي مانم كه صاحب چاقو پيدا شود و من قاتل پدرم را پيدا كنم.
👳 @bohlool
اي قاضي، اکنون من قاتل پدرم را پيدا كرده ام اين شش برادر پدر مرا كشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اينها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را پس بدهند. بهلول كه اين حرفها را به خر مي گفت و صاحب خر گفته هاي او را می شنید. او چوب ديگري به خر زد و گفت: اي خر خدا، فهميدي؟ يا تا صبح كتكت بزنم. صاحب خر گفت: ای بهلول عزيز! نه تنها اين خر، بلكه منهم حرفهاي تو را فهميدم و به تو قول مي دهم در هيچ مجلسي بالاتر از جايگاهم ننشينم و اگر از من چيزي نپرسيدند حرف نزنم و اگر چيزي ازمن نخواستند کاری نکنم.
👳 @bohlool
بهلول كه مطمئن شده بود مرد حرفهاي او را به خوبي ياد گرفته است رفت و به راحتي خوابيد. فردا صبح بهلول مرد را بيدار كرد و او را منزل قاضي رساند و تحويل داد و خودش برگشت. قاضي رو به مرد كرد وگفت: اي مرد آيا اين چاقو مال توست؟ مرد گفت: نه اي قاضي اين چاقو مال من نيست. من خيلي وقت است كه دنبال صاحب اين چاقو مي گردم تا آن را به صاحبش برگردانم اگر اين چاقو مال اين برادران است من با رغبت اين چاقو را به آنها مي دهم.
👳 @bohlool
قاضي رو به شش برادر كرد وگفت: شما به چاقو نگاه كنيد! اگر مال شماست آن رابرداريد. برادر بزرگ چاقو را برداشت و با خوشحالي لبخندي زد و گفت: اي قاضي من مطمئن هستم اين چاقو همان چاقوي گمشده پدر من است. پنج برادر ديگر چاقو را دست به دست كردند و گفتند: بلي اي جناب قاضي! اين چاقو مطمئنا همان چاقوي گم شده پدر ماست.
👳 @bohlool
قاضي از مرد پرسيد: اي مرد اين چاقو را از كجا پيدا كرده اي؟ مرد در جواب قاضی بر اساس هر آن چه شب گذشته آموخته بود درباره چاقو توضیح داد و در پایان گفت: ای قاضی! اين شش برادر پدر مرا كشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اينها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را بدهند.
👳 @bohlool
شش برادر نگاهي به هم انداختند. آن ها در مخمصه بدی گرفتار شده بودند و با ادعاي دروغيني كه كرده بودند، مجبور بودند اكنون به عنوان قاتل و دزد سالها در زندان بمانند. برادر بزرگ گفت: اي قاضي من زياد هم مطمئن نيستم اين چاقو مال پدر من باشد چون سالهاي زيادي از آن تاريخ گذشته است و احتمالا من اشتباه كرده ام. برادران ديگر هم به ناچار گفته هاي او را تاييد كردند و گفتند: كه چاقو فقط شبيه چاقوي ماست ولي چاقوي پدر ما نيست.
👳 @bohlool
قاضي مدت زيادي خنديد و به مرد مهمان گفت: اي مرد چاقويت را بردار و پيش بهلول برو... مرد سجده ی شکر به جای آورد و چاقو را برداشت و خارج شد.
#پایان
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#قسمت_دو_از_دو
بهلول چوب كلفتي برداشت و به كفل خر كوبيد. خر بيچاره كه علفها را نشخوار مي كرد، از شدت درد در طويله شروع به راه رفتن كرد. بهلول گفت: اي خر خدا مگر من به تو نگفتم وقتي وارد مجلس شدي حرف نزن هر جا كه من نشستم تو هم بنشين. اگر از تو چيزي نخواستند دست به جييبت نبر! چرا گوش نكردي؟ هم خودت را به دردسر انداختي هم مرا. فردا تو به زندان خواهي رفت. آن وقت همه خواهند گفت: بهلول مهمان خودش را نتوانست نگه دارد و مهمان به زندان رفت.
👳 @bohlool
بهلول ضربه شديدتري به خر بيچاره زد و گفت: اي خر، گوش كن! فردا اگر قاضي از تو پرسيد اين چاقو مال توست بگو نه! من اين چاقو را پيدا كرده ام و خيلي وقت بود كه دنبال صاحبش مي گشتم تا آن را به صاحبش برگردانم ولي متاسفانه صاحبش را پيدا نمي كردم. اگر اين چاقو مال اين شش برادر است آن را به آنها مي دهم. اگر قاضي از تو پرسيد اين چاقو را از كجا پيدا كرده اي؟ مگر در بيابان چاقو دسته طلا ريخته اند كه تو آن را پيدا كرده اي؟ بگو پدرم سالها پيش كاروان سالار بزرگي بود وهميشه بين شهرها در رفت و آمد بود و مال التجاره زيادي به همراه مي برد و با آنها تجارت مي كرد تا اينكه ما يك شب خبردار شديم كه پدرم را دزدان كشته اند و مال و اموالش را برده اند.
👳 @bohlool
من بالاي سر پدر بيچاره ام حاضر شدم. پدر بيچاره ام را دزدان كشته بودند و تمام اموالش را برده بودند و اين چاقو تا دسته در قلب پدرم فرو رفته بود. من چاقو را برداشتم و پدرم را دفن كردم و از آن موقع دنبال قاتل پدرم مي گردم... در هر مهماني اين چاقو را نشان مي دهم و منتظر مي مانم كه صاحب چاقو پيدا شود و من قاتل پدرم را پيدا كنم.
👳 @bohlool
اي قاضي، اکنون من قاتل پدرم را پيدا كرده ام اين شش برادر پدر مرا كشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اينها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را پس بدهند. بهلول كه اين حرفها را به خر مي گفت و صاحب خر گفته هاي او را می شنید. او چوب ديگري به خر زد و گفت: اي خر خدا، فهميدي؟ يا تا صبح كتكت بزنم. صاحب خر گفت: ای بهلول عزيز! نه تنها اين خر، بلكه منهم حرفهاي تو را فهميدم و به تو قول مي دهم در هيچ مجلسي بالاتر از جايگاهم ننشينم و اگر از من چيزي نپرسيدند حرف نزنم و اگر چيزي ازمن نخواستند کاری نکنم.
👳 @bohlool
بهلول كه مطمئن شده بود مرد حرفهاي او را به خوبي ياد گرفته است رفت و به راحتي خوابيد. فردا صبح بهلول مرد را بيدار كرد و او را منزل قاضي رساند و تحويل داد و خودش برگشت. قاضي رو به مرد كرد وگفت: اي مرد آيا اين چاقو مال توست؟ مرد گفت: نه اي قاضي اين چاقو مال من نيست. من خيلي وقت است كه دنبال صاحب اين چاقو مي گردم تا آن را به صاحبش برگردانم اگر اين چاقو مال اين برادران است من با رغبت اين چاقو را به آنها مي دهم.
👳 @bohlool
قاضي رو به شش برادر كرد وگفت: شما به چاقو نگاه كنيد! اگر مال شماست آن رابرداريد. برادر بزرگ چاقو را برداشت و با خوشحالي لبخندي زد و گفت: اي قاضي من مطمئن هستم اين چاقو همان چاقوي گمشده پدر من است. پنج برادر ديگر چاقو را دست به دست كردند و گفتند: بلي اي جناب قاضي! اين چاقو مطمئنا همان چاقوي گم شده پدر ماست.
👳 @bohlool
قاضي از مرد پرسيد: اي مرد اين چاقو را از كجا پيدا كرده اي؟ مرد در جواب قاضی بر اساس هر آن چه شب گذشته آموخته بود درباره چاقو توضیح داد و در پایان گفت: ای قاضی! اين شش برادر پدر مرا كشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اينها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را بدهند.
👳 @bohlool
شش برادر نگاهي به هم انداختند. آن ها در مخمصه بدی گرفتار شده بودند و با ادعاي دروغيني كه كرده بودند، مجبور بودند اكنون به عنوان قاتل و دزد سالها در زندان بمانند. برادر بزرگ گفت: اي قاضي من زياد هم مطمئن نيستم اين چاقو مال پدر من باشد چون سالهاي زيادي از آن تاريخ گذشته است و احتمالا من اشتباه كرده ام. برادران ديگر هم به ناچار گفته هاي او را تاييد كردند و گفتند: كه چاقو فقط شبيه چاقوي ماست ولي چاقوي پدر ما نيست.
👳 @bohlool
قاضي مدت زيادي خنديد و به مرد مهمان گفت: اي مرد چاقويت را بردار و پيش بهلول برو... مرد سجده ی شکر به جای آورد و چاقو را برداشت و خارج شد.
#پایان
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
❤1
#چند_پست
جهان سوم،جایی ست که مردمش به فکر آمدن یک روز خوب هستند، نه آوردنش... #میشل_فوکو
دوستان عزیزی که بتازگی همراه بُهلول شدید، عناوین زیر تعدادی از پست های کاناله، توصیه می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید:
1 #خر_برفت_و_خر_برفت_و_خر_برفت
2 #کر
3 #تقابل_جابز_و_گیتس
4 #عشق
5 #طنز
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
جهان سوم،جایی ست که مردمش به فکر آمدن یک روز خوب هستند، نه آوردنش... #میشل_فوکو
دوستان عزیزی که بتازگی همراه بُهلول شدید، عناوین زیر تعدادی از پست های کاناله، توصیه می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید:
1 #خر_برفت_و_خر_برفت_و_خر_برفت
2 #کر
3 #تقابل_جابز_و_گیتس
4 #عشق
5 #طنز
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#سوگند_حقانیت
ملانصرالدین پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند! روز بعد، قاضی خلاف وعده عمل کرد و به نفع طرف دعوی رأی داد. ملا برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!» قاضی گفت: « چرا... ولیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
ملانصرالدین پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند! روز بعد، قاضی خلاف وعده عمل کرد و به نفع طرف دعوی رأی داد. ملا برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!» قاضی گفت: « چرا... ولیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
😁2
#مغز_و_خواندن_کلمات
#در_حاشیه
چناچنه به طور رومزره به زبان فارسي صبحت مي کيند، خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد. در داشنگاه کبمريج انگلتسان تقحيقي روي روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص مي کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ي کلمات را پدرازش کرده و کمله را مي خاوند. به هيمن دليل است که با وجود به هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آنرا بخاونيد!!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#در_حاشیه
چناچنه به طور رومزره به زبان فارسي صبحت مي کيند، خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد. در داشنگاه کبمريج انگلتسان تقحيقي روي روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص مي کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ي کلمات را پدرازش کرده و کمله را مي خاوند. به هيمن دليل است که با وجود به هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آنرا بخاونيد!!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
❤1
#فقط_یک_دکمه
وقتی استیو جابز بهترین مهندسان خودش را درگیر پروژه فوق سری ساخت تلفن همراه آیفون کرد، در واقع درگیر یک نبرد تمام عیار شد. اپل هیچ سابقه ای در ساخت تلفن های همراه نداشت و این پروژه برای شرکتی که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت کار عظیمی بود. یکی از دلایل اصلی استیو جابز برای اجرای این پروژه این بود که به نظر او گوشی های همراه، آن زمان بیش از اندازه پیچیده بودند و او عاشق سادگی بود. این یک مبارزه به تمام معنی برای مردی بود که خود را متعهد به دقت در جزئیات و در عین حال سادگی می دانست.
👳 @bohlool
به این ترتیب استیو از همان ابتدا مصمم شده بود که گوشی همراه ساخت اپل باید تنها "یک" کلید داشته باشد. مهندسان شرکت اپل در جلسات هفتگی خود بارها به او گفتند که ساختن گوشی همراه که فقط یک کلید داشته باشد محال است، نمی شود تنها با یک کلید هم داخل برنامه ها رفت هم خاموش و روشن کرد هم کارکردها را تنظیم کرد، هم به اینترنت وصل شد و هم از باقی امکانات گوشی استفاده کرد!
اما استیو شکایت های آنها را نمی شنید او مدام اصرار داشت و می گفت: "این گوشی باید فقط یک دکمه داشته باشه، راهشو پیدا کنین"
👳 @bohlool
گرچه استیو در آن زمان اسطوره خلاقیت و حلال مشکلات همکارانش در ارائه راهکار بود اما او نمی دانست که چطور می شود گوشی تلفنی همراهی را طراحی کرد که فقط یک دکمه داشته باشد! اما وقتی خود به عنوان مصرف کننده نهایی نگاه می کرد و راحتی را می خواست مدام همان را تکرار می کرد و مهندسانش را به یافتن راه حل های ممکن وامی داشت و البته که شما کاربران آخر قصه را می دانید: آیفون تنها با یک کلید ساخته شد!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
وقتی استیو جابز بهترین مهندسان خودش را درگیر پروژه فوق سری ساخت تلفن همراه آیفون کرد، در واقع درگیر یک نبرد تمام عیار شد. اپل هیچ سابقه ای در ساخت تلفن های همراه نداشت و این پروژه برای شرکتی که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت کار عظیمی بود. یکی از دلایل اصلی استیو جابز برای اجرای این پروژه این بود که به نظر او گوشی های همراه، آن زمان بیش از اندازه پیچیده بودند و او عاشق سادگی بود. این یک مبارزه به تمام معنی برای مردی بود که خود را متعهد به دقت در جزئیات و در عین حال سادگی می دانست.
👳 @bohlool
به این ترتیب استیو از همان ابتدا مصمم شده بود که گوشی همراه ساخت اپل باید تنها "یک" کلید داشته باشد. مهندسان شرکت اپل در جلسات هفتگی خود بارها به او گفتند که ساختن گوشی همراه که فقط یک کلید داشته باشد محال است، نمی شود تنها با یک کلید هم داخل برنامه ها رفت هم خاموش و روشن کرد هم کارکردها را تنظیم کرد، هم به اینترنت وصل شد و هم از باقی امکانات گوشی استفاده کرد!
اما استیو شکایت های آنها را نمی شنید او مدام اصرار داشت و می گفت: "این گوشی باید فقط یک دکمه داشته باشه، راهشو پیدا کنین"
👳 @bohlool
گرچه استیو در آن زمان اسطوره خلاقیت و حلال مشکلات همکارانش در ارائه راهکار بود اما او نمی دانست که چطور می شود گوشی تلفنی همراهی را طراحی کرد که فقط یک دکمه داشته باشد! اما وقتی خود به عنوان مصرف کننده نهایی نگاه می کرد و راحتی را می خواست مدام همان را تکرار می کرد و مهندسانش را به یافتن راه حل های ممکن وامی داشت و البته که شما کاربران آخر قصه را می دانید: آیفون تنها با یک کلید ساخته شد!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍1
#قدرت_تخیل
زن در کودکی همیشه تصور می کرد، بیوه است. سراپا سیاه می پوشید و توری بلند و سیاه بر سر می نهاد. اطرافیانش تصور می کردند که بسیار باهوش و با نمک است. تا اینکه کودک بزرگ شد و با مردی ازدواج کرد که از جان و دل او را دوست می داشت. اما چندی نگذشت که همسرش از دنیا رفت و زن سالیان سال، لباس سیاه بر تن کرد و تور سیاه بر سر گذاشت.
👳 @bohlool
تصور زن به صورت یک زن بیوه، بر ذهن نا خودآگاهش اثر گذاشته بود و این تصویر سرانجام به مصیبت جانکاهی تبدیل شد و در زندگیش عینیت یافت. تخیل و فکرخیال مثل قیچی ذهن است، این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
زن در کودکی همیشه تصور می کرد، بیوه است. سراپا سیاه می پوشید و توری بلند و سیاه بر سر می نهاد. اطرافیانش تصور می کردند که بسیار باهوش و با نمک است. تا اینکه کودک بزرگ شد و با مردی ازدواج کرد که از جان و دل او را دوست می داشت. اما چندی نگذشت که همسرش از دنیا رفت و زن سالیان سال، لباس سیاه بر تن کرد و تور سیاه بر سر گذاشت.
👳 @bohlool
تصور زن به صورت یک زن بیوه، بر ذهن نا خودآگاهش اثر گذاشته بود و این تصویر سرانجام به مصیبت جانکاهی تبدیل شد و در زندگیش عینیت یافت. تخیل و فکرخیال مثل قیچی ذهن است، این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#پرچم_ایران
شنیدم در کتاب یکی از بزرگان انگلیس است که سفیرش در ایران گفت: روزی سواره در خیابان طهران می گذشتم، دیدم امیر باکوکبه جلالش می گذرد. پیاده شدم. امیر ملتفت شد. ایستاد تا به او رسیدم. با یکدیگر به بازدید ساختمان قراول خانه ها رفتیم. دیدم بالای هر قراول خانه پرچم ایران است. پرسیدم: مگر اینجا طهران و مرکز ایران نیست؟ گفت: چرا. گفتم: برای نشان دولت یک بیرق کافی است. این همه بیرق از چیست؟ گفت: آن قدر بیرق از ایران بلند کنم که بیرق شما در آن میان گم شود، دیدم عجب کلّه غیور و بلند همتی دارد.
#امیرکبیر
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
شنیدم در کتاب یکی از بزرگان انگلیس است که سفیرش در ایران گفت: روزی سواره در خیابان طهران می گذشتم، دیدم امیر باکوکبه جلالش می گذرد. پیاده شدم. امیر ملتفت شد. ایستاد تا به او رسیدم. با یکدیگر به بازدید ساختمان قراول خانه ها رفتیم. دیدم بالای هر قراول خانه پرچم ایران است. پرسیدم: مگر اینجا طهران و مرکز ایران نیست؟ گفت: چرا. گفتم: برای نشان دولت یک بیرق کافی است. این همه بیرق از چیست؟ گفت: آن قدر بیرق از ایران بلند کنم که بیرق شما در آن میان گم شود، دیدم عجب کلّه غیور و بلند همتی دارد.
#امیرکبیر
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
#انتقام_ملا
ملا در مزرعه گندم کاشت. زمين حاصلخيز بود و نعمت گندم فراوان. هنگام برداشت محصول شد. اتفاقا شبي روباهي وارد گندمزار شد و بخش کوچکي از مزرعه را لگدمال کرد و به ملا کمي ضرر زد. ملا که کينه روباه را به دل گرفته بود، بعد از چند روز روباه را به دام انداخت تا از او انتقام بگيرد. مقداري پوشال را به روغن آغشته کرده به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله ور در مزرعه به اينطرف و آن طرف مي دويد و ملای بخت برگشته هم به دنبالش... و گندمزار به خاکستر تبديل شد.
#ملانصرالدین
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
ملا در مزرعه گندم کاشت. زمين حاصلخيز بود و نعمت گندم فراوان. هنگام برداشت محصول شد. اتفاقا شبي روباهي وارد گندمزار شد و بخش کوچکي از مزرعه را لگدمال کرد و به ملا کمي ضرر زد. ملا که کينه روباه را به دل گرفته بود، بعد از چند روز روباه را به دام انداخت تا از او انتقام بگيرد. مقداري پوشال را به روغن آغشته کرده به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله ور در مزرعه به اينطرف و آن طرف مي دويد و ملای بخت برگشته هم به دنبالش... و گندمزار به خاکستر تبديل شد.
#ملانصرالدین
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍5😁1
#کلاس_درس
معروف است سُفَرای روس و انگلیس و عثمانی، قوسِ صعودِ امیر را که دیدند وقتی برای او پیغام دادند که ایران به خودی خود نمی تواند حدود خویش را نگاه دارد و باید به دستور دُوَل همجوار رفتار کند. امیر مجلسی فراهم آورد و پنج صندلی گذارد و آن ها را وعده خواسته یک صندلی را بالای مجلس خالی گذارد و چهار صندلی را خود و سه سفیر نشست.
👳 @bohlool
آن گاه فرمود: درست سخنی گفته اید. ما هم محتاج معلم هستیم؛ اما چون قوانین شما مختلف است، ما از یک دولت بیش نمی توانیم بپذیریم. حالی از شما سه نماینده یکی را انتخاب کنید از خود برای معلمی ما و روی آن صندلی نشسته و هر چه قانون دولت متبوعه اوست بگوید ما می شنویم. هرسه به هم نظر کردند و به وا سطه رقابتشان به همدیگر راضی نشده صرف نظر کردند.
#امیرکبیر
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
معروف است سُفَرای روس و انگلیس و عثمانی، قوسِ صعودِ امیر را که دیدند وقتی برای او پیغام دادند که ایران به خودی خود نمی تواند حدود خویش را نگاه دارد و باید به دستور دُوَل همجوار رفتار کند. امیر مجلسی فراهم آورد و پنج صندلی گذارد و آن ها را وعده خواسته یک صندلی را بالای مجلس خالی گذارد و چهار صندلی را خود و سه سفیر نشست.
👳 @bohlool
آن گاه فرمود: درست سخنی گفته اید. ما هم محتاج معلم هستیم؛ اما چون قوانین شما مختلف است، ما از یک دولت بیش نمی توانیم بپذیریم. حالی از شما سه نماینده یکی را انتخاب کنید از خود برای معلمی ما و روی آن صندلی نشسته و هر چه قانون دولت متبوعه اوست بگوید ما می شنویم. هرسه به هم نظر کردند و به وا سطه رقابتشان به همدیگر راضی نشده صرف نظر کردند.
#امیرکبیر
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#مردم_حکومتی_را_که_سزاوارش_هستند_خود_می_سازند
جوان که از یک کشور جنگ زده بود می گفت: زمان تحصیلم در سوئیس با یکی از اساتید دانشگاهمون رفتیم کافه نزدیک دانشگاه تا قهوه بخوریم. حرف از حکومت و اوضاع بد کشورم شد که استادم حرف جالبی زد که همواره توی ذهنم نقش بسته.
👳 @bohlool
استاد گفت: فکر نکن برای کشورها قرعه کشی کرده اند و مردم سوئیس به خاطر شانس خوب، این حکومت گیرشون اومده و مردم کشور شما بد شانس بودند و به این روز افتادند، بلکه هر ملتی حکومتی که سزاوارش هست رو میسازه و اتفاقا مردم سوئیس حقشون داشتن حکومتی اینچنین هست و افغان ها هم لیاقتشون بیشتر از اینی که دارند، نیست.
👳 @bohlool
دوستم می گفت: کمی احساس تحقیر کردم؛ به همین خاطر پرسیدم: ملت من چه کاری باید انجام دهند تا تغییر کنند؟ استاد در حالی که فنجون قهوه رو از کنار دهانش پائین می آورد، لبخندی زد و گفت: هر سوئیسی در سال ۱۰ کتاب می خواند... تو اگر یک هموطنت را دیدی از طرف من به او بگو: چنانچه مردم کشور، سالی یک کتاب بخوانند کشورت تغییر خواهد کرد.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
جوان که از یک کشور جنگ زده بود می گفت: زمان تحصیلم در سوئیس با یکی از اساتید دانشگاهمون رفتیم کافه نزدیک دانشگاه تا قهوه بخوریم. حرف از حکومت و اوضاع بد کشورم شد که استادم حرف جالبی زد که همواره توی ذهنم نقش بسته.
👳 @bohlool
استاد گفت: فکر نکن برای کشورها قرعه کشی کرده اند و مردم سوئیس به خاطر شانس خوب، این حکومت گیرشون اومده و مردم کشور شما بد شانس بودند و به این روز افتادند، بلکه هر ملتی حکومتی که سزاوارش هست رو میسازه و اتفاقا مردم سوئیس حقشون داشتن حکومتی اینچنین هست و افغان ها هم لیاقتشون بیشتر از اینی که دارند، نیست.
👳 @bohlool
دوستم می گفت: کمی احساس تحقیر کردم؛ به همین خاطر پرسیدم: ملت من چه کاری باید انجام دهند تا تغییر کنند؟ استاد در حالی که فنجون قهوه رو از کنار دهانش پائین می آورد، لبخندی زد و گفت: هر سوئیسی در سال ۱۰ کتاب می خواند... تو اگر یک هموطنت را دیدی از طرف من به او بگو: چنانچه مردم کشور، سالی یک کتاب بخوانند کشورت تغییر خواهد کرد.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👎2👍1
#به_بهانه_روز_عشق
وقتی آدم از بهشت، داشت بیرون می رفت، خدا گفت به او:
نازنینم آدم، باتو رازی دارم...
اندکی پیش تر آی...
آدم آرام و نجیب آمد پیش...
زیر چشمی به خدا می نگریست...
👳 @bohlool
محو لبخند غم آلود خدا،
دلش انگار گریست...!!
و خدا گفت که ای نازنینم آدم،
قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید...
یاد من باش که بس تنهایم...
بغض آدم ترکید....
گونه هایش لرزید....
👳 @bohlool
به خدا، آدم گفت:
من به اندازه گلهای بهشت...
من به اندازه عرش....
نه...نه...
من به اندازه تنهاییت ای هستی من
دوستت می دارم...!
👳 @bohlool
کوله اش را برداشت...
خسته و سخت قدم بر می داشت...
راهی ظلمت پرشور زمین...
زیر لب های خدا باز شنید...
نازنینم آدم...
نه به اندازه تنهایی من...
نه به اندازه گلهای بهشت...
که به اندازه یک دانه گندم...
تو فقط یادم باش...
تو فقط یادم باش...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
وقتی آدم از بهشت، داشت بیرون می رفت، خدا گفت به او:
نازنینم آدم، باتو رازی دارم...
اندکی پیش تر آی...
آدم آرام و نجیب آمد پیش...
زیر چشمی به خدا می نگریست...
👳 @bohlool
محو لبخند غم آلود خدا،
دلش انگار گریست...!!
و خدا گفت که ای نازنینم آدم،
قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید...
یاد من باش که بس تنهایم...
بغض آدم ترکید....
گونه هایش لرزید....
👳 @bohlool
به خدا، آدم گفت:
من به اندازه گلهای بهشت...
من به اندازه عرش....
نه...نه...
من به اندازه تنهاییت ای هستی من
دوستت می دارم...!
👳 @bohlool
کوله اش را برداشت...
خسته و سخت قدم بر می داشت...
راهی ظلمت پرشور زمین...
زیر لب های خدا باز شنید...
نازنینم آدم...
نه به اندازه تنهایی من...
نه به اندازه گلهای بهشت...
که به اندازه یک دانه گندم...
تو فقط یادم باش...
تو فقط یادم باش...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
#دختر_کوچولو…
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف مغازه دار دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.»
مغازه دار کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.» ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد.
👳 @bohlool
صاحب مغازه که فکر می کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشه، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو! خودت شکلاتهاتو بردار.» دخترک گفت: «عمو! نمیخوام خودم شکلات ها رو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟» مغازه دار با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟» دخترک با خنده ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!»
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف مغازه دار دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.»
مغازه دار کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.» ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد.
👳 @bohlool
صاحب مغازه که فکر می کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشه، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو! خودت شکلاتهاتو بردار.» دخترک گفت: «عمو! نمیخوام خودم شکلات ها رو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟» مغازه دار با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟» دخترک با خنده ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!»
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍1
#آنچه_داریم
مرد در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا گفت:
-وقت رفتنه!
-به این زودی؟ من نقشههای زیادی داشتم!
-متأسفم، ولی وقت رفتنه.
- خدایا! در جعبهات چه داری؟
-متعلقات تو را
👳 @bohlool
-متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام و...
-آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.
-خاطراتم؟
-آنها متعلق به زمان هستند.
-خانواده و دوستانم؟
-نه، آنها موقتی بودند.
-پس وسایل داخل جعبه حتماً تن و بدنم هستند!
👳 @bohlool
-نه، آنها متعلق به گرد و غبار هستند.
-پس مطمئناً روحم است!
-اشتباه میکنی، روح تو متعلق به من است.
اشک در چشمان مرد جمع شد و با ترس زیاد جعبه را از دست خدا گرفت و باز کرد و دید خالی است!
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا گفت: درست است؛ تو مالک هیچ چیز نبودی!
مرد گفت: پس من چه داشتم؟
خداگفت: لحظات زندگی مال تو بود. هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
مرد در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا گفت:
-وقت رفتنه!
-به این زودی؟ من نقشههای زیادی داشتم!
-متأسفم، ولی وقت رفتنه.
- خدایا! در جعبهات چه داری؟
-متعلقات تو را
👳 @bohlool
-متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام و...
-آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.
-خاطراتم؟
-آنها متعلق به زمان هستند.
-خانواده و دوستانم؟
-نه، آنها موقتی بودند.
-پس وسایل داخل جعبه حتماً تن و بدنم هستند!
👳 @bohlool
-نه، آنها متعلق به گرد و غبار هستند.
-پس مطمئناً روحم است!
-اشتباه میکنی، روح تو متعلق به من است.
اشک در چشمان مرد جمع شد و با ترس زیاد جعبه را از دست خدا گرفت و باز کرد و دید خالی است!
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا گفت: درست است؛ تو مالک هیچ چیز نبودی!
مرد گفت: پس من چه داشتم؟
خداگفت: لحظات زندگی مال تو بود. هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
Forwarded from منصور واحد
Sazo Avaz
Mohammad Reza Shajarian
منصور واحد
Mohammad Reza Shajarian – Sazo Avaz
#وفا
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
👳 @bohlool
سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
👳 @bohlool
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت، بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
👳 @bohlool
منِ گدا، هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
#وفای عهد من از خاطرت به در نرود
👳 @bohlool
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم، دودِ دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر، که بازِ سفید
چو باشِه در پی هر صید مختصر نرود
👳 @bohlool
بیار باده و اول به دست #حافظ ده
به شرط آنکه ز مجلس، سخن به در نرود
#عاشقان_عشقتان_مبارک_باد
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
👳 @bohlool
سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
👳 @bohlool
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت، بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
👳 @bohlool
منِ گدا، هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
#وفای عهد من از خاطرت به در نرود
👳 @bohlool
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم، دودِ دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر، که بازِ سفید
چو باشِه در پی هر صید مختصر نرود
👳 @bohlool
بیار باده و اول به دست #حافظ ده
به شرط آنکه ز مجلس، سخن به در نرود
#عاشقان_عشقتان_مبارک_باد
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#جیغ
دست و پایش را مردانی که ماسک بر صورت داشتند محکم گرفته بودند. زن همینطور جیغ می کشید اما دیگر نایی برایش نمانده بود و فقط گریه می کرد... درد، سر تا پایش را می سوزاند و هیچکدام از التماس هایش سودی نداشت... دیگر حتی پاهایش هم توانی برای مقابله نداشتند... ولی مردان بی توجه کار خودشان را می کردند... راحتتر از قبل!
"بچه سرش چرخیده، بگید اتاق عمل حاضر باشه!"
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
دست و پایش را مردانی که ماسک بر صورت داشتند محکم گرفته بودند. زن همینطور جیغ می کشید اما دیگر نایی برایش نمانده بود و فقط گریه می کرد... درد، سر تا پایش را می سوزاند و هیچکدام از التماس هایش سودی نداشت... دیگر حتی پاهایش هم توانی برای مقابله نداشتند... ولی مردان بی توجه کار خودشان را می کردند... راحتتر از قبل!
"بچه سرش چرخیده، بگید اتاق عمل حاضر باشه!"
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#راز_موفقیت
یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند.
👳 @bohlool
به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته عجیب و جالبی روبرو شدند. این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میكرد.
👳 @bohlool
بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او! كنجكاویشان بیشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید.
👳 @bohlool
سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: "چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصولات مرا خراب نكند!"
همین تشخیص درست و صحیح كشاورز، توفیق كامیابی در مسابقههای بهترین غله را برایش به ارمغان میآورد.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند.
👳 @bohlool
به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته عجیب و جالبی روبرو شدند. این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میكرد.
👳 @bohlool
بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او! كنجكاویشان بیشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید.
👳 @bohlool
سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: "چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصولات مرا خراب نكند!"
همین تشخیص درست و صحیح كشاورز، توفیق كامیابی در مسابقههای بهترین غله را برایش به ارمغان میآورد.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
#نیكى_به_بدان
پارسایى در مناجات خود مى گفت: خدایا! بر بَدان رحمت فرست، نیكان خود، رحمتند که آنها را نیك آفریده اى.
از این رو مى گویند: فریدون (شاه باستانى كه بر ضحاك ستمگر پیروز شد و خود به جاى او نشست) دستور داد خیمه بزرگ شاهى براى او در زمینى وسیع ساختند. پس از آنكه آن سراپرده زیبا و عالى تكمیل شد، به نقاشان دستور داد تا این را در اطراف آن خیمه با خط زیبا و درشت چنین بنویسند و رنگ آمیزى كنند:
"اى خردمند! با بدكاران به نیكى رفتار كن، تا به پیروى از تو راه نیكان را برگزینند."
👳 @bohlool
فریدون گفت نقاشــــان چین را
كه پیرامــــــون خرگاهش بدوزند
بدان را نیك دار، اى مـرد هشیار
كه نیكـان خود بزرگ و نیك روزند
#حكایات_سعدی
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
پارسایى در مناجات خود مى گفت: خدایا! بر بَدان رحمت فرست، نیكان خود، رحمتند که آنها را نیك آفریده اى.
از این رو مى گویند: فریدون (شاه باستانى كه بر ضحاك ستمگر پیروز شد و خود به جاى او نشست) دستور داد خیمه بزرگ شاهى براى او در زمینى وسیع ساختند. پس از آنكه آن سراپرده زیبا و عالى تكمیل شد، به نقاشان دستور داد تا این را در اطراف آن خیمه با خط زیبا و درشت چنین بنویسند و رنگ آمیزى كنند:
"اى خردمند! با بدكاران به نیكى رفتار كن، تا به پیروى از تو راه نیكان را برگزینند."
👳 @bohlool
فریدون گفت نقاشــــان چین را
كه پیرامــــــون خرگاهش بدوزند
بدان را نیك دار، اى مـرد هشیار
كه نیكـان خود بزرگ و نیك روزند
#حكایات_سعدی
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#دلیل_رضایت
معلمی زنی بخواست که پسر ش در مکتب او بود. زن انکار کرد. معلم طفل را سخت بزد که چرا به مادر خود گفتی که چیز معلم بزرگ است؟ پسر شکایت به مادر برد؛ مادر به سبب همان شکایت به زناشوئی راضی شد!
#عبید_زاکانی
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
معلمی زنی بخواست که پسر ش در مکتب او بود. زن انکار کرد. معلم طفل را سخت بزد که چرا به مادر خود گفتی که چیز معلم بزرگ است؟ پسر شکایت به مادر برد؛ مادر به سبب همان شکایت به زناشوئی راضی شد!
#عبید_زاکانی
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#مرد_فقیری_که_صاحب_اسب_شد!
مردی در کوچه ای یک نعل اسب پیدا کرد. نزد زنش رفت و گفت: مژده بده که صاحب یک اسب شدیم. زنش گفت: پس اسب کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: این یک نعل، می ماند سه نعل دیگر و یک اسب که آن هم خدا کریم است.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
مردی در کوچه ای یک نعل اسب پیدا کرد. نزد زنش رفت و گفت: مژده بده که صاحب یک اسب شدیم. زنش گفت: پس اسب کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: این یک نعل، می ماند سه نعل دیگر و یک اسب که آن هم خدا کریم است.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈