Forwarded from پیشانی سیاه.
پدربزرگ عزیزدلم🖤
خداوند رحمتت کنه و گناهاتو برات به ثواب تبدیل کنه و اون دنیا رو بهت بده. حقمون حلالت باشه و حقت حلالمون.
خداوند رحمتت کنه و گناهاتو برات به ثواب تبدیل کنه و اون دنیا رو بهت بده. حقمون حلالت باشه و حقت حلالمون.
Forwarded from پیشانی سیاه.
خستهام، ازخود گریزانم، نمیدانم چرا؟
غم زده بر جسم بیجانم، نمیدانم چرا؟
باد، گویی ریشهام را سست و بیجان کرده است!
همچو برگی دست طوفانم، نمیدانم چرا؟
روزگاری در سرم سودای جنگل بود و حال
تک درختی در بیابانم، نمیدانم چرا؟
من که خود "دنیای باران" بودم اینک اینچنین
تشنهی یک قطره بارانم، نمیدانم چرا؟
سهم من از زندگی جز درد و ناکامی نبود...
من دلیلش را نمیدانم، نمیدانم چرا؟
گرچه تو روح مرا در هم شکستی! باز هم
با تو هستم، با تو میمانم، نمیدانم چرا؟
-علیرضا عباسی.
غم زده بر جسم بیجانم، نمیدانم چرا؟
باد، گویی ریشهام را سست و بیجان کرده است!
همچو برگی دست طوفانم، نمیدانم چرا؟
روزگاری در سرم سودای جنگل بود و حال
تک درختی در بیابانم، نمیدانم چرا؟
من که خود "دنیای باران" بودم اینک اینچنین
تشنهی یک قطره بارانم، نمیدانم چرا؟
سهم من از زندگی جز درد و ناکامی نبود...
من دلیلش را نمیدانم، نمیدانم چرا؟
گرچه تو روح مرا در هم شکستی! باز هم
با تو هستم، با تو میمانم، نمیدانم چرا؟
-علیرضا عباسی.
Forwarded from ' 23 : 19 '
خستهام و میدانم دوام خواهم آورد؛
و همین خستهترم میکند.
و همین خستهترم میکند.
Forwarded from برای چشمهایت...
گمان میکنی فراموش کردهای، که دیگر به آن نقطه بازنمیگردی. اما آدمی همواره به جایی برمیگردد که در آن زخمی شدهاست.
گاهی که انسان زخمهایش را انکار میکند، برای یادآوری و مرور آنچه از سر گذرانده، چارهای جز بازگشت و دیدن حقیقت ندارد.
گاهی که انسان زخمهایش را انکار میکند، برای یادآوری و مرور آنچه از سر گذرانده، چارهای جز بازگشت و دیدن حقیقت ندارد.
Forwarded from برای چشمهایت...
نقطهای در زندگی هست که آدمی از آنجا بهبعد معصومیتش را از دست میدهد. انگار تکهتکه میشود و سالهای بعدی زندگیاش را صرف جمعکردن تکههایش میکند؛ اما در انجام این کار ناتوان است.
Forwarded from دنیای بیپایان
تو بدانی جایی می روی که می میری، و بروی.
•تماماً مخصوص•
•تماماً مخصوص•
Forwarded from رفرش
آدم یک روزی به جایی میرسد که دیگر نمیخواهد زندگیاش را برای دیگران توضیح بدهد. و این از سر پنهانکاری نیست. بلکه از سر خستگی از ترجمه کردن چیزی است که فقط خودش آن را زندگی کرده. بعضی رنجها وقتی روایت میشوند، ناچار باید ساده شوند تا دیگری بتواند بفهمدشان؛ و بعضی شادیها هم وقتی تعریف میشوند، آنقدر از جزئیات و معنای شخصیشان جدا میشوند که دیگر شبیه آن چیزی نیستند که درون آدم اتفاق افتاده بود. پس آدم کمکم یاد میگیرد همه چیز را قابل گفتن نکند. با بعضیها از چیزهای معمولی حرف میزند، از فیلم و سریال و غذا و هوا و اتفاقات بیاهمیت؛ نه چون درونش چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون فهمیدن بعضی چیزها حق کسی نیست که فقط شنوندهشان بوده است. بسیاری از بخشهای زندگی نیازمند شاهد نیستند. آنها باید یک جایی در سکوت خود آدم بمانند.
Forwarded from Anoscetiia (Mahdi)
چه به سرم خواهد آمد، سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه این است که هیچ یقینی ندارم، آیندهای ندارم، و حتی نميتوانم حدس بزنم چه به سرم خواهد آمد. به گذشته هم میترسم نگاه کنم. گذشته چنان پر از بدبختی است که فقط یادش کافی است تا دلم را پاره پاره کند.
بیچارگان
داستایفسکی
از یک جایی به بعد؛دیگر هیچ چیز کافی نیست:نه حرفی، نهسخنی نه فکری نه کاری و نه راه حلی.
Forwarded from جایی که کتابها صحبت میکنن.
به این موضوع میپردازم چون هیچچیزی آزاردهندهتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که میتوانست نیفتد. انواع بدبیاریها و شرایط دست به دست هم دادند تا آن اتفاق رقم بخورد.
-صفحه ۶۸-
-صفحه ۶۸-