سلام/ یعنی دلم برایت تنگ شده بود.
سلام/ یعنی من هم همینطور.
امروز هوا سرد شده/ یعنی دیروز نبودی.
شاید بارون بیاد/ یعنی امروز هستم، نگاهم کن.
شعری رو که خواستی پیدا کردم/ یعنی دیروز همش به فکر تو بودم.
می خوام بذارمش تو قاب که هرروز بخونمش/ یعنی که هر روز به یاد تو باشم
وسط های شعر گریه ام گرفت/ بس که به تو فکر کردم.
اونجا که درباره ترسیدن از عشق بود/ یعنی من از عشق تو می ترسم.
یکی هم برای تو قاب میکنم دوست داری؟/یعنی دوستت دارم.
دوستت دارم/ دوستت دارم..
مصطفی_مستور
📘 پرسه در حوالی زندگی
@bluers
سلام/ یعنی من هم همینطور.
امروز هوا سرد شده/ یعنی دیروز نبودی.
شاید بارون بیاد/ یعنی امروز هستم، نگاهم کن.
شعری رو که خواستی پیدا کردم/ یعنی دیروز همش به فکر تو بودم.
می خوام بذارمش تو قاب که هرروز بخونمش/ یعنی که هر روز به یاد تو باشم
وسط های شعر گریه ام گرفت/ بس که به تو فکر کردم.
اونجا که درباره ترسیدن از عشق بود/ یعنی من از عشق تو می ترسم.
یکی هم برای تو قاب میکنم دوست داری؟/یعنی دوستت دارم.
دوستت دارم/ دوستت دارم..
مصطفی_مستور
📘 پرسه در حوالی زندگی
@bluers
❤10
از دلتنگیت کجا فرار کنم؟
معمار هیجان...
کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم ؟
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم ؟
کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی؟
کجایی؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟
کجا بمیرم
که با بوسههای تو چشم باز کنم؟
کجایی...؟!
عباس_معروفی
@bluers
معمار هیجان...
کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم ؟
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم ؟
کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی؟
کجایی؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟
کجا بمیرم
که با بوسههای تو چشم باز کنم؟
کجایی...؟!
عباس_معروفی
@bluers
❤11
یک بار هم صدایم کرد ابدِ من. یعنی به من ختم میشود. یعنی به هم ختم میشویم. هر چه که پیش بیاید، حتی اگر روزها باهم قهر باشیم و از هم دلخور، حتی اگر بدترین دعواها را با هم داشته باشیم، حتی اگر از هم دلشکسته و رنجور شویم، باز هم آخرش به یکدیگر ختم میشویم و در کنار همیم.
ابدِ من، یعنی مهم نیست چه پیش بیاید و چه شود بینمان، من همیشه هستم. ابدِ من یعنی تا ابد الدهر عاشقت میمانم.
تا آن روز با کلمات زیادی مرا خطاب کرده بود، اما ابد من معصومانهترین چیزی بود که به من گفته بود. این یعنی آزادانه میخواست من در آینده و در ابدش باشم. یعنی از من شروع میشد. یعنی به من ختم میشد...
رویا_نیکپور
@bluers
ابدِ من، یعنی مهم نیست چه پیش بیاید و چه شود بینمان، من همیشه هستم. ابدِ من یعنی تا ابد الدهر عاشقت میمانم.
تا آن روز با کلمات زیادی مرا خطاب کرده بود، اما ابد من معصومانهترین چیزی بود که به من گفته بود. این یعنی آزادانه میخواست من در آینده و در ابدش باشم. یعنی از من شروع میشد. یعنی به من ختم میشد...
رویا_نیکپور
@bluers
❤16👍1
نشست لبهی تخت. ساک سفری، وسط اتاق با دهان باز ولو بود. نصف لباسها بیرون، نصف توی ساک. پیراهن مشکی اتو شده بغل شلوار جین بود. مادر ایستاد در درگاه اتاق و نگاهش کرد. فقط نگاهش کرد. رفت. بلند گفت مامان من ناهار نیستم امروز. زودتر برم بهتره. مادر جواب نداد.
گوشی را برداشت و برای یاسمن نوشت چهار باغ فردوس. آخر جمله دو تا قلب گذاشت. یکی را پاک کرد. خواست بفرستد. دومی را هم پاک کرد. یک لبخند و یک گل گذاشت. باز پاک کرد. همهی جمله را پاک کرد. گوشی را انداخت یک گوشه.
مادر لیوان چای را دستش داد. گفت زود بخور دارچین داره، تلخ میشه اگه بمونه. قند میخوای؟ گفت هی غصه نخور مامان. مادر جوابی نداد. گفت دوباره میام مرخصی. نمیرم بمیرم که. چهارسال چیزی نیست که. برمیگردم. مادر گفت بچه اونقد نیومدی تا بابات مرد، زندان مگه مرخصی داره؟ گفت داره، غصه نخور. مادر جوابی نداد، بعد آمد بالاسرش، کلهاش را بوسید و از اتاق رفت.
گوشی را برداشت. برای یاسمن نوشت چهار باغ فردوس. بعد علامت سوال گذاشت آخر جمله. فرستاد. چند تکه لباس را چپاند توی ساک. صدای تیکتیک آمد. یاسمن نوشتهبود ترجیح میدم بی خدافظی بری. با خودش فکر کرد همانکه حدس میزدم. لیوان چای را برداشت. دارچین توی چای ماندهبود و تلخش کردهبود. با خودش فکر کرد این شاید آخرین چای مامان باشد. قلبش تیر کشید. دراز کشید کف اتاق. یادش افتاد تازه که رفتهبود زندان، کفخواب بود. چشمهایش را بست. مادر آمد توی اتاق. از روی تخت بالش و پتوی نازکی آورد. بالش را گذاشت زیر سر. پتو را انداخت رویش. گفت بخواب. چهار بیدارت میکنم بری. دیرت میشه؟ به مادر نگاه کرد. گفت بشین پیشم، میشه؟ مادر نشست. چشمهایش را بست. مادر بوی دارچین و بابا و گریه میداد.
حمیدسلیمی
@bluers
گوشی را برداشت و برای یاسمن نوشت چهار باغ فردوس. آخر جمله دو تا قلب گذاشت. یکی را پاک کرد. خواست بفرستد. دومی را هم پاک کرد. یک لبخند و یک گل گذاشت. باز پاک کرد. همهی جمله را پاک کرد. گوشی را انداخت یک گوشه.
مادر لیوان چای را دستش داد. گفت زود بخور دارچین داره، تلخ میشه اگه بمونه. قند میخوای؟ گفت هی غصه نخور مامان. مادر جوابی نداد. گفت دوباره میام مرخصی. نمیرم بمیرم که. چهارسال چیزی نیست که. برمیگردم. مادر گفت بچه اونقد نیومدی تا بابات مرد، زندان مگه مرخصی داره؟ گفت داره، غصه نخور. مادر جوابی نداد، بعد آمد بالاسرش، کلهاش را بوسید و از اتاق رفت.
گوشی را برداشت. برای یاسمن نوشت چهار باغ فردوس. بعد علامت سوال گذاشت آخر جمله. فرستاد. چند تکه لباس را چپاند توی ساک. صدای تیکتیک آمد. یاسمن نوشتهبود ترجیح میدم بی خدافظی بری. با خودش فکر کرد همانکه حدس میزدم. لیوان چای را برداشت. دارچین توی چای ماندهبود و تلخش کردهبود. با خودش فکر کرد این شاید آخرین چای مامان باشد. قلبش تیر کشید. دراز کشید کف اتاق. یادش افتاد تازه که رفتهبود زندان، کفخواب بود. چشمهایش را بست. مادر آمد توی اتاق. از روی تخت بالش و پتوی نازکی آورد. بالش را گذاشت زیر سر. پتو را انداخت رویش. گفت بخواب. چهار بیدارت میکنم بری. دیرت میشه؟ به مادر نگاه کرد. گفت بشین پیشم، میشه؟ مادر نشست. چشمهایش را بست. مادر بوی دارچین و بابا و گریه میداد.
حمیدسلیمی
@bluers
😢13❤3
اینکه آدمیزاد اختیار همه چیز را ندارد خیلی هم خوب است!
فکر کن
آنانکه نان و آب و برق و صدا و لبخند و هزار چیز دیگر را
از آدم دریغ میکنند ، اختیار آفتاب را داشتند ،
اختیارِ گردشِ شب و روز را داشتند ،
اختیار ِ زمان را داشتند...
فکرش هم غم ِ عالم است!
خوشحالم!
اینکه آدمی اختیار همه چیز را ندارد
خیلی خوب است!
معصومه_صابر
@bluers
فکر کن
آنانکه نان و آب و برق و صدا و لبخند و هزار چیز دیگر را
از آدم دریغ میکنند ، اختیار آفتاب را داشتند ،
اختیارِ گردشِ شب و روز را داشتند ،
اختیار ِ زمان را داشتند...
فکرش هم غم ِ عالم است!
خوشحالم!
اینکه آدمی اختیار همه چیز را ندارد
خیلی خوب است!
معصومه_صابر
@bluers
❤16👍4
دوست داشتن، چیزی شبیه به گم شدنه، توی یه آدم دیگه. حالا هرچی کسی رو بیشتر دوست داشته باشی، عمیقتر گم میشی. یه جاهایی دیگه نمیدونی برای خودت داری زندگی میکنی یا برای اون. حالا دیگه همون آهنگی رو گوش میدی که اون گوش میده.
همون کاری رو انجام میدی که اون میخواد.
همون حرفی رو میزنی که اون دوست داره.
حالا دیگه حق داری حسادت کنی، حالا دیگه چشم به راه بودن معنی پیدا میکنه، حالا دیگه دوست داری نگران باشی.
از یه جایی به بعد، اون نفس میکشه تا تو زندگی کنی.
«آدم برای دوست داشتن، به دلیل احتیاج نداره، اما برای زندگی کردن بهانه میخواد».
پویا_جمشیدی
@bluers
همون کاری رو انجام میدی که اون میخواد.
همون حرفی رو میزنی که اون دوست داره.
حالا دیگه حق داری حسادت کنی، حالا دیگه چشم به راه بودن معنی پیدا میکنه، حالا دیگه دوست داری نگران باشی.
از یه جایی به بعد، اون نفس میکشه تا تو زندگی کنی.
«آدم برای دوست داشتن، به دلیل احتیاج نداره، اما برای زندگی کردن بهانه میخواد».
پویا_جمشیدی
@bluers
❤16👍1
Kooche
Arshiyas
❤4👍1