🤔 بُهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳
1.28K subscribers
9 photos
3 videos
**با خدا باش پادشاهی کن...**
بُهلول
Download Telegram
Forwarded from منصور واحد
Audio
به یاد شهدای آتشنشانی و جان باختگان #پلاسکو
روحشان شاد

#آتش_در_نیستان

🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
منصور واحد
به یاد شهدای آتشنشانی و جان باختگان #پلاسکو روحشان شاد #آتش_در_نیستان 🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳 قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید... ◼️ @bohlool 👈
#آتشدرنیستان
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
◼️ @bohlool

گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
#شهرام_ناظری

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
#درویش_تهی_دست
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ #کریمخان_زند عبور می‌کرد . چشمش به #شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: این اشاره‌ های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ کریم خان در حال کشیدن #قلیان بود؛ گفت: چه می‌خواهی؟
◼️ @bohlool
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است! چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد! روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست...
ارسال شده توسط دوست عزیز بُهلول: #مرتضی

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
#جنگ_چگونه_آغاز_میشود
سلطان محمود از طلخک پرسید: فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز می شود؟ طلخک گفت: ای پدر سوخته!!! سلطان گفت: توهین میکنی، سر از بدنت جدا خواهم کرد. طلخک خندید و گفت: جنگ اینگونه آغاز میشود، کسی غلطی میکند و کسی به غلط جواب میدهد.
ارسال شده توسط دوست عزیز بُهلول: #مرتضی

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
#ازدواج_شیر
شیر- سلطان جنگل- می خواست #ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد. تو مراسم یه #موش هم حضور داشت و هی از میون جمع فریاد میزد: تبریک میگم داداش... مبارکه #داداش... ایشاله خوشبخت بشی داداش...یهو یه #ببر عصبانی شد؛ موشه رو گرفت و سرش داد زد: تو یه موش فسقلی! چطور به خودت اجازه می دی شیر رو داداش خودت خطاب کنی؟ موش گفت: عصبانی نشو داداش... منم قبل از اینکه ازدواج کنم یه شیر بودم!
#طنز

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#سلام
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
👳 @bohlool
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صميمانه به او گفت سلام...
👳 @bohlool
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر كبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی، عشق، اسارت،
همه بی معنا بود...
#فریدون_مشیری

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
مردی به ابن سیرین گفت: دیشب خواب دیدم که قلاده ای از جواهر به گردن سگی بستم. ابن سیرین گفت: حکمت، به کسی گفته ای که اهل آن نبوده است.

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل بفرمایید؛ ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد. راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید...
👳 @bohlool
خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست...

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
😁4
#شیرین_تر
مردی به زنی گفت: خواهم ترا بِچِشَم تا دریابم تو شیرین‌تری یا زن من!
زن گفت: این حدیث از شویم پُرس که وی من و او را چشیده باشد!
#عبید_زاکانی

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
در قرن 13طاعون شایع شد، کلیسا آن را نشانه گناهان یهودیان دانست. 12هزار یهودی در باواریا و استراسبورگ سوزانده شدند. البته بقیه مردم را طاعون کشت. در پایان قرن ۱۶ برای مدتی جراحی ممنوع شد زیرا پاپ معتقد بود که در روز رستاخیز قطعات بدن نمی توانند یکدیگر را پیدا کنند! در نتیجه هزاران نفر بخاطر این اعتقاد پاپ جان باختند تا بلکه اجزای بدنشان در روز رستاخیز گم نشود!
👳 @bohlool
در قرن ۱۷ ادعا شد لمس استخوان‌های یک قدیس در فلورانس باعث شفا می‌شود. زیست‌شناسی بطور تصادفی کشف کرد که استخوان‌های مزبور، استخوان یک بز است. اما استخوانها همچنان شفا می‌داد!!!
انسان ها نادان به دنیا مى آیند نه احمق، آنها توسط آموزش اشتباه، احمق میشوند!
بزرگترین دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه از عقاید و باورهاى غلط است.
#برتراند_راسل

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#ماههای_کهنه
عده ای برای ریشخند، از ملا پرسیدند: زمانی که ماه تازه در آسمان پیدا می شود، ماه های کهنه را چه می کنند؟!
ملا جواب داد: آن ماه های کهنه را ریز ریز کرده، ستاره می سازند!!!
#ملانصرالدین

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#ماههای_کهنه
عده ای برای ریشخند، از ملا پرسیدند: زمانی که ماه تازه در آسمان پیدا می شود، ماه های کهنه را چه می کنند؟!
ملا جواب داد: آن ماه های کهنه را ریز ریز کرده، ستاره می سازند!!!
#ملانصرالدین

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#اشتها_و_غذا
فقیری از راهی می گذشت. مردی غنی را دید، گفت: به کجا می روی؟! گفت: می گردم تا اشتها پیدا کنم! تو کجا میروی؟ فقیر گفت: می گردم تا غذا پیدا کنم!!

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#موعد_مرگ
ملانصرالدین رفت بالای منبر و گفت: ایهاالناس، اول خدا را شکر کنید تا بعد بگویم برای چه؟ مردم خدا را شکر کردند. ملا گفت: این شکر برای آن بود که خدا مرگ را در آخر عمرتان قرار داده، والا نمی توانستید در این دنیا کاری انجام دهید!
#ملانصرالدین

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
Forwarded from منصور واحد
Audio
#حرف_خدا

🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳

خوانش: سرکار خانم نصیری پور
👳 @bohlool
منصور واحد
#حرف_خدا 🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳 خوانش: سرکار خانم نصیری پور 👳 @bohlool
#حرف_خدا
به خدا گفتم: چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نيستم، تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند، او را بسوزانم؟ خدا گفت: تو را از خاک آفريدم تا بسازي! نه بسوزاني! تو را از خاک، از عنصري برتر ساختم، تا با آب گِل شوي و زندگي ببخشي... از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند، بازهم زندگي کني و پخته تر شوي... باخاک ساختمت تا همراه باد برقصي... تا اگر هزار بار تو را بازی دادند، تو برخيزي... سر برآوري... در قلبت دانهٔ عشق بکاری و رشد دهي و از ميوهٔ شيرينش، زندگی را دگرگون سازی... پس، به خاک بودنت ببال!

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#فال
فالگیر: بزودی شوهرتون میمیره!!!
زن: اینو که خودم میدونم. بهم بگو گیر پلیس می افتم یا نه؟

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#اهن
یک روز ملا تنگش گرفت و به طرف مبال رفت. یکی دو بار گفت اِهِن!، اما جوابی نشنید. در حالی که به خودش می پیچید وارد مبال شد و کسی را ندید.
👳 @bohlool
با ناراحتی گفت: تو که اینجا نبودی، می خواستی زودتر بگویی که من این قدر معطل نشوم!
#ملانصرالدین

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#حاضر_جوابی
یکی از نمایندگان زن در مجلس عوام به وینستون چرچیل گفت: "شما مست هستید!" چرچیل جواب داد: «شما هم خیلی زشت هستید. فردا مستی من از سرم می‌پرد، اما شما همین‌طور زشت می‌مانید.»
#چرچیل

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈
#آلزایمر
چمدونش رو بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلا یه ساک داشت. کمی نون روغنی، آبنات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمی خورم یک گوشه هم که نشستم... نمی شه بمونم؟! دلم واسه نوه هام تنگ میشه!” گفتم: "مادر من، دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا می شه بمونم؟”
👳 @bohlool
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!” گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!” خجالت کشیدم…! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم. اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود؛ راست می گفت. من همه رو فراموش کرده بودم! زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم.
👳 @bohlool
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم. ساکش رو باز کردم. نون روغنی و… همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند! آبنبات رو برداشت. گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.” دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: "مادر جون ببخش، فراموش کن.” اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت: "چی رو ببخشم مادر! من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش می کنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمایزر؟!” در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه می کرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمایزر…!”

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
👳 @bohlool 👈