Forwarded from سهام نیوز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅ویدیو وایرال شده از پسری که ماکت آیفون رو میگیره دستش و زیر ۵ دقیقه ازش میزنن!
خیلی مراقب باشید، این روزا گوشی خیلی گرون شده و موبایل قاپی هم به شدت افزایش پیدا کرده!
@Sahamnewsorg
خیلی مراقب باشید، این روزا گوشی خیلی گرون شده و موبایل قاپی هم به شدت افزایش پیدا کرده!
@Sahamnewsorg
❤1
تلنگر ...
این پست کمی طولانی نوشته شده
اما دلم میخواد همه انرا بخوانند
پدرها بی صدا پیر میشوند
وقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم،
او را دیدم؛
مردی هشتاد و هفت ساله با دستهایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همانطور سرد و بدون گرم کردن،
آرامآرام از داخل آن غذا میخورد.
بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی میترسیده؛
اینکه اگر از من کمک بخواهد،
او را به خانه سالمندان بفرستم.
بیاختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم:
بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی..؟
لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمهها گاز را بلد نیستم، گیج میشوم.
همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد.
ماهها بود که به بهانه مشغله کاری،
گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر،
دیدنش را عقب میانداختم.
اما حقیقت چیز دیگری بود.
دیدن مردی که همیشه تکیهگاهم بود و حالا آرامآرام توانش را از دست میداد،
برایم دردناکتر از آن بود که بتوانم با آن روبهرو شوم.
تماسهای تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه های پزشکی و سلامتی اش است
با خودم فکر میکردم که به فکرش هستم،
اما حالا میفهمیدم بیشتر از او،
داشتم خودم را از احساس گناه نجات میدادم.
صندلی را جلو کشیدم و روبهرویش نشستم.
خانه سرد بود.
بخاری روی کمترین درجه تنظیم شده بود تا قبض گاز کمتر شود.
او هم انگار از آخرین باری که دیده بودمش کوچکتر شده بود.
بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم…
نخواستم مزاحم زندگیت بشوم.
میدانم گرفتار هستی.
بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد:
فقط نمیخواهم از خانهام بروم.
نگاهش به سمت پذیرایی رفت.
تمام دنیایش ،خاطراتش همین منزل بود.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم،
حتماً مرا از این خانه میبری.
و اگر از اینجا بروم…
دیگر هیچ چیز برایم باقی نمیماند.
همینجا فقط منتظر ماندهام.
حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد.
ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر،
بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛
مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راهحلی پیدا میکردم.
فراموش کرده بودم همین مرد سالهای جوانیاش را با سختترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم.
تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود.
هیچ بحثی نکردم.
فقط بلند شدم،
سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیم
بعد از مدتی طولانی،
به پنجره بخارگرفته خیره شد و جملهای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است.
هرچه آدم پیرتر میشود، خواستههایش کمتر میشود.
دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست.
فقط میخواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است.
فقط دلش آدمهای خودش را میخواهد.
آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم.
او با من مخالفت نمیکرد.
داشت به آخرین تکههای زندگیاش چنگ میزد.
بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت.
کسی که بیسروصدا نامهها و قبضهایش را مرتب کند.
کنارش بنشیند.
چای بخورد.
حرف بزند.
و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد.
وقتی جوان هستیم،
فکر میکنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات.
اما وقتی پدر و مادرمان پیر میشوند،
میفهمیم عشق یعنی کنارشان بودن.
حتی وقتی هیچ کاری از دستمان برنمیآید.
همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم.
از آن زمان، هر جمعه به دیدنش میروم.
بیهیچ بهانهای.
گاهی خرید خانه را انجام میدهم.
گاهی نوههایش را همراه خودم میبرم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند.
اما بیشتر وقتها فقط کنار هم روی همان مبلهای قدیمی مینشینیم،
از خاطرات قدیم میگوید،
از سختیهایی که هیچوقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود.
آن وقت است که بیشتر از همیشه میفهمم پدرها چقدر بیصدا پیر میشوند.
خوب میدانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند.😔
و آن روز، هیچ خانه بزرگتر،
هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی،
حتی یک ساعت از دسترفته کنار پدری را که همه زندگیاش را برای من گذاشت،
به من برنخواهد گرداند.
اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند،
آنها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید.
بیشتر از پول، نصیحت یا راهحل،
به حضور شما احتیاج دارند.
گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام میکند،
این است که فرزندش در را باز کند،
وارد خانه شود و بگوید:
سلام بابا… سلام مامان…
امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم.
قدر این لحظهها را تا هستند بدانید
این پست کمی طولانی نوشته شده
اما دلم میخواد همه انرا بخوانند
پدرها بی صدا پیر میشوند
وقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم،
او را دیدم؛
مردی هشتاد و هفت ساله با دستهایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همانطور سرد و بدون گرم کردن،
آرامآرام از داخل آن غذا میخورد.
بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی میترسیده؛
اینکه اگر از من کمک بخواهد،
او را به خانه سالمندان بفرستم.
بیاختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم:
بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی..؟
لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمهها گاز را بلد نیستم، گیج میشوم.
همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد.
ماهها بود که به بهانه مشغله کاری،
گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر،
دیدنش را عقب میانداختم.
اما حقیقت چیز دیگری بود.
دیدن مردی که همیشه تکیهگاهم بود و حالا آرامآرام توانش را از دست میداد،
برایم دردناکتر از آن بود که بتوانم با آن روبهرو شوم.
تماسهای تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه های پزشکی و سلامتی اش است
با خودم فکر میکردم که به فکرش هستم،
اما حالا میفهمیدم بیشتر از او،
داشتم خودم را از احساس گناه نجات میدادم.
صندلی را جلو کشیدم و روبهرویش نشستم.
خانه سرد بود.
بخاری روی کمترین درجه تنظیم شده بود تا قبض گاز کمتر شود.
او هم انگار از آخرین باری که دیده بودمش کوچکتر شده بود.
بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم…
نخواستم مزاحم زندگیت بشوم.
میدانم گرفتار هستی.
بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد:
فقط نمیخواهم از خانهام بروم.
نگاهش به سمت پذیرایی رفت.
تمام دنیایش ،خاطراتش همین منزل بود.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم،
حتماً مرا از این خانه میبری.
و اگر از اینجا بروم…
دیگر هیچ چیز برایم باقی نمیماند.
همینجا فقط منتظر ماندهام.
حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد.
ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر،
بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛
مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راهحلی پیدا میکردم.
فراموش کرده بودم همین مرد سالهای جوانیاش را با سختترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم.
تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود.
هیچ بحثی نکردم.
فقط بلند شدم،
سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیم
بعد از مدتی طولانی،
به پنجره بخارگرفته خیره شد و جملهای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است.
هرچه آدم پیرتر میشود، خواستههایش کمتر میشود.
دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست.
فقط میخواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است.
فقط دلش آدمهای خودش را میخواهد.
آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم.
او با من مخالفت نمیکرد.
داشت به آخرین تکههای زندگیاش چنگ میزد.
بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت.
کسی که بیسروصدا نامهها و قبضهایش را مرتب کند.
کنارش بنشیند.
چای بخورد.
حرف بزند.
و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد.
وقتی جوان هستیم،
فکر میکنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات.
اما وقتی پدر و مادرمان پیر میشوند،
میفهمیم عشق یعنی کنارشان بودن.
حتی وقتی هیچ کاری از دستمان برنمیآید.
همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم.
از آن زمان، هر جمعه به دیدنش میروم.
بیهیچ بهانهای.
گاهی خرید خانه را انجام میدهم.
گاهی نوههایش را همراه خودم میبرم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند.
اما بیشتر وقتها فقط کنار هم روی همان مبلهای قدیمی مینشینیم،
از خاطرات قدیم میگوید،
از سختیهایی که هیچوقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود.
آن وقت است که بیشتر از همیشه میفهمم پدرها چقدر بیصدا پیر میشوند.
خوب میدانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند.😔
و آن روز، هیچ خانه بزرگتر،
هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی،
حتی یک ساعت از دسترفته کنار پدری را که همه زندگیاش را برای من گذاشت،
به من برنخواهد گرداند.
اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند،
آنها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید.
بیشتر از پول، نصیحت یا راهحل،
به حضور شما احتیاج دارند.
گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام میکند،
این است که فرزندش در را باز کند،
وارد خانه شود و بگوید:
سلام بابا… سلام مامان…
امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم.
قدر این لحظهها را تا هستند بدانید
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هيچ گاه يك روز خوب را
با فكر كردن به يك روز بد
خراب نكنيم.
رهايش كنيم...
با فكر كردن به يك روز بد
خراب نكنيم.
رهايش كنيم...
به موقع گفتن بهتر از گفتنه
به موقع بودن بهتر از بودنه
به موقع شنیدن بهتر از شنیدن
به موقع انجام دادن بهتر از انجام دادنه
یاد بگیریم به جا و به موقع باشیم
به موقع بودن بهتر از بودنه
به موقع شنیدن بهتر از شنیدن
به موقع انجام دادن بهتر از انجام دادنه
یاد بگیریم به جا و به موقع باشیم