یک بار هم صدایم کرد ابدِ من. یعنی به من ختم میشود. یعنی به هم ختم میشویم. هر چه که پیش بیاید، حتی اگر روزها باهم قهر باشیم و از هم دلخور، حتی اگر بدترین دعواها را با هم داشته باشیم، حتی اگر از هم دلشکسته و رنجور شویم، باز هم آخرش به یکدیگر ختم میشویم و در کنار همیم.
ابدِ من، یعنی مهم نیست چه پیش بیاید و چه شود بینمان، من همیشه هستم. ابدِ من یعنی تا ابد الدهر عاشقت میمانم.
تا آن روز با کلمات زیادی مرا خطاب کرده بود، اما ابد من معصومانهترین چیزی بود که به من گفته بود. این یعنی آزادانه میخواست من در آینده و در ابدش باشم. یعنی از من شروع میشد. یعنی به من ختم میشد...
رویا_نیکپور
@bluers
ابدِ من، یعنی مهم نیست چه پیش بیاید و چه شود بینمان، من همیشه هستم. ابدِ من یعنی تا ابد الدهر عاشقت میمانم.
تا آن روز با کلمات زیادی مرا خطاب کرده بود، اما ابد من معصومانهترین چیزی بود که به من گفته بود. این یعنی آزادانه میخواست من در آینده و در ابدش باشم. یعنی از من شروع میشد. یعنی به من ختم میشد...
رویا_نیکپور
@bluers
❤16👍1
نشست لبهی تخت. ساک سفری، وسط اتاق با دهان باز ولو بود. نصف لباسها بیرون، نصف توی ساک. پیراهن مشکی اتو شده بغل شلوار جین بود. مادر ایستاد در درگاه اتاق و نگاهش کرد. فقط نگاهش کرد. رفت. بلند گفت مامان من ناهار نیستم امروز. زودتر برم بهتره. مادر جواب نداد.
گوشی را برداشت و برای یاسمن نوشت چهار باغ فردوس. آخر جمله دو تا قلب گذاشت. یکی را پاک کرد. خواست بفرستد. دومی را هم پاک کرد. یک لبخند و یک گل گذاشت. باز پاک کرد. همهی جمله را پاک کرد. گوشی را انداخت یک گوشه.
مادر لیوان چای را دستش داد. گفت زود بخور دارچین داره، تلخ میشه اگه بمونه. قند میخوای؟ گفت هی غصه نخور مامان. مادر جوابی نداد. گفت دوباره میام مرخصی. نمیرم بمیرم که. چهارسال چیزی نیست که. برمیگردم. مادر گفت بچه اونقد نیومدی تا بابات مرد، زندان مگه مرخصی داره؟ گفت داره، غصه نخور. مادر جوابی نداد، بعد آمد بالاسرش، کلهاش را بوسید و از اتاق رفت.
گوشی را برداشت. برای یاسمن نوشت چهار باغ فردوس. بعد علامت سوال گذاشت آخر جمله. فرستاد. چند تکه لباس را چپاند توی ساک. صدای تیکتیک آمد. یاسمن نوشتهبود ترجیح میدم بی خدافظی بری. با خودش فکر کرد همانکه حدس میزدم. لیوان چای را برداشت. دارچین توی چای ماندهبود و تلخش کردهبود. با خودش فکر کرد این شاید آخرین چای مامان باشد. قلبش تیر کشید. دراز کشید کف اتاق. یادش افتاد تازه که رفتهبود زندان، کفخواب بود. چشمهایش را بست. مادر آمد توی اتاق. از روی تخت بالش و پتوی نازکی آورد. بالش را گذاشت زیر سر. پتو را انداخت رویش. گفت بخواب. چهار بیدارت میکنم بری. دیرت میشه؟ به مادر نگاه کرد. گفت بشین پیشم، میشه؟ مادر نشست. چشمهایش را بست. مادر بوی دارچین و بابا و گریه میداد.
حمیدسلیمی
@bluers
گوشی را برداشت و برای یاسمن نوشت چهار باغ فردوس. آخر جمله دو تا قلب گذاشت. یکی را پاک کرد. خواست بفرستد. دومی را هم پاک کرد. یک لبخند و یک گل گذاشت. باز پاک کرد. همهی جمله را پاک کرد. گوشی را انداخت یک گوشه.
مادر لیوان چای را دستش داد. گفت زود بخور دارچین داره، تلخ میشه اگه بمونه. قند میخوای؟ گفت هی غصه نخور مامان. مادر جوابی نداد. گفت دوباره میام مرخصی. نمیرم بمیرم که. چهارسال چیزی نیست که. برمیگردم. مادر گفت بچه اونقد نیومدی تا بابات مرد، زندان مگه مرخصی داره؟ گفت داره، غصه نخور. مادر جوابی نداد، بعد آمد بالاسرش، کلهاش را بوسید و از اتاق رفت.
گوشی را برداشت. برای یاسمن نوشت چهار باغ فردوس. بعد علامت سوال گذاشت آخر جمله. فرستاد. چند تکه لباس را چپاند توی ساک. صدای تیکتیک آمد. یاسمن نوشتهبود ترجیح میدم بی خدافظی بری. با خودش فکر کرد همانکه حدس میزدم. لیوان چای را برداشت. دارچین توی چای ماندهبود و تلخش کردهبود. با خودش فکر کرد این شاید آخرین چای مامان باشد. قلبش تیر کشید. دراز کشید کف اتاق. یادش افتاد تازه که رفتهبود زندان، کفخواب بود. چشمهایش را بست. مادر آمد توی اتاق. از روی تخت بالش و پتوی نازکی آورد. بالش را گذاشت زیر سر. پتو را انداخت رویش. گفت بخواب. چهار بیدارت میکنم بری. دیرت میشه؟ به مادر نگاه کرد. گفت بشین پیشم، میشه؟ مادر نشست. چشمهایش را بست. مادر بوی دارچین و بابا و گریه میداد.
حمیدسلیمی
@bluers
😢13❤3
اینکه آدمیزاد اختیار همه چیز را ندارد خیلی هم خوب است!
فکر کن
آنانکه نان و آب و برق و صدا و لبخند و هزار چیز دیگر را
از آدم دریغ میکنند ، اختیار آفتاب را داشتند ،
اختیارِ گردشِ شب و روز را داشتند ،
اختیار ِ زمان را داشتند...
فکرش هم غم ِ عالم است!
خوشحالم!
اینکه آدمی اختیار همه چیز را ندارد
خیلی خوب است!
معصومه_صابر
@bluers
فکر کن
آنانکه نان و آب و برق و صدا و لبخند و هزار چیز دیگر را
از آدم دریغ میکنند ، اختیار آفتاب را داشتند ،
اختیارِ گردشِ شب و روز را داشتند ،
اختیار ِ زمان را داشتند...
فکرش هم غم ِ عالم است!
خوشحالم!
اینکه آدمی اختیار همه چیز را ندارد
خیلی خوب است!
معصومه_صابر
@bluers
❤16👍4
دوست داشتن، چیزی شبیه به گم شدنه، توی یه آدم دیگه. حالا هرچی کسی رو بیشتر دوست داشته باشی، عمیقتر گم میشی. یه جاهایی دیگه نمیدونی برای خودت داری زندگی میکنی یا برای اون. حالا دیگه همون آهنگی رو گوش میدی که اون گوش میده.
همون کاری رو انجام میدی که اون میخواد.
همون حرفی رو میزنی که اون دوست داره.
حالا دیگه حق داری حسادت کنی، حالا دیگه چشم به راه بودن معنی پیدا میکنه، حالا دیگه دوست داری نگران باشی.
از یه جایی به بعد، اون نفس میکشه تا تو زندگی کنی.
«آدم برای دوست داشتن، به دلیل احتیاج نداره، اما برای زندگی کردن بهانه میخواد».
پویا_جمشیدی
@bluers
همون کاری رو انجام میدی که اون میخواد.
همون حرفی رو میزنی که اون دوست داره.
حالا دیگه حق داری حسادت کنی، حالا دیگه چشم به راه بودن معنی پیدا میکنه، حالا دیگه دوست داری نگران باشی.
از یه جایی به بعد، اون نفس میکشه تا تو زندگی کنی.
«آدم برای دوست داشتن، به دلیل احتیاج نداره، اما برای زندگی کردن بهانه میخواد».
پویا_جمشیدی
@bluers
❤16👍1
Kooche
Arshiyas
❤4👍1
خبر خوب اینکه:
هنوز زندهایم و هنوز میتوان به قدر تمام ثانیههای باقیمانده، به خیلی چیزها امید داشت.
خبر بد اینکه؛ اینی که در اضطراب محض گذشته و میگذرد، جوانی ما بود و بازگشتی نخواهد داشت.
خبر خوب اینکه، میبینیم و میشنویم و هوایی برای نفس کشیدن داریم هنوز.
خبر بد اینکه، این طبیعت چهارفصل و این هوا، میشد خیلی زلالتر و خیلی نابتر از این باشد.
خبر خوب اینکه؛ ما دوستان و عزیزانی داریم که به قدر هزار جهان و هزار کهکشان ارزش دارند و حضورشان، کیفیت زیست ما را افزایش میدهد.
خبر بد اینکه؛ هیچ کاری، مطلقا هیچ کاری برای برداشتن بار سنگین مشکلات اینروزها از شانهی نازنین عزیزانمان از ما ساخته نیست.
چه دردناک است تماشای اندوه و اضطراب این مردم، مردمی که لیاقتشان بهترینهای جهان بود و سهمشان، کمترینها شد. مردمی که بیشتر از هرکسی شایستهی دلخوشیها و لبخند بودند.
نرگس_صرافیان طوفان
@bluers
هنوز زندهایم و هنوز میتوان به قدر تمام ثانیههای باقیمانده، به خیلی چیزها امید داشت.
خبر بد اینکه؛ اینی که در اضطراب محض گذشته و میگذرد، جوانی ما بود و بازگشتی نخواهد داشت.
خبر خوب اینکه، میبینیم و میشنویم و هوایی برای نفس کشیدن داریم هنوز.
خبر بد اینکه، این طبیعت چهارفصل و این هوا، میشد خیلی زلالتر و خیلی نابتر از این باشد.
خبر خوب اینکه؛ ما دوستان و عزیزانی داریم که به قدر هزار جهان و هزار کهکشان ارزش دارند و حضورشان، کیفیت زیست ما را افزایش میدهد.
خبر بد اینکه؛ هیچ کاری، مطلقا هیچ کاری برای برداشتن بار سنگین مشکلات اینروزها از شانهی نازنین عزیزانمان از ما ساخته نیست.
چه دردناک است تماشای اندوه و اضطراب این مردم، مردمی که لیاقتشان بهترینهای جهان بود و سهمشان، کمترینها شد. مردمی که بیشتر از هرکسی شایستهی دلخوشیها و لبخند بودند.
نرگس_صرافیان طوفان
@bluers
👍7❤1😢1