ذهنی کبود از ضربه های افکار
4 subscribers
40 photos
11 videos
Download Telegram
بهتر از این میشود عمر جوانم بگذرد

اندکی تقدیـر اگـر از امتحانم بگذرد

#عمر_جوانی
آفـت افتــاده به جـان ها، به زبان ها بدتر

چشم و گوش همه باز است، دهان ها بدتر

#دهان_باز
چه فایده که دلم
شور عاشقانه بخواهد

به سنگ میخورد آخر سری
که شانه بخواهد

📚سنگ دل
تنها دل بیچاره ی من نقش زمین شد

یا هر که نگاهش به تو افتاد چنین شد؟

#نقش
گوشه گیری را
به ما بیهوده نسبت داده ای

خلوت از جمعی که
در آن جهل باشد بهتر است

#خلوت_تنهایی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتم که بخواهمت به هر اصراری

شاید که خودت هم قدمی برداری

گفتی که بخاطر من از من بگذر

دیدم که تو لعنتی تر از هر باری

📘خواستن درمیان افرا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚دل باخته زندگی در اوج جوانی ، دل کشته عشق در اوج پیری
👤چارلی چاپلین
👤امام سجاد (ع)
دل داده ام بر باد، بر هرچه بادا باد
مجنون تر از ليلي، شيرين تر از فرهاد

اي عشق از آتش اصل نسب داري
از تيره دودي، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد، خاك از تو خاكستر
از بوي تو آنش، درجان باد افتاد

هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران
هر كوه بي فرهاد، كاهي به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

از خاك ما درباد، بوي تو مي إيد
تنها تو مي ماني، ما ميرويم از ياد


👤قيصر امين پور
خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن
نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است
نوای نی نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است
نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل، بیماری سنگ
قلم، تصویر جانکاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد
دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز
چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی؟
سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری
پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت، غم دیرینه او
غم نی بندبند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست
دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است
سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال
ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد
سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟
گرانباری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی
چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکرفشانی
اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می کشاند
سزد گر چشم ها در خون نشینند
چو دریا را به روی نیزه بینند
شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!
ز دست عشق در عالم هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست!

📚سرگردان عشق
من اگر ما نشدم صحبتی از خویش نبود
ما شدن مرحم این زخم دل ریش نبود

بعد تو هیچ کسی با دل من یار نشد
هر که آمد دل من بعد تو هوشیار نشد

من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم
تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم

من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود
گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود

تو ندیدی که دلم در پس یک صحبت مرد
سیلی سرد غرورم به دل غربت خورد

من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام
من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام

📘درد استخوانی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم

پاک کن چهره ی حافظ به سر زلف ز اشک

ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

🗣حافظ
بازآمدم چون عیدِ نو، تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را، چنگال و دندان بشکنم
 
هفت اخترِ بی‌آب را ،کاینْ خاکیان را می خورند
هم آبْ بر آتشْ زنم ،هم بادْهاشان بشکنم
 
از شاهِ بی‌آغاز من، پَرَّان شدم چون بازْ من
تا جغدِ طوطی خوار را ، در دِیرِ ویران بشکنم
 
ز آغاز ، عهدی کرده‌ام، کاینْ جانْ فدای شَه کنم
بشکسته بادا پشت ِجانْ! گر عهد و پیمان بشکنم
 
امروز، همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کَفَم!
تا گردن ِگردنْ کِشان، در پیشِ سلطانْ بشکنم!
 
روزی دو باغِ طاغیان، گر سبز بینی غم مَخور
چون اصلْ‌هایِ بیخشان، از راه ِپنهان بشکنم!
 
منْ نشکنم جز جُور، را یا ظالم بدغُور را
گر ذره‌ای دارد نمکْ، گِیرمْ اگر آن بشکنم
 
هر جا یکی گُویی بُوَدْ، چُوگانِ وحدتْ وِی بَرَد
گُویی که میدان نَسْپُرد، در زخمِ چوگان بشکنم
 
گشتم مقیم ِبَزم او، چونْ لطفْ دیدم عَزم او
گشتم حقیرِ راهِ او، تا ساقِ شیطان بشکنم
 
چون در کَفِ سلطانْ شدم، یک حَبَّه بودم، کانْ شدم
گر در ترازویم نَهی، مِی دانْ که مِیزانْ بشکنم
 
چون منْ خرابُ و مستْ را، در خانهِ خودْ رَهْ دَهی
پس توْ نَدانی اینْ قَدَر ، کاینْ بشکنم ،آنْ بشکنم
 
گرْ پاسبان گوید: که هِیْ! بر وِیْ بریزم جام ِمِی!
دربان اگر دستم کشد، منْ دست ِدربان بشکنم!
 
چرخ اَرْ نگردد گِردِ دل، از بیخ و اصلش بَرکَنم!
گردونْ اگر دُونی کُند،  گردونِ گَردانْ بشکنم!
 
خوانِ ِکَرَمْ گُسترده‌ای، مهمان ِخویشمْ بُرده‌ای
گوشم چرا مالیْ اگر، منْ گوشهٔ نانْ بشکنم!
 
نِی نِی! مَنم سَرْخوان ِتو، سَرْخِیل ِمهمانان ِتو
جامیْ دُو بَر مهمان کُنم، تا شرم ِمهمانْ بشکنم
 
ای که میانِ جانِ من،  تلقینِ شعرم می کنی!
گر تن زَنم! خامش کُنم ! ترسم که فرمان بشکنم!
 
از شمس ِتبریزی اگر، باده رسد مستم کند
من لااُبالی وارْ خودْ ،اُسْتُون ِکیوانْ بشکنم!

📚شمس تبریزی
📘من فق آدم نبودم نه؟