آکادمی بیدل دهلوی | مهرداد مهرجو
777 subscribers
41 photos
3 videos
10 files
139 links
این کانال به صورت شخصی اداره می‌شود. راه ارتباطی: mehrdadmehrjoo78@gmail.com
Download Telegram
داستان نفس‌گیر «لیجیا» اثر ادگار آلن‌پو را می‌خواندم.‌ شاید بعضی‌ از مفاهیم طرح شده در این داستان قابل تطبیق با اندیشهٔ بیدل باشد. بنظر آلن‌پو با توجه به اشاراتی که در متن داستان دیده می‌شود، به فلسفهٔ هند بی‌توجه نیست و همین موضوع بستر این مقایسه را فراهم می‌کند. در داستان «لیجیا» واقعیت از خیال و توهم قابل تشخیص نیست و مانند بسیاری از دیگر داستان‌های آلن‌پو روندی جادویی و اعجاب‌انگیز دارد. برای نمونه به سطرهای زیر توجه کنید:
~ «[نقش و نگار پرده‌های اعلای اتاق] با تغییر زاویهٔ دید تغییر می‌کردند. در بدو ورود به اتاق هیولا بنظر می‌آمدند؛ اما با برداشتن چند گام دیگر، این اشکال به تدریج از هم جدا می‌شدند»
~ «[...] در آن حالت پریشانی و هذیان از صداها و حرکت‌هایی در داخل و اطراف اتاق سخن می‌گفت، که من آن را چیزی جز زاییدهٔ خیال آشفتهٔ او و تأثیر وهم‌انگیز اتاق نمی‌دانستم.»
راوی داستان آلن‌پو در مصرف افیون زیاده‌روی می‌کند و قادر نیست توهم‌هایش را از واقعیت تشخیص دهد. بر همین نسق خواننده نیز نمی‌داند کدام ماجرای داستان، بافتهٔ ذهن افیونی راوی است و کدام ماجرا واقعیت دارد.
این جهان جادویی و وهم‌انگیز از جهاتی دور از بیدل است و از جهاتی نزدیک. مطابق داستان آلن‌پو می‌توانیم، «اتاق» را نمادی از جهان پیرامون خود بدانیم؛ جهانی که بر حسب نگاه هر فرد، هر لحظه به رنگی و شکلی رخ می‌نماید؛ هیچکدام از این رنگ‌ها و شکل‌ها بقایی ندارند. معلوم نیست ما جادو شده‌ایم که جهان را چنین می‌بینیم یا جهان به واقع چنین است. بیدل با مفهوم سحر و جادو و طلسم مضامین ژرفی آفریده است. او می‌گوید ما جادو شده‌ایم و جهانی را که در واقع وجود وهمی دارد، حقیقی می‌دانیم و درست به دلیل همین افسون‌زدگی راهی به حقیقت عالم نداریم:
~ از فسون چشم‌بند عالم الفت مپرس
انکه فردا وعده‌ام‌ داده‌ست امشب با من است

~ چشم بند سحر الفت را نمی‌باشد علاج
دل گرفتار خود است و یاد گیسو می‌کند

~ غبار جسد چشم‌بند است بیدل
چو دیوارت افتاد صحراست خانه

ریشهٔ این تفکر را هم در آرای حکیم‌شنکره و هم در آرای ابن عربی می‌بینیم:
«تشبیه جهان به سحر نیز، از این جهت که یادآور یکی از تشبیهات مکرر شنکره است، جالب می‌نماید... [در فتوحات مکیه ابن عربی آمده است]: جهان سراسر سحر است، خیال می‌کنی که حق است در حالی که چنین نیست، و خیال می‌کنی که خلق است در حالی که چنین نیست، زیرا نه از جمیع جهات خلق است و نه از جمیع جهات حق»(ابوالفضل محمودی، مشرق در دو افق، ص۱۹۱). بدین ترتیب از نظر بیدل آدمی جادو یا طلسم شده است و توان دست یافتن به حقیقت ندارد. چنانکه آمد راوی داستان آلن‌پو فردی افیونی است که نمی‌تواند واقعیت را از وهم تمییز دهد؛ بر همین منوال تشبیه جهان به مزرعه‌ای که از خاک آن گیاهی جز بنگ بار نمی‌آید، از تشبیهات مورد توجه بیدل است:
وهم‌ می‌بالد در اینجا، عقل‌ کو، فطرت‌ کدام
مزرع ما بیشتر سرسبز دارد بنگ را

این مقایسه را می‌توان با تفصیل بیشتری ادامه داد و به بحث گذاشت.‌‌..

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍5🤔1
 آیا در زمین گردش نکرده‌اند تا دل‌هایی داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوش‌هایی که با آن [حق را] بشنوند، آری [فقط] دیدگان نیست که نابینا می‌شود، بلکه دل‌هایی که در سینه‌ها هست هم نابینا می‌گردد(سورهٔ حج، آیهٔ ۴۶ _ ترجمهٔ خرمشاهی)

از بست و گشاد در تحقیق میندیش
چشم و مژه سهل است‌، دلت‌ کور نباشد!
بیدل

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍7
در دشت آتشی که شرر پر نمی‌زند
ما پنبه می‌بریم به امید لاتخف
بیدل

نه ز دریا ترس نه از موج و کف
چون شنیدی تو خطاب لاتخف
مولانا

قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ
گفتیم: مترس که بی تردید تو برتری
سورهٔ طه، آیهٔ ۶۸

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍6
اسمیم بی‌مسما دیگر چه وانماییم؟
در چشمه‌سار تحقیق آبی‌ که نیست ماییم
بیدل
این غزل بیدل را بسیار می‌پسندم، و بنظرم از نغزترین و پرحرف‌ترین غزلیات اوست. رد پای شنکره در مصرع اول به وضوح دیده می‌شود؛ چرا که«شنکره موجودات متکثر جهان پدیداری را تنها اسامی و واژگانی می‌داند که هیچ‌ مسمای حقیقی ندارند.»

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍7
~ مزاج خوابناک افسانه را باطل نمی‌داند
جهان بازی‌ست اما کیست تا باور کند بازی

~ به پیری هم ندانستیم افسوس
که دنیا بازی طفلانهٔ کیست
بیدل

مفهوم «لیلا: lila (بازی، سرگرمی)» در آرای شنکره و رامانوجه به این موضوع دلالت می‌کند که خداوند جهان را آفرید تا بازی کند. یعنی انگیزهٔ خدا از خلقت سرگرم شدن یا بازی کردن است. این تمثیل ابعاد دل‌انگیز زیادی دارد و به هیچ وجه به معنای نفی هدفمند بودن آفرینش نیست؛ بلکه به غنای خالق اشارت می‌کند؛ اینکه خلقت جهان از سر نیاز خدا نبوده است؛ چنانکه شاهزادگان از سر غنا روی به بازی و تفریح می‌آورند. «تمثیل (بازی) توضیح بی‌تعلقی، آزادی و سروری است که شالودهٔ عمل آفرینش است.» شنکره می‌گوید:«اگر چه آفرینش ساحت کیهانی برای ما کاری عظیم و شگرف به نظر می‌رسد؛ اما برای خدا فقط یک بازی است زیرا قدرت او نامتناهی است.»

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍9👎1
پا به خاکم زن که مژگان غبارم وا شود
گر تو بیدارم نسازی، تا ابد خوابیده‌ام

بیدل
بنظرم این بیت یکی از زیباترین‌ سروده‌های بیدل است. خاک بر راهی را تصور کنید که آرزومندست کسی بر آن پایی بگذارد تا او از زمین جدا بشود و هوا بگیرد. تعبیر«مژگان غبار» و خوابیده بودن آن بر خاک و رابطه‌اش با بیداری و چشم گشودن معجون شگفتی از بیت ساخته است. افزون بر این هر دو مصرع دوم به تنهایی هزار بار زیبایند، بخصوص مصرع دوم که بسیار ساده و روانست:«گر تو بیدارم نسازی تا ابد خوابیده‌ام». در پس این زیبایی محتوای شگفت‌انگیزی نهفته است. اگر نبود میل خالق در خلقت، نقشی رنگ نمی‌بست و جهان در پردهٔ مستوری می‌ماند؛ اما بقول جامی:«پری‌رو تاب مستوری ندارد». بنا به حدیث معروف«کنز مخفی» که یکی از ستون‌های اندیشگانی ابن عربی است، شوق خالق به شناخته شدن محرک ایجاد عالم بود. چنانکه بیدل می‌گوید:
ارادت کرد بر شوخی تقاضا
برون آمد به صد گلشن تماشا

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍8
من نمی‌دانم خیالم یا غبار حیرتم
چون سراب از دور چیزی اعتبارم کرده‌اند

بیدل

در جوگ باسشت(yoga vasistha)، از متون فلسفی_عرفانی هند که به احتمال بسیار زیاد بیدل آن را خوانده، آمده است:
... بسبب پرتو حضرت نیر اعظم[یعنی خورشید] که بر ریگ و یا خاکی شور افتد، بیننده را از دور دریایی بنظر و در تصور می‌آید، و بخیال او می‌رسد که این آبی است موج‌زن؛ و این نمود را به پارسی سراب گویند؛ و این سراب در نمود آب است؛ اما در حقیقت آب نیست... پس این عالم را نیز همچو نمود سراب بی‌بود و وجود خیال کن. و چنانچه اصل، در نمود سراب پرتو حضرت نیر اعظم است، همچنان اصل در نمود عالم و تعینات گوناگون او، هستی حق است که آن نفس‌الامر و حقیقت عالم است...(ترجمهٔ نظام پانی‌پتی، تصحیح جلالی نائینی و ن.س. شو کلا، ص۷۷)

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍7
میل غذاست مرکز بنیاد زندگی
پیچید معده بر هوس جوع و ناف شد
بیدل

[...] تمام این‌ جهان بر غذا مستقر است.
اوپانیشادها

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍5
یکی از تعابیر نابی که بیدل بکار برده است این است که می‌گوید ما جادو شده‌ایم و جهانی را که در واقع وجود وهمی دارد، حقیقی می‌دانیم و درست به دلیل همین افسون‌زدگی راهی به حقیقت عالم نداریم:
~ از فسون چشم‌بند عالم الفت مپرس
انکه فردا وعده‌ام‌ داده‌ست امشب با من است

~ چشم بند سحر الفت را نمی‌باشد علاج
دل گرفتار خود است و یاد گیسو می‌کند

~ غبار جسد چشم‌بند است بیدل
چو دیوارت افتاد صحراست خانه

ریشهٔ این تفکر را هم در آرای حکیم‌شنکره و هم در آرای ابن عربی می‌بینیم:
تشبیه جهان به سحر نیز، از این جهت که یادآور یکی از تشبیهات مکرر شنکره است، جالب می‌نماید... [در فتوحات مکیه ابن عربی آمده است]: جهان سراسر سحر است، خیال می‌کنی که حق است در حالی که چنین نیست، و خیال می‌کنی که خلق است در حالی که چنین نیست، زیرا نه از جمیع جهات خلق است و نه از جمیع جهات حق.

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍10
و گفت: اگر از ترکستان تا بدر شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن منست و همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید، زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلیست، آن دل از آن منست.
ذکر ابوالحسن خرقانی، تذکرة الاولیا عطار

تا دل به ساز زمزمهٔ درد وارسید
هر جا دلی شکست به گوشم صدا رسید
بیدل

https://t.me/Biddle_Academy
👍12
هر گه روم از خویش به سوادی خیالش
طوفان کند از گرد رهم بوی جمالش
بیدل
https://t.me/Biddle_Academy
👍10
برندارد ننگ افسردن دل آزادگان
شعلهٔ بی‌تاب ما را آرمیدن مردن است

بیدل
بیدل آسودگی و آرمیدن را خوش نمی‌دارد و ستایشگر بی‌قراری است. از نظر او آرمیدن همان مردن است چنانکه اگر بی‌قراری را از آتش بگیری دیگر آتش نیست! جایی نیز می‌گوید:
«فریبم می‌دهد آسودگی، ای شوق! تدبیری!»
یعنی مبادا آسوده شوم! ای شوق بیا و مرا دیوانهٔ طلب کن. از این دست ابیات در دیوان بیدل بسیار است:
«بحریم و نیست قسمت ما آرمیدنی
چون موج خفته است‌ تپش مو به موی ما
»
بیدل در این موضوع بی‌تاثیر از ملاصدرا و حرکت جوهری و ابن عربی نیست. از نظر ابن عربی «سکون به معنای چیزی نیست جز عدم. از این دیدگاه(دیدگاه برابر گرفتن سکون با عدم) به وجود آمدن هستی از نیستی یک حرکت وجودی در مقیاس‌های عظیم است، حرکتی که مسبب آن محبت الهی است.» از سویی دیگر چنان که در آرای آگوستین قدیس می‌بابیم «کمال تام ما در حرکت رو به رشد و بدون وقفه است و این کمال، یک تلاش بی‌قفه، یک حرکت مستمر و یک سفر یا صعود است؛ صعودی همیشگی از محبت ناسوتی به محبت لاهوتی؛ حرکتی از مخلوقات متغیر به سوی آنکه دائمی است.»

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍11
شنیدنی است سرانجام کار دیدن‌ها
نگه به گوش بدل کن که عالم آوازست
بیدل
چرا بیدل می‌گوید:«عالم آوازست»؟ او در بیت دیگری هم زندگی را «صوت و صدا» می‌داند:
خواه نوای راحتیم خواه طنین‌ کلفتیم
هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

در اوپانیشادها آمده است که خدایان(دیوا) و شیاطین(اسور) بر سر این جهان ستیز داشتند. خدایان برآن شدند که با تلاوت«آواز»(اودگیته) بر شیاطین فائق آیند و از همین طریق بر آن‌ها غلبه می‌یابند. یعنی به نوعی بنای عالم بر آوازست. اوپانیشادها در ادامهٔ این مباحث می‌گوید:«نفس همان سرود(اودگیته) است و آن کلمه مرکب است از(اود) یعنی(بر) و(گیته) یعنی سرود. مفهومش این است که سرود جهان را برگرفت.» مضمون «سرود جهان را برگرفت» در اوپانیشادها نزدیک است به «عالم آوازست» و «صوت و صداست زندگی» از بیدل. در مکتب میمانسا نیز از اصالت صوت سخن بمیان می‌آید. طبق آموزه‌های اسلامی نیز خداوند وجود هر چیزی را که مقرر کند، به آن می‌گوید باش، پس موجود می‌شود:(کُنْ فَیَکونُ). «کُنْ» لفظ است، لفظ صداست:
ندانم ماجرای‌ کاف و نون‌ کی منقطع‌ گردد
درین کهسار عمری شد که پیچیده‌ست آوازی


مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍8
بیدل در مثنوی «عرفان» که مفصل‌ترین مثنوی اش محسوب می‌شود بطور مستقیم به نهج البلاغه اشاره کرده است:
روزی افشرد بر دماغ شعور
درس نهج البلاغه ذوق حضور

سرخط آن جریده بابی بود
که ز سیحونش انتخابی بود

یعنی این چشمۀ سعادت‌جوش
که ز قربش گشوده‌اند آغوش

به حصول نجات مشرقیان
هست طوماری از بهشت روان

در این ابیات بیدل به تمجید از نهج البلاغه می‌پردازد و آن را کتابی بهشتی قلمداد می‌کنند که توان رستگار ساختن مشرقیان را دارد. بیدل در ادامه این ابیات کلام علی ابن ابی طالب را چشمه‌ای می‌داند که توان پاک کردن هر گونه آلودگی را دارد:
موج این چشمه هر کجا جاری است
پاکی سرخط سیه‌کاری است

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍9
ابن عربی طی فرایند جذابی احتمالا تحت تاثیر تعالیم مسیحی و آیهٔ ۱۰ از سورهٔ یس که عیسی را «کلمة الله» می‌خواند، جهان را به کتابی تشبیه می‌کند که موجودات کلمه‌های آن هستند. از این حیث ریشهٔ تشبیه آفرینش را به کتاب در شعر بیدل، صرفا یک صنعت ادبی نمی‌بینم. بیدل می‌گوید جهان یک کتاب خالی از کلمه یا سفید است که چشم‌های ما به خطا در آن کلماتی می‌بیند(مرتبط با توهم جهانی: مایا یا خیال بودن عالم در اندیشهٔ ابن عربی و بیدل) تنها آنانکه بینشی درست دارند درمی‌یابند که هیچ در این کتاب موجود نیست:
سر خط درس‌ کمالت منتخب‌دانی بس است
از کتاب ‌ما و من سطر عدم‌ خوانی‌ بس است

و :
کتاب معرفت سطری ز درس فهم مجهولت
دو عالم آگهی تعبیری از خواب پریشانت

کتاب موهوم هستی در معرض باد و توفان است و با هر «نَفَس» ورق‌هایش پریشان می‌شود:
اجزای ما جو صبح نفس‌پرور است و بس
شیرازه کرده‌اند به باد این‌ کتاب را

بیدل می‌گوید اگر وسوسه شویم و این کتاب را حقیقی بدانیم و بخواهیم نقش «وجود» در آن برکشیم، جانب حیا فروگذاشته‌ایم:
سرمه تفسیر حیا عنوان‌کتاب عبرتیم
تهمت تقریر نتوان بست بر تحریر ما


مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍8
اگر فانی‌ام چیست این شور هستی
و گر باقی‌ام از چه فانیستم من؟
!
🌹🌹🌹🌹
@bedildeldar1398
👍7
به اطلاع مخاطبان گرامی کانال تلگرامی آکادمی بیدل می‌رسانیم بخشی از مطالب منتشر شده در این کانال، گزینش‌ها و بریده‌هایی‌اند از کتابی که مدت‌هاست باتفاق یکی از اساتید بیدل‌شناس در دست نگارش داریم. امیدواریم این کتاب طی ماه‌های پیش رو آمادهٔ انتشار شود. بدیهی است که هر گونه اشاره به مطالب کانال صرفا با درج ارجاع مجاز است.

مهرداد مهرجو
https://t.me/Biddle_Academy
👍7
دربارهٔ طنز و ابعاد مختلف آن در شعر بیدل در شمارهٔ نهم مجلهٔ «نوپا» مقالهٔ کوتاهی نوشته‌ام و به برخی از طنزهای بیدل پرداخته‌ام. مثلا بیت زیر:
شب وصل است کنون دامن او محکم دار
پاس ناموس ادب وقت دگر خواهی داشت

این بیت طنز رندانه‌ای دارد. می‌گوید:«اکنون که شب وصل است، ادب را برای وقتی دیگر بگذار و دست از دامن یار ندار.»‌ بیدل ادب یا حیای معشوق را مانعی برای عیش و عشق می‌داند:
بهار شرم معشوقان خزان هوش ما دارد
در آنجا تا حیا می‌بالد، اینجا رنگ می‌گردد

یعنی تا معشوق سراغ حیا می‌گیرد و از ما خجالت می‌کشد، من دچار ناراحتی می‌شوم. بیدل از این دست طنازی‌ها کم ندارد.‌ جایی خطاب به معشوق می‌گوید:
«گناه بی‌گناهی چند نابخشودنت نازم»
یعنی عجیب است که تو چگونه می‌توانی ما را که بی‌گناهیم عفو نکنی!؟ افزون بر این طنزها، طنزهایی که جنبهٔ سیاسی_اجتماعی دارند، در دیوان بیدل پربسامدند:
بهار می‌گذرد مفت فرصت است ای شیخ
قدح به خون ورع زن شراب را دریاب
یعنی ای زاهد، بهار رو به رفتن است، چرا فرصت را قدردان نیستی و دست از زهد ریایی برنمی‌داری و لبی از شراب تر نمی‌کنی!؟

مهرداد مهرجو
رک: مجلهٔ نوپا، شمارهٔ نهم.
https://t.me/BedilDelavi
👍1