ذات آدما قابل تغییر نیست ممکنه یاد بگیرن که چطوری پنهانش کنند، چطوری کنترلش کنند اما تغییر نه.
سپس تمام آنچه گمان میکردی پذیرفتهای، باز به سمت تو بر میگردد و عمیقا غمگینت میکند.
بهتر است ابتدا تلاش کنم تا در روز تولدم غمگین نباشم بعد بخواهم تاریخ تولد کس دیگری را حفظ کنم.
هیچ واژهای نمیتوانست روحِ زخم خوردهی مرا تسلی ببخشد، تنها نیاز من این بود که کسی کنارم بنشیند و با سکوت تماشایم کند بی آنکه فکر کند آیا من مقصر این اتفاقات شوم بودهام یا نه.
خسته از تمام چیزهایی که به ظاهر پذیرفتهام، اما با هر تلنگری دوباره مثل قبل برایم پررنگ میشوند.
1
هر دفعه یچیزایی میبینم و یه دلیل دیگه به دلیلام اضافه میشه، پس همون بهتر که کسی رو دوست نداشته باشم.
آنچه بیش از هر چیزی مرا آزار میداد این بود که احساس میکردم تمام دنیا مرا رها کرده بود. احساس میکردم هیچ ارزشی نداشتم و تبدیل شده بودم به پاره کاغذی بیمعنی یا فردی نامرئی، طوری که انگار اگر کف دستانم را باز میکردم و به آنها خیره میشدم میتوانستم آن سوی دستانم را به وضوح ببینم.
دنیا گاهی خاکستری است، گاهی آبی عمیق دلتنگی و گاهی هم رنگ گرم امیدی که دوباره جوانه میزند.