مولانا | بشنو
سوزِ دل، اشکِ روان، آهِ سحر، نالهٔ شب این همه از نظرِ لطفِ شما میبینم... #حافظ عابدی چون لبیک و جوابی نمی شنید، عبادت خود را ترک کرد. تا اینکه به او می گویند: همین که اجازه عبادت و ذکر خدا پیدا کردی، لبیک و لطف ما است. گفت آن الله تو ، لبیک ماست…
نام پروردگار خود را یاد کن و تنها به او بپرداز
(و اذکر اسم ربّک و تبتّل الیه تبتیلاً) که هر کجا نام او بُرده می شود، خانه روشن می شود.
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
#مولوی
خانه هایی که در آخرت نیز همچون ستارگان برای ساکنین پایین بهشت می درخشد(إنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ لَيَتَرَاءَوْنَ الْغُرْفَةَ كَمَا تَرَاءَوْنَ الْكَوْكَبَ فِي السَّمَا)
به قول #مولوی ما غلام چنین خانه هایی هستیم!
ما غُلامِ خانههایِ روشنیم...
@beeshno
(و اذکر اسم ربّک و تبتّل الیه تبتیلاً) که هر کجا نام او بُرده می شود، خانه روشن می شود.
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
#مولوی
خانه هایی که در آخرت نیز همچون ستارگان برای ساکنین پایین بهشت می درخشد(إنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ لَيَتَرَاءَوْنَ الْغُرْفَةَ كَمَا تَرَاءَوْنَ الْكَوْكَبَ فِي السَّمَا)
به قول #مولوی ما غلام چنین خانه هایی هستیم!
ما غُلامِ خانههایِ روشنیم...
@beeshno
🙏2
فقط با تعلق برتر می توان از تعلقات کوچک رهایی پیدا کرد. مانند کودکی که تا سیب نبیند، پیاز گندیده را رها نمی کند.
تا نبیند کودکی که سیب هست
او پیازِ گنده را ندهد ز دست...
#مولوی
کسی که با خدا انس بگیرد، از خلق گریزان می شود
(مَنْ آنَسَ بِاللَّهِ اسْتَوْحَشَ مِنَ النَّاسِ).
و کسی که خورشید را پیدا کند، هم نشینی با ذرات را ترک می کند.
@beeshno
تا نبیند کودکی که سیب هست
او پیازِ گنده را ندهد ز دست...
#مولوی
کسی که با خدا انس بگیرد، از خلق گریزان می شود
(مَنْ آنَسَ بِاللَّهِ اسْتَوْحَشَ مِنَ النَّاسِ).
و کسی که خورشید را پیدا کند، هم نشینی با ذرات را ترک می کند.
@beeshno
شاهرخ مسکوب، جملهٔ مشهوری دارد که در سوگ مادر خویش نوشته است:
«مرگِ تو، شجاعتِ زیستن را در من کشته است.»
جایی دیگر، در لحظات خشم و طغیان، مینویسد:
«خدایا، تو که میتوانی آن بهشتِ کذایی را بیافرینی، چرا ما را اسیر چنین جهنّمی کردهای؟ به تو هیچ امیدی ندارم. هرچه هست، در من است.»
امّا قصدم از نوشتن این مطلب، خواندن چند سطر درخشان زیر است. با خود گفتم، شاید کسی نیاز داشته باشد که این جملهها را بخواند:
«من در تنِ مادرم زندگی کردم، و اکنون او در اندیشهٔ من زندگی میکند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبتِ من نیز فرا رسد، به نیروی تمام و با جانسختی میمانم. امانتِ او به من سپرده شده است.»
«باید بمانم تا بتوانم جوهرِ زندگیِ او را، آنچه را که سالهای سال در نظر داشت و آنی فارغ از اندیشهٔ آن نبود، به ثمر رسانم. حالا مهابت و مسئولیتِ زندگی کردن، در من بیشتر از پیش است.»
#شاهرخ_مسکوب
«مرگِ تو، شجاعتِ زیستن را در من کشته است.»
جایی دیگر، در لحظات خشم و طغیان، مینویسد:
«خدایا، تو که میتوانی آن بهشتِ کذایی را بیافرینی، چرا ما را اسیر چنین جهنّمی کردهای؟ به تو هیچ امیدی ندارم. هرچه هست، در من است.»
امّا قصدم از نوشتن این مطلب، خواندن چند سطر درخشان زیر است. با خود گفتم، شاید کسی نیاز داشته باشد که این جملهها را بخواند:
«من در تنِ مادرم زندگی کردم، و اکنون او در اندیشهٔ من زندگی میکند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبتِ من نیز فرا رسد، به نیروی تمام و با جانسختی میمانم. امانتِ او به من سپرده شده است.»
«باید بمانم تا بتوانم جوهرِ زندگیِ او را، آنچه را که سالهای سال در نظر داشت و آنی فارغ از اندیشهٔ آن نبود، به ثمر رسانم. حالا مهابت و مسئولیتِ زندگی کردن، در من بیشتر از پیش است.»
#شاهرخ_مسکوب
ارزش کیسهی طلا به طلایی هست که در کیسه هست، کیسه خالی ارزشی ندارد.
جسمِ آدمی هم بدون جان فقط یک لاشه است، اما وقتی قرین و همنشین جان و دل شد قدر و بها پیدا می کند ؛ دلی که حامل نفخهی الهیست.
قیمتِ هَمیان و کیسه، از زر است
بیزر آن هَمیان و کیسه، اَبتر است
همچنان که قدرِ تن از جان بُوَد
قدرِ جان از پرتوِ جانان بُوَد
#مولوی
@beeshno
جسمِ آدمی هم بدون جان فقط یک لاشه است، اما وقتی قرین و همنشین جان و دل شد قدر و بها پیدا می کند ؛ دلی که حامل نفخهی الهیست.
قیمتِ هَمیان و کیسه، از زر است
بیزر آن هَمیان و کیسه، اَبتر است
همچنان که قدرِ تن از جان بُوَد
قدرِ جان از پرتوِ جانان بُوَد
#مولوی
@beeshno
👍1
مولانا | بشنو
یا داوود! نعمت از ماست، شُکر از دیگری میکنند. دَفع بلا از ماست، از دیگری میبینند. پناهشان حضرتِ ماست، پناه با دیگران میبَرَند! آری بروند بگریزند و بآخر هم باز آیند: تو را باشد هم از من روشنایی بسی گردی و پس هم با من آیی... میبدی کشف الاسرار و عده الابرار…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در باز کردن گرههای کور زندگی پیر شدیم اما همچنان سختترین گره بر گلوی ما باقی مانده و آن این است که هنوز نمیدانیم چه کسی هستیم؟! عاقبت ما چیست؟! خَسی بیقَدر و بیمایهایم یا آدمی سعادتمند و نیکبخت؟!
اگر کسی کل عمرش را صرف باز کردن و حل این مشکل کند میتواند خود را حقیقتاًَ آدم بداند:
در گشادِ عُقدهها گشتی تو پیر
عقدهی چندی دگر بگشاده گیر
عقدهای کآن بر گلوی ماست سخت
که بدانی که خَسی یا نیکبخت
حلِ این اشکال کن گر آدمی
خرجِ این کن دم، اگر آدمدمی
#مولوی
@beeshno
اگر کسی کل عمرش را صرف باز کردن و حل این مشکل کند میتواند خود را حقیقتاًَ آدم بداند:
در گشادِ عُقدهها گشتی تو پیر
عقدهی چندی دگر بگشاده گیر
عقدهای کآن بر گلوی ماست سخت
که بدانی که خَسی یا نیکبخت
حلِ این اشکال کن گر آدمی
خرجِ این کن دم، اگر آدمدمی
#مولوی
@beeshno
❤4👍2
مولانا | بشنو
دنیا قهرخانه است؛ اگر آدم قهر و ظلم بر دیگران را انتخاب کند باید منتظر قهر الهی هم باشد و خدا هرگز از ظلم ظالمان غافل نمیماند: هست دنیا قهرخانهی کردگار قهر بین، چون قهر کردی اختیار... #مولوی @beeshno
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایام آدمی
آزار مرمان نکند جز مُغفِلی
تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز
پس واجبست در همه کاری تأملی
#سعدی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایام آدمی
آزار مرمان نکند جز مُغفِلی
تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز
پس واجبست در همه کاری تأملی
#سعدی
❤5
فرق است بین کسی که از صمیم جان خدا را میخواند و کسی که برای نان، خداخدا میکند، یاخداگویی او از روی زبان است مثل گدایی که دائما نام خدا میفروشد تا چیزی حاصل کند، مولوی چنین کسی را به خری تشبیه کرده که برای کاه باری از کتاب حمل میکند:
آن گدا گوید خدا از بهر نان
متقی گوید خدا از عین جان
سالها گوید خدا آن نانخواه
همچو خر مصحف کشد از بهر کاه
#مولوی
@beeshno
آن گدا گوید خدا از بهر نان
متقی گوید خدا از عین جان
سالها گوید خدا آن نانخواه
همچو خر مصحف کشد از بهر کاه
#مولوی
@beeshno
❤4
مولانا | بشنو
تو را در پوستین، من میشناسم همان جان منی در پوست، جانا... #مولوی @beeshno
هر جا که هست در نظرم جلوه میکند
گَه در لباس شعله و گَه در قبای گُل...
اسیر شهرستانی
گَه در لباس شعله و گَه در قبای گُل...
اسیر شهرستانی