مولانا | بشنو
903 subscribers
2.66K photos
185 videos
6 files
38 links
بنامِ سماع...

کانال تلگرام حضرت مولانا و شمس تبریزی
|عرفان و حقیقت|

بشنو این نی چون شکایت می کند
از جدایی ها حکایت می کند
@hosseinbayramlou
آی‌دی ما در تلگرام و اینستاگرام :
@beeshno
Download Telegram
#فاطمه مَدحَست در حقِّ زنان...

#مولوی

@beeshno
3
به راستی که انسان تنها نیست و قبل از آنکه فیزیولوژی و روانشناسی کشف درون کند و بگوید انسان تنها نیست حافظ به این حقیقت اشاره می کند و با تجاهل عارفانه خود می گوید:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در خروش و در غوغاست


در واقع عرفا با شهود خود به این حقیقت پی بُرده برده اند ،
و #مولوی  چه زیبا و رسا از آن پرده برداشته و می گوید:


از لطفِ تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهان‌شده در هستیِ پنهانِ من...


@beeshno
3
یک لحظه ز کوی یار دوری

در مذهب عاشقان حرامست...

#مولوی
@beeshno
چنین کسانی که حسن و لطافت درونی دارند، وقتی صحبت می کنند و فقط یک سلام مي دهند، با آن سلام جان آدمی فرو می ریزد.

به قول #مولوی

من ز سلام گرم او، آب شدم ز شرم او
وز سخنان نرم او، آب شوند سنگ‌ها...


@beeshno
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم...

#مولوی
@beeshno
مولانا | بشنو
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم... #مولوی @beeshno
یا داوود! نعمت از ماست، شُکر از دیگری می‌کنند. دَفع بلا از ماست، از دیگری می‌بینند. پناهشان حضرتِ ماست، پناه با دیگران می‌بَرَند! آری بروند بگریزند و بآخر هم باز آیند:


تو را باشد هم از من روشنایی

بسی گردی و پس هم با من آیی...

میبدی
کشف الاسرار و عده الابرار

@beeshno
3
مرگ مثل سایه دنبال آدمیست ولی آدمی به سبب گرفتاریهای نفسانی و حرص و طمع به جمع برگ و بار دنیا مشغول است و از مرگ غافل!
صدای مرگ را نمی‌شنود و زمانی که مرگ به سراغش آمد غافلگیر و وحشت‌زده شده و به تلخی جان می‌دهد:


سال‌ها این مرگ طبلَک می‌زند
گوش تو بیگاه جنبش می‌کند

ژیغ ژیغ تلخ آن درهای مرگ
نشنود گوش حریص از حرصِ برگ


#مولوی
@beeshno
4👏1
خویش را عریان کن از فضل و فضول

تا کند رحمت به تو هر دم نزول...

#مولوی
@beeshno
3
مولانا | بشنو
خویش را عریان کن از فضل و فضول تا کند رحمت به تو هر دم نزول... #مولوی @beeshno
نبیند مدّعی جز خویشتن را
که دارد پرده‌ی پندار در پیش

گرت چشمِ خدابینی ببخشند
نبینی هیچ‌کس عاجزتر از خویش

سعدی
@beeshno
2
چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم


که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا...


#مولوی
@beeshno
آنکه خودش مرتکب اعمال زشت شده و در صفحه وجودش پلیدی ها نگاشته شده است، دیگران را به پلیدی متهم می کند.
و بنابراین اگر کسی بگوید: همه مردم فاسد اند یعنی خودش فاسد شده است.


بد گمان باشد همیشه زشت کار
نامه ی خود خواند اندر حق یار

#مولوی


انسان #بدکار نسبت به همه بدگمان است زیرا همه را مانند خود میداند.


الرَّجُلُ السَّوءُ لا يَظُنُّ بأحَدٍ خَيرا؛ لأنّهُ لا يَراهُ إلاّ بِوَصفِ نَفسِهِ...


@beeshno
4
نَنگَرَم عهد بدت! بِدهَم عطا

از کرم این دَم چو می‌خوانی مرا...


#مولوی
@beeshno
1
سوزِ دل، اشکِ روان، آهِ سحر، نالهٔ شب

این همه از نظرِ لطفِ شما می‌بینم...

#حافظ



عابدی چون لبیک و جوابی نمی شنید، عبادت خود را ترک کرد. تا اینکه به او می گویند: همین که اجازه عبادت و ذکر خدا پیدا کردی، لبیک و لطف ما است.


گفت آن الله تو ، لبیک ماست

و آن نیاز و درد و سوزت، پیک ماست ...

#مولوی

@beeshno
گر جمله‌ی آفاق همه غم بگرفت

بی‌غم بود آنکه عشق، محکم بگرفت...


#مولوی
@beeshno
2
نام پروردگار خود را یاد کن و تنها به او بپرداز
(و اذکر اسم ربّک و تبتّل الیه تبتیلاً) که هر کجا نام او بُرده می شود، خانه روشن می شود.


هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

#مولوی

خانه هایی که در آخرت نیز همچون ستارگان برای ساکنین پایین بهشت می درخشد(إنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ لَيَتَرَاءَوْنَ الْغُرْفَةَ كَمَا تَرَاءَوْنَ الْكَوْكَبَ فِي السَّمَا)

به قول #مولوی ما غلام چنین خانه هایی هستیم!


ما غُلامِ خانه‌هایِ روشنیم...

@beeshno
🙏2
فقط با تعلق برتر می توان از تعلقات کوچک رهایی پیدا کرد. مانند کودکی که تا سیب نبیند، پیاز گندیده را رها نمی کند.


تا نبیند کودکی که سیب هست

او پیازِ گنده را ندهد ز دست...

#مولوی


کسی که با خدا انس بگیرد، از خلق گریزان می شود
(مَنْ آنَسَ بِاللَّهِ اسْتَوْحَشَ مِنَ النَّاسِ).
و کسی که خورشید را پیدا کند، هم نشینی با ذرات را ترک می کند.
@beeshno
دست هر نااهل بیمارَت کند

سوی #مادر آ که تیمارَت کند


#مولوی
@beeshno
شاهرخ مسکوب، جملهٔ مشهوری دارد که در سوگ مادر خویش نوشته است:

«مرگِ تو، شجاعتِ زیستن را در من کشته است.»

جایی دیگر، در لحظات خشم و طغیان، می‌نویسد:

«خدایا، تو که می‌توانی آن بهشتِ کذایی را بیافرینی، چرا ما را اسیر چنین جهنّمی کرده‌ای؟ به تو هیچ امیدی ندارم. هرچه هست، در من است.»

امّا قصدم از نوشتن این مطلب، خواندن چند سطر درخشان زیر است. با خود گفتم، شاید کسی نیاز داشته باشد که این جمله‌ها را بخواند:

«من در تنِ مادرم زندگی کردم، و اکنون او در اندیشهٔ من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبتِ من نیز فرا رسد، به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانتِ او به من سپرده شده است.»

«باید بمانم تا بتوانم جوهرِ زندگیِ او را، آن‌چه را که سال‌های سال در نظر داشت و آنی فارغ از اندیشهٔ آن نبود، به ثمر رسانم. حالا مهابت و مسئولیتِ زندگی کردن، در من بیش‌تر از پیش است.»

#شاهرخ_مسکوب