نه قهوهای روبهرویم هست که بگویم از تلخی روزگار و نه چایای که بگویم ز لبان نبات و فلان و بهمان. نه کوچهباغی روبهرویم نشسته که شوم سهراب سپهری و نه شرابی به سراغم آمده که نامم گذارم حافظ شیرازی. کوچهها شلوغند، همه جا صدای مذهب پراکنده است. یک دقیقه وقت آرامش نیست. پس چگونه یکی میشود مولوی روزگار؟ یا مینشیند بر محمل و بگوید بران ساربان؟ نه گلولهای فرورفته در تنم است که شوم انقلابی و مقاومتی؛ نه بساط مال بیتالمال چیده روبهرویم که شوم مداح حکومتی. نه فاز ساز در ذهنم میپیچد که پیچ و خم خورم با پیانو؛ نه حبسم در سکوت، که بگویم از صدای پر پرندگان در ثبوت. باشد، دریایی بگذار برایم برایت میشوم مشیری. روستایی ده، پولی ده، برایت میشوم یوشیج. چهمیدانم هر چه خواهی ده هر چه خواهی میدهمت. از هیچ چیز چیزی بر نمیچیزد.
❤5
نیامد از زبانم تککلامی
درودی، چشمکی، حتی سلامی
چو رویش انعکاسش خورد بر چشم
ز یادم رفت، دارم من پیامی
درودی، چشمکی، حتی سلامی
چو رویش انعکاسش خورد بر چشم
ز یادم رفت، دارم من پیامی
❤6
منم رودباری، تو نوری ز ماهی
بَرَم نور مهتاب خود ریز گاهی
تویی نور مهری و من هم درختی
نفس گیرم از نور و تو قبلهگاهی
نمازی به سویت ادا شد، ادا شد
همانگونه بودش که دانم تو خواهی
قضا، مستحب یا حرامی؟ نه آقا!
تویی واجبالواجبان! بیگناهی!
منم شعلهی کوچکی رو به مرگم
تو اما شکوهی، شروع پگاهی
منم رعیتی جانفدایت و اما
تو شاهی، تو شاهی، تو شا... پادشاهی
تویی رقص چنگان به تیزی، به صفحه
منم کندیِ حاصل از نت سیاهی
تویی رقص بینقص دستان یزدان
منم تکهای گِل ز یک اشتباهی
من ار زشتی این جهان یا جهانها
تو بر نظم هستی گُواهی، گواهی
منم ظلمت ریشه در شب ولی تو
طلوعی به هنگام آن صبحگاهی
به هنگام ظلمت، به هنگام غربت
چو نامش بگویی، دگر در پناهی
بَرَم نور مهتاب خود ریز گاهی
تویی نور مهری و من هم درختی
نفس گیرم از نور و تو قبلهگاهی
نمازی به سویت ادا شد، ادا شد
همانگونه بودش که دانم تو خواهی
قضا، مستحب یا حرامی؟ نه آقا!
تویی واجبالواجبان! بیگناهی!
منم شعلهی کوچکی رو به مرگم
تو اما شکوهی، شروع پگاهی
منم رعیتی جانفدایت و اما
تو شاهی، تو شاهی، تو شا... پادشاهی
تویی رقص چنگان به تیزی، به صفحه
منم کندیِ حاصل از نت سیاهی
تویی رقص بینقص دستان یزدان
منم تکهای گِل ز یک اشتباهی
من ار زشتی این جهان یا جهانها
تو بر نظم هستی گُواهی، گواهی
منم ظلمت ریشه در شب ولی تو
طلوعی به هنگام آن صبحگاهی
به هنگام ظلمت، به هنگام غربت
چو نامش بگویی، دگر در پناهی
❤5
آشغالگردهایی رو میبینم که احساس میکنم زندگی بهتری از من دارن تو اون لحظهای که دارن ویژ ویژ میدن با اون موتورشون که مطمئنم خیلی مینازن بهش. قبلا فکر میکردم که چی میشه انقدر زیاد باشن این افراد و خب پاسخش رو هم پیدا کردم؛ نمیدونم.
یکم سعی کردم شعر بخونم دیدم هیچی نمیفهمم ولش کردم. شاید با شرح، اگر مخزن کتابخونه باز شد رفتم سراغشون. نمیدونم چه مشکلی دارن که نمیتونن دو کلام بگن یهجوری که آدم بفهمه. بعدش هم هزار تا شرح ازش در میاد که آره قدیس فلانی صاحب منسب ادب و معرفت و فلان و فلان، مرض خب.
گاز داره میسوزه، یا چیه، نمیدونم هر چی که هست. در دور دستهایی بیکران که دستم نمیرسد بر آن که خالی کنم دود را از ریههای پاک کودکان بیامان (عجب چیزی شد حاجی، دیدی حاجی ایول حاجی حاجی، انتقادو حال کردی ناموسا)
اینم آخرین پاراگراف بعدش میرم. تجمعات شبانه اذیتم میکنن. با آدمهای نفهم امروز خیلی روبرو شدم. پول ندارم، پول میخوام، پول میخوامِ مستقبل. ماشین خیلی تند میره نمیتونم درست بنویسم.
یکم سعی کردم شعر بخونم دیدم هیچی نمیفهمم ولش کردم. شاید با شرح، اگر مخزن کتابخونه باز شد رفتم سراغشون. نمیدونم چه مشکلی دارن که نمیتونن دو کلام بگن یهجوری که آدم بفهمه. بعدش هم هزار تا شرح ازش در میاد که آره قدیس فلانی صاحب منسب ادب و معرفت و فلان و فلان، مرض خب.
گاز داره میسوزه، یا چیه، نمیدونم هر چی که هست. در دور دستهایی بیکران که دستم نمیرسد بر آن که خالی کنم دود را از ریههای پاک کودکان بیامان (عجب چیزی شد حاجی، دیدی حاجی ایول حاجی حاجی، انتقادو حال کردی ناموسا)
اینم آخرین پاراگراف بعدش میرم. تجمعات شبانه اذیتم میکنن. با آدمهای نفهم امروز خیلی روبرو شدم. پول ندارم، پول میخوام، پول میخوامِ مستقبل. ماشین خیلی تند میره نمیتونم درست بنویسم.
😭4✍1🥰1🌚1😇1
پیرامون نخود، جایی که میتوانی کف جامعه را ببینی.
جایی که کیانپارسنشینِ آیفونبهدست هم میشتابد تا نخودی با ادویههای متنوع بخورد، قیمتش هم خیلی بریز به پاش کند شود ۵۰-۱۰۰ تومان.
جایی که میترسی قدم بنهی در جوارش، ولی انگار وقتی یکبار قدم میگذری نمکِ دکّه فلکهای میگیردت و نمیتوانی بهقولی از آن «مووآن» کنی.
جایی که به سلایق احترام گذاشته میشود، یکی نخود نمیخواهد، باقله میگیرد. یکی باقله نمیخواهد، نخود میگیرد.
جایی که میتوانی پس از مدتی سر و کلّه زدن با آدمهای نفهمی همچون محسن پناه ببری بر آن و با دهان سوخته سوار بر امواج هوا بشوی تا خانه.
جایی که میتوانی پیرمردی شکسته را ببینی که با مزد روزش میآید یک نخود پنجاه تومانی میخرد و گوشهای مینشیند پردرد به صفحهی موبایلش نگاه میکند. جایی که افراد میگویند و دوستی تشکیل میدهند، جایی که کف جامعه را میبینی، جایی که افراد میشکنند، وقتی میشنوند که صاحب دکه میگوید پس از هفتهها آمده ده تومان بیشتر کرده قیمت را.
جایی که سساش را انقدر تند میزنند که دهان نه، دستانت هم بسوزد و بگویی یک لیوان دوغ هم بزنید برایم، پول آن را هم بزنی بر جیبش.
جایی که کیانپارسنشینِ آیفونبهدست هم میشتابد تا نخودی با ادویههای متنوع بخورد، قیمتش هم خیلی بریز به پاش کند شود ۵۰-۱۰۰ تومان.
جایی که میترسی قدم بنهی در جوارش، ولی انگار وقتی یکبار قدم میگذری نمکِ دکّه فلکهای میگیردت و نمیتوانی بهقولی از آن «مووآن» کنی.
جایی که به سلایق احترام گذاشته میشود، یکی نخود نمیخواهد، باقله میگیرد. یکی باقله نمیخواهد، نخود میگیرد.
جایی که میتوانی پس از مدتی سر و کلّه زدن با آدمهای نفهمی همچون محسن پناه ببری بر آن و با دهان سوخته سوار بر امواج هوا بشوی تا خانه.
جایی که میتوانی پیرمردی شکسته را ببینی که با مزد روزش میآید یک نخود پنجاه تومانی میخرد و گوشهای مینشیند پردرد به صفحهی موبایلش نگاه میکند. جایی که افراد میگویند و دوستی تشکیل میدهند، جایی که کف جامعه را میبینی، جایی که افراد میشکنند، وقتی میشنوند که صاحب دکه میگوید پس از هفتهها آمده ده تومان بیشتر کرده قیمت را.
جایی که سساش را انقدر تند میزنند که دهان نه، دستانت هم بسوزد و بگویی یک لیوان دوغ هم بزنید برایم، پول آن را هم بزنی بر جیبش.
🥰4❤3
اساسا چه دلیلی باعث میشود که مکانهای عمومی به این حد جذاب باشند و چشمگیر. غذاها مزههای چند برابری بدهند و زندگی بر سلولهای زبان طعمش را بنشاند.
یک پل خاکگرفته اینجاست، کم هم استفاده نمیشود. در نگاه اول این فقط یک پل است. ولی پر از نوشته است، پر از جای قدمهای پرستوهای عاشق است. پر ردپای دشمنان خونی است. حتی شاید صدای ضربآهنگ کفشهای دزد در حافظهی آهنی این پل بچرخد.
چیز خاصی در این چند تکه آهن و یکجای بیلبورد تبلیغاتی نیست. جز خاطراتی که زیر آهنهایِ زیر کفش کوبیده میشوند.
یک پل خاکگرفته اینجاست، کم هم استفاده نمیشود. در نگاه اول این فقط یک پل است. ولی پر از نوشته است، پر از جای قدمهای پرستوهای عاشق است. پر ردپای دشمنان خونی است. حتی شاید صدای ضربآهنگ کفشهای دزد در حافظهی آهنی این پل بچرخد.
چیز خاصی در این چند تکه آهن و یکجای بیلبورد تبلیغاتی نیست. جز خاطراتی که زیر آهنهایِ زیر کفش کوبیده میشوند.
❤11
اگر این است، آسیب جدایی
اجل با من ندارد آشنایی
اگر سنگی به روی سبزه افتد
درختی در بیاید، در خفایی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«اگر در ظلمت شب، نور افتد
بگردم تا ببینم من کجایی...
کجا؟ آنجا. چرا؟ چون نور دارد
نبودی... پس بخوان با خود دعایی...
نبودی... پس چرا در بیشه ماندی؟
ندانستم که از دم بیوفایی...
نبین هر نور شب را یک نشانی
... منم طوفان دریا، ناخدایی»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تویی آواز، در سوز سهتاری
من اما خیره بر همچین صدایی
بلی، آتش بسوزاند به سختی
ولی در بحر من خواهی نیایی؟
گر این خونت بریزد در دل من
تو چون ققنوس، بال و پر گشایی
تو گر خواهی نیا، من تک بمانم
نباشد در اصول ما جفایی
من آن سنگرشکن در صفِّ اول
تو چون الماسِ غرقِ کهربایی...
اجل با من ندارد آشنایی
اگر سنگی به روی سبزه افتد
درختی در بیاید، در خفایی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«اگر در ظلمت شب، نور افتد
بگردم تا ببینم من کجایی...
کجا؟ آنجا. چرا؟ چون نور دارد
نبودی... پس بخوان با خود دعایی...
نبودی... پس چرا در بیشه ماندی؟
ندانستم که از دم بیوفایی...
نبین هر نور شب را یک نشانی
... منم طوفان دریا، ناخدایی»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تویی آواز، در سوز سهتاری
من اما خیره بر همچین صدایی
بلی، آتش بسوزاند به سختی
ولی در بحر من خواهی نیایی؟
گر این خونت بریزد در دل من
تو چون ققنوس، بال و پر گشایی
تو گر خواهی نیا، من تک بمانم
نباشد در اصول ما جفایی
من آن سنگرشکن در صفِّ اول
تو چون الماسِ غرقِ کهربایی...
❤6
در انتظاری تا رسد صبحی که بینی نور را
یک تک نگاهی آسمان را کن که بینی شور را
شاید که صبحی آمد و آبی به بومَش بازگشت
اما تمام شب تو دیدی گوهر مهجور را؟
شاید که خورشید آمد و دنیا دوباره شاد شد
اما میان شب تو دیدی اختر مسرور را؟
آن آسمان باوقار صبح هم در جای خود
اما پس از شب دیدهای دریای بس مغرور را؟
این دید را وسعت بده، محدود در این دو نشو
آیا تو دیدی گرگ و میش و رنگ چون انگور را؟
یک تک نگاهی آسمان را کن که بینی شور را
شاید که صبحی آمد و آبی به بومَش بازگشت
اما تمام شب تو دیدی گوهر مهجور را؟
شاید که خورشید آمد و دنیا دوباره شاد شد
اما میان شب تو دیدی اختر مسرور را؟
آن آسمان باوقار صبح هم در جای خود
اما پس از شب دیدهای دریای بس مغرور را؟
این دید را وسعت بده، محدود در این دو نشو
آیا تو دیدی گرگ و میش و رنگ چون انگور را؟
❤5
تو چون باد پنکه میان هوایی
نت کوک کوکی میان خطایی
تویی لمس گرما میان زمستان
تو در قطعی برق، شمع فضایی
تو چون لحظهی بردن قرعه هستی
تو چون دم زدن شرط اصل بقایی
تو چون توبهی پاک بعد از گناهی
که بر دست من میرسی برفنایی
تو چون شربت سرد، در قلب مرداد
که بر نای خشکم کنی آشنایی
تویی لحظهی لمس بعد از فراقی
نشان میدهی از وجود وفایی
نهایت به یک مصرعک جمع جمعی
تویی آن لواشک که کردی جفایی...
نت کوک کوکی میان خطایی
تویی لمس گرما میان زمستان
تو در قطعی برق، شمع فضایی
تو چون لحظهی بردن قرعه هستی
تو چون دم زدن شرط اصل بقایی
تو چون توبهی پاک بعد از گناهی
که بر دست من میرسی برفنایی
تو چون شربت سرد، در قلب مرداد
که بر نای خشکم کنی آشنایی
تویی لحظهی لمس بعد از فراقی
نشان میدهی از وجود وفایی
نهایت به یک مصرعک جمع جمعی
تویی آن لواشک که کردی جفایی...
❤5
کافه کافه است.
میروی در خیابانها، میبینی املاک شبیه کافه است. رستوران همیشه کافه-رستوران است. خود کافه کافه است. سوپرمارکت را ببین، یک گوشه دستگاه اسپرسوساز گذاشته؛ آنجا هم کافه است. چیدمان داروخانه هم حتی شبیه کافه است. خود کافه رستوران است. گران است. لاکچری است. میروی میبینی یک فضای یک در یک را چیدند، آنجا هم کافه کردند. خانههای تاریخی را سر میزنی دو چیز جالب و موزه و الاآخر ببینی؛ آنهم کافه است. میروی کتابفروشی دو قدم بزنی حال و هوایت عوض شود، میبینی دو نفر آن گوشه نشستند با موهیتو صحبت میکنند. آنهم کافه است. همهجا آینه است. در عجبم که چگونه کسی حاضر است انقدر خودش را نگاه کند روزانه. در ضمن، آینه هم نوعی از چیدمان کافه است. دو نفر میخواهند ملاقات کنند، اینهمه مکان خوب هست، ولی انتخابشان کافه است. بورس لاستیک موسوی میروی میبینی آن هم نوشته قهوه شاتی ۱۰۰، آنهم کافه است. به اندازهای که ده سال پیش کافه در ایران بود اکنون فقط عمدهفروشی قهوه است. میخواهی ایونتی جایی بروی، مکانش کافه است. هر چه میبینم و میشنوم کافه است.
نتوانستم از کافهای عکس بگیرم پس نوشتههای مردمان را ببینید.
میروی در خیابانها، میبینی املاک شبیه کافه است. رستوران همیشه کافه-رستوران است. خود کافه کافه است. سوپرمارکت را ببین، یک گوشه دستگاه اسپرسوساز گذاشته؛ آنجا هم کافه است. چیدمان داروخانه هم حتی شبیه کافه است. خود کافه رستوران است. گران است. لاکچری است. میروی میبینی یک فضای یک در یک را چیدند، آنجا هم کافه کردند. خانههای تاریخی را سر میزنی دو چیز جالب و موزه و الاآخر ببینی؛ آنهم کافه است. میروی کتابفروشی دو قدم بزنی حال و هوایت عوض شود، میبینی دو نفر آن گوشه نشستند با موهیتو صحبت میکنند. آنهم کافه است. همهجا آینه است. در عجبم که چگونه کسی حاضر است انقدر خودش را نگاه کند روزانه. در ضمن، آینه هم نوعی از چیدمان کافه است. دو نفر میخواهند ملاقات کنند، اینهمه مکان خوب هست، ولی انتخابشان کافه است. بورس لاستیک موسوی میروی میبینی آن هم نوشته قهوه شاتی ۱۰۰، آنهم کافه است. به اندازهای که ده سال پیش کافه در ایران بود اکنون فقط عمدهفروشی قهوه است. میخواهی ایونتی جایی بروی، مکانش کافه است. هر چه میبینم و میشنوم کافه است.
نتوانستم از کافهای عکس بگیرم پس نوشتههای مردمان را ببینید.
❤7👍1
چند وقتی با خودم کلنجار رفتم که چی باید بذارم اینجا امشب. چیزی به ذهنم نمیومد. همزمان هم چهارمین سالگرد هم هست... .
گاهی قول خودم به خودم رو فراموش میکنم؛ که اینجا قراره یه آرشیو شخصی باشه. نه بیشتر و نه کمتر. دستام انگار داخل یک قفل گیر میکنن و آزاد نمیچرخن برای اینکه هر چی دلشون میخواد بگن. فکر کردن در مورد اینکه یکی در هر حال پیدا میشه که بیاد و اینها رو بخونه آزارم میده و دستم رو تنگ میکنه.
تکه شعرهای پراکنده توی ذهنم میان. در مورد موضوعات مختلف. نمینویسمشون. روی پیادهرویِ زیر پام له میشن و توی حافظه کاشی ثبت. همیشه دفتر همراهمه؛ ولی اینکه روی زبون بیاد و تقدیم به هوا شه لذتبخشتر به نظر میرسه تا بخواد جدی روش کار بشه و هزار تا عیب هم در چند مرحله ازش گرفته بشه.
گاهی اینجا یک پیام در روز کافی نیست، و گاهی همون یک پیام هم زیادیه برای فکر کردن در موردش. احساس میکنم باید روی موجی باشم. روی کسی ریپلای بزنم و شروع کنم به چیدن کلمات. ولی وقتی فکر میکنم اصلا دلم نمیخواد انجامش بدم.
شاید از روزای بعدی، یه چیزی فرق کنه. شاید بهتر بشه، و شایدم بدتر. نمیدونم چجوری ۱۰۰ روز اینجا دووم اورد. نمیخوام هم در موردش فکری کنم. نمیخوام هیچکدوم از چیزهای اینجا رو به قصد مقایسه بخونم، یا بخوام خودم رو بکوبم. اینهم یک تلنگری بود. شاید که دست در بند رها شد.
گاهی قول خودم به خودم رو فراموش میکنم؛ که اینجا قراره یه آرشیو شخصی باشه. نه بیشتر و نه کمتر. دستام انگار داخل یک قفل گیر میکنن و آزاد نمیچرخن برای اینکه هر چی دلشون میخواد بگن. فکر کردن در مورد اینکه یکی در هر حال پیدا میشه که بیاد و اینها رو بخونه آزارم میده و دستم رو تنگ میکنه.
تکه شعرهای پراکنده توی ذهنم میان. در مورد موضوعات مختلف. نمینویسمشون. روی پیادهرویِ زیر پام له میشن و توی حافظه کاشی ثبت. همیشه دفتر همراهمه؛ ولی اینکه روی زبون بیاد و تقدیم به هوا شه لذتبخشتر به نظر میرسه تا بخواد جدی روش کار بشه و هزار تا عیب هم در چند مرحله ازش گرفته بشه.
گاهی اینجا یک پیام در روز کافی نیست، و گاهی همون یک پیام هم زیادیه برای فکر کردن در موردش. احساس میکنم باید روی موجی باشم. روی کسی ریپلای بزنم و شروع کنم به چیدن کلمات. ولی وقتی فکر میکنم اصلا دلم نمیخواد انجامش بدم.
شاید از روزای بعدی، یه چیزی فرق کنه. شاید بهتر بشه، و شایدم بدتر. نمیدونم چجوری ۱۰۰ روز اینجا دووم اورد. نمیخوام هم در موردش فکری کنم. نمیخوام هیچکدوم از چیزهای اینجا رو به قصد مقایسه بخونم، یا بخوام خودم رو بکوبم. اینهم یک تلنگری بود. شاید که دست در بند رها شد.
❤5🕊1
ای تاکسی آهسته ران آهسته جانم میرود
یزدان کجایی؟ اسنپم، کد رایگانم میرود
من ماندهام بیپول از او، رنجور در فقری از او
گویی که تیغ قیمتش در استخوانم میرود
گفتم به قهوه، با غذا پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای تاکسی تندی مکن در کوچهها
کز درد آن سرو روان گویی روانم میرود
بالا رود دامنکشان من در تورم زرکشان
دیگر مپرس از من نشان کز او نشانم میرود
سعدی تو با پول ددی در قلب صحرا میروی
در بین درد مردمان گویی فلانم میرود
آسودهای در کاروان، یک ساربان در جفتتان
خواهی چه از این آسمان؛ گویی که جانم میرود؟
گویندت آنها باادب، اسطوره فضل و طرب
منسوب بر شیخ اجل، گویی عنانم میرود؟!
دلدار خود را داشتی، عاشق به هر جا داشتی
نوشی شرابی تا سرش بعدش «اذانم میرود»
کل جهان اشعارشان، هر جا رَوی ردی از آن
ناگَه رسی بر بوستان، ها؟ دلستانم میرود؟
من قهرم از آن مردمان، سنگیدلان آتشدلان
شعرم نشد معروف پس گویم فغانم میرود
اکنون روم در بوستان گویم گلستان ناگهان
اکنون که شادم گویمش:«دانی که آنم میرود؟»
یزدان کجایی؟ اسنپم، کد رایگانم میرود
من ماندهام بیپول از او، رنجور در فقری از او
گویی که تیغ قیمتش در استخوانم میرود
گفتم به قهوه، با غذا پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای تاکسی تندی مکن در کوچهها
کز درد آن سرو روان گویی روانم میرود
بالا رود دامنکشان من در تورم زرکشان
دیگر مپرس از من نشان کز او نشانم میرود
سعدی تو با پول ددی در قلب صحرا میروی
در بین درد مردمان گویی فلانم میرود
آسودهای در کاروان، یک ساربان در جفتتان
خواهی چه از این آسمان؛ گویی که جانم میرود؟
گویندت آنها باادب، اسطوره فضل و طرب
منسوب بر شیخ اجل، گویی عنانم میرود؟!
دلدار خود را داشتی، عاشق به هر جا داشتی
نوشی شرابی تا سرش بعدش «اذانم میرود»
کل جهان اشعارشان، هر جا رَوی ردی از آن
ناگَه رسی بر بوستان، ها؟ دلستانم میرود؟
من قهرم از آن مردمان، سنگیدلان آتشدلان
شعرم نشد معروف پس گویم فغانم میرود
اکنون روم در بوستان گویم گلستان ناگهان
اکنون که شادم گویمش:«دانی که آنم میرود؟»
🕊6❤3🌚2
از شیرهی دل نوش کند آن مَهِ مشکین
مینوشد و میافتد از آن هالهی رنگین
دستش به زمین گیرد و فریاد بدارد
اما به سر صبح فتاده مَهِ مسکین
با خود ببرد اختر و مهشید و خودش را
با قهر رَوَد غرب، چو یک گوهر غمگین
خورشید میاید، همه اَبران به سر صف
سرلشکرشان مدح کند بقیه آمین
او هم که رسد بر سر اوجش به کف افتد
این تلخیِ پایان و تَهِ قصهی شیرین
شاهین پر و بالش بگشاید برسد اوج
آخر که سقوطیست چه سنگین و چه ننگین
در گردش گردون همه تفسیر نهادند
من خوانمش این بازی زجرآور دیرین
مینوشد و میافتد از آن هالهی رنگین
دستش به زمین گیرد و فریاد بدارد
اما به سر صبح فتاده مَهِ مسکین
با خود ببرد اختر و مهشید و خودش را
با قهر رَوَد غرب، چو یک گوهر غمگین
خورشید میاید، همه اَبران به سر صف
سرلشکرشان مدح کند بقیه آمین
او هم که رسد بر سر اوجش به کف افتد
این تلخیِ پایان و تَهِ قصهی شیرین
شاهین پر و بالش بگشاید برسد اوج
آخر که سقوطیست چه سنگین و چه ننگین
در گردش گردون همه تفسیر نهادند
من خوانمش این بازی زجرآور دیرین
❤6
«پدیدهها فحشت میدهند. قوانین، مؤاخذهات میکنند. حواس پنجگانهٔ نمازت پراکنده میشود. هر چه نیایش میکنی مهربانی به سراغت نمیآید. در چنین شرایطی به اندازه یک سر کبریت درد، تمام وجودت را به آتش میکشد.»
معمولا عادت ندارم به گذاشتن چیزهای دیگران در اینجا. شاید در حد یک تضمین. نه بیشتر. ولی این یکی، تقریبا مسیری بود که پاییز و زمستون پارسال طی شد. بامدادهایی که مهای شروع میشدن. صبحهایی که بارونی میشدن. و بوی خاک نمخورده و فلان و فلان...
چشمم خورد به یک کتاب توی کتابخونه؛ رودخانه رویا. بگذریم از اینکه چیزای جالبی از خوانندهش نمیشه پیدا کرد. کتاب رو باز کردم. تا همین الان هم جز سی-چهل صفحه بیشتر از صد و سی-صد و چهل صفحهاش نخوندم. جملات عجیب بود. و خب طبیعیه، شطحیاته دیگه. ولی اونجا اولین برخورد من با شطحیات بود. کتاب انگار مثل یک دیوانه یا مجنون با من صحبت میکرد، یک جمله سیاسی بود و جمله بعدی توصیف طبیعت. یک جمله عاشقانه بود و جمله بعدی عرفانی. رسیدم به این قسمتش. پدیدهها فحشت میدهند... . چند جا برای خودم نوشتمش. گذاشتمش جاهای مختلف. دیدن و خوندنش جالب بود. البته نه موقعی که واقعا سرت بیاد.
زمستون، همینطوری گذشت. در حال التماس برای مهربانی.
-یک روزی از همین روزها بود یادم نمیآد.
-شطحیاتِ رودخانه رویا، اثر احمد عزیزی
معمولا عادت ندارم به گذاشتن چیزهای دیگران در اینجا. شاید در حد یک تضمین. نه بیشتر. ولی این یکی، تقریبا مسیری بود که پاییز و زمستون پارسال طی شد. بامدادهایی که مهای شروع میشدن. صبحهایی که بارونی میشدن. و بوی خاک نمخورده و فلان و فلان...
چشمم خورد به یک کتاب توی کتابخونه؛ رودخانه رویا. بگذریم از اینکه چیزای جالبی از خوانندهش نمیشه پیدا کرد. کتاب رو باز کردم. تا همین الان هم جز سی-چهل صفحه بیشتر از صد و سی-صد و چهل صفحهاش نخوندم. جملات عجیب بود. و خب طبیعیه، شطحیاته دیگه. ولی اونجا اولین برخورد من با شطحیات بود. کتاب انگار مثل یک دیوانه یا مجنون با من صحبت میکرد، یک جمله سیاسی بود و جمله بعدی توصیف طبیعت. یک جمله عاشقانه بود و جمله بعدی عرفانی. رسیدم به این قسمتش. پدیدهها فحشت میدهند... . چند جا برای خودم نوشتمش. گذاشتمش جاهای مختلف. دیدن و خوندنش جالب بود. البته نه موقعی که واقعا سرت بیاد.
زمستون، همینطوری گذشت. در حال التماس برای مهربانی.
-یک روزی از همین روزها بود یادم نمیآد.
❤3💔2
دیدن این برگهی جالب باعث شد بالاخره بساط این فکر رو جمع کنم تو ذهنم و برم گیر بشم تو یه قضیه دیگه.
خانم، دختر، بانو، سرکار، زن و... واژهای بود که مدام میشنیدم، و میشنوید، و میشنویم، و خواهیم شنید.
از تحلیلهای هزار خطی چنلهای تلگرامی گرفته تا کتابها و ریلزهای چند دقیقه اینستا و ویدیوهای تیکتاک هم در مورد همین هست. از پرونده قاتل و مقتول و دزد و سارق و ستیزنده و فلان هم باز همه گیر میدن روی این کلمه.
منم تحلیلش نکردم، یا نمیگم درسته یا غلطه، فقط هر موقع اسمی برگرفته از مونث رو میشنوم یاد این نوتی که توی گوشیم نوشتم میافتم.
خانم موتور سواری رد میشود...
پدر نگاه میکند، و با حالت تعجبی میگوید:«اوووو»
-عیبه؟
+نه... ندیده بودم تا حالا
و خب، توجه به این مکالمه جالب بود. تحلیلی هم در کار نیست.
ایشالا که خیره
عکسی در یک عروسی.
خانم، دختر، بانو، سرکار، زن و... واژهای بود که مدام میشنیدم، و میشنوید، و میشنویم، و خواهیم شنید.
از تحلیلهای هزار خطی چنلهای تلگرامی گرفته تا کتابها و ریلزهای چند دقیقه اینستا و ویدیوهای تیکتاک هم در مورد همین هست. از پرونده قاتل و مقتول و دزد و سارق و ستیزنده و فلان هم باز همه گیر میدن روی این کلمه.
منم تحلیلش نکردم، یا نمیگم درسته یا غلطه، فقط هر موقع اسمی برگرفته از مونث رو میشنوم یاد این نوتی که توی گوشیم نوشتم میافتم.
خانم موتور سواری رد میشود...
پدر نگاه میکند، و با حالت تعجبی میگوید:«اوووو»
-عیبه؟
+نه... ندیده بودم تا حالا
و خب، توجه به این مکالمه جالب بود. تحلیلی هم در کار نیست.
ایشالا که خیره
عکسی در یک عروسی.
❤9
«چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
ز خواندن وا ماندی و رفتی»
ز باغ پربارِ افکارم
شکوفه را راندی و رفتی، دلم را لرزاندی و رفتی...
بهارانم، چون زمستان شد
موج آرامم، چون خروشان شد
بیشهزاران قلبم بیابان شد
نغمهی خاموش، خواندی و رفتی...
چو آوازت، در دلم آمد، سیاهِ شب هم به سر آمد، باد پاکی به کوی دلم آمد
سیاه شب... به سر آمد... نگاه صبح... به دل آمد
چو مرغ شب، خواندی و رفتی...
-با تقلید بسیار بسیار زیاد از تصنیف چو مرغ عشق یا چو مرغ شب هر چی که هست
-عکس حرفهای از چوبشور در یک روز شهریوری
دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
ز خواندن وا ماندی و رفتی»
ز باغ پربارِ افکارم
شکوفه را راندی و رفتی، دلم را لرزاندی و رفتی...
بهارانم، چون زمستان شد
موج آرامم، چون خروشان شد
بیشهزاران قلبم بیابان شد
نغمهی خاموش، خواندی و رفتی...
چو آوازت، در دلم آمد، سیاهِ شب هم به سر آمد، باد پاکی به کوی دلم آمد
سیاه شب... به سر آمد... نگاه صبح... به دل آمد
چو مرغ شب، خواندی و رفتی...
-با تقلید بسیار بسیار زیاد از تصنیف چو مرغ عشق یا چو مرغ شب هر چی که هست
-عکس حرفهای از چوبشور در یک روز شهریوری
❤2🔥1😇1
درخت و باغ و سنبل
چه خوشگلی تو بلبل
رودخونه میگه شُرشُر
تمومه دیگه غرغر
مامان جونم کنارم
چیپس و پفک هم دارم
ای خدایا ممنونم
مهمتری از جونم
میریم با دوستا بازی
اما دارم یه رازی...
پاهام جیلیز ویلیزه
جیشم داره میریزه
سریع میگم به مادر
گفتش بگو با پدر
پدر میدونه بهتر
یکهویی میشه بدتر
با عرقای سردم
میگم به بابا دردم
باهم میریم دستشویی
میاد اما یه بویی
تحملش میکنم
بالاخره جیش میکنم
الان دیگه خوشحالم
مثل قدیم باحالم
چه خوشگلی تو بلبل
رودخونه میگه شُرشُر
تمومه دیگه غرغر
مامان جونم کنارم
چیپس و پفک هم دارم
ای خدایا ممنونم
مهمتری از جونم
میریم با دوستا بازی
اما دارم یه رازی...
پاهام جیلیز ویلیزه
جیشم داره میریزه
سریع میگم به مادر
گفتش بگو با پدر
پدر میدونه بهتر
یکهویی میشه بدتر
با عرقای سردم
میگم به بابا دردم
باهم میریم دستشویی
میاد اما یه بویی
تحملش میکنم
بالاخره جیش میکنم
الان دیگه خوشحالم
مثل قدیم باحالم
🕊3🐳3
هان! بوی مهری میرسد... خودکار و دفتر جمع کن
جنگ ار به شهرت میرسد، در گوشهای رُو دمع کن
پایان تابستان رسد، پاییز دیگر آمده
با لب دعا و با یَدَت کبریت روی شمع کن
جنگ ار به شهرت میرسد، در گوشهای رُو دمع کن
پایان تابستان رسد، پاییز دیگر آمده
با لب دعا و با یَدَت کبریت روی شمع کن
😭4
نمیدانم تا چه حد میشود وقار و سنگینی کلمات را روی دریای کاغذ حفظ کرد؛ بهطوری که در گوش دیگران نیوفتد. ولی کلمات همینگونه بود؛ همینطور سنگین، همینطور بیمضمون.
کلماتی که با مداد میآیند و با پاککن میروند اما نمیتوانیم از مغز آنها را پاک کنیم. تابوهای ارزشیِ نقشبسته بر روی مغز.
حتی نمیتوانم اعلام کنم که چه حسی دارد وقتی خورشید میآید و میرود و میماند و من آخر شب تنها به آینه نگاه میکنم و نمیدانم چگونه پاهایم توان تحمل اینهمه کلمات را دارد.
سعی میکنم با خزعبل فراموششان کنم. با آهنگها پراکندهیشان کنم. با مشتهایم به نقاط مختلف بکوبمشان. ولی این کلمات لعنتی حتی در یک حالت هم پیش نمیآید که بخواهند بر روی زبان کارشان را انجام دهند. در دریایی به وسعت کلمات یک کانال خروجی نیست تا آنها بروند بر زبان و بیوفتند بر گوش یک دوستِ صمیمی و رها شوند از این مغز. هر چه کلمات گذشته را میبینم به آشفتگی وضعیت فعلی بیشتر پِی میبرم. به اینکه چگونه قبلا با نظم و مرتب بود. به اینکه چقدر از آدمهای اطرافم خوشحال بودم. به اینکه به کلماتی که از دهانم بیرون میآیند اهمیت نمیدهم. ولی الآن، جز دو واحد دوپامین گولزنندهی برنامههایی با نور مصنوعی سرگرمیای ندارم.
تمام سعیم این است که بگویم پدیدهها فحشم میدهند، قوانین مؤاخذهام میکنند. با اوج نیایش باز مهربانی به سراغم نمیآید. و یک سر کبریت درد میتواند وجودم را به آتش بکشد.
کلماتی که با مداد میآیند و با پاککن میروند اما نمیتوانیم از مغز آنها را پاک کنیم. تابوهای ارزشیِ نقشبسته بر روی مغز.
حتی نمیتوانم اعلام کنم که چه حسی دارد وقتی خورشید میآید و میرود و میماند و من آخر شب تنها به آینه نگاه میکنم و نمیدانم چگونه پاهایم توان تحمل اینهمه کلمات را دارد.
سعی میکنم با خزعبل فراموششان کنم. با آهنگها پراکندهیشان کنم. با مشتهایم به نقاط مختلف بکوبمشان. ولی این کلمات لعنتی حتی در یک حالت هم پیش نمیآید که بخواهند بر روی زبان کارشان را انجام دهند. در دریایی به وسعت کلمات یک کانال خروجی نیست تا آنها بروند بر زبان و بیوفتند بر گوش یک دوستِ صمیمی و رها شوند از این مغز. هر چه کلمات گذشته را میبینم به آشفتگی وضعیت فعلی بیشتر پِی میبرم. به اینکه چگونه قبلا با نظم و مرتب بود. به اینکه چقدر از آدمهای اطرافم خوشحال بودم. به اینکه به کلماتی که از دهانم بیرون میآیند اهمیت نمیدهم. ولی الآن، جز دو واحد دوپامین گولزنندهی برنامههایی با نور مصنوعی سرگرمیای ندارم.
تمام سعیم این است که بگویم پدیدهها فحشم میدهند، قوانین مؤاخذهام میکنند. با اوج نیایش باز مهربانی به سراغم نمیآید. و یک سر کبریت درد میتواند وجودم را به آتش بکشد.
❤2