Sermovie; Adagio Per Archi E Organo in Sol Minore
The London Philharmonic Orchestra
کلمات اسیرند، بیکلام.
۳۰۰ صفحه لال.
دست نقاش بریده، بیخون.
زندگی هست؛ بیپایان...
۳۰۰ صفحه لال.
دست نقاش بریده، بیخون.
زندگی هست؛ بیپایان...
ولِ گشته میان جنون،
زبان فتاده برون ز دهان
منِ خشکیده، زمان
وقتی نامت ز تو گیرند،
ادمی میماند
که بدی را هضم کند؟
زنده گان، مردگانی سرگردان
رنج از برایشان، طبیعتشان
خم گشته و بخششان
هیچ نبوده است، بی جا؟
در راه کدام صلح، می جنگیم؟
که مرگش به جا است
از برای زیر دستان!
مناسک را میبینید
طوافِ مرگ
به دور خدایی تو خالی.
کور گشته،
بهشت کمی جلو تر است
و طنابی بر پشتِ گردنت.
مژده ی تاریکی..
بوی جسد
به مشامم می رسد
کشتار در خفقان
تاریکی عیان
صف کشیده اند برای مرگ
بیهوده تلاشی از برای کم بودن
و ابلیسانی سخت شکست خورده
چون خود من
دل سوزاندن برایِ اهو
که فتاده خود به دام صیاد
به راستی رواست؟
اهو همان ادمی
جامانده ز ما ست
ان خالقانِ مرگی
بیش از مرگ؟
انان که ساز هاشان می گریند
و اسلحه هاشان قاه قاه
به ریش ما
تا با ملامت وادارت کنند
سنگشان بر سینه زنی
تمدنی با شاعرانِ غرق خون
عاقلان بی خبر از وجدان
و بقایشان بی ادمی..
بی ادمی.. بی ادم
غایت ادم است،
از برای بی ادمی
ما که خود،
به این نام قربانی کرده ایم
زبان فتاده برون ز دهان
منِ خشکیده، زمان
وقتی نامت ز تو گیرند،
ادمی میماند
که بدی را هضم کند؟
زنده گان، مردگانی سرگردان
رنج از برایشان، طبیعتشان
خم گشته و بخششان
هیچ نبوده است، بی جا؟
در راه کدام صلح، می جنگیم؟
که مرگش به جا است
از برای زیر دستان!
مناسک را میبینید
طوافِ مرگ
به دور خدایی تو خالی.
کور گشته،
بهشت کمی جلو تر است
و طنابی بر پشتِ گردنت.
مژده ی تاریکی..
بوی جسد
به مشامم می رسد
کشتار در خفقان
تاریکی عیان
صف کشیده اند برای مرگ
بیهوده تلاشی از برای کم بودن
و ابلیسانی سخت شکست خورده
چون خود من
دل سوزاندن برایِ اهو
که فتاده خود به دام صیاد
به راستی رواست؟
اهو همان ادمی
جامانده ز ما ست
ان خالقانِ مرگی
بیش از مرگ؟
انان که ساز هاشان می گریند
و اسلحه هاشان قاه قاه
به ریش ما
تا با ملامت وادارت کنند
سنگشان بر سینه زنی
تمدنی با شاعرانِ غرق خون
عاقلان بی خبر از وجدان
و بقایشان بی ادمی..
بی ادمی.. بی ادم
غایت ادم است،
از برای بی ادمی
ما که خود،
به این نام قربانی کرده ایم
👀2
از همان صبح
پا بر زمینِ سفت،
فرو رفته در گِل.
مرگ پیش تر
در زانو
و ان دو چشمِ پرستو
شاهد ان چه دیده
تاب نداشته
فریاد سر داده
از خیانتِ مرگ
بی پا، تن به دوش،
رهیده
میخکوب صدایی:
«صبر کن!»
بهار، آنسوی رود،
خنیاگر با دروغِ گلِ سرخ.
من رود را دیدم
او رود را می بیند:
زورقهای کوچک، جنازهها!
خاطراتشان
بویِ گند زندگیِ جامانده
غرق لجن در خون
چند جمله برای فریب باد.
دلبستنن کاذب به توفان.
که ای کاش سقفها فرو ریزد،
موجی افسارش بدَرد،
بهاری نیاید،
و خانهمان
همان ویرانِ
بیرد،
محو گردد
چو زندگی خفته در باد.
پا بر زمینِ سفت،
فرو رفته در گِل.
مرگ پیش تر
در زانو
و ان دو چشمِ پرستو
شاهد ان چه دیده
تاب نداشته
فریاد سر داده
از خیانتِ مرگ
بی پا، تن به دوش،
رهیده
میخکوب صدایی:
«صبر کن!»
بهار، آنسوی رود،
خنیاگر با دروغِ گلِ سرخ.
من رود را دیدم
او رود را می بیند:
زورقهای کوچک، جنازهها!
خاطراتشان
بویِ گند زندگیِ جامانده
غرق لجن در خون
چند جمله برای فریب باد.
دلبستنن کاذب به توفان.
که ای کاش سقفها فرو ریزد،
موجی افسارش بدَرد،
بهاری نیاید،
و خانهمان
همان ویرانِ
بیرد،
محو گردد
چو زندگی خفته در باد.
👀2
چه حسی داره وقتی بیدار شدی اما دستای بچه ایی که تویِ خوابت بوده هنوز دور گردنت مونده!😭🥲
👀6
_ مانیفست شخصی _
زندگی نه؛
کارکرد.
سوختِ دیگری.
مادهی خامِ
سکوتی برای سکوتِ دیگری.
خوراکِ تحلیل، پیش از مصرف.
تجربه بیمعنا،
لذت بیتوضیح،
درد بیروایت.
بودن، بیثبت.
من نبودهام.
درد بر پوست
روی استخوانِ پوسیده
آخرین محصولم: تحلیل خلأ.
نبودن نیز، کارکرد .
خستگی نه از زندگی،
از بیوقفه انسانبودن؛
انسان پروژهای با اینترفیس تحمیلی،
در حال عبور، نه مقصد.
نامرئیشدن، نه رهایی،
بلکه شکنجه:
استثمار هستی،
یا انصراف از عدالت.
نامرئی حتی برای خود،
خرابهای بیتماشاگر.
خروج، نه شریف،
که باگ است.
چارهجویی در بیمصرفی،
ثبت خروج، از فرسودگی.
وجودِ قابلردیابی،
همان اسارت است.
وجود صنعتی.
و انسان: اسارت من.
مسئله خروج از طیف نیست،
انکار خود طیف است.
وقوع بیصاحب،
بودن دام،
توهم خالق.
یک اجرا:
بدن در تعلیق،
عرق چکیده از سر
نفس نفس قالب بر سکوت
لحظهای بیقاب،
عریان از بودن،
که نمایش را در خود میبلعد.
با هر قدم، با هر حرکت،
خرابی ملموس ،
شکسته، بیروایت،
بیتماشاگر.
سقوط
در چاهی بی پایان
زندگی نه؛
کارکرد.
سوختِ دیگری.
مادهی خامِ
سکوتی برای سکوتِ دیگری.
خوراکِ تحلیل، پیش از مصرف.
تجربه بیمعنا،
لذت بیتوضیح،
درد بیروایت.
بودن، بیثبت.
من نبودهام.
درد بر پوست
روی استخوانِ پوسیده
آخرین محصولم: تحلیل خلأ.
نبودن نیز، کارکرد .
خستگی نه از زندگی،
از بیوقفه انسانبودن؛
انسان پروژهای با اینترفیس تحمیلی،
در حال عبور، نه مقصد.
نامرئیشدن، نه رهایی،
بلکه شکنجه:
استثمار هستی،
یا انصراف از عدالت.
نامرئی حتی برای خود،
خرابهای بیتماشاگر.
خروج، نه شریف،
که باگ است.
چارهجویی در بیمصرفی،
ثبت خروج، از فرسودگی.
وجودِ قابلردیابی،
همان اسارت است.
وجود صنعتی.
و انسان: اسارت من.
مسئله خروج از طیف نیست،
انکار خود طیف است.
وقوع بیصاحب،
بودن دام،
توهم خالق.
یک اجرا:
بدن در تعلیق،
عرق چکیده از سر
نفس نفس قالب بر سکوت
لحظهای بیقاب،
عریان از بودن،
که نمایش را در خود میبلعد.
با هر قدم، با هر حرکت،
خرابی ملموس ،
شکسته، بیروایت،
بیتماشاگر.
سقوط
در چاهی بی پایان
خورشید بازگشتنی نیست
و نه به حقیقتی که تمرین دروغ است
ته سقوط
انجایی ست
که انسان
دیگر خودش نیست
و خدا
نام خستگی ماست
انجا که دیگر توان کفر گویی نیست
تعلیق سوژه
در زخم ابژه
اراده فرسوده
جهان پیش از انکار، ناتوان
نه ایمان
نه عصیان
پای در بقا
تعلیقِ ممتدِ اراده
در شکستِ تبیین
این فقط ادامهی خطا ست
دیرهنگام
خرفت و فروپاشیده
بی انکه
پیش تر وجودی باشد
و نه به حقیقتی که تمرین دروغ است
ته سقوط
انجایی ست
که انسان
دیگر خودش نیست
و خدا
نام خستگی ماست
انجا که دیگر توان کفر گویی نیست
تعلیق سوژه
در زخم ابژه
اراده فرسوده
جهان پیش از انکار، ناتوان
نه ایمان
نه عصیان
پای در بقا
تعلیقِ ممتدِ اراده
در شکستِ تبیین
این فقط ادامهی خطا ست
دیرهنگام
خرفت و فروپاشیده
بی انکه
پیش تر وجودی باشد
خیال میکنی از پا در میآیم؟
چه باک!
ببین آرامم
آرام تر از نبض یک مرده.
ولادیمیر مایاکوفسکی
چه باک!
ببین آرامم
آرام تر از نبض یک مرده.
ولادیمیر مایاکوفسکی
A Drop Of Blood
Tamino
Deep down, sank deep down
Till I was part of everything
Till I was part of everything
A Shadow Cast Upon the Deep
Lustmord
«بویی از (فهم) به مشامم نمی رسد. تابآوری، در هیأتی نو بازمیآید.و آنچه در ذات نگه میدارد، نگهدارندهی ماست.
گریزی نیست؛ سزاوار است..?!»
گریزی نیست؛ سزاوار است..?!»
(بالایِ کوه،سگ پر نمیزند چند ساعت از نیمه شب گذشته و هر دو مست افتادهاند روی زمین،سیگار در دست،دود، چند نفر دیگرشان هم در همان سو وِلو شده اند، باد..یک قله ی دیگر،مثل دیشب و هر شب )
+دیدی چه کیری جونیمون داره میره؟
— اگه همین امشب هم بمیرم، چیزی از دست ندادم.
+بهش فکر نکرده بودم.
— حاضرم ده سال از عمرمو بدم چند ساعت بیشتر همینجا بشینم.
+میترسم خدا بگه موجودی کافی نیست.
+دیدی چه کیری جونیمون داره میره؟
— اگه همین امشب هم بمیرم، چیزی از دست ندادم.
+بهش فکر نکرده بودم.
— حاضرم ده سال از عمرمو بدم چند ساعت بیشتر همینجا بشینم.
+میترسم خدا بگه موجودی کافی نیست.
نور از زیر در به زور میلغزد.
میپرم. عرق. چشمها بستهاند. خواب بودم.
میپرم. خیستر. چشمها بستهاند. خواب بودم.
میپرم. خوابم! بیدارم! بطریِ آب. جرعهای.
چشمها بستهاند. باز خواب.
میپرم. قهوهساز را روشن میکنم.
صدای مادر مثل هر روز: «چشمهایت را باز کن، بعد.»
مطمئنم. بیدارم.
میپرم. باز. گیج. خیستر. چشمها بستهاند.
میپرم. نور. صدا. قهوه.
و منتظرم باز…
میپرم. عرق. چشمها بستهاند. خواب بودم.
میپرم. خیستر. چشمها بستهاند. خواب بودم.
میپرم. خوابم! بیدارم! بطریِ آب. جرعهای.
چشمها بستهاند. باز خواب.
میپرم. قهوهساز را روشن میکنم.
صدای مادر مثل هر روز: «چشمهایت را باز کن، بعد.»
مطمئنم. بیدارم.
میپرم. باز. گیج. خیستر. چشمها بستهاند.
میپرم. نور. صدا. قهوه.
و منتظرم باز…
خستگی را توان باید بود، او ناتوان تر از ان است
موهبت است، انکه شبانه اندیشه در گروی خودکشی دهی!
او دیگر به ان پاسیبیلیتی فکر هم نمی کند
موهبت است، انکه شبانه اندیشه در گروی خودکشی دهی!
او دیگر به ان پاسیبیلیتی فکر هم نمی کند
👀2