#استخاره
ملا استخاره کرد که #ماست بخورد، بد آمد. او که می خواست هر طور که شده ماست بخورد، استخاره کرد که ماست را با نان بخورد، بد آمد. استخاره کرد که اوّل نان و بعد ماست را بخورد، بد آمد. استخاره کرد که نان را در ماست تِرید کند، بد آمد. استخاره کرد که ماست را به هوا بپاشد و سپس آن را بخورد، خوب آمد. ماست را به هوا پاشید و دهنش را زیر آن گرفت و توانست ماست بخورد. البته #ریش و #سبیلش هم ماستی شد!
#ملانصرالدین
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
ملا استخاره کرد که #ماست بخورد، بد آمد. او که می خواست هر طور که شده ماست بخورد، استخاره کرد که ماست را با نان بخورد، بد آمد. استخاره کرد که اوّل نان و بعد ماست را بخورد، بد آمد. استخاره کرد که نان را در ماست تِرید کند، بد آمد. استخاره کرد که ماست را به هوا بپاشد و سپس آن را بخورد، خوب آمد. ماست را به هوا پاشید و دهنش را زیر آن گرفت و توانست ماست بخورد. البته #ریش و #سبیلش هم ماستی شد!
#ملانصرالدین
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#اکثریت_نادان_و_اقلیت_خائن
از وینستون #چرچیل پرسیدند: آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید، اما این کاررا نمی توانید در بیخ گوش خودتان، در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ داد:
👳 @bohlool
برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج است؛ این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم. سوال کردند: این دو ابزار چیست؟ چرچیل در پاسخ گفت: اکثریت نادان و اقلیت خائن!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
از وینستون #چرچیل پرسیدند: آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید، اما این کاررا نمی توانید در بیخ گوش خودتان، در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ داد:
👳 @bohlool
برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج است؛ این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم. سوال کردند: این دو ابزار چیست؟ چرچیل در پاسخ گفت: اکثریت نادان و اقلیت خائن!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2❤1
#مال_من
زن ملا با عصبانیت به ملا گفت: ملا! تو دیگر شورش را در آورده ای... چون دائم می گویی خانه من، الاغ من، پسر من! ملا گفت: حق با توست... دیگر نمی گویم! حالا ممکن است بگویی شلوار ما کجاست؟!
#ملانصرالدین
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
زن ملا با عصبانیت به ملا گفت: ملا! تو دیگر شورش را در آورده ای... چون دائم می گویی خانه من، الاغ من، پسر من! ملا گفت: حق با توست... دیگر نمی گویم! حالا ممکن است بگویی شلوار ما کجاست؟!
#ملانصرالدین
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
😁1
دوستان عزیز
تعداد اعضا شد: 23456 عضو...
به امید روزی که قبل از 2 عدد 1 قرار بگیره...
@bohlool
ضمنا براتون کانال رایگان تبلیغاتی @teledivar ایجاد شده، توی کانال عضو بشید و خودتونو تبلیغ کنید...
تعداد اعضا شد: 23456 عضو...
به امید روزی که قبل از 2 عدد 1 قرار بگیره...
@bohlool
ضمنا براتون کانال رایگان تبلیغاتی @teledivar ایجاد شده، توی کانال عضو بشید و خودتونو تبلیغ کنید...
👍1
#افراط
مردی وارد خانه شد. همسرش را در حال گریه دید. علت را جویا شد. همسرش گفت: گنجشکهایی که بالای درخت هستند، وقتی بیحجابم، مرا نگاه می کنند بیم آن دارم این امر معصیت باشد! مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید.تبری آورد و درخت را قطع کرد. پس از یک هفته روزی زود از کارش به خانه آمد و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!
👳 @bohlool
شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت. به شهر دوری رسید که مردم آن شهر مقابل کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی علت را جویا شد، گفتند: از گنجینه پادشاه دزدی شده! در این میان مردی که بر پنجه پا راه می رفت از آنجا عبور کرد. مرد پرسید: او کیست؟ گفتند: شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچهای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!
👳 @bohlool
مرد گفت: بخدا دزد را پیدا کردم مرا نزد پادشاه ببرید. او به پادشاه گفت: شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است! شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد. پادشاه از مرد پرسید: چگونه فهمیدی که او دزد است؟ مرد گفت: تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی، بدان که سرپوشی است برای یک خطا!
ارسال شده توسط دوست عزیز بُهلول: #مسافر_شب
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
مردی وارد خانه شد. همسرش را در حال گریه دید. علت را جویا شد. همسرش گفت: گنجشکهایی که بالای درخت هستند، وقتی بیحجابم، مرا نگاه می کنند بیم آن دارم این امر معصیت باشد! مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید.تبری آورد و درخت را قطع کرد. پس از یک هفته روزی زود از کارش به خانه آمد و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!
👳 @bohlool
شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت. به شهر دوری رسید که مردم آن شهر مقابل کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی علت را جویا شد، گفتند: از گنجینه پادشاه دزدی شده! در این میان مردی که بر پنجه پا راه می رفت از آنجا عبور کرد. مرد پرسید: او کیست؟ گفتند: شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچهای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!
👳 @bohlool
مرد گفت: بخدا دزد را پیدا کردم مرا نزد پادشاه ببرید. او به پادشاه گفت: شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است! شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد. پادشاه از مرد پرسید: چگونه فهمیدی که او دزد است؟ مرد گفت: تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی، بدان که سرپوشی است برای یک خطا!
ارسال شده توسط دوست عزیز بُهلول: #مسافر_شب
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#حیای_سگ
مرحوم آقاى بلادى می گفت یکى از بستگانم که چند سال در فرانسه براى تحصیل توقف داشت، در مراجعتش نقل کرد که: در پاریس خانه اى کرایه کردم و سگى را براى پاسبانى نگاه می داشتم. شب ها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابید. من روزها به کلاس درس مى رفتم و وقتی برمى گشتم، سگ همراهم به خانه داخل مى شد. شبى مراجعتم طول کشید و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا آورده، گوشها و سرم را پوشانده بودم و دستکش در دست کرده صورتم را گرفته بودم، طورى که تنها چشمم براى دیدن راه باز بود.
👳 @bohlool
با این هیئت درب خانه آمدم؛ تا خواستم قفل در را باز کنم سگ زبان بسته چون هیئت خود را تغییر داده بودم و صورتم را پوشیده بودم، مرا نشناخت، به من حمله کرد و دامن پالتوی مرا گرفت. من فورا پشت پالتو را انداختم وصورتم را باز کردم. صدایش زدم. تا مرا شناخت با نهایت شرمسارى به گوشه اى از کوچه خزید. در خانه را باز کردم و هرچه اصرار کردم داخل خانه نشد. به ناچار داخل شدم،در را بستم و خوابیدم. صبح که به سراغ سگ آمدم دیدم مرده است! دانستم حیوان بینوا از شدت حیا جان داده است!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
مرحوم آقاى بلادى می گفت یکى از بستگانم که چند سال در فرانسه براى تحصیل توقف داشت، در مراجعتش نقل کرد که: در پاریس خانه اى کرایه کردم و سگى را براى پاسبانى نگاه می داشتم. شب ها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابید. من روزها به کلاس درس مى رفتم و وقتی برمى گشتم، سگ همراهم به خانه داخل مى شد. شبى مراجعتم طول کشید و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا آورده، گوشها و سرم را پوشانده بودم و دستکش در دست کرده صورتم را گرفته بودم، طورى که تنها چشمم براى دیدن راه باز بود.
👳 @bohlool
با این هیئت درب خانه آمدم؛ تا خواستم قفل در را باز کنم سگ زبان بسته چون هیئت خود را تغییر داده بودم و صورتم را پوشیده بودم، مرا نشناخت، به من حمله کرد و دامن پالتوی مرا گرفت. من فورا پشت پالتو را انداختم وصورتم را باز کردم. صدایش زدم. تا مرا شناخت با نهایت شرمسارى به گوشه اى از کوچه خزید. در خانه را باز کردم و هرچه اصرار کردم داخل خانه نشد. به ناچار داخل شدم،در را بستم و خوابیدم. صبح که به سراغ سگ آمدم دیدم مرده است! دانستم حیوان بینوا از شدت حیا جان داده است!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#زندگی_خود_را_تغییر_دهید
وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده تاکسی، شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید. اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید.
👳 @bohlool
خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید. "هاروی مک کی" می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید. خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.
👳 @bohlool
سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید. بر روی کارت نوشته شده بود: در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم. من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.
👳 @bohlool
پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت: پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست. گفتم: خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم. راننده پرسید:در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟ و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.
👳 @bohlool
آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم. از او پرسیدم: چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟ پاسخ داد: دو سال. پرسیدم: چند سال است که به این کار مشغولید؟ جواب داد: هفت سال.
👳 @bohlool
پرسیدم: پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟ گفت: از همه چیز و همه کس، از اتوبوسها و تاکسی های زیادی که همیشه راه را بند می آورند و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که "وین دایر" شروع به سخنرانی کرد. مضمون حرفش این بود که مانند مرغابی ها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید؛ به خود بیایید و چون عقابها اوج بگیرید.
👳 @bohlool
پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به اطراف خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسی های کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند. هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم. پرسیدم: چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟ گفت: سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.
👳 @bohlool
نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند. بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند. شما، در زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانی های خود را به گردن این و آن بیندازید. پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یکی پس از دیگری بگشایید.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده تاکسی، شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید. اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید.
👳 @bohlool
خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید. "هاروی مک کی" می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید. خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.
👳 @bohlool
سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید. بر روی کارت نوشته شده بود: در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم. من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.
👳 @bohlool
پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت: پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست. گفتم: خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم. راننده پرسید:در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟ و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.
👳 @bohlool
آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم. از او پرسیدم: چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟ پاسخ داد: دو سال. پرسیدم: چند سال است که به این کار مشغولید؟ جواب داد: هفت سال.
👳 @bohlool
پرسیدم: پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟ گفت: از همه چیز و همه کس، از اتوبوسها و تاکسی های زیادی که همیشه راه را بند می آورند و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که "وین دایر" شروع به سخنرانی کرد. مضمون حرفش این بود که مانند مرغابی ها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید؛ به خود بیایید و چون عقابها اوج بگیرید.
👳 @bohlool
پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به اطراف خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسی های کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند. هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم. پرسیدم: چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟ گفت: سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.
👳 @bohlool
نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند. بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند. شما، در زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانی های خود را به گردن این و آن بیندازید. پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یکی پس از دیگری بگشایید.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#ناهار_با_خدا
پسر بچه ی کوچک می خواست خدا را ببیند. او میدانست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش دارد. لوازمش را برداشت و سفرش را شروع کرد. کمی که رفت، با پیرزنی روبرو شد. پیرزن توی پارک نشسته بود و به چند تا کبوتر زل زده بود. پسر کنار او نشست و کوله پشتی اش را باز کرد. تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش را بنوشد که احساس کرد پیرزن هم گرسنه است. پسرک به او تعارف کرد. پیرزن با تشکر زیاد، قبول کرد و لبخندی زد.
👳 @bohlool
لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند. پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود. آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند، بدون گفتن حرفی. با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد. بلند شد و آماده رفتن شد. چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد. هنگامی که پسر به خانه برگشت، مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.
👳 @bohlool
پرسید: چه اتفاقی افتاده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا ناهار خوردم و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد: می دانی مادر، او قشنگترین لبخندی را داشت که من تا حالا دیده ام. و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت. پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید: مادر , چه چیز تو را امروز این جور خوشحال کرده است؟ او جواب داد: من امروز با خدا غذا خوردم!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
پسر بچه ی کوچک می خواست خدا را ببیند. او میدانست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش دارد. لوازمش را برداشت و سفرش را شروع کرد. کمی که رفت، با پیرزنی روبرو شد. پیرزن توی پارک نشسته بود و به چند تا کبوتر زل زده بود. پسر کنار او نشست و کوله پشتی اش را باز کرد. تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش را بنوشد که احساس کرد پیرزن هم گرسنه است. پسرک به او تعارف کرد. پیرزن با تشکر زیاد، قبول کرد و لبخندی زد.
👳 @bohlool
لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند. پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود. آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند، بدون گفتن حرفی. با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد. بلند شد و آماده رفتن شد. چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد. هنگامی که پسر به خانه برگشت، مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.
👳 @bohlool
پرسید: چه اتفاقی افتاده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا ناهار خوردم و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد: می دانی مادر، او قشنگترین لبخندی را داشت که من تا حالا دیده ام. و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت. پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید: مادر , چه چیز تو را امروز این جور خوشحال کرده است؟ او جواب داد: من امروز با خدا غذا خوردم!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍1
#کاش
کاش می شد خنده را تدریس کرد
کارگاه خوشدلی تاًسیس کـــــرد
کاش می شد عشق را تعلیم داد
ناامیدان را امید و بیم داد
👳 @bohlool
شاد بود و شادمانی را ستود
با نشاط دیگران، دلشاد بود
کاش می شد دشمنی را سر برید
دوستی را مثل شربت سر کشید
👳 @bohlool
دشمن بی رحمی و اجحاف بود
دوستدار نیکی و انصاف بود
کاش می شد پشت پا زد بر غرور
دور شد از خود پسندی، دور دور
👳 @bohlool
با صفا و یکدل و آزاده بود
مثل شبنم بی ریا و ساده بود
از دو رنگی و ریا پرهیز کرد
کینه را در سینه حلق آویز کرد
👳 @bohlool
کاش می شد ساده و آزاد زیست
در جهانی خرم و آباد زیست
اعتیاد و فقر را نابود کرد
دودمان بی کسی را دود کرد
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
کاش می شد خنده را تدریس کرد
کارگاه خوشدلی تاًسیس کـــــرد
کاش می شد عشق را تعلیم داد
ناامیدان را امید و بیم داد
👳 @bohlool
شاد بود و شادمانی را ستود
با نشاط دیگران، دلشاد بود
کاش می شد دشمنی را سر برید
دوستی را مثل شربت سر کشید
👳 @bohlool
دشمن بی رحمی و اجحاف بود
دوستدار نیکی و انصاف بود
کاش می شد پشت پا زد بر غرور
دور شد از خود پسندی، دور دور
👳 @bohlool
با صفا و یکدل و آزاده بود
مثل شبنم بی ریا و ساده بود
از دو رنگی و ریا پرهیز کرد
کینه را در سینه حلق آویز کرد
👳 @bohlool
کاش می شد ساده و آزاد زیست
در جهانی خرم و آباد زیست
اعتیاد و فقر را نابود کرد
دودمان بی کسی را دود کرد
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#چند_پست
بسیاری از انسانها افراد دیگری هستند که تفکراتشان نظرات دیگران است؛ در تقلید زندگی میکنند و احساساتشان را فقط نقل قول میکنند! #اسکار_وایلد
دوستان عزیزی که بتازگی همراه بُهلول شدید، عناوین زیر تعدادی از پست های کاناله، توصیه می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید:
1 #خاطرات_زمستان
2 #سهم_بیشتر
3 #طنز
4 #موسی_و_چوپان
5 #فرمان_خدا
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
بسیاری از انسانها افراد دیگری هستند که تفکراتشان نظرات دیگران است؛ در تقلید زندگی میکنند و احساساتشان را فقط نقل قول میکنند! #اسکار_وایلد
دوستان عزیزی که بتازگی همراه بُهلول شدید، عناوین زیر تعدادی از پست های کاناله، توصیه می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید:
1 #خاطرات_زمستان
2 #سهم_بیشتر
3 #طنز
4 #موسی_و_چوپان
5 #فرمان_خدا
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#ثروتمندتر_از_بیل_گیتس
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟ گفت: بله فقط یک نفر. گفتند: چه کسی؟ گفت: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشههای خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. داشتم منصرف می شدم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید و گفت: این روزنامه مال خودت، بخشیدمش؛ بردار برای خودت. گفتم: آخه من پول خرد ندارم! گفت: برای خودت! بخشیدمش!
👳 @bohlool
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد؛ دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خرد ندارم؛ باز همون بچه بهم گفت: این مجله رو بردار برای خودت. گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه، بهش میبخشی؟! پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم میبخشم. به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم، خدایا این پسر بر مبنای چه احساسی این حرف ها رو میگه.
👳 @bohlool
بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم، تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی رو تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛ از او پرسیدم: منو می شناسی؟ گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.
👳 @bohlool
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار رو کردی؟ گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود. گفتم: حالا میدونی چه کارت دارم؟ میخواهم اون محبتی که به من کردی رو
جبران کنم. جوان پرسید: چه طوری؟ گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت میدهم. (خود بیلگیتس میگوید این جوان وقتی صحبت میکرد مرتب میخندید)
👳 @bohlool
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟ گفتم: هر چی که بخواهی! گفت: واقعاً هر چی بخوام؟ گفتم: آره، هر چی بخواهی بهت می دم، من به 50 کشور آفریقایی وام دادهام؛ به اندازه تمام اونها به تو میبخشم. جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی! گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟ گفت: میخواهی اما نمیتونی جبران کنی. پرسیدم: چرا نمیتونم جبران کنم؟
👳 @bohlool
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه. اصلا هیچ چیزی رو جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! و من همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست!!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟ گفت: بله فقط یک نفر. گفتند: چه کسی؟ گفت: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشههای خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. داشتم منصرف می شدم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید و گفت: این روزنامه مال خودت، بخشیدمش؛ بردار برای خودت. گفتم: آخه من پول خرد ندارم! گفت: برای خودت! بخشیدمش!
👳 @bohlool
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد؛ دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خرد ندارم؛ باز همون بچه بهم گفت: این مجله رو بردار برای خودت. گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه، بهش میبخشی؟! پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم میبخشم. به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم، خدایا این پسر بر مبنای چه احساسی این حرف ها رو میگه.
👳 @bohlool
بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم، تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی رو تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛ از او پرسیدم: منو می شناسی؟ گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.
👳 @bohlool
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار رو کردی؟ گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود. گفتم: حالا میدونی چه کارت دارم؟ میخواهم اون محبتی که به من کردی رو
جبران کنم. جوان پرسید: چه طوری؟ گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت میدهم. (خود بیلگیتس میگوید این جوان وقتی صحبت میکرد مرتب میخندید)
👳 @bohlool
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟ گفتم: هر چی که بخواهی! گفت: واقعاً هر چی بخوام؟ گفتم: آره، هر چی بخواهی بهت می دم، من به 50 کشور آفریقایی وام دادهام؛ به اندازه تمام اونها به تو میبخشم. جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی! گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟ گفت: میخواهی اما نمیتونی جبران کنی. پرسیدم: چرا نمیتونم جبران کنم؟
👳 @bohlool
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه. اصلا هیچ چیزی رو جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! و من همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست!!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
❤1👍1
#قدرت_لبخند
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود. شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند؛ کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند.
👳 @bohlool
قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند. او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
👳 @bohlool
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند. آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت. اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
👳 @bohlool
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می دید، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
👳 @bohlool
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود. شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند؛ کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند.
👳 @bohlool
قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند. او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
👳 @bohlool
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند. آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت. اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
👳 @bohlool
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می دید، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
👳 @bohlool
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
#سخن_بزرگان
سفر كن به هيچكس هم نگو؛ یک رابطه عاشقانه را زندگى كن و به هيچكس هم نگو. شاد زندگى كن و به هيچكس هم نگو. آدم ها چيزهاى قشنگ را خراب می کنند!!!
#جبران_خليل_جبران
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
سفر كن به هيچكس هم نگو؛ یک رابطه عاشقانه را زندگى كن و به هيچكس هم نگو. شاد زندگى كن و به هيچكس هم نگو. آدم ها چيزهاى قشنگ را خراب می کنند!!!
#جبران_خليل_جبران
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#قهوه_شور
جوون قصه ما، دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. دختر خیلی برجسته بود و خیلی از پسرها بهش توجه داشتن و این در حالی بود که پسر کاملا معمولی بود و هیچ دختری بهش توجه نمی کرد. آخر مهمونی، دختر رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد. دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد.
👳 @bohlool
توی یک کافی شاپ نشستند. پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد که بگه: خواهش می کنم اجازه بده برم خونه… یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد: میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام. همه بهش خیره شدند. خیلی عجیب بود! چهره ش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه ش و اونو سرکشید.
👳 @bohlool
دختر با کنجکاوی پرسید: چرا این کار رو می کنی؟ پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردیم؛ بازی تو دریا رو دوست داشتم. می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی م می افتم... زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ میشه، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.
👳 @bohlool
همینطور که صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه... همُّ و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاهش، دوران بچگیش و خونوادش.
👳 @bohlool
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه؛ خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد، قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد.
👳 @bohlool
پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند… هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
👳 @bohlool
بعد از چهل سال که مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت: عزیزترینم! لطفا منو ببخش، منو برای بزرگترین دروغ زندگیم ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم، قهوه نمکی... یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم... در واقع یک کم شکر می خواستم اما هول کردم و گفتم نمک.
👳 @bohlool
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم. بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حالا که من دارم می میرم و دلم می خواد واقعیت رو بهت بگم... من قهوه نمکی رو دوست ندارم... چون خیلی بدمزه اس...
👳 @bohlool
من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون با تو آشنا شدم... هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن، بزرگترین خوشبختی زندگی من بوده. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
👳 @bohlool
اشک های زن، کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید: مزه قهوه نمکی چطوره؟ اون جواب داد: شیرینِ شیرین...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
جوون قصه ما، دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. دختر خیلی برجسته بود و خیلی از پسرها بهش توجه داشتن و این در حالی بود که پسر کاملا معمولی بود و هیچ دختری بهش توجه نمی کرد. آخر مهمونی، دختر رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد. دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد.
👳 @bohlool
توی یک کافی شاپ نشستند. پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد که بگه: خواهش می کنم اجازه بده برم خونه… یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد: میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام. همه بهش خیره شدند. خیلی عجیب بود! چهره ش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه ش و اونو سرکشید.
👳 @bohlool
دختر با کنجکاوی پرسید: چرا این کار رو می کنی؟ پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردیم؛ بازی تو دریا رو دوست داشتم. می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی م می افتم... زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ میشه، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.
👳 @bohlool
همینطور که صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه... همُّ و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاهش، دوران بچگیش و خونوادش.
👳 @bohlool
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه؛ خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد، قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد.
👳 @bohlool
پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند… هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
👳 @bohlool
بعد از چهل سال که مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت: عزیزترینم! لطفا منو ببخش، منو برای بزرگترین دروغ زندگیم ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم، قهوه نمکی... یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم... در واقع یک کم شکر می خواستم اما هول کردم و گفتم نمک.
👳 @bohlool
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم. بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حالا که من دارم می میرم و دلم می خواد واقعیت رو بهت بگم... من قهوه نمکی رو دوست ندارم... چون خیلی بدمزه اس...
👳 @bohlool
من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون با تو آشنا شدم... هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن، بزرگترین خوشبختی زندگی من بوده. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
👳 @bohlool
اشک های زن، کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید: مزه قهوه نمکی چطوره؟ اون جواب داد: شیرینِ شیرین...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
❤1👍1
#چند_پست
ما چنان زندگی می کنیم که گویی همواره، در انتظار چیزی بهتر هستیم حال آنکه اغلب، آرزو میکنیم که ای کاش گذشته برگردد و بر آن حسرت میخوریم.
#آرتور_شوپنهاور
دوستان عزیزی که بتازگی همراه بُهلول شدید، عناوین زیر تعدادی از پست های کاناله، توصیه می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید:
1 #تجربه
2 #حرف_خدا
3 #آواز_نابهنگام_و_رقص_ناساز!
4 #همسرم_است
5 #رضای_خدا
6 #مسافر_اتوبوس
7 #ملا_و_همشهری_ثروتمند
8 #دزدی!
9 #رسیدن_به_مقصود
10 #آیا_تا_به_حال_پلی_ساخته_ایم؟
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
ما چنان زندگی می کنیم که گویی همواره، در انتظار چیزی بهتر هستیم حال آنکه اغلب، آرزو میکنیم که ای کاش گذشته برگردد و بر آن حسرت میخوریم.
#آرتور_شوپنهاور
دوستان عزیزی که بتازگی همراه بُهلول شدید، عناوین زیر تعدادی از پست های کاناله، توصیه می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید:
1 #تجربه
2 #حرف_خدا
3 #آواز_نابهنگام_و_رقص_ناساز!
4 #همسرم_است
5 #رضای_خدا
6 #مسافر_اتوبوس
7 #ملا_و_همشهری_ثروتمند
8 #دزدی!
9 #رسیدن_به_مقصود
10 #آیا_تا_به_حال_پلی_ساخته_ایم؟
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#بزرگترین_افتخار
پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟ مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است، به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمی گردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.
👳 @bohlool
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت. پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟ مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت: من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.
👳 @bohlool
کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود رابیرون آورد و گفت: مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم. اما مادر اعتنایی نکرد و گفت: این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای میدهد؟ پسر ملتمسانه گفت: مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن؛ فقط با من بیا.
👳 @bohlool
مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم. در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد. مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت: من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست. این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
👳 @bohlool
کودک جواب داد: مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است، به ما داده بود. پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است، حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا. مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟ مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است، به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمی گردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.
👳 @bohlool
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت. پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟ مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت: من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.
👳 @bohlool
کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود رابیرون آورد و گفت: مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم. اما مادر اعتنایی نکرد و گفت: این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای میدهد؟ پسر ملتمسانه گفت: مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن؛ فقط با من بیا.
👳 @bohlool
مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم. در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد. مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت: من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست. این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
👳 @bohlool
کودک جواب داد: مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است، به ما داده بود. پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است، حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا. مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍1
#درایت_بهلول
#قسمت_یک_از_دو
بُهلول شبی در خانه اش مهمان داشت و در حال صحبت با مهمانش بود كه قاصدي از راه رسيد. قاصد پيام قاضي را به او آورده بود. قاضي مي خواست بهلول آن شب شام مهمانش باشد. بهلول به قاصد گفت: از طرف من از قاضي عذر بخواه! من امشب مهمان دارم و نمي توانم بيايم. قاصد رفت و چند دقيقه ديگر برگشت و گفت: قاضي مي گويد قدم مهمان بهلول هم روي چشم. بهلول بيايد و مهمانش را هم بياورد. بهلول با مهمانش به طرف مهماني به راه افتادند.
👳 @bohlool
او در راه به مهمانش گفت: فقط دقت كن من كجا مي نشينم تو هم آنجا بنشين. هرچه مي خورم تو هم بخور. تا از تو چيزي نپرسيده اند، حرفي نزن و اگر از تو كاري نخواستند، كاري انجام نده. مهمان در دل به گفته هاي بهلول مي خنديد و مي گفت: نگاه كن يك ديوانه به من نصحيت مي كند.
👳 @bohlool
وقتي به مهماني قاضي رسيدند، خانه پراز مهمانان مختلف بود. بهلول كنار در نشست ولي مهمان رفت و در بالاي خانه نشست. مهمانان كم كم زياد شدند و هر كس مي آمد در كنار بهلول مي نشست و بهلول را به طرف بالاي مجلس مي راند؛ بهلول كم كم به بالاي مجلس رسيد و مهمان به دم در. غذا آوردند و مهمانان غذاي خود را خوردند بعد از غذا ميوه آوردند ولي همراه ميوه چاقويي نبود.
همه منتظر چاقو بودند تا ميوه هاي خود را پوست بكنند و بخورند. ناگهان مهمان بهلول چاقوي دسته طلايي ازجيب خود درآورد و گفت: بياييد با اين چاقو ميوه هايتان را پوست بكنيد و بخوريد. مهمانان به چاقوي طلا خيره شدند. چاقو بسيار زيبا بود و دسته اي از طلا داشت. مهمانان از ديدن چاقوي دسته طلايي در جيب مهمان بهلول كه مرد بسيار فقيري به نظر مي رسيد تعجب كردند.
👳 @bohlool
در آن مهماني شش برادر بودند كه وقتي چاقوي دسته طلا راديدند به هم اشاره كردند و براي مهمان بهلول نقشه كشيدند. برادر بزرگتر رو به قاضي كه در صدر مجلس نشسته بود و ميزبان بود كرد وگفت: اي قاضي اين چاقو متعلق به پدر ما بود و سالهاي زيادي است كه گم شده است. ما اكنون اين چاقو را در جيب اين مرد پيدا كرده ايم ما مي خواهيم داد ما را از اين مرد بستاني و چاقوي ما را به ما برگرداني.
👳 @bohlool
قاضي گفت: آيا براي گفته هايت شاهدي هم داري؟ برادر بزرگتر گفت: من پنج برادر ديگر در اينجا دارم كه همه شان گفته هاي مرا تصديق خواهند كرد. پنج برادر ديگر هم گفته هاي برادر بزرگ را تاييد كردند و گفتند چاقو متعلق به پدر آنهاست كه سالها پيش گم شده است. قاضي وقتي شهادت پنچ برادر را به نفع برادر بزرگ شنيد، يقين كرد كه چاقو مال آنهاست و توسط مهمان بهلول به سرقت رفته است.
👳 @bohlool
قاضي دستور داد مرد را به زندان ببرند و چاقو را به برادر بزرگ برگردانند. بهلول كه تا اين موقع ساكت مانده بود گفت: اي قاضي اين مرد امشب مهمان من بود و من او را به اين خانه آوردم. اجازه بده امشب اين مرد در خانه من بماند. من او را صبح اول وقت تحويل شما مي دهم تا هركاري خواستيد با او بكنيد. برادر بزرگ گفت: نه! اي قاضي تو راضي نشو كه امشب بهلول اين مرد را به خانه خودش ببرد چون او به اين مرد چيزهاي ياد مي دهد كه حق ما ازبين برود.
👳 @bohlool
قاضي رو به بهلول كرد وگفت: بهلول تو قول مي دهي كه به اين مرد چيزي ياد ندهي تا من او را موقتا آزادكنم ؟ بهلول گفت: اي قاضي من به شما قول ميدهم كه امشب با اين مرد لام تا كام حرف نزنم. قاضي گفت: چون اين مرد امشب مهمان بهلول بوده است، برود و شب را با بهلول بماند و فرداصبح بهلول قول مي دهد او را به ما تحويل دهد تا به جرم دزدي به زندانش بيندازيم.
👳 @bohlool
برادران به ناچار قبول كردند و بهلول مهمان را برداشت وبه خانه خود برد و در راه اصلا به مهمان حرفي نزد به محض اينكه به خانه شان رسيدند، بهلول زمزمه كنان گفت: بهتر است بروم سري به خر مهمان بزنم؛ حتما گرسنه است و احتياج به غذا دارد. مهمان كه يادش رفته بود خر خود را در طويله بسته است گفت: نه تو برو استراحت كن من به خر خود سر مي زنم. بهلول بدون اينكه جواب مهمان را بدهد وارد طويله شد. خر سر در آخور فرو برده بود ودر حال نشخوار علفها بود.
#ادامه_دارد...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#قسمت_یک_از_دو
بُهلول شبی در خانه اش مهمان داشت و در حال صحبت با مهمانش بود كه قاصدي از راه رسيد. قاصد پيام قاضي را به او آورده بود. قاضي مي خواست بهلول آن شب شام مهمانش باشد. بهلول به قاصد گفت: از طرف من از قاضي عذر بخواه! من امشب مهمان دارم و نمي توانم بيايم. قاصد رفت و چند دقيقه ديگر برگشت و گفت: قاضي مي گويد قدم مهمان بهلول هم روي چشم. بهلول بيايد و مهمانش را هم بياورد. بهلول با مهمانش به طرف مهماني به راه افتادند.
👳 @bohlool
او در راه به مهمانش گفت: فقط دقت كن من كجا مي نشينم تو هم آنجا بنشين. هرچه مي خورم تو هم بخور. تا از تو چيزي نپرسيده اند، حرفي نزن و اگر از تو كاري نخواستند، كاري انجام نده. مهمان در دل به گفته هاي بهلول مي خنديد و مي گفت: نگاه كن يك ديوانه به من نصحيت مي كند.
👳 @bohlool
وقتي به مهماني قاضي رسيدند، خانه پراز مهمانان مختلف بود. بهلول كنار در نشست ولي مهمان رفت و در بالاي خانه نشست. مهمانان كم كم زياد شدند و هر كس مي آمد در كنار بهلول مي نشست و بهلول را به طرف بالاي مجلس مي راند؛ بهلول كم كم به بالاي مجلس رسيد و مهمان به دم در. غذا آوردند و مهمانان غذاي خود را خوردند بعد از غذا ميوه آوردند ولي همراه ميوه چاقويي نبود.
همه منتظر چاقو بودند تا ميوه هاي خود را پوست بكنند و بخورند. ناگهان مهمان بهلول چاقوي دسته طلايي ازجيب خود درآورد و گفت: بياييد با اين چاقو ميوه هايتان را پوست بكنيد و بخوريد. مهمانان به چاقوي طلا خيره شدند. چاقو بسيار زيبا بود و دسته اي از طلا داشت. مهمانان از ديدن چاقوي دسته طلايي در جيب مهمان بهلول كه مرد بسيار فقيري به نظر مي رسيد تعجب كردند.
👳 @bohlool
در آن مهماني شش برادر بودند كه وقتي چاقوي دسته طلا راديدند به هم اشاره كردند و براي مهمان بهلول نقشه كشيدند. برادر بزرگتر رو به قاضي كه در صدر مجلس نشسته بود و ميزبان بود كرد وگفت: اي قاضي اين چاقو متعلق به پدر ما بود و سالهاي زيادي است كه گم شده است. ما اكنون اين چاقو را در جيب اين مرد پيدا كرده ايم ما مي خواهيم داد ما را از اين مرد بستاني و چاقوي ما را به ما برگرداني.
👳 @bohlool
قاضي گفت: آيا براي گفته هايت شاهدي هم داري؟ برادر بزرگتر گفت: من پنج برادر ديگر در اينجا دارم كه همه شان گفته هاي مرا تصديق خواهند كرد. پنج برادر ديگر هم گفته هاي برادر بزرگ را تاييد كردند و گفتند چاقو متعلق به پدر آنهاست كه سالها پيش گم شده است. قاضي وقتي شهادت پنچ برادر را به نفع برادر بزرگ شنيد، يقين كرد كه چاقو مال آنهاست و توسط مهمان بهلول به سرقت رفته است.
👳 @bohlool
قاضي دستور داد مرد را به زندان ببرند و چاقو را به برادر بزرگ برگردانند. بهلول كه تا اين موقع ساكت مانده بود گفت: اي قاضي اين مرد امشب مهمان من بود و من او را به اين خانه آوردم. اجازه بده امشب اين مرد در خانه من بماند. من او را صبح اول وقت تحويل شما مي دهم تا هركاري خواستيد با او بكنيد. برادر بزرگ گفت: نه! اي قاضي تو راضي نشو كه امشب بهلول اين مرد را به خانه خودش ببرد چون او به اين مرد چيزهاي ياد مي دهد كه حق ما ازبين برود.
👳 @bohlool
قاضي رو به بهلول كرد وگفت: بهلول تو قول مي دهي كه به اين مرد چيزي ياد ندهي تا من او را موقتا آزادكنم ؟ بهلول گفت: اي قاضي من به شما قول ميدهم كه امشب با اين مرد لام تا كام حرف نزنم. قاضي گفت: چون اين مرد امشب مهمان بهلول بوده است، برود و شب را با بهلول بماند و فرداصبح بهلول قول مي دهد او را به ما تحويل دهد تا به جرم دزدي به زندانش بيندازيم.
👳 @bohlool
برادران به ناچار قبول كردند و بهلول مهمان را برداشت وبه خانه خود برد و در راه اصلا به مهمان حرفي نزد به محض اينكه به خانه شان رسيدند، بهلول زمزمه كنان گفت: بهتر است بروم سري به خر مهمان بزنم؛ حتما گرسنه است و احتياج به غذا دارد. مهمان كه يادش رفته بود خر خود را در طويله بسته است گفت: نه تو برو استراحت كن من به خر خود سر مي زنم. بهلول بدون اينكه جواب مهمان را بدهد وارد طويله شد. خر سر در آخور فرو برده بود ودر حال نشخوار علفها بود.
#ادامه_دارد...
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
❤1
#درایت_بهلول
#قسمت_دو_از_دو
بهلول چوب كلفتي برداشت و به كفل خر كوبيد. خر بيچاره كه علفها را نشخوار مي كرد، از شدت درد در طويله شروع به راه رفتن كرد. بهلول گفت: اي خر خدا مگر من به تو نگفتم وقتي وارد مجلس شدي حرف نزن هر جا كه من نشستم تو هم بنشين. اگر از تو چيزي نخواستند دست به جييبت نبر! چرا گوش نكردي؟ هم خودت را به دردسر انداختي هم مرا. فردا تو به زندان خواهي رفت. آن وقت همه خواهند گفت: بهلول مهمان خودش را نتوانست نگه دارد و مهمان به زندان رفت.
👳 @bohlool
بهلول ضربه شديدتري به خر بيچاره زد و گفت: اي خر، گوش كن! فردا اگر قاضي از تو پرسيد اين چاقو مال توست بگو نه! من اين چاقو را پيدا كرده ام و خيلي وقت بود كه دنبال صاحبش مي گشتم تا آن را به صاحبش برگردانم ولي متاسفانه صاحبش را پيدا نمي كردم. اگر اين چاقو مال اين شش برادر است آن را به آنها مي دهم. اگر قاضي از تو پرسيد اين چاقو را از كجا پيدا كرده اي؟ مگر در بيابان چاقو دسته طلا ريخته اند كه تو آن را پيدا كرده اي؟ بگو پدرم سالها پيش كاروان سالار بزرگي بود وهميشه بين شهرها در رفت و آمد بود و مال التجاره زيادي به همراه مي برد و با آنها تجارت مي كرد تا اينكه ما يك شب خبردار شديم كه پدرم را دزدان كشته اند و مال و اموالش را برده اند.
👳 @bohlool
من بالاي سر پدر بيچاره ام حاضر شدم. پدر بيچاره ام را دزدان كشته بودند و تمام اموالش را برده بودند و اين چاقو تا دسته در قلب پدرم فرو رفته بود. من چاقو را برداشتم و پدرم را دفن كردم و از آن موقع دنبال قاتل پدرم مي گردم... در هر مهماني اين چاقو را نشان مي دهم و منتظر مي مانم كه صاحب چاقو پيدا شود و من قاتل پدرم را پيدا كنم.
👳 @bohlool
اي قاضي، اکنون من قاتل پدرم را پيدا كرده ام اين شش برادر پدر مرا كشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اينها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را پس بدهند. بهلول كه اين حرفها را به خر مي گفت و صاحب خر گفته هاي او را می شنید. او چوب ديگري به خر زد و گفت: اي خر خدا، فهميدي؟ يا تا صبح كتكت بزنم. صاحب خر گفت: ای بهلول عزيز! نه تنها اين خر، بلكه منهم حرفهاي تو را فهميدم و به تو قول مي دهم در هيچ مجلسي بالاتر از جايگاهم ننشينم و اگر از من چيزي نپرسيدند حرف نزنم و اگر چيزي ازمن نخواستند کاری نکنم.
👳 @bohlool
بهلول كه مطمئن شده بود مرد حرفهاي او را به خوبي ياد گرفته است رفت و به راحتي خوابيد. فردا صبح بهلول مرد را بيدار كرد و او را منزل قاضي رساند و تحويل داد و خودش برگشت. قاضي رو به مرد كرد وگفت: اي مرد آيا اين چاقو مال توست؟ مرد گفت: نه اي قاضي اين چاقو مال من نيست. من خيلي وقت است كه دنبال صاحب اين چاقو مي گردم تا آن را به صاحبش برگردانم اگر اين چاقو مال اين برادران است من با رغبت اين چاقو را به آنها مي دهم.
👳 @bohlool
قاضي رو به شش برادر كرد وگفت: شما به چاقو نگاه كنيد! اگر مال شماست آن رابرداريد. برادر بزرگ چاقو را برداشت و با خوشحالي لبخندي زد و گفت: اي قاضي من مطمئن هستم اين چاقو همان چاقوي گمشده پدر من است. پنج برادر ديگر چاقو را دست به دست كردند و گفتند: بلي اي جناب قاضي! اين چاقو مطمئنا همان چاقوي گم شده پدر ماست.
👳 @bohlool
قاضي از مرد پرسيد: اي مرد اين چاقو را از كجا پيدا كرده اي؟ مرد در جواب قاضی بر اساس هر آن چه شب گذشته آموخته بود درباره چاقو توضیح داد و در پایان گفت: ای قاضی! اين شش برادر پدر مرا كشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اينها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را بدهند.
👳 @bohlool
شش برادر نگاهي به هم انداختند. آن ها در مخمصه بدی گرفتار شده بودند و با ادعاي دروغيني كه كرده بودند، مجبور بودند اكنون به عنوان قاتل و دزد سالها در زندان بمانند. برادر بزرگ گفت: اي قاضي من زياد هم مطمئن نيستم اين چاقو مال پدر من باشد چون سالهاي زيادي از آن تاريخ گذشته است و احتمالا من اشتباه كرده ام. برادران ديگر هم به ناچار گفته هاي او را تاييد كردند و گفتند: كه چاقو فقط شبيه چاقوي ماست ولي چاقوي پدر ما نيست.
👳 @bohlool
قاضي مدت زيادي خنديد و به مرد مهمان گفت: اي مرد چاقويت را بردار و پيش بهلول برو... مرد سجده ی شکر به جای آورد و چاقو را برداشت و خارج شد.
#پایان
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#قسمت_دو_از_دو
بهلول چوب كلفتي برداشت و به كفل خر كوبيد. خر بيچاره كه علفها را نشخوار مي كرد، از شدت درد در طويله شروع به راه رفتن كرد. بهلول گفت: اي خر خدا مگر من به تو نگفتم وقتي وارد مجلس شدي حرف نزن هر جا كه من نشستم تو هم بنشين. اگر از تو چيزي نخواستند دست به جييبت نبر! چرا گوش نكردي؟ هم خودت را به دردسر انداختي هم مرا. فردا تو به زندان خواهي رفت. آن وقت همه خواهند گفت: بهلول مهمان خودش را نتوانست نگه دارد و مهمان به زندان رفت.
👳 @bohlool
بهلول ضربه شديدتري به خر بيچاره زد و گفت: اي خر، گوش كن! فردا اگر قاضي از تو پرسيد اين چاقو مال توست بگو نه! من اين چاقو را پيدا كرده ام و خيلي وقت بود كه دنبال صاحبش مي گشتم تا آن را به صاحبش برگردانم ولي متاسفانه صاحبش را پيدا نمي كردم. اگر اين چاقو مال اين شش برادر است آن را به آنها مي دهم. اگر قاضي از تو پرسيد اين چاقو را از كجا پيدا كرده اي؟ مگر در بيابان چاقو دسته طلا ريخته اند كه تو آن را پيدا كرده اي؟ بگو پدرم سالها پيش كاروان سالار بزرگي بود وهميشه بين شهرها در رفت و آمد بود و مال التجاره زيادي به همراه مي برد و با آنها تجارت مي كرد تا اينكه ما يك شب خبردار شديم كه پدرم را دزدان كشته اند و مال و اموالش را برده اند.
👳 @bohlool
من بالاي سر پدر بيچاره ام حاضر شدم. پدر بيچاره ام را دزدان كشته بودند و تمام اموالش را برده بودند و اين چاقو تا دسته در قلب پدرم فرو رفته بود. من چاقو را برداشتم و پدرم را دفن كردم و از آن موقع دنبال قاتل پدرم مي گردم... در هر مهماني اين چاقو را نشان مي دهم و منتظر مي مانم كه صاحب چاقو پيدا شود و من قاتل پدرم را پيدا كنم.
👳 @bohlool
اي قاضي، اکنون من قاتل پدرم را پيدا كرده ام اين شش برادر پدر مرا كشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اينها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را پس بدهند. بهلول كه اين حرفها را به خر مي گفت و صاحب خر گفته هاي او را می شنید. او چوب ديگري به خر زد و گفت: اي خر خدا، فهميدي؟ يا تا صبح كتكت بزنم. صاحب خر گفت: ای بهلول عزيز! نه تنها اين خر، بلكه منهم حرفهاي تو را فهميدم و به تو قول مي دهم در هيچ مجلسي بالاتر از جايگاهم ننشينم و اگر از من چيزي نپرسيدند حرف نزنم و اگر چيزي ازمن نخواستند کاری نکنم.
👳 @bohlool
بهلول كه مطمئن شده بود مرد حرفهاي او را به خوبي ياد گرفته است رفت و به راحتي خوابيد. فردا صبح بهلول مرد را بيدار كرد و او را منزل قاضي رساند و تحويل داد و خودش برگشت. قاضي رو به مرد كرد وگفت: اي مرد آيا اين چاقو مال توست؟ مرد گفت: نه اي قاضي اين چاقو مال من نيست. من خيلي وقت است كه دنبال صاحب اين چاقو مي گردم تا آن را به صاحبش برگردانم اگر اين چاقو مال اين برادران است من با رغبت اين چاقو را به آنها مي دهم.
👳 @bohlool
قاضي رو به شش برادر كرد وگفت: شما به چاقو نگاه كنيد! اگر مال شماست آن رابرداريد. برادر بزرگ چاقو را برداشت و با خوشحالي لبخندي زد و گفت: اي قاضي من مطمئن هستم اين چاقو همان چاقوي گمشده پدر من است. پنج برادر ديگر چاقو را دست به دست كردند و گفتند: بلي اي جناب قاضي! اين چاقو مطمئنا همان چاقوي گم شده پدر ماست.
👳 @bohlool
قاضي از مرد پرسيد: اي مرد اين چاقو را از كجا پيدا كرده اي؟ مرد در جواب قاضی بر اساس هر آن چه شب گذشته آموخته بود درباره چاقو توضیح داد و در پایان گفت: ای قاضی! اين شش برادر پدر مرا كشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اينها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را بدهند.
👳 @bohlool
شش برادر نگاهي به هم انداختند. آن ها در مخمصه بدی گرفتار شده بودند و با ادعاي دروغيني كه كرده بودند، مجبور بودند اكنون به عنوان قاتل و دزد سالها در زندان بمانند. برادر بزرگ گفت: اي قاضي من زياد هم مطمئن نيستم اين چاقو مال پدر من باشد چون سالهاي زيادي از آن تاريخ گذشته است و احتمالا من اشتباه كرده ام. برادران ديگر هم به ناچار گفته هاي او را تاييد كردند و گفتند: كه چاقو فقط شبيه چاقوي ماست ولي چاقوي پدر ما نيست.
👳 @bohlool
قاضي مدت زيادي خنديد و به مرد مهمان گفت: اي مرد چاقويت را بردار و پيش بهلول برو... مرد سجده ی شکر به جای آورد و چاقو را برداشت و خارج شد.
#پایان
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
❤1
#چند_پست
جهان سوم،جایی ست که مردمش به فکر آمدن یک روز خوب هستند، نه آوردنش... #میشل_فوکو
دوستان عزیزی که بتازگی همراه بُهلول شدید، عناوین زیر تعدادی از پست های کاناله، توصیه می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید:
1 #خر_برفت_و_خر_برفت_و_خر_برفت
2 #کر
3 #تقابل_جابز_و_گیتس
4 #عشق
5 #طنز
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
جهان سوم،جایی ست که مردمش به فکر آمدن یک روز خوب هستند، نه آوردنش... #میشل_فوکو
دوستان عزیزی که بتازگی همراه بُهلول شدید، عناوین زیر تعدادی از پست های کاناله، توصیه می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید:
1 #خر_برفت_و_خر_برفت_و_خر_برفت
2 #کر
3 #تقابل_جابز_و_گیتس
4 #عشق
5 #طنز
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#سوگند_حقانیت
ملانصرالدین پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند! روز بعد، قاضی خلاف وعده عمل کرد و به نفع طرف دعوی رأی داد. ملا برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!» قاضی گفت: « چرا... ولیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
ملانصرالدین پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند! روز بعد، قاضی خلاف وعده عمل کرد و به نفع طرف دعوی رأی داد. ملا برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!» قاضی گفت: « چرا... ولیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!!
قرارِ ما همین جا، ساعت22 هرشب؛ بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
😁2