دوباره باران گرفت
باران معشوقهی من است
به پیش بازش در مهتابی میایستم
میگذارم صورتم را و
لباسهایم را بشوید
اسفنج وار
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!
باران یعنی قرارهای خیس
باران یعنی تو برمیگردی
شعر بر می گردد...
-نزار قبانی
باران معشوقهی من است
به پیش بازش در مهتابی میایستم
میگذارم صورتم را و
لباسهایم را بشوید
اسفنج وار
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!
باران یعنی قرارهای خیس
باران یعنی تو برمیگردی
شعر بر می گردد...
-نزار قبانی
'سال اول'
اولین باری که دیدمت تو دلم کلی از تو خوشم اومده بود. با شوخی برگشتم به دوستم گفتم از ی پسر خوشگلی تو دانشگاه خوشم اومده، فکر کنم روش کراش زدم! و بعد کلی باهم خندیدیم چون هیچوقت آدمی نبود کم توی ذهنم گیر کنه؛ همه مثل یک دیدنِ اشیاء ساده بودن، بدون دثت و توجه خاصی. دوستم گفت فردا که بیدار بشی از ذهنت رفته. بیدار شدمو دیدم وقتی میام دانشگاه میخوام ببینمت و بین آدمها دنبالت میگردم..
اونجا احساس کردم که شاید خیلی بیشتر از ی کراش ساده باشی برام.
گذشت و گذشت. شاید نزدیک چندهفته درگیر این موضوع بودم که چیکار کنم و ای کاش یک قرار از پیش تعیین شده توسط من ایجاد کنم تا تورو یهویی ببینم و بحث یک موضوعی رو وسط بکشم تا صرفا باهات حرف بزنم. اما نشد! هرجا میرفتم نمیفهمیدم وسط کلاسا و بعد کلاسا کجا میری؟! میدیدمت میری روبه روی ایستگاه میدان عروج میشینی، اما نمیدونستم چرا:)
دیگه احساس کردم هیچ راهی نمونده و فقط باید بهت پیام بدم.
این از قبلی هم سخت تر بود! مونده بودم به چه بهونهای باهات حرف بزنم؟؟ کم کم از اطرافیانم شنیدم که دیدن تو رفتی تو اتاق انجمن نجوم دانشکده و ی سری عکس نشونشون دادی. سریع گوشامو تیز کردم تا بدونم کجا میتونم پیدات کنم.
آخرش دل رو به دریا زدمو تصمیم گرفتم بهت پیام بدم. قلبم توی حلقم بودو همهش این دست و اون دست میکردم!
آخرش گفتم حالا که تا اینجا اومدیم، بذار ی تاس بندازم، اگه سه اومد پیام میدم. و تاس اول بی درنگ سه شد و من بهت پیام دادم..
اولین باری که دیدمت تو دلم کلی از تو خوشم اومده بود. با شوخی برگشتم به دوستم گفتم از ی پسر خوشگلی تو دانشگاه خوشم اومده، فکر کنم روش کراش زدم! و بعد کلی باهم خندیدیم چون هیچوقت آدمی نبود کم توی ذهنم گیر کنه؛ همه مثل یک دیدنِ اشیاء ساده بودن، بدون دثت و توجه خاصی. دوستم گفت فردا که بیدار بشی از ذهنت رفته. بیدار شدمو دیدم وقتی میام دانشگاه میخوام ببینمت و بین آدمها دنبالت میگردم..
اونجا احساس کردم که شاید خیلی بیشتر از ی کراش ساده باشی برام.
گذشت و گذشت. شاید نزدیک چندهفته درگیر این موضوع بودم که چیکار کنم و ای کاش یک قرار از پیش تعیین شده توسط من ایجاد کنم تا تورو یهویی ببینم و بحث یک موضوعی رو وسط بکشم تا صرفا باهات حرف بزنم. اما نشد! هرجا میرفتم نمیفهمیدم وسط کلاسا و بعد کلاسا کجا میری؟! میدیدمت میری روبه روی ایستگاه میدان عروج میشینی، اما نمیدونستم چرا:)
دیگه احساس کردم هیچ راهی نمونده و فقط باید بهت پیام بدم.
این از قبلی هم سخت تر بود! مونده بودم به چه بهونهای باهات حرف بزنم؟؟ کم کم از اطرافیانم شنیدم که دیدن تو رفتی تو اتاق انجمن نجوم دانشکده و ی سری عکس نشونشون دادی. سریع گوشامو تیز کردم تا بدونم کجا میتونم پیدات کنم.
آخرش دل رو به دریا زدمو تصمیم گرفتم بهت پیام بدم. قلبم توی حلقم بودو همهش این دست و اون دست میکردم!
آخرش گفتم حالا که تا اینجا اومدیم، بذار ی تاس بندازم، اگه سه اومد پیام میدم. و تاس اول بی درنگ سه شد و من بهت پیام دادم..
پر از استرس بودم! همش میگفتم وای خدایا یعنی چی قراره بگه؟ چی میشنوم؟ اما دائم تو دلم دلشوره داشتم که اگه از دانشگاه بری چی؟ اگه انصراف بدی چی؟ من خودم رو میدیدم با کلی درهای بسته.
۸:۱۳ دقیقه شب به سارا پیام دادمو گفتم بهت پیام دادم😂، با کلی -گوه نخور- مواجه شدم و بهش گفتم -من میخوام گوه بخورم باورکن- و بعد گفتم اگه تا ده شب سین نزنی، پیاممو پاک میکنم..:)😂
۸:۱۳ دقیقه شب به سارا پیام دادمو گفتم بهت پیام دادم😂، با کلی -گوه نخور- مواجه شدم و بهش گفتم -من میخوام گوه بخورم باورکن- و بعد گفتم اگه تا ده شب سین نزنی، پیاممو پاک میکنم..:)😂