«ای آدمیزاد تو چه فهمی عمق زخم
دیگری را ؟
آن که با تو از مهر سخن گفت، در پیِ التیامِ زخمِ خویش بود؛
او خواست بذرِ مهر در ذهنت بکارد،
تا مگر تو —که دیگری باشی— زبان به زخمِ شمشیر نگشایی.
اما دریغ...
که بر دهانهی تفنگ، گل گذاشتن، راهِ چاره نبود.
بپذیر که این "آدمی"، هرگز مرهمی برای دردهایت نخواهد بود.»
مهدیار
دیگری را ؟
آن که با تو از مهر سخن گفت، در پیِ التیامِ زخمِ خویش بود؛
او خواست بذرِ مهر در ذهنت بکارد،
تا مگر تو —که دیگری باشی— زبان به زخمِ شمشیر نگشایی.
اما دریغ...
که بر دهانهی تفنگ، گل گذاشتن، راهِ چاره نبود.
بپذیر که این "آدمی"، هرگز مرهمی برای دردهایت نخواهد بود.»
مهدیار
روزی که در میانِ مشغلههایت، ناگهان رشتهی افکارت پاره شود و چشمهایت مبهوت به زمین خیره بماند؛ همان لحظهای که در هجومِ سوالاتت غرق میشوی و از خود میپرسی: «چرا این بلا سر من آمد؟»...
درست همانجا، به خاطر بیاور که چقدر خودت را تافتهی جدابافته دیدی. یادت بیاید که چطور با غرور، از بالا به دیگران نگاه کردی و با رفتارهای بیرحمانهات، دلها را لرزاندی و به آدمها زخم زدی. در آن سکوتِ سنگین، جوابِ سوالت را لابهلای همان زخمهایی که زدی پیدا میکنی و سرانجام به خودت میآیی.
مهدیار
درست همانجا، به خاطر بیاور که چقدر خودت را تافتهی جدابافته دیدی. یادت بیاید که چطور با غرور، از بالا به دیگران نگاه کردی و با رفتارهای بیرحمانهات، دلها را لرزاندی و به آدمها زخم زدی. در آن سکوتِ سنگین، جوابِ سوالت را لابهلای همان زخمهایی که زدی پیدا میکنی و سرانجام به خودت میآیی.
مهدیار
«اگر از من به تو خیری رسید، نه برای صید سود بود و نه بهرِ شکارِ فرصت؛ که من در قحطیِ مروت، به دنبالِ تجارت نبودم. تمامِ نیکیام بذرِ یادی است که میخواهم در حافظهی خاک بکارم. روزی که در آغوشِ سردِ زمین خفتم، تنها تمنایم آن است که نامم از لای جرزِ فراموشی جوانه بزند؛ وگرنه این کالبدِ خاکی را چه فخری است، اگر نشانی از معنا در آن نباشد؟»
مهدیار
مهدیار
افسردگی، قصهی غمگین بودنِ یک آدمک نیست
روایتِ فرسایشِ احساساتیه که نادیده گرفته شدن
حسهایی که دیده نشدن، شنیده نشدن، جدی گرفته نشدن
و حالا
در سکوتِ زندگیِ روزمره
زیر نقابِ عادتها
دفن شدن.
مهدیار
روایتِ فرسایشِ احساساتیه که نادیده گرفته شدن
حسهایی که دیده نشدن، شنیده نشدن، جدی گرفته نشدن
و حالا
در سکوتِ زندگیِ روزمره
زیر نقابِ عادتها
دفن شدن.
مهدیار
پس مرگ همان جایزهای بود که زندگی وعدهاش را میداد
تجربه! انقدر زود به دیدنم آمده ای، که به دنبال پیدا کردن راهی برای جایزه زندگی میگردم
تجربه! انقدر زود به دیدنم آمده ای، که به دنبال پیدا کردن راهی برای جایزه زندگی میگردم
حسی تاریک؛
دوباره دستش را بر شانهام گذاشت.
برگشتم تا از او سوالی بپرسم...
اما هر بار که لب به سخن گشودم، در مه محو شد.
رو به تاریکی فریاد زدم:
«چرا همیشه پابه پای من آمدهای؟
میدانم که اندوه، همیشه ماندگار است،
اما تو تمامِ وجودم را به انحصار خود درآوردهای؛
حتی در گذراترین لحظات شادی نیز،
سایهات مرا سوگوار میکند.»
سکوت شکست و او سرانجام پاسخ داد:
«وجودت را از گِلِ غم سرشتهاند؛
و من، نگهبانِ این تاریکیام...
محکوم به تماشای ابدیِ زندگی تو.»
پاسخِ سوالم را یافتم،
و آنگاه، جهانِ تاریکم سردتر شد؛
سرمایی که از استخوان میگذشت و به روح میرسید.
حالا دیگر نه ترسی مانده بود و نه تمنایی برای فرار؛
من هجی کردنِ شادی را هرگز یاد نگرفتهام،
دیگر تنها من بودم و سکوتِ منجمدِ خانهای که دیوارهایش از جنس اندوه بود
دوباره دستش را بر شانهام گذاشت.
برگشتم تا از او سوالی بپرسم...
اما هر بار که لب به سخن گشودم، در مه محو شد.
رو به تاریکی فریاد زدم:
«چرا همیشه پابه پای من آمدهای؟
میدانم که اندوه، همیشه ماندگار است،
اما تو تمامِ وجودم را به انحصار خود درآوردهای؛
حتی در گذراترین لحظات شادی نیز،
سایهات مرا سوگوار میکند.»
سکوت شکست و او سرانجام پاسخ داد:
«وجودت را از گِلِ غم سرشتهاند؛
و من، نگهبانِ این تاریکیام...
محکوم به تماشای ابدیِ زندگی تو.»
پاسخِ سوالم را یافتم،
و آنگاه، جهانِ تاریکم سردتر شد؛
سرمایی که از استخوان میگذشت و به روح میرسید.
حالا دیگر نه ترسی مانده بود و نه تمنایی برای فرار؛
من هجی کردنِ شادی را هرگز یاد نگرفتهام،
دیگر تنها من بودم و سکوتِ منجمدِ خانهای که دیوارهایش از جنس اندوه بود
تارهای سفیدی در موهایم پیدا کردم
در آینه به خود مینگرم
«مگر چند سال زندگی کردی ؟ »
از هرکس پرسیدم علتش را
ارث خواند !
پافشردم تا جوابی یافتم:
«راست میگویند چرا که ما وارثان استرس هستیم!»
چه فایده هر بار انها را بچینی جوانه میزنند؛
مثل خاطراتی کهنه
یا دغدغههایی که راه بازگشت را خوب بلدند.
در آینه به خود مینگرم
«مگر چند سال زندگی کردی ؟ »
از هرکس پرسیدم علتش را
ارث خواند !
پافشردم تا جوابی یافتم:
«راست میگویند چرا که ما وارثان استرس هستیم!»
چه فایده هر بار انها را بچینی جوانه میزنند؛
مثل خاطراتی کهنه
یا دغدغههایی که راه بازگشت را خوب بلدند.