ولی اون حسی که دستت بین دستم بود و بهم به میفهموند همچی واقعیه و خواب نیستم. زندگی بود زندگی :)
اونجا که فقط خودمون میدونیم چیارو گذروندیم و پشت سر گذاشتیم"تا بلاخره شد."
انقدر احمقانه با لبخند به ویساش گوش میدم که فکر کنم دیوونه شدم، البته برای اون دیوونه بودن مشکلی نداره، اینطوری بیشتر میتونم بخندونمش تا با صدای خندههاش قلبم بلرزه و محو چشمای قشنگش موقع خندیدن بشم. فقط آرزو میکنم که زودتر ببینمش تا بتونم تو بغلش برای مدتی آروم بگیرم.
دوست داشتن خیلی جالبه بچه ها جون، مثلا داری اتاقتو تمیز میکنی، یهو یادش میوفتی علاوه بر این که نیشت تا بناگوش باز میشه تازه توی باسنت هم عروسی برگزار میشه. :)))
نازی دلتنگ چیکار میکنه ؟!! سه ساعت تموم تو نبودنِ بیتا میشینه و رو تک تک عکسای بیتا ریپ میزنه و تو ویساش گریه میکنه و قربون صدقهی تک تک ِ اجزایِ بی نقصِ صورتِ بیتا میره. از دلتنگی تموم شدم. :)))
من اگر میتونستم زیبایی هات رو توصیف کنم حتما یک کتاب هزار جلدی مینوشتم از تمام ریز به ریز زیبایی هایی که داری؛ مثلا اخم کردنت که چقدر اون خط میتونه قشنگ باشه یا خنده هات که مثل هیچکس نیست با همه فرق داره و یه جوریه یا شایدم راه رفتنت که چقدر قشنگه من اگر میتونستم از زیبایی های تار تار موهات هم مینوشتم اما حیف که من چشمی برای دیدن همه زیبایی رو ندارم.
گفتی دوستت دارم؛ و من به خیابان رفتم!
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...
دستانت را به من سپار شاید سرخترین جامهی انار را به تن نازک سبز برگ پوشاندیم و آبیترین درخشان آسمان را به تن چوبین پنجرهها بافتیم دستانت را به من سپار شاید در خواب لطیف آزادترین پرندهی باغ خفتیم و در تمام چنارهای صدسالهی سبز شهر روییدیم. دستانت را به من سپار شاید در درخشانترین لالایی آرام دالانهای خورشید زیستیم آبیِ من.💙
Kenaretam
Ali Yasini
هر شب این ساعتا از راه دورم حس میشه بودنت ؛