Forwarded from beytfarsi
آن کیست کز رویِ کَرَم، با ما وفاداری کند؟
بر جایِ بدکاری چو من، یک دَم نکوکاری کند؟
اول به بانگِ نای و نی، آرد به دل پیغامِ وی
وآن گه به یک پیمانه مِی، با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او، کامِ دلم نَگْشود از او
نومید نتْوان بود از او، باشد که دلداری کند
گفتم «گره نَگْشودهام، زآن طُرِّه تا من بودهام»
گفتا «مَنَش فرمودهام، تا با تو طَرّاری کند»
پشمینهپوشِ تندخو، از عشق نشنیده است بو
از مَستیَش رمزی بگو، تا تَرکِ هشیاری کند
چون من گدایِ بینشان، مشکل بوَد یاری چنان
سلطان کجا عیشِ نهان، با رندِ بازاری کند؟
زآن طُرِّهٔ پُر پیچ و خَم، سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم، هر کس که عیّاری کند؟
شد لشکرِ غم بی عدد، از بخت میخواهم مدد
تا فخرِ دین عَبدُالصَّمَد، باشد که غمخواری کند
با چشمِ پُر نیرنگِ او، حافظ! مکن آهنگِ او
کآن طُرِّهٔ شبرنگِ او، بسیار طَرّاری کند.
بر جایِ بدکاری چو من، یک دَم نکوکاری کند؟
اول به بانگِ نای و نی، آرد به دل پیغامِ وی
وآن گه به یک پیمانه مِی، با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او، کامِ دلم نَگْشود از او
نومید نتْوان بود از او، باشد که دلداری کند
گفتم «گره نَگْشودهام، زآن طُرِّه تا من بودهام»
گفتا «مَنَش فرمودهام، تا با تو طَرّاری کند»
پشمینهپوشِ تندخو، از عشق نشنیده است بو
از مَستیَش رمزی بگو، تا تَرکِ هشیاری کند
چون من گدایِ بینشان، مشکل بوَد یاری چنان
سلطان کجا عیشِ نهان، با رندِ بازاری کند؟
زآن طُرِّهٔ پُر پیچ و خَم، سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم، هر کس که عیّاری کند؟
شد لشکرِ غم بی عدد، از بخت میخواهم مدد
تا فخرِ دین عَبدُالصَّمَد، باشد که غمخواری کند
با چشمِ پُر نیرنگِ او، حافظ! مکن آهنگِ او
کآن طُرِّهٔ شبرنگِ او، بسیار طَرّاری کند.
حافظ
Forwarded from beytfarsi
موفقیت، پایان راه نیست و شکست هم پایان جهان نیست؛ چیزی که واقعاً اهمیت دارد، اراده برای ادامه دادن است.
وینستون چرچیل
Forwarded from beytfarsi
Götür Beni Gittiğin Yere
İlyas Tetik
Forwarded from beytfarsi
نهایت فرومایگی است اگر رفتار آدمی منحصر به ترس از تنبیه یا امید به پاداش باشد.
آلبرت اینشتین
Forwarded from beytfarsi
ز شب خستگان یاد کن
شبی آرمیدی اگر
سلامی هم از ما رسان
به صبحی رسیدی اگر
به حجّت در این داوری
ز دوزخ نشان می دهم
به دعوی، ز خوش باوری
بهشت آفریدی اگر
کجا میکند چارهای
شبی بر ورق پارهای
ز خورشید انگارهای
چو طفلان کشیدی اگر؟
به پرواز رای آمدت
افق زیر پای آمدت
دو انگشت در این قفس
به سویی پریدی اگر
بنوش و بشو دست و رو
کریمانه پر کن سبو
سخن آنگه از آب گو
سرابی ندیدی اگر
بدین خالییِ آسمان
میفروز خورشیدسان
به پندار و وهم و گمان
چراغی خریدی اگر
ز مرکوبِ دجّالها
به گوش من آید صدا
ز گردونهی میترا
صلایی شنیدی اگر
بدان خُردِ ابریشمین
گمان بردی ای نازنین
که خود حجم دنیاست این
لعابی تنیدی اگر؟
مرا تار تارِ عصب
گدازد به دردی عجب
تو زان کوکناری نسب
غباری کشیدی اگر
منم چنگِ ناساز تو
نه یک دم همآوازِ تو
سراپای نومیدیام
سراسر امیدی اگر
شبی آرمیدی اگر
سلامی هم از ما رسان
به صبحی رسیدی اگر
به حجّت در این داوری
ز دوزخ نشان می دهم
به دعوی، ز خوش باوری
بهشت آفریدی اگر
کجا میکند چارهای
شبی بر ورق پارهای
ز خورشید انگارهای
چو طفلان کشیدی اگر؟
به پرواز رای آمدت
افق زیر پای آمدت
دو انگشت در این قفس
به سویی پریدی اگر
بنوش و بشو دست و رو
کریمانه پر کن سبو
سخن آنگه از آب گو
سرابی ندیدی اگر
بدین خالییِ آسمان
میفروز خورشیدسان
به پندار و وهم و گمان
چراغی خریدی اگر
ز مرکوبِ دجّالها
به گوش من آید صدا
ز گردونهی میترا
صلایی شنیدی اگر
بدان خُردِ ابریشمین
گمان بردی ای نازنین
که خود حجم دنیاست این
لعابی تنیدی اگر؟
مرا تار تارِ عصب
گدازد به دردی عجب
تو زان کوکناری نسب
غباری کشیدی اگر
منم چنگِ ناساز تو
نه یک دم همآوازِ تو
سراپای نومیدیام
سراسر امیدی اگر
سیمین بهبهانی
Forwarded from beytfarsi