دفترچه آبی
35 subscribers
2 photos
2 videos
1 link
Download Telegram
«بدی‌ها» و «سختی کشیدن» شرط زندگی و دلیل ارزشمند بودنش نیستن. یه جورایی بهمون کمک می‌کنن ویژگی‌های خودمون رو پیدا کنیم و شخصیتمون رو بسازیم. می‌تونیم انتخاب کنیم چه کسی باشیم.
دفترچه آبی
می‌تونیم انتخاب کنیم چه کسی باشیم.
برای مثال، اگر من با شما با محبت رفتار می‌کنم، بخاطر انتخاب خودمه. این که نمی‌خوام بدجنسی نکنم، دلیل بر این نیست که نمی‌تونم. من خودم انتخاب کردم که این‌طور رفتار کنم. کاملاً آگاهم که آدم‌ها خیلی وقت‌ها ممکنه ناراحتم کنن یا بخاطر اخلاقم اذیتم کنن، اما این انتخاب منه و مسئولیتش رو به عهده گرفتم. هرچقدر هم سخت باشه پاش می‌مونم.
کسی که برات ارزش قائل باشه، می‌دونه چه کاری باید انجام بده. نیاز نیست بهش بگی یا بهش یادآوری کنی. خودش می‌دونه. فقط طبق ارزشی که برات قائله، تصمیم می‌گیره انجامش بده یا نده.
رگه‌های زندگی رو می‌بینی؟ من می‌تونم جاهای مختلف ببینمشون. زندگی رو جاهایی می‌تونم ببینم و حس کنم که خیلی وقت‌ها از قبل برنامه‌ریزی نکردم. مثل وقتی که کارها رو با هم انجام میدیم. مثل اون حس آسودگی‌ای که می‌تونیم کنار هم راحت بخندیم و برای همدیگه از روزمون تعریف می‌کنیم. این‌ها جزو چیزهایی هستن که من براشون نفس می‌کشم؛ همون حس خوبی که دوست دارم باهات تقسیمش کنم.
شنیدن حرف‌هایی که انتظارش رو نداری از شخص مقابلت بشنوی، مثل یه چاقوی خیلی تیز که روی آتیش داغ شده مستقیم میره توی قلبت و اون رو از درون می‌سوزونه.
بیشتر روزهای هفته برام سخت شدن. دارم سعیم رو می‌کنم تا هر فرصتی که پیدا می‌کنم، یه کاری انجام بدم که بهم کمک می‌کنه ادامه بدم؛ مثل شعر خوندن و صحبت کردن. یکم سخته ولی خب هیچ چیز آسون نیست، مگه نه؟
دفترچه آبی
شعر خوندن و صحبت کردن
یک روز دیگه هم به لطفشون گذروندم.
ولی چیزی که می‌تونه باعث زنده شدنم بشه یه بغل گرم و طولانیه. خیلی طولانی.
بیشتر آدم‌ها فقط لحظهٔ فروپاشی و شدت واکنش رو می‌بینن. تمام مدتی که اون شخص سکوت، تحمل و چشم‌پوشی کرده رو در نظر نمی‌گیرن. ممکنه با خودشون بگن چقدر عجیب واکنش داده، ولی این رو ندیدن که اون شخص چقدر با خودش، اطرافیانش و اوضاع کنار اومده و اون‌ها رو بخشیده و امید داشته که بهتر بشن.
پس وقتی همچین کسی رو می‌بینین، قبل از قضاوت، به چیزهایی که از سر گذرونده فکر کنین. چون همچین واکنشی یهویی و بی‌دلیل نیست.
وقتی می‌خندی، قشنگ‌تر می‌شی. نه فقط بخاطر اینکه لبخند بهت میاد؛ چون اون موقع چشم‌هات برق می‌زنن. ولی اشتباه نکن. یه‌وقت فکر نکن این حرف‌هام فقط مال روزهای خوبته. فکر نکنی اگر ناراحت باشی یا خسته باشی، ولت می‌کنم. اگر از دستم برمی‌اومد، به غصه‌هات چنگ می‌زدم و یکی‌یکی از وجودت می‌کشیدمشون بیرون. هر فکر و احساسی که اذیتت می‌کنه. همه‌شون رو می‌گرفتم، حتی اگر قرار بود خودم به جاشون درد بکشم. فقط برای اینکه دوباره بخندی. نمی‌گم همیشه می‌تونم حالت رو خوب کنم، چون بعضی دردها از توان آدم بیشترن. سختن. بعضی‌هاشون هم تا عمق وجودمون رفتن. ولی یه چیز رو مطمئن باش؛ تا وقتی من هستم، قرار نیست هیچ غمی رو تنهایی به دوش بکشی. اگر نتونم غمت رو از بین ببرم، کنارت می‌شینم و یه سهمی ازش برمی‌دارم.
دووم آوردن، ادامه دادن و شکفتن، به‌خصوص وقتی محیط اصلاً باهات مهربون نیست، واقعاً سخته. بعضی وقت‌ها وسط شلوغی، فرسودگی، فشار یا بی‌توجهی هم یه نشونهٔ کوچیک از زندگی پیدا میشه که تأثیرگذاره. این نشونه‌ها ساده و کوچیکن، ولی حضورشون پرمعناست. بهم یادآوری می‌کنن که برای رشد کردن، همیشه نیاز به شرایط عالی نیست؛ بعضی وقت‌ها فقط کافیه چیزی درونت زنده بمونه و در سخت‌ترین شرایط هم راه خودش رو پیدا کنه. بهش اجازه بده به روحت راه پیدا کنه تا بتونی زندگی رو احساس کنی و قدم برداری. جلوش رو نگیر.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدم وقتی از چیزی گلایه می‌کنه، به‌خاطر اینه که به شخص مقابلش اهمیت میده و دوست داره که اون وضعیت بهتر و درست بشه. اما اون لحظه‌ای که از گلایه کردن دست می‌کشی، به خاطر این نیست که توانش رو نداری. به‌خاطر اینه که به حرف‌هات توجه نشده و دیگه نمی‌خوای این کار رو انجام بدی.
من با قول‌های بزرگ و اطمینانی که پشتش هیچ چیزی نیست خوشحال نمی‌شم. اگر چیزی رو نمی‌دونی، بگو نمی‌دونی. اگر نمی‌تونی، بگو نمی‌تونی. اگر یه روزی حس کردی نمی‌تونی بمونی بهم بگو. ولی هیچ‌وقت چیزی رو نگو که بهش دل ببندم و نتونی بهش عمل کنی. من ازت کمال نمی‌خوام و نمی‌تونم که بخوام. هیچ‌کس کامل نیست. نمی‌تونم انتظار داشته باشم همیشه درست رفتار کنی. فقط می‌خوام حرف‌هات برام معنی داشته باشن. می‌خوام وقتی می‌گی «هستم» واقعاً بدونم هستی. شاید برای تو فقط یه جمله باشه، اما برای من خیلی بیشتر از این‌هاست. پس اگه نمی‌تونی چیزی رو نگه داری، ازم نخواه بهش اعتماد کنم. به من قولی رو نده که نمی‌تونی بهش پایبند باشی.
چیزی که می‌خوای بگی رو مستقیم بهم بگو، هرچقدر هم که می‌خواد دردناک و ناراحت کننده باشه، ولی من رو با یک علامت سوال بزرگ و اورثینکِ طولانی تنها نذار.
دفترچه آبی
علامت سوال بزرگ و اورثینکِ طولانی
وقتی اتفاقی میوفته، ذهنم قبل از همه‌چیز خودم رو مقصر در نظر می‌گیره. انقدر همه‌چیز رو تکرار می‌کنه و یادم میاره تا کار اشتباهی که کردم رو پیدا کنم. ذهنم میگه ببین ایرادت چیه؟ چه کار بدی کردی که این‌طور باهات برخورد کردن؟ ولی خیلی وقت‌ها جوابی نیست. سوال‌هایی برام ساخته می‌شن که هرچقدر هم می‌گردم، هیچ جوابی پیدا نمی‌کنم. به‌جز خودت از کی بپرسم؟ به‌جز خودت کی می‌تونه دلیل واقعی کارهات رو بهم بگه؟
یه خواهش.