🤔 بُهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳
1.28K subscribers
9 photos
3 videos
**با خدا باش پادشاهی کن...**
بُهلول
Download Telegram
#آوار
زیر آوار فروریخته سقف از هم دریده یی؛ نفس نفس زدن و منتظر معجزه موندن خیلی سخته... می شی اونی که از ترس مردن برای زنده موندن تلاش نمی کنه... قلبت با دلهره سر شو می کوبه به دیوار و خون می پاشه تو رگات که زنده بمونی... قلب بیچاره نمی دونه تو از ترس مردن خیلی وقته مردی...
👳 @bohlool
نه راه پس داری نه پیش منتظری یه معجزه اتفاق بیفته... حتی از آسمون یکی بیاد و آوار کنار بزنه... همه زندگیت جلوی چشماته... این فکر آدمو نابود می کنه: یعنی تموم شد؟ چشم هایش پر از اشک شد... لعنت به من کاش نپرسیده بودم، زیر آوار که بودی، چه حالی داشتی؟

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...

👳 @bohlool 👈
#آوار
خواب دیدم رفته بودیم از یک فروشگاه بزرگ که تازه افتتاح شده بود، خرید کنیم که یهو آوار عظیمی روی سرمون خراب شد ولی همه مون اون زیر، توی محوطۀ نسبتا بزرگی زنده مونده بودیم. نور و هوای کمی از یه سوراخ کوچک بهمون می رسید. مواد غذایی و دیگر مایحتاج هم اون زیر پیدا می شد. ولی هیچکس برای نجات ما نیومد و ما عادت کردیم که سالها اون زیر زندگی کنیم. با نگرانی و بهت از خواب بیدار شدم. عصر که مثل بیشتر وقتها خسته و دلزده از جریان زندگی جلوی تلویزیون نشسته بودم و فکر می کردم مادرم گفت: داریم میریم از این فروشگاه که تازه باز شده خرید کنیم؛ تو هم بیا بریم.

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...

👳 @bohlool 👈
#چند_پست

آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است. (مترلینگ)

دوستان عزیزی که بتازگی همراه بُهلول شدید، عناوین زیر تعدادی از پست های کاناله، توصیه می کنم بخونید و امیدوارم لذت ببرید:

1 #همسرم_است
2 #خواست_خدا
3 #ادعای_زن_زناکار
4 #کر
5 #تلنگر
6 #تاخیر_ملا_در_مهمانی
7 #دزد_را_پیدا_کنید
8 #سوال_هارون_درباره_امین_و_مامون
9 #عشق

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...

👳 @bohlool 👈
#کفگیرش_ته_دیگ_خورده
در قدیم وقتی نذری می پختند. مردم برای گرفتن غذا صف می کشیدند. هنگامی که غذا در حال تمام شدن بود آشپز کفگیرش را محکم به ته دیگ مسی میزد و صدای تاق تاق دیگ خالی را در میاورد با این کار به کسانی که در صف بودند خبر می دادند که غذا تمام شده است.
کم کم این مسئله به صورت ضرب المثلی درآمد(کفگیرش ته دیگ خورده) و وقتی به کار می رود که بخواهند به فردی بگویند دیر رسیده و دیگر مثل قبل ثروت یا پول و اموالی نیست...

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...

◼️ @bohlool 👈
#ماست_و_خیار_ناصرالدین_شاهی!
#نقل_است در زمان ناصرالدین شاه، روزی #امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود، به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند. شاه پرسید: مگر رعیت ما چه میل می کنند!؟ امیر گفت: ماست و خیار... شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند...
◼️ @bohlool
سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد:
1) ماست پر چرب اعلا 6 من...
2) خیار نازک و قلمی ورامین 2 من...
3) گردوی مغز سفید بانه 1 کیلو...
4) پیاز اعلای همدان 1 من...
5) کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته 1 کیلو...
6) نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه 3 من...
7) نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری 1 کیلو...
8) و ...
◼️ @bohlool
خلاصه مطلب این که ناصر الدین شاه قبله عالم صاحب قَران بعد از این که یک شکم سیر ماست و خیار تناول فرمودند، فرمان به یک کاسهِ اضافه دادند و در حالی‌ که ترید می فرمودند، رو به امیرکبیر فرمودند: «پدر سوخته ها، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم! هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت، به چوب و فلک ببندینش»!

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...

◼️ @bohlool 👈
#دوراندیشی
پیرمرد زرگری به دکان همسایه #زرگر رفت و گفت: ترازویت را به من بده تا این خرده‌های طلا را وزن کنم. همسایه‌اش که مرد دور اندیشی بود گفت: ببخشید من #غربال ندارم. پیرمرد گفت: من ترازو می‌‌خواهم و تو می‌گویی غربال نداری، مگر کر هستی؟ همسایه گفت: من کر نیستم، ولی درک کردم که تو با این دست‌های لرزان خود چون خواهی خرده‌های زر را به ترازو بریزی و وزن کنی مقداری از آن به زمین خواهی ریخت، آن وقت برای جمع‌ آوری آنها جاروب خواهی خواست و بعد از آنکه زرها را با خاک جاروب کردی آن وقت غربال لازم داری تا خاک آنها را بگیری، من هم از همین اول گفتم که غربال ندارم.

هر که اول بنگرد پایان کار
اندر آخر، او نگردد شرمسار
#مولوی

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...

◼️ @bohlool 👈
#نردبان
دزدي از نردبان خانه اي بالا مي رفت. از شيار پنجره شنيد که کودکی مي پرسید: "خدا کجاست؟" و صداي مادرانه اي پاسخ داد: "خدا در جنگل است عزيزم." کودک پرسيد: "چه کار می کند؟" مادر گفت: "دارد نردبان مي سازد." دزد از نردبان خانه پايين آمد و در سياهي شب گم شد.
👳 @bohlool
سالها بعد دزدي از نردبان خانه ی حكيمي بالا مي رفت. از شيار پنجره شنيد که کودکی مي پرسد: "خدا چرا نردبان مي سازد؟" حكيم از پنجره به بيرون نگاه کرد؛ به نردباني که سالها پيش، از آن پايين آمده بود، او به کودک گفت: "براي آنكه عده اي را از آن پايين بياورد و عده اي را بالا ببرد..."
با تشکر از: #میکائیل_صفری

کانال بُهلول را به دوستان معرفی کنید:
👳 @bohlool
Forwarded from منصور واحد
Audio
#مادران_صبور

🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳

خوانش: سرکار خانم نصیری پور
👳 @bohlool
منصور واحد
#مادران_صبور 🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳 خوانش: سرکار خانم نصیری پور 👳 @bohlool
#مادران_صبور
باور کن نمی دانستم این آخرین دیدار است و گرنه از عقربه های ساعت خواهش می کردم از حرکت بایستد تا من قسمتی از سکوت شیوایت را به یادگار بردارم. اگر می دانستم که دیگر تو را نخواهم دید، مثل روزهای کودکی ات، دکمه های پیراهنت را خودم می بستم و موهایت را مقابل راستگو ترین آینه شانه می کردم. نمی دانم الان این کلمه های لرزان را می توانی بخوانی یا نه، اما باید یادت باشد که هنگام #خداحافظی، تا کرامت خدا، قد کشیده بودی.
◼️ @bohlool
هر صبح پنجره را به شوق دیدن نسیم، باز می کنم و می گویم، شاید امروز از کنار تو عبور کرده باشد و عطر تو را درون اتاقم بریزد. باور کن گاهی دوست دارم جای ابرها باشم و از آن بالا به جست جوی تو تمام صحراهای غریب را پشت سر بگذارم. باور کن وقتی خاطرات تو رهایم نمی کنند، می گویم خوشا به حال یعقوب و بعد آروز می کنم لااقل تکه ای از پیراهنت را بیاورند.
#سنگها_برایت_آواز_میخوانند
#محمد_رضا_مهدی_زاده
#مادران صبور و داغدار شهدای #آتشنشان، #تسلیت...

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
#چگونه_رفتن
چه رفتن ها که می ارزد به بودن های پوشالی
چه آغوشی، چه امّیدی به این احساس تو خالی

کبوتر با کبوتر مانده اما از سر اجبار
در این دنیای تودرتو، تو دیگر از چه مینالی؟

یکی را دوستش داری که او دنبال غیر از توست
کجا دیدی جهانی را به این شوریده احوالی؟
#سیمین_بهبهانی

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
#قاچاق
مردی با دوچرخه به خط مرزی رسید. او دو کیسه بزرگ همراه خود داشت. مأمور مرزی پرسید: «در کیسه ها چه داری؟» او گفت: «شن.» مأمور او را از دوچرخه پیاده کرد و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت کرد. ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نیافت. بنابراین به او اجازه عبور داد.
◼️ @bohlool
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا شد و همان مشکوک بودن و بقیه ماجرا تکرار شد. این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می‌شد و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نشد. یک روز آن مأمور در شهر او را دید و پس از سلام و احوال‌پرسی، به او گفت: «من هنوز هم به تو مشکوکم و می‌دانم که در کار قاچاق بودی. راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می‌کردی؟» مرد گفت: «دوچرخه!»
ارسال شده توسط دوست عزیز بُهلول: #مسافر_شب

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈

👍1
#پلوی_زندگی
دوستی داشتم که پلوی غذایش را خالی می خورد و گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار. می گفت: می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم. همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد. گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه بشقابش؛ نه از خوردن آن پلو لذت می برد، نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش... برای جاهای خوشمزۀ غذا.
◼️ @bohlool
زندگی هم همین جوریست. گاهی شرایط ناجور زندگی را تحمل می کنیم و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد، برای روزی که مشکلات تمام شود. خیلی از افراد، زندگی در لحظه را بلد نیستند. همه خوشی ها را حواله می کنند برای فرداها، برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد؛ غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است. پلو زندگی مان را خالی نخوریم و گوشت و مرغ لحظه ها را دست نخورده رها نکنیم... مراقب لحظه لحظه زندگی مان باشیم.
ارسال شده توسط دوست عزیز بُهلول: #مهسا

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
Forwarded from منصور واحد
Audio
#بیاد_پرکشیدگان_پلاسکو

🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳

اجرا: سرکار خانم نصیری پور
👳 @bohlool
Forwarded from منصور واحد
#بارون
#بیاد_قربانبان_پلاسکو
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
◼️ @bohlool
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
◼️ @bohlool
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
◼️ @bohlool
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
◼️ @bohlool
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
◼️ @bohlool
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
◼️ @bohlool
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
◼️ @bohlool
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
👍1
Forwarded from منصور واحد
Audio
#دو_دوست

🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳

خوانش: سرکار خانم نصیری پور
👳 @bohlool
منصور واحد
#دو_دوست 🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳 خوانش: سرکار خانم نصیری پور 👳 @bohlool
#دو_دوست
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت “امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد”.
◼️ @bohlool
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در آب افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: “امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد”.
◼️ @bohlool
دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم، تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟ دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد، باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
Forwarded from منصور واحد
Audio
به یاد شهدای آتشنشانی و جان باختگان #پلاسکو
روحشان شاد

#آتش_در_نیستان

🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈
منصور واحد
به یاد شهدای آتشنشانی و جان باختگان #پلاسکو روحشان شاد #آتش_در_نیستان 🤔 بهلول عاقل،بُهلول دیوانه👳 قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید... ◼️ @bohlool 👈
#آتشدرنیستان
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
◼️ @bohlool

گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
#شهرام_ناظری

قرار ما، ساعت22 هرشب، بُهلولو به بقیه هم معرفی کنید...
◼️ @bohlool 👈