🤔 بُهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳
1.28K subscribers
9 photos
3 videos
**با خدا باش پادشاهی کن...**
بُهلول
Download Telegram
#اشتها_و_غذا
فقیری از راهی می گذشت. مردی غنی را دید، گفت: به کجا می روی؟! گفت: می گردم تا اشتها پیدا کنم! تو کجا میروی؟ فقیر گفت: می گردم تا غذا پیدا کنم!!

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#موعد_مرگ
ملانصرالدین رفت بالای منبر و گفت: ایهاالناس، اول خدا را شکر کنید تا بعد بگویم برای چه؟ مردم خدا را شکر کردند. ملا گفت: این شکر برای آن بود که خدا مرگ را در آخر عمرتان قرار داده، والا نمی توانستید در این دنیا کاری انجام دهید!
#ملانصرالدین

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
Forwarded from منصور واحد
Audio
#حرف_خدا

🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳

خوانش: سرکار خانم نصیری پور
👳 @bohlool
منصور واحد
#حرف_خدا 🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳 خوانش: سرکار خانم نصیری پور 👳 @bohlool
#حرف_خدا
به خدا گفتم: چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نيستم، تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند، او را بسوزانم؟ خدا گفت: تو را از خاک آفريدم تا بسازي! نه بسوزاني! تو را از خاک، از عنصري برتر ساختم، تا با آب گِل شوي و زندگي ببخشي... از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند، بازهم زندگي کني و پخته تر شوي... باخاک ساختمت تا همراه باد برقصي... تا اگر هزار بار تو را بازی دادند، تو برخيزي... سر برآوري... در قلبت دانهٔ عشق بکاری و رشد دهي و از ميوهٔ شيرينش، زندگی را دگرگون سازی... پس، به خاک بودنت ببال!

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#فال
فالگیر: بزودی شوهرتون میمیره!!!
زن: اینو که خودم میدونم. بهم بگو گیر پلیس می افتم یا نه؟

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#اهن
یک روز ملا تنگش گرفت و به طرف مبال رفت. یکی دو بار گفت اِهِن!، اما جوابی نشنید. در حالی که به خودش می پیچید وارد مبال شد و کسی را ندید.
👳 @bohlool
با ناراحتی گفت: تو که اینجا نبودی، می خواستی زودتر بگویی که من این قدر معطل نشوم!
#ملانصرالدین

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#حاضر_جوابی
یکی از نمایندگان زن در مجلس عوام به وینستون چرچیل گفت: "شما مست هستید!" چرچیل جواب داد: «شما هم خیلی زشت هستید. فردا مستی من از سرم می‌پرد، اما شما همین‌طور زشت می‌مانید.»
#چرچیل

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#آلزایمر
چمدونش رو بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلا یه ساک داشت. کمی نون روغنی، آبنات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمی خورم یک گوشه هم که نشستم... نمی شه بمونم؟! دلم واسه نوه هام تنگ میشه!” گفتم: "مادر من، دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا می شه بمونم؟”
👳 @bohlool
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!” گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!” خجالت کشیدم…! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم. اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود؛ راست می گفت. من همه رو فراموش کرده بودم! زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم.
👳 @bohlool
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم. ساکش رو باز کردم. نون روغنی و… همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند! آبنبات رو برداشت. گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.” دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: "مادر جون ببخش، فراموش کن.” اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت: "چی رو ببخشم مادر! من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش می کنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمایزر؟!” در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه می کرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمایزر…!”

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#خواستگاری
دکتر جوان به خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت: به شرطی قبول می کنم که مادرت در مراسم عروسی نباشد! آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با شرمساری گفت: در سن یک سالگی، پدرم مُرد و مادرم برای اینکه خرج زندگی امان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس می شست. حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است. به نظرتان چکار کنم!
👳 @bohlool
استاد به او گفت: از تو خواسته ای دارم؛ به منزل برو و دست مادرت را بشوی، فردا به نزد من بیا... به تو می گویم چکار کنی و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله شستشوی دستان مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد... زیرا اولین بار بود که دستان چروکیده، تاول زده و ترک خورده ماددرش را دید... وقتی آب را روی دستهای مادرش می ریخت از درد به لرز می افتاد. پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع با استاد تماس گرفت و گفت: استاد، متشکرم که راه درست را به من نشان دادید! من مادرم را به امروزم نمی فروشم... چرا که او دیروزش را برای آینده من تباه کرده است!!

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
1
#خر_برفت_و_خر_برفت_و_خر_برفت
روزی صوفی سوار بر خرش به خانقاهی رسید و تصمیم گرفت که شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به طویله برد و سفارش کرد که مواظب خرش باشند. سپس به خانقاه رفت و به صوفیان دیگر که در رقص و سماع بودند پیوست و به پایکوبی مشغول شد. بعد از ساعتی مردی که دف می زد شعری تازه خواند که می گفت:
شادی آمد اندوه از خاطر برفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت
👳 @bohlool
صوفیان و از جمله آن مرد صوفی شور و حال دیگری یافتند و دسته جمعی خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پایکوبی کردند و خر برفت خواندند تا اینکه مراسم به پایان آمد. صبح صوفی وسایلش را برداشت و به طویله رفت و از مردی که مواظب مرکبها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تاسف گفت: خر برفت و خر برفت و خر برفت. صوفی با تعجب پرسید: منظورت چیست؟ گفت: دیشب جمعی از صوفیان پایکوبان به من حمله کردند و خر را گرفته و برده و فروختند و با پول آن غذا و نوشیدنی خریدند. صوفی با عصبانیت گفت: تو دروغ می گویی چرا داد و فریاد نکردی و به من خبر ندادی؟
👳 @bohlool
مرد گفت: من آمدم که به تو خبر بدهم ولی تو هم دست افشان با دیگران می خواندی: خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد اجازه داده ای که خرت را برده و بفروشند. صوفی با ناراحتی سرش را به زیر افکند و گفت: آری وقتی صوفیان این شعر را می خواندند خوشم آمد و این بود که با آنها همساز شدم...
خلق را تقلید شان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#خواجه_و_غلام
خواجه ای غلامش را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر بخرد و زود بیاید. غلام رفت و دیر آمد و انگور تنها آورد... خواجه او را بسیار زد و گفت: چون تو را پی کاری می فرستم باید چند کار کنی و زود بیایی، نه آنکه پی چند کار می روی، دیر بیایی و یک کار کنی. غلام گفت: به چشم، از این به بعد... پس از چند روز اتفاقا خواجه مریض شد و او را پی طبیب فرستاد. غلام رفت و زود برگشت و چند نفر همراه خود آورد.
👳 @bohlool
خواجه گفت: اینها چه کسانی هستند؟ گفت: تو با من گفتی چون پی کارت فرستم، چند کار بکن و زود بیا. اکنون این طبیب است که جهت معالجه آورده ام، این غسال است که اگر مردی غسلت دهد، این آخوند است که بر تو نماز خواند، این تلقین خوان است، این قبر کن است و این قرآن خوان‌!!!

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#علت_عقب_ماندگی
دوران عقب ماندگی ملت ما زمانی آغاز شد که جای اندیشیدن را تقلید، جای تلاش و کوشش را دعا، جای اراده برای رفتن را قسمت و جای تصمیم عقلانی را استخاره گرفت.
#امیرکبیر

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👎1
#توبه_نامه_گالیله_در_دادگاه:
"من، #گالیله، در هفتادمین سال زندگی، در مقابل شما به زانو در آمده ام در حالی که کتاب مقدس را در پیش رو دارم و با دست های خود آن را لمس می کنم، توبه می کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می نمایم و آن را منفور و مطرود می دانم." گالیله وقتی توبه کرد در هنگام خروج از دادگاهِ تفتیشِ عقاید، بر پله ها پای خود را بر زمین می کوبید و با خود زمزمه می کرد: ای زمین! تو به حرکتِ خود ادامه بده و به حرفهای من کاری نداشته باش!!!

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
😁1
#کتاب!
مردی به دادگاه مراجعت کرد و تقاضای طلاق زن خود را نمود. قاضی پرسید:‌ به چه دلیل می خواهی زنت را طلاق دهی؟‌ گفت:‌ آداب معاشرت و روش زندگی نمی­داند! قاضی با تعجب گفت: شما بیست سال است ازدواج کرده‌اید، حالا متوجه شدید که او آداب معاشرت را نمی داند؟‌ گفت: ‌علت این است که من تا دیروز کتاب آداب معاشرت نخریده بودم و خودم هم نمی دانستم!

با معرفی بُهلول به دوستان، از او حمایت کنید:
👳 @bohlool
#علت_شکست
طعم بسیاری از شکستهای زندگی را کسانی چشیده اند ، که در دو قدمی کامیابی از تلاش دست کشیده اند.
#توماس_ادیسون

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#گاهی_خیال_می_کنم
گاهی خیال می کنم از من بریده ای!
بهتر زمن برای دلت برگزیده ای؟

ازخود سوال می کنم آیا چه کرده ام؟
در فکر فرو می روم ازمن چه دیده ای؟
👳 @bohlool
فرصت نمی دهی که کمی دردل کنم
گویا ازین نمونه مکرر شنیده ای

از من عبور می کنی و دم نمی زنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای

یک روز می رسد که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست، خدا را چه دیده ای
#قیصر_امین_پور

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#تجربه
یک روز صبح با یکی از دوستان آرژانیتی ام در بیابان موجاوه می رفتیم. چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هرچند مقصود ما رفتن به یک «دره» بود، برای دیدن آن چه آن درخشش را از خود باز می تاباند، مسیر خود را تغییر دادیم. تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست.
👳 @bohlool
یک بطری نوشابه خالی بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آن جا که بیابان بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت «دره» نرویم. به هنگام بازگشت با خود فکر می کردم که چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز فکر کردم که اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم درخششی کاذب است.
#پائولو_کوئیلو

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#نجات_یافت
یکی ازعلمای اهل بصره می گوید: روزگاری به فقر و تنگدستی مبتلا شدم تا جایی که من و همسر و فرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم. خیلی بر گرسنگی صبر کردم. سپس تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم و به جای دیگری بروم. درراه یکی از دوستانم به اسم ابانصررا دیدم و او را از فروش خانه باخبر ساختم. پس دوتکه نان که داخلش حلوا بود به من داد و گفت: برو و به خانواده ات بده! به طرف خانه به راه افتادم.
👳 @bohlool
در راه به زنی و پسر خردسالش برخورد کردم به تکه نانی که در دستم بود نگاه کرد و گفت: این پسر یتیم و گرسنه است و نمی تواند گرسنگی را تحمل کند. چیزی به او بده خدا حفظت کند. آن پسر نگاهی به من انداخت که هیچگاه فراموش نمی کنم . گفتم: این نان را بگیر و به پسرت بده تا بخورد. بخدا قسم چیز دیگری ندارم و درخانه ام کسانی هستند که به این غذا محتاج ترند.
👳 @bohlool
اشک از چشمانم جاری شد و درحالی که غمگین و ناامید بودم به طرف خانه برمی گشتم. روی دیواری نشستم و به فروختن خانه فکر می کردم که ناگهان ابانصر را دیدم که ازخوشحالی پرواز می کرد و به من گفت: ای ابا محمد چرا اینجا نشسته ای! در خانه ات خیر و ثروت است. گفتم: سبحان الله! از کجا ای ابانصر؟
👳 @bohlool
گفت: مردی از خراسان از تو و پدرت می پرسد. و همراهش ثروت فراونی است. گفتم: او کیست؟ گفت: تاجری از شهر بصره است. پدرت سی سال قبل مالی را نزدش به امانت گذاشت اما بی پول و ورشکست شد. سپس بصره را ترک کرد و به خراسان رفت و کارش رونق گرفت و یکی از تاجران شد و حالا به بصره آمده تا آن امانت را پس بدهد. همان ثروت سی سال پیش به همراه سودی که بدست آورده.
👳 @bohlool
خدا را شکر گفتم و به دنبال آن زن و پسر یتیمش گشتم و آنان رابی نیاز ساختم. درثروتم سرمایه گذاری کردم و یکی از تاجران شدم. مقداری از آنرا هر روز بین فقرا و مستمندان تقسیم می کردم. ثروتم کم که نمی شد زیاد هم می شد. کم کم عجب و خودپسندی و غرور وجودم را گرفته بود و خوشحال بودم که دفترهای ملائكه را از حسناتم پر کرده بودم و یکی از صالحان درگاه خدا بودم. شبی از شب ها در خواب دیدم که قیامت برپا شده و خلایق همه جمع شده اند.
👳 @bohlool
مردم را دیدم که گناهان شان را بر پشت شان حمل می کنند تا جایی که شخص فاسق، شهری از بدنامی و رسوایی را برپشتش می کِشد. به میزان رسیدم که اعمال مرا وزن کنند. گناهانم را در کفه ای و حسناتم را درکفه دیگر قرار دادند. کفه حسناتم لبریز شد از حسنات و کفه گناهانم سبک شد. سپس یکی یکی از از حسناتی که انجام داده بودم برداشتند و دور انداختند چون در زیر هر حسنه (شهوت پنهانی) وجود داشت. از شهوت های نفس مثل ریاء، غرور، دوست داشتن تعریف و تمجید مردم...
👳 @bohlool
چیزی برایم باقی نماند و درآستانه هلاکت بودم که صدایی را شنیدم... آیا چیزی برایش باقی نمانده؟ گفتند: این برایش باقی مانده! و آن همان تکه نانی بود که به آن زن و پسرش بخشیده بودم. سپس آنرا در کفه حسناتم گذاشتند و گریه های آن زن را بخاطر کمکی که به او کرده بودم، در کفه حسناتم قرار دادند، کفه سنگین شد و همینطور سنگین تر تا وقتی صدایی آمد و گفت: نجات یافت!

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍2
Forwarded from منصور واحد
Audio
#غزل_437_سعدی

🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳

خوانش: سرکار خانم نصیری پور
👳 @bohlool
منصور واحد
#غزل_437_سعدی 🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳 خوانش: سرکار خانم نصیری پور 👳 @bohlool
#غزل
#سعدی
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
👳 @bohlool
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
👳 @bohlool
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
👳 @bohlool
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
👳 @bohlool
ما خود نمی‌رویم دوان از قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👍1
#آنتونی_تسلیم_نشد
#آنتونی ۴۰ ساله بود که دکترها گفتند یک سال دیگر بیشتر زنده نیست زیرا توموری در مغز خود دارد. وی بیشتر از خود نگران همسرش بود که پس از خود چیزی برایش باقی نمی گذاشت. آنتونی قبل از این هرگز #نویسنده حرفه ای نبود اما در درون خود میل و کششی به داستان نویسی حس می کرد و می دانست که استعداد بالقوه ای در وی وجود دارد.
👳 @bohlool
بنابراین تنها برای باقی گذاشتن حق الامتیاز نشر برای همسرش پشت میز تحریر نشست و شروع به تایپ کرد او حتی مطمئن نبود که آیا ناشری حاضر می شود داستان وی را چاپ کند یا نه... ولی می دانست که باید کاری انجام دهد. او در ژانویه ۱۹۶۰ گفت: من فقط یک زمستان، یک بهار و یک تابستان دیگر را پشت سر خواهم گذاشت و پائیز آینده همراه با برگریزان خواهم مرد.
👳 @bohlool
او در این یک سال پنج داستان را به انتها رساند و یکی دیگر را تا نیمه نوشت (بهره وری او در این یک سال برابر با بهروه وری نصف عمر فورستر و دو برابر سلینجر بود) اما آنتونی برجیس نمرد. #سرطان وی ناپدید شده بود. وی تاپایان عمرخود ۷۰ کتاب نوشت. مشهورترین کتاب وی پرتقالهای کوکی است که به همت خانم پری رخ هاشمی به فارسی ترجمه شده است.
👳 @bohlool
بدون سرطان شاید وی هیچگاه نمی نوشت. بسیاری از ما نیز استعدادهایی پنهان داریم مانند آنچه که در #آنتونی_برجیس بود و گاه منتظریم که یک وضع اضطراریِ بیرونی آن را بیدارکند. اما بهتر است منتظر آن وضعیت اضطراری نشویم و هم اکنون از خودمان بپرسیم که اگر من در وضعیت آنتونی برجیس بودم چه می کردم. چگونه در زندگی روزمره خود تغییر ایجاد می کردم؟

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈