"عالمغَم"
8 subscribers
119 photos
17 videos
19 links
دَردخانه.
چیزی جز درد اِرائه نمی شود.
Download Telegram
پدربزرگ عزیزدلم🖤
خداوند رحمتت کنه و گناهاتو برات به ثواب تبدیل کنه و اون دنیا رو بهت بده. حقمون حلالت باشه و حقت حلالمون.
خسته‌ام، ازخود گریزانم، نمی‌دانم چرا؟
غم زده بر جسم بی‌جانم، نمی‌دانم چرا؟

باد، گویی ریشه‌ام را سست و بی‌جان کرده است!
همچو برگی دست طوفانم، نمی‌دانم چرا؟

روزگاری در سرم سودای جنگل بود و حال
تک درختی در بیابانم، نمی‌دانم چرا؟

من که خود "دنیای باران" بودم اینک این‌چنین
تشنه‌ی یک قطره بارانم، نمی‌دانم چرا؟

سهم من از زندگی جز درد و ناکامی نبود...
من دلیلش را نمی‌دانم‌، نمی‌دانم چرا؟

گرچه تو روح مرا در هم شکستی! باز هم
با تو هستم، با تو می‌مانم، نمی‌دانم چرا؟

-علیرضا عباسی.
Forwarded from کلبه کتاب
«زندگی من مثل یک هیزم تَر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده‌ و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تَر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده..»
Forwarded from ' 23 : 19 '
خسته‌ام و میدانم دوام خواهم آورد؛
و همین خسته‌ترم میکند.
روحم فرسوده.
گمان می‌کنی فراموش کرده‌ای، که دیگر به آن نقطه بازنمی‌گردی. اما آدمی همواره به جایی برمی‌گردد که در آن زخمی شده‌است.
گاهی که انسان زخم‌هایش را انکار می‌کند، برای یادآوری و مرور آن‌چه از سر گذرانده، چاره‌ای جز بازگشت و دیدن حقیقت ندارد.
نقطه‌ای در زندگی هست که آدمی از آن‌جا به‌بعد معصومیتش را از دست می‌دهد. انگار تکه‌تکه می‌شود و سال‌های بعدی زندگی‌اش را صرف جمع‌کردن تکه‌هایش می‌کند؛ اما در انجام این کار ناتوان است.
تو بدانی جایی می روی که می میری، و بروی.

•تماماً مخصوص•
Forwarded from رفرش
آدم یک روزی به جایی می‌رسد که دیگر نمی‌خواهد زندگی‌اش را برای دیگران توضیح بدهد. و این از سر پنهان‌کاری نیست. بلکه از سر خستگی از ترجمه کردن چیزی است که فقط خودش آن را زندگی کرده. بعضی رنج‌ها وقتی روایت می‌شوند، ناچار باید ساده شوند تا دیگری بتواند بفهمدشان؛ و بعضی شادی‌ها هم وقتی تعریف می‌شوند، آنقدر از جزئیات و معنای شخصی‌شان جدا می‌شوند که دیگر شبیه آن چیزی نیستند که درون آدم اتفاق افتاده بود. پس آدم کم‌کم یاد می‌گیرد همه ‌چیز را قابل گفتن نکند. با بعضی‌ها از چیزهای معمولی حرف می‌زند، از فیلم و سریال و غذا و هوا و اتفاقات بی‌اهمیت؛ نه چون درونش چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون فهمیدن بعضی چیزها حق کسی نیست که فقط شنونده‌شان بوده است. بسیاری از بخش‌های زندگی نیازمند شاهد نیستند. آنها باید یک جایی در سکوت خود آدم بمانند.
Forwarded from حرمانم!
صبوری‌ام به ستوه آمده،کجا به مرگ می‌انجامد؟!
-حسین‌صفا
Forwarded from Anoscetiia (Mahdi)
چه به سرم خواهد آمد، سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه این است که هیچ یقینی ندارم، آینده‌ای ندارم، و حتی نمي‌توانم حدس بزنم چه به سرم خواهد آمد. به گذشته هم می‌ترسم نگاه کنم. گذشته چنان پر از بدبختی است که فقط یادش کافی است تا دلم را پاره پاره کند.
بیچارگان
داستایفسکی
بیا با هم بگرییم...
برای خلاص شدن از فکرها،حتی مرگ هم کافی نیست.
کاش، تِکّه سنگی بودم،در مسیر آبشاری نامعلوم.
برای تحمل این زندگی،به سری دیگر هم نیازمندم.
از یک جایی به بعد؛دیگر هیچ چیز کافی نیست:نه حرفی، نه‌سخنی نه فکری نه کاری و نه راه حلی.
رهایی‌اَم آرزوست.
انسان است دیگر،گاهی بر لبه پرتگاهی نیز روزگار میگذراند.
به این موضوع می‌پردازم چون هیچ‌چیزی آزاردهنده‌تر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد. انواع بدبیاری‌ها و شرایط دست به دست هم دادند تا آن اتفاق رقم بخورد.

-صفحه ۶۸-
انگار هر لحظه بر قلبم آب داغی میریزند، فقط نمی دانم بر کدام دردم.