خُونِ قلَم
1 subscriber
240 photos
3 videos
1 link
من از خون قلم غمگین و رنگین داستان‌ها را
کنم رنگین ورق‌های و غمگین داستان‌ها را
@Mandarto123456
Download Telegram
آسمان غزلم چشم براهت نگران است
چشم من سمت تو و چشم تو سمت دیگران است

#سرد
ای گل آرزوی من
از دیدن برف‌های که آب می‌شوند، از تماشای حباب‌های که روی آب شناورند، از لذت تفرج گل‌های که آب را می‌مکند، از خواندن بلبلانی که به عشق گل حنجره پاره می‌کنند، از باغی که شرشر دلربای آبش زنگ دل درختان را می‌برد، از دختران تازه به بلوغ رسیده‌ای که با کرشمه‌های خود آتش به خرمن وجود پسران جوان می‌زنند و از عاشقان جان‌به‌کفی که در سبیل عشق کالبد خالی می‌کنند، یاد گرفته‌ام که زندگی کردن را دوست بدارم و با لبخند بر لب بميرم... آه که چقدر زندگی در این جهان شیرین است!... دلم می‌خواهد برای اینکه ترا به من بخشیده‌است ازش ممنون باشم... ممنونم باشم از خود حیات و زندگی‌ای که من را در روزگار تو خلق نموده‌است!... ممنون باشم از گردش ستاره بختم که هدیه‌ی الفت و آشنایی ترا بر من بخشید!... هرازگاه قهر می‌کنی... چرا؟... چرا این دل دیوانه را با قهر کردن‌های خود اذیت می‌کنی؟... آیا دوست داری دلی که در جوف‌جوف آن خانه کرده را بیازاری؟... و دلی را اذیت کنی که -فقط و فقط- برای تو می‌تپد؟... چطور دلت می‌آید دلی را اذیت را کنی که تو درش زندگی می‌کنی؟... ای گل، ای گلی که بیگانه با پژمردنی، نمی‌دانم این سینه چگونه قلب مرا با بار عشقی که به دوش دارد تحمل کرده و  از فوران اخگر و صاعقه‌ی آن منفجر و متلاشی نمی‌شود!؟... آه که چقدر ترا دوست می‌دارم!... چه زیباست این دوست داشتن!... به آدم حس بالندگی و تکامل می‌بخشد... درست همان چیزی که در فکرها و آرزوهایم بود، درست همان چیزی که شدیداً به آن نیاز داشتم!... ای گل من، گوش سپردن به ندای قلب هنوز مرسوم است، بلبل قلبم با هر دم تپش، نام ترا صدا می‌زند!...
                               بلبل شوق در چمن، سرد

#سرد
من از کان لبانت جور بسیاری کشیدم دوش
زمانی دادی لب بوسم که ماه روزه داران شد

#سرد
من امشب در میان هیچ
           در رویایی سرگردان
                   با دیده‌ی بیدار
                     در خلوت بسیار
                       در اوج تنهایی
از آن لب‌های نازک‌ناز شهوانیِ تو
   سخت بوسیدم...

#سرد
اکنون جز اندوه بی‌پایان و آه دلسوز و تنهایی
ندارم هیچ
هم‌اکنون هم نمی‌دانم
ولی شاید ترا من روز پسین دوست بدارم!...

بغلم کن که
ممکن روزی آید که نباشم هیچ...

#سرد
من و تنهایی‌ها و غربت رنگین نمی‌ارزد
دلی در زندگی با ساحت سنگین نمی‌ارزد

چقدر سخت است دنیایی که بی‌تو لحظه‌ی مرگش
پشیزی پیش چشم دیده‌ی خونین نمی‌ارزد

چقدر گفتی: «خداحافظ» چقدر گفتم: «نرو جانا»
چنین اصرارهای لحظه‌ی پایین نمی‌ارزد

گرفتم دامن و گفتم که: «تنهایم نمام اینجا»
زدی لبخند و گفتی: « زندگی بی‌این نمی‌ارزد»

دمی خو می‌کنم با زخم و درد و چشمه‌های خون
به بازار شما آن قطره‌خون چندین نمی‌ارزد

به کفرم می‌کنم اقرارهای از دیگر پر خون
ولی این زندگی یک لحظه‌اش بی‌دین نمی‌ارزد

#سرد
چقدر می‌ارزد این دنیا؟ چقدر می‌سوزد این مردم؟
مگر وقت تمامی سوختن و دنیا نمی‌آید؟...

#سرد
من از یک فاصله ترا دیدم
اما در چند فاصله عاشقت شدم

#سرد
گفت: «من عابر نیستم
بگذار از اینجا بگذرم
برای آن از اینجا می‌گذرم که دیگر نگذرم.»
گذاشتم
آمده از قلبم گذشت؛
راست گفته بود
چون هیچ وقتی عبور نکرد...

#سرد
اگر روزی رسد دستم بدست و لعل و گیسویت...
قضا خواهم نمود در شب تمام عهد ماضی را

#سرد
چنان گوشمالی خوردم از حیات و زندگی، آری
بمیرم، گر بگویند آ دگر هرگز نمی‌آیم

#سرد
ز‌ بعد مدتی خواستم که در آینه بینم هیئت خود را
ولی وقتی نبودم، جای من یک آدمی دیگر نشسته که نمی‌شناسم ورا امروز
ولی شاید زمانی می‌شناختیم همدیگر را خوب
که این‌دم هر یکی از دیگری بیگانه‌تر هستیم
که مویش رنگ خاکستر به خود بگرفته و لب‌هاش پژمرده
نگاه‌هایش دو سو از دست چنان داده، که منْ بهتر ندانست دید
به آن پشیمانی چند خطی سیاه کج رسم گردیده
که از چشمان آنان کم‌کمک دیدم که پیهم درد می‌بارید
دگر از غربتش در قاب آن آینه و، بیچارگی‌هایش نگویم، چون
دلی هر که ز سرگردانی آن آواره در آینه می‌گرید
مرا معلوم نشد آن کس که در آینه با چشمان کم‌سویش نگاه می‌کرد
که ترکش کردم و رفتم،
ندانم برسرش بعدا در آن وادی چها بگذشت

#سرد
دردای مرا اگر کسی گوش کند
درد دل خویش را فراموش کند

در مردن قبل مردنم وقتی شنید
خود را چو شب سیه سیه‌پوش کند

#سرد
تک بیتی فرستادی ز بیدل شب دوشم
شب تا سحری زمزمه می‌کرد در گوشم

کاین آیۀ عشق از چه نگاهی به من افتد
از سورۀ لب‌های تو آن لحظه که نوشم

آثار خدا بر خط و خال تو هویداست
حقا که خدایی و منم حلقه به گوشم

من هیچ ندیدم ز تو جز فرقت غدار
در آتش دیدار توام پشمینه پوشم

آشفته چنین مویی در این آینه حیفست
بازا تو بر این کلبه که من شانه فروشم

آتش زده‌ای جان و دلی کلبه نشین را
کس نشود این ناله و فریاد و خروشم

می‌سوزم و از سوزش و خاکم گله‌ای نیست
می‌رقصم و در مجمر این شاد و خموشم

#سرد
سرگرم خیالات تو گردیده خیالم
اینگونه کنون گریۀ لبخند تو دارم

#سرد
غم خود می‌خورم و روزیِ من گشته همین
نمیرم تا به تمامی نخورم روزیِ خویش

#سرد
هر که آمد ز دل من قدمی نشست و بگذشت
تو چنان نشستی در دل که بلند نگردی هرگز

#سرد
تیرْماه آمد و یک ماه دگر پرپر شد
سرطان بود، وگرنه خبرت می‌کردم

#سرد
سرگرم خیال تو بگردیده خیالم
یک‌بار نمی‌پرسی که من بی‌تو چه حالم

دیدم که خیالی نفرستادی پیِ دل
رفتم درِ حافظ که بگیرد دمی فالم

پرسیدم از آن حضرت شیرازی که: «چون است؟»
گفتا که: «چو‌ باشد پسر؟ آنگونه بنالم»

گفتم که: «بزن فالی و تقدیر مرا بین
هرگونه که باشد نکند فرق به حالم»

دستی بزد و برگه‌ای از چشمهٔ دیوان
بیرون بکشد تا که بتابد به ظلالم

«گر دست رسد در خم زلفین تو بازم
جان و دل خود»، گر نرسد وای به حالم

«زلف تو مرا عمر دراز هست» دگر نیست
ضایع مکنم روز ‌و مه و هفته و سالم

فی‌الجمله از این پیش نرفتیم که چون بود
دیگر نروم در پیِ هر وهم محالم

من مهر تو را کشتم و داغ تو من اکنون
گر‌ می‌شود آ و بکن ای دوست حلالم

#سرد
ای عشق، ای خدای نهان در میان جان
دستم گرفته‌ای و مرا می‌بری کشان
سوی بهار شعله اندوه زندگی
از کوچه‌های تنگ غمگین‌آلود صبحدم
تا انتهای جاده‌ای خونین آن غروب
با این همه
ترا به خدا دوست دارم...

#سرد