#جنگ_چگونه_آغاز_میشود
سلطان محمود از طلخک پرسید: فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز می شود؟ طلخک گفت: ای پدر سوخته!!! سلطان گفت: توهین میکنی، سر از بدنت جدا خواهم کرد. طلخک خندید و گفت: جنگ اینگونه آغاز میشود، کسی غلطی میکند و کسی به غلط جواب میدهد.
ارسال شده توسط دوست عزیز بُهلول: #مرتضی
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
سلطان محمود از طلخک پرسید: فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز می شود؟ طلخک گفت: ای پدر سوخته!!! سلطان گفت: توهین میکنی، سر از بدنت جدا خواهم کرد. طلخک خندید و گفت: جنگ اینگونه آغاز میشود، کسی غلطی میکند و کسی به غلط جواب میدهد.
ارسال شده توسط دوست عزیز بُهلول: #مرتضی
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
#ازدواج_شیر
شیر- سلطان جنگل- می خواست #ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد. تو مراسم یه #موش هم حضور داشت و هی از میون جمع فریاد میزد: تبریک میگم داداش... مبارکه #داداش... ایشاله خوشبخت بشی داداش...یهو یه #ببر عصبانی شد؛ موشه رو گرفت و سرش داد زد: تو یه موش فسقلی! چطور به خودت اجازه می دی شیر رو داداش خودت خطاب کنی؟ موش گفت: عصبانی نشو داداش... منم قبل از اینکه ازدواج کنم یه شیر بودم!
#طنز
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
شیر- سلطان جنگل- می خواست #ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد. تو مراسم یه #موش هم حضور داشت و هی از میون جمع فریاد میزد: تبریک میگم داداش... مبارکه #داداش... ایشاله خوشبخت بشی داداش...یهو یه #ببر عصبانی شد؛ موشه رو گرفت و سرش داد زد: تو یه موش فسقلی! چطور به خودت اجازه می دی شیر رو داداش خودت خطاب کنی؟ موش گفت: عصبانی نشو داداش... منم قبل از اینکه ازدواج کنم یه شیر بودم!
#طنز
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#سلام
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
👳 @bohlool
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صميمانه به او گفت سلام...
👳 @bohlool
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر كبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی، عشق، اسارت،
همه بی معنا بود...
#فریدون_مشیری
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
👳 @bohlool
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صميمانه به او گفت سلام...
👳 @bohlool
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر كبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی، عشق، اسارت،
همه بی معنا بود...
#فریدون_مشیری
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
مردی به ابن سیرین گفت: دیشب خواب دیدم که قلاده ای از جواهر به گردن سگی بستم. ابن سیرین گفت: حکمت، به کسی گفته ای که اهل آن نبوده است.
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل بفرمایید؛ ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد. راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید...
👳 @bohlool
خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست...
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👳 @bohlool
خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست...
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
😁4
#شیرین_تر
مردی به زنی گفت: خواهم ترا بِچِشَم تا دریابم تو شیرینتری یا زن من!
زن گفت: این حدیث از شویم پُرس که وی من و او را چشیده باشد!
#عبید_زاکانی
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
مردی به زنی گفت: خواهم ترا بِچِشَم تا دریابم تو شیرینتری یا زن من!
زن گفت: این حدیث از شویم پُرس که وی من و او را چشیده باشد!
#عبید_زاکانی
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
در قرن 13طاعون شایع شد، کلیسا آن را نشانه گناهان یهودیان دانست. 12هزار یهودی در باواریا و استراسبورگ سوزانده شدند. البته بقیه مردم را طاعون کشت. در پایان قرن ۱۶ برای مدتی جراحی ممنوع شد زیرا پاپ معتقد بود که در روز رستاخیز قطعات بدن نمی توانند یکدیگر را پیدا کنند! در نتیجه هزاران نفر بخاطر این اعتقاد پاپ جان باختند تا بلکه اجزای بدنشان در روز رستاخیز گم نشود!
👳 @bohlool
در قرن ۱۷ ادعا شد لمس استخوانهای یک قدیس در فلورانس باعث شفا میشود. زیستشناسی بطور تصادفی کشف کرد که استخوانهای مزبور، استخوان یک بز است. اما استخوانها همچنان شفا میداد!!!
انسان ها نادان به دنیا مى آیند نه احمق، آنها توسط آموزش اشتباه، احمق میشوند!
بزرگترین دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه از عقاید و باورهاى غلط است.
#برتراند_راسل
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
👳 @bohlool
در قرن ۱۷ ادعا شد لمس استخوانهای یک قدیس در فلورانس باعث شفا میشود. زیستشناسی بطور تصادفی کشف کرد که استخوانهای مزبور، استخوان یک بز است. اما استخوانها همچنان شفا میداد!!!
انسان ها نادان به دنیا مى آیند نه احمق، آنها توسط آموزش اشتباه، احمق میشوند!
بزرگترین دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه از عقاید و باورهاى غلط است.
#برتراند_راسل
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#ماههای_کهنه
عده ای برای ریشخند، از ملا پرسیدند: زمانی که ماه تازه در آسمان پیدا می شود، ماه های کهنه را چه می کنند؟!
ملا جواب داد: آن ماه های کهنه را ریز ریز کرده، ستاره می سازند!!!
#ملانصرالدین
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
عده ای برای ریشخند، از ملا پرسیدند: زمانی که ماه تازه در آسمان پیدا می شود، ماه های کهنه را چه می کنند؟!
ملا جواب داد: آن ماه های کهنه را ریز ریز کرده، ستاره می سازند!!!
#ملانصرالدین
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#ماههای_کهنه
عده ای برای ریشخند، از ملا پرسیدند: زمانی که ماه تازه در آسمان پیدا می شود، ماه های کهنه را چه می کنند؟!
ملا جواب داد: آن ماه های کهنه را ریز ریز کرده، ستاره می سازند!!!
#ملانصرالدین
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
عده ای برای ریشخند، از ملا پرسیدند: زمانی که ماه تازه در آسمان پیدا می شود، ماه های کهنه را چه می کنند؟!
ملا جواب داد: آن ماه های کهنه را ریز ریز کرده، ستاره می سازند!!!
#ملانصرالدین
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#اشتها_و_غذا
فقیری از راهی می گذشت. مردی غنی را دید، گفت: به کجا می روی؟! گفت: می گردم تا اشتها پیدا کنم! تو کجا میروی؟ فقیر گفت: می گردم تا غذا پیدا کنم!!
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
فقیری از راهی می گذشت. مردی غنی را دید، گفت: به کجا می روی؟! گفت: می گردم تا اشتها پیدا کنم! تو کجا میروی؟ فقیر گفت: می گردم تا غذا پیدا کنم!!
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#موعد_مرگ
ملانصرالدین رفت بالای منبر و گفت: ایهاالناس، اول خدا را شکر کنید تا بعد بگویم برای چه؟ مردم خدا را شکر کردند. ملا گفت: این شکر برای آن بود که خدا مرگ را در آخر عمرتان قرار داده، والا نمی توانستید در این دنیا کاری انجام دهید!
#ملانصرالدین
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
ملانصرالدین رفت بالای منبر و گفت: ایهاالناس، اول خدا را شکر کنید تا بعد بگویم برای چه؟ مردم خدا را شکر کردند. ملا گفت: این شکر برای آن بود که خدا مرگ را در آخر عمرتان قرار داده، والا نمی توانستید در این دنیا کاری انجام دهید!
#ملانصرالدین
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
Forwarded from منصور واحد
Audio
منصور واحد
#حرف_خدا 🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳 خوانش: سرکار خانم نصیری پور 👳 @bohlool
#حرف_خدا
به خدا گفتم: چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نيستم، تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند، او را بسوزانم؟ خدا گفت: تو را از خاک آفريدم تا بسازي! نه بسوزاني! تو را از خاک، از عنصري برتر ساختم، تا با آب گِل شوي و زندگي ببخشي... از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند، بازهم زندگي کني و پخته تر شوي... باخاک ساختمت تا همراه باد برقصي... تا اگر هزار بار تو را بازی دادند، تو برخيزي... سر برآوري... در قلبت دانهٔ عشق بکاری و رشد دهي و از ميوهٔ شيرينش، زندگی را دگرگون سازی... پس، به خاک بودنت ببال!
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
به خدا گفتم: چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نيستم، تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند، او را بسوزانم؟ خدا گفت: تو را از خاک آفريدم تا بسازي! نه بسوزاني! تو را از خاک، از عنصري برتر ساختم، تا با آب گِل شوي و زندگي ببخشي... از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند، بازهم زندگي کني و پخته تر شوي... باخاک ساختمت تا همراه باد برقصي... تا اگر هزار بار تو را بازی دادند، تو برخيزي... سر برآوري... در قلبت دانهٔ عشق بکاری و رشد دهي و از ميوهٔ شيرينش، زندگی را دگرگون سازی... پس، به خاک بودنت ببال!
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#اهن
یک روز ملا تنگش گرفت و به طرف مبال رفت. یکی دو بار گفت اِهِن!، اما جوابی نشنید. در حالی که به خودش می پیچید وارد مبال شد و کسی را ندید.
👳 @bohlool
با ناراحتی گفت: تو که اینجا نبودی، می خواستی زودتر بگویی که من این قدر معطل نشوم!
#ملانصرالدین
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
یک روز ملا تنگش گرفت و به طرف مبال رفت. یکی دو بار گفت اِهِن!، اما جوابی نشنید. در حالی که به خودش می پیچید وارد مبال شد و کسی را ندید.
👳 @bohlool
با ناراحتی گفت: تو که اینجا نبودی، می خواستی زودتر بگویی که من این قدر معطل نشوم!
#ملانصرالدین
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#حاضر_جوابی
یکی از نمایندگان زن در مجلس عوام به وینستون چرچیل گفت: "شما مست هستید!" چرچیل جواب داد: «شما هم خیلی زشت هستید. فردا مستی من از سرم میپرد، اما شما همینطور زشت میمانید.»
#چرچیل
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
یکی از نمایندگان زن در مجلس عوام به وینستون چرچیل گفت: "شما مست هستید!" چرچیل جواب داد: «شما هم خیلی زشت هستید. فردا مستی من از سرم میپرد، اما شما همینطور زشت میمانید.»
#چرچیل
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#آلزایمر
چمدونش رو بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلا یه ساک داشت. کمی نون روغنی، آبنات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمی خورم یک گوشه هم که نشستم... نمی شه بمونم؟! دلم واسه نوه هام تنگ میشه!” گفتم: "مادر من، دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا می شه بمونم؟”
👳 @bohlool
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!” گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!” خجالت کشیدم…! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم. اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود؛ راست می گفت. من همه رو فراموش کرده بودم! زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم.
👳 @bohlool
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم. ساکش رو باز کردم. نون روغنی و… همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند! آبنبات رو برداشت. گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.” دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: "مادر جون ببخش، فراموش کن.” اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت: "چی رو ببخشم مادر! من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش می کنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمایزر؟!” در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه می کرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمایزر…!”
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
چمدونش رو بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلا یه ساک داشت. کمی نون روغنی، آبنات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمی خورم یک گوشه هم که نشستم... نمی شه بمونم؟! دلم واسه نوه هام تنگ میشه!” گفتم: "مادر من، دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا می شه بمونم؟”
👳 @bohlool
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!” گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!” خجالت کشیدم…! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم. اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود؛ راست می گفت. من همه رو فراموش کرده بودم! زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم.
👳 @bohlool
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم. ساکش رو باز کردم. نون روغنی و… همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند! آبنبات رو برداشت. گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.” دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: "مادر جون ببخش، فراموش کن.” اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت: "چی رو ببخشم مادر! من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش می کنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمایزر؟!” در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه می کرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمایزر…!”
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#خواستگاری
دکتر جوان به خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت: به شرطی قبول می کنم که مادرت در مراسم عروسی نباشد! آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با شرمساری گفت: در سن یک سالگی، پدرم مُرد و مادرم برای اینکه خرج زندگی امان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس می شست. حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است. به نظرتان چکار کنم!
👳 @bohlool
استاد به او گفت: از تو خواسته ای دارم؛ به منزل برو و دست مادرت را بشوی، فردا به نزد من بیا... به تو می گویم چکار کنی و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله شستشوی دستان مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد... زیرا اولین بار بود که دستان چروکیده، تاول زده و ترک خورده ماددرش را دید... وقتی آب را روی دستهای مادرش می ریخت از درد به لرز می افتاد. پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع با استاد تماس گرفت و گفت: استاد، متشکرم که راه درست را به من نشان دادید! من مادرم را به امروزم نمی فروشم... چرا که او دیروزش را برای آینده من تباه کرده است!!
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
دکتر جوان به خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت: به شرطی قبول می کنم که مادرت در مراسم عروسی نباشد! آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با شرمساری گفت: در سن یک سالگی، پدرم مُرد و مادرم برای اینکه خرج زندگی امان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس می شست. حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است. به نظرتان چکار کنم!
👳 @bohlool
استاد به او گفت: از تو خواسته ای دارم؛ به منزل برو و دست مادرت را بشوی، فردا به نزد من بیا... به تو می گویم چکار کنی و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله شستشوی دستان مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد... زیرا اولین بار بود که دستان چروکیده، تاول زده و ترک خورده ماددرش را دید... وقتی آب را روی دستهای مادرش می ریخت از درد به لرز می افتاد. پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع با استاد تماس گرفت و گفت: استاد، متشکرم که راه درست را به من نشان دادید! من مادرم را به امروزم نمی فروشم... چرا که او دیروزش را برای آینده من تباه کرده است!!
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
❤1
#خر_برفت_و_خر_برفت_و_خر_برفت
روزی صوفی سوار بر خرش به خانقاهی رسید و تصمیم گرفت که شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به طویله برد و سفارش کرد که مواظب خرش باشند. سپس به خانقاه رفت و به صوفیان دیگر که در رقص و سماع بودند پیوست و به پایکوبی مشغول شد. بعد از ساعتی مردی که دف می زد شعری تازه خواند که می گفت:
شادی آمد اندوه از خاطر برفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت
👳 @bohlool
صوفیان و از جمله آن مرد صوفی شور و حال دیگری یافتند و دسته جمعی خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پایکوبی کردند و خر برفت خواندند تا اینکه مراسم به پایان آمد. صبح صوفی وسایلش را برداشت و به طویله رفت و از مردی که مواظب مرکبها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تاسف گفت: خر برفت و خر برفت و خر برفت. صوفی با تعجب پرسید: منظورت چیست؟ گفت: دیشب جمعی از صوفیان پایکوبان به من حمله کردند و خر را گرفته و برده و فروختند و با پول آن غذا و نوشیدنی خریدند. صوفی با عصبانیت گفت: تو دروغ می گویی چرا داد و فریاد نکردی و به من خبر ندادی؟
👳 @bohlool
مرد گفت: من آمدم که به تو خبر بدهم ولی تو هم دست افشان با دیگران می خواندی: خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد اجازه داده ای که خرت را برده و بفروشند. صوفی با ناراحتی سرش را به زیر افکند و گفت: آری وقتی صوفیان این شعر را می خواندند خوشم آمد و این بود که با آنها همساز شدم...
خلق را تقلید شان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
روزی صوفی سوار بر خرش به خانقاهی رسید و تصمیم گرفت که شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به طویله برد و سفارش کرد که مواظب خرش باشند. سپس به خانقاه رفت و به صوفیان دیگر که در رقص و سماع بودند پیوست و به پایکوبی مشغول شد. بعد از ساعتی مردی که دف می زد شعری تازه خواند که می گفت:
شادی آمد اندوه از خاطر برفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت
👳 @bohlool
صوفیان و از جمله آن مرد صوفی شور و حال دیگری یافتند و دسته جمعی خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پایکوبی کردند و خر برفت خواندند تا اینکه مراسم به پایان آمد. صبح صوفی وسایلش را برداشت و به طویله رفت و از مردی که مواظب مرکبها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تاسف گفت: خر برفت و خر برفت و خر برفت. صوفی با تعجب پرسید: منظورت چیست؟ گفت: دیشب جمعی از صوفیان پایکوبان به من حمله کردند و خر را گرفته و برده و فروختند و با پول آن غذا و نوشیدنی خریدند. صوفی با عصبانیت گفت: تو دروغ می گویی چرا داد و فریاد نکردی و به من خبر ندادی؟
👳 @bohlool
مرد گفت: من آمدم که به تو خبر بدهم ولی تو هم دست افشان با دیگران می خواندی: خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد اجازه داده ای که خرت را برده و بفروشند. صوفی با ناراحتی سرش را به زیر افکند و گفت: آری وقتی صوفیان این شعر را می خواندند خوشم آمد و این بود که با آنها همساز شدم...
خلق را تقلید شان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#خواجه_و_غلام
خواجه ای غلامش را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر بخرد و زود بیاید. غلام رفت و دیر آمد و انگور تنها آورد... خواجه او را بسیار زد و گفت: چون تو را پی کاری می فرستم باید چند کار کنی و زود بیایی، نه آنکه پی چند کار می روی، دیر بیایی و یک کار کنی. غلام گفت: به چشم، از این به بعد... پس از چند روز اتفاقا خواجه مریض شد و او را پی طبیب فرستاد. غلام رفت و زود برگشت و چند نفر همراه خود آورد.
👳 @bohlool
خواجه گفت: اینها چه کسانی هستند؟ گفت: تو با من گفتی چون پی کارت فرستم، چند کار بکن و زود بیا. اکنون این طبیب است که جهت معالجه آورده ام، این غسال است که اگر مردی غسلت دهد، این آخوند است که بر تو نماز خواند، این تلقین خوان است، این قبر کن است و این قرآن خوان!!!
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
خواجه ای غلامش را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر بخرد و زود بیاید. غلام رفت و دیر آمد و انگور تنها آورد... خواجه او را بسیار زد و گفت: چون تو را پی کاری می فرستم باید چند کار کنی و زود بیایی، نه آنکه پی چند کار می روی، دیر بیایی و یک کار کنی. غلام گفت: به چشم، از این به بعد... پس از چند روز اتفاقا خواجه مریض شد و او را پی طبیب فرستاد. غلام رفت و زود برگشت و چند نفر همراه خود آورد.
👳 @bohlool
خواجه گفت: اینها چه کسانی هستند؟ گفت: تو با من گفتی چون پی کارت فرستم، چند کار بکن و زود بیا. اکنون این طبیب است که جهت معالجه آورده ام، این غسال است که اگر مردی غسلت دهد، این آخوند است که بر تو نماز خواند، این تلقین خوان است، این قبر کن است و این قرآن خوان!!!
قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈