داستان: فتوسنتز با نور سیاه
یک: چگونه آهووار چریده شدیم!
فصل رهگیری آهوها از حاشیه به شهر بود. سه تکه سوخاری کلاغ، یک بطر آب بامبو، با یک پاکت سیگار خیزران خریدم. چندباری با سنگ به شیشهی ایستگاه قطار زدم. اِلی لبخند زد. برگهی مرخصیاَش را پُر کرد وُ گذاشت روی میز رئیسی که نبود. از سالن ایستگاه بیرون آمد. در ایستگاه را قفل کردیم. گفتم:
- اِلی میخوام ببرمت قاآنی، تماشای آهو!
لبخند زد وُ راه افتادیم. هی دست روی مو میکشید وُ میگفت:
- آهوها خوشگلن؟
- آره اِلی جان خوشگلن خیلی!
این سوال را تا کانتینرسازی مدام میپرسید. گفتم:
- اِلی آروم بگیر یه لحظه! به آهنگ کانتینرسازی گوش کن.
ایستادیم کنار کانتینرسازی. نسیم، اسلیمیهای سبزچهی حصار را مواج کرده بود. دو نخ خیزران روشن کردم. یکی برای خودم، آن یکی هم برای اِلی. به صدای جوشکاری، به صدای برخورد آهنها به هم، به صدای قرقرهای که با زنجیر آهنی میچرخید، وَ به چند ناسزای رکیک کارگرانِ عصبانیِ کانتینِرسازی گوش دادیم وُ خندیدیم. گفتم:
- بجنب بریم تا دیر نشده. ممکنه قاآنی رو ممنوعالورود کُنَن.
به قاآنی که رسیدیم سربازها کنار سرهنگ ایستاده بودند. قاآنی ممنوعالورود شده بود. یکی از سربازها داشت آهنگ " اسنایپر در باد" را میخواند. صدایش با صدای همان خوانندهی زن که آهنگ را خوانده بود مو نمیزد. صدای شلیک گلولههای آهنگش را هم خودش با حنجره کپی برابر اصل کرده بود. مابقی سربازها هم لبشان میجنبید. گویا نرمینهی صدف توی دهانشان بود. به خاطر بیکاری جوندهی نرمینه شده بودند. در منطقه سالها جنگی نبود تا دشمن را بکشند بلکه بیکار نباشند. شنیده بودم به خاطر همین بیکاری مضاعف حتی به آنها کوپن نرمینهی صدف با قیمت دولتی داده بودند.
سرهنگ پا پیش گذاشت. آمد جلوی من وُ الی ایستاد. رو به من گفت:
- چطوری دراز بیخاصیت؟ این دختره رو برای چی آوردی؟
گفتم که تا به حال آهو ندیده است. گفتم برای تماشای آهوها آمدهایم. نگاهی به کیسهی خریدم انداخت.
- لابد ساکیِ جلبک سیاه هم خریدی؟
سرهنگ گهگاه چیزهایی از توی سبد خریدم بر میداشت. ساکی جلبک خیلی دوست داشت. به همین خاطر نخریدم. به جایش بطر آب بامبو را در آوردم. ادای عُق زدن درآورد.
- اون صابمرده رو بذار توی کیسه. این چیه میخوری؟
بطر بامبو را توی سبد برگرداندم. خوشحال بودم که اینبار به او باجی نداده بودم. به سرهنگ گفتم اجازه بدهد برای تماشای آهو وارد قاآنی بشویم. نگذاشت. گفت که تیمسار در قاآنی قصد دارد آهو شکار کند. دستور داده تا قاآنی را قُرُق کنند. سرم را پایین انداختم وُ به الی اشاره زدم که برویم.
راه افتادیم. مسیری را از جوی فاضلابِ کنارِ بوتهجِقِهها میشناختم. جوی کثیف وُ بد بو بود اما بوتهجِقِههای بلندی داشت. میشد مسیر فاضلاب را در استتار بوتهجِقهها پی بگیری تا به اواسط قاآنی برسی.
بوی فاضلاب آزارمان میداد. اِلی گفت:
- این فاضلابِ چیه؟
گفتم که بوی فاضلاب مُردهذوبخانه است. بوی خاصی داشت. اجساد را در استخر آمِنیاهِتیلِ داغ غوطهور میکردند. آمِنیاهیتِل اجساد را همچون قند در چای حل میکرد. حَلّالِ جنازه بود. سپس مایع استخر را تسویه میکردند وُ شیرابهی جنازهها را در این جوی جاری میکردند تا به حاشیه برود.
قبرستانها دیگر حتی جای یک جنازه نداشتند. به خاطر همین شهرداری تصویب کرد که مُردهذوبخانه دایر کنند. جنازهها را هم هفتهی دو بار در استخر آمِنیاهِتیل ذوب میکردند. به هر خانوادهی متوفی یک لیوانِ وَکیوم شده، شیرابهی جنازه میدادند. البته معلوم نبود شیرابهی جنازهی کیست؟ چون تمام جنازهها را با هم در استخر ذوب میکردند. لیوانِ وَکیوم شده هم نَشکن بود. چون اگر میشکست بوی گند میداد، جوری که از یاد عزیزت متنفر میشدی.
اِلی گفت:
- اما رنگ فاضلابش قشنگه!
راست میگفت. جوی شیرابهی جنازهها رنگ بتادین داشت. البته بسیار کمرنگتر وُ شفافتر. ماهیها را به راحتی میشد توی شیرابهی جنازهها دید. ماهیهای این جوی به این شیرابه عادت داشتند. عشق میکردند. فقرا میآمدند لای بوتهجغهها توی جوی لَنسِر میانداختند. به جز فقراء کسی از ماهیهای اینجا صید نمیکرد. هر چقدر دلشان میخواست میتوانستند اینجا ماهی بگیرند. از شدت شیرابهی جنازه وُ فزونی جانباختگان، انگار تولید مثل ماهیها هم بیشتر شده بود. کمتر فقیری وجود داشت که ماهیِ شیرابه، نخورده باشد.
از لای بوتهجقهها وُ ردیف چند خط در میان فقرای ماهیگیر گذشتیم. دقیقاً پشت بتهجقهی پیادهروی قاآنی بودیم. سربازها صدای سگ در میآوردند تا آهوها را سمت تیمسار کیش دهند. به اِلی گفتم که بتهجغهها را کنار میدهم تا آهوها را تماشا کند.
یک: چگونه آهووار چریده شدیم!
فصل رهگیری آهوها از حاشیه به شهر بود. سه تکه سوخاری کلاغ، یک بطر آب بامبو، با یک پاکت سیگار خیزران خریدم. چندباری با سنگ به شیشهی ایستگاه قطار زدم. اِلی لبخند زد. برگهی مرخصیاَش را پُر کرد وُ گذاشت روی میز رئیسی که نبود. از سالن ایستگاه بیرون آمد. در ایستگاه را قفل کردیم. گفتم:
- اِلی میخوام ببرمت قاآنی، تماشای آهو!
لبخند زد وُ راه افتادیم. هی دست روی مو میکشید وُ میگفت:
- آهوها خوشگلن؟
- آره اِلی جان خوشگلن خیلی!
این سوال را تا کانتینرسازی مدام میپرسید. گفتم:
- اِلی آروم بگیر یه لحظه! به آهنگ کانتینرسازی گوش کن.
ایستادیم کنار کانتینرسازی. نسیم، اسلیمیهای سبزچهی حصار را مواج کرده بود. دو نخ خیزران روشن کردم. یکی برای خودم، آن یکی هم برای اِلی. به صدای جوشکاری، به صدای برخورد آهنها به هم، به صدای قرقرهای که با زنجیر آهنی میچرخید، وَ به چند ناسزای رکیک کارگرانِ عصبانیِ کانتینِرسازی گوش دادیم وُ خندیدیم. گفتم:
- بجنب بریم تا دیر نشده. ممکنه قاآنی رو ممنوعالورود کُنَن.
به قاآنی که رسیدیم سربازها کنار سرهنگ ایستاده بودند. قاآنی ممنوعالورود شده بود. یکی از سربازها داشت آهنگ " اسنایپر در باد" را میخواند. صدایش با صدای همان خوانندهی زن که آهنگ را خوانده بود مو نمیزد. صدای شلیک گلولههای آهنگش را هم خودش با حنجره کپی برابر اصل کرده بود. مابقی سربازها هم لبشان میجنبید. گویا نرمینهی صدف توی دهانشان بود. به خاطر بیکاری جوندهی نرمینه شده بودند. در منطقه سالها جنگی نبود تا دشمن را بکشند بلکه بیکار نباشند. شنیده بودم به خاطر همین بیکاری مضاعف حتی به آنها کوپن نرمینهی صدف با قیمت دولتی داده بودند.
سرهنگ پا پیش گذاشت. آمد جلوی من وُ الی ایستاد. رو به من گفت:
- چطوری دراز بیخاصیت؟ این دختره رو برای چی آوردی؟
گفتم که تا به حال آهو ندیده است. گفتم برای تماشای آهوها آمدهایم. نگاهی به کیسهی خریدم انداخت.
- لابد ساکیِ جلبک سیاه هم خریدی؟
سرهنگ گهگاه چیزهایی از توی سبد خریدم بر میداشت. ساکی جلبک خیلی دوست داشت. به همین خاطر نخریدم. به جایش بطر آب بامبو را در آوردم. ادای عُق زدن درآورد.
- اون صابمرده رو بذار توی کیسه. این چیه میخوری؟
بطر بامبو را توی سبد برگرداندم. خوشحال بودم که اینبار به او باجی نداده بودم. به سرهنگ گفتم اجازه بدهد برای تماشای آهو وارد قاآنی بشویم. نگذاشت. گفت که تیمسار در قاآنی قصد دارد آهو شکار کند. دستور داده تا قاآنی را قُرُق کنند. سرم را پایین انداختم وُ به الی اشاره زدم که برویم.
راه افتادیم. مسیری را از جوی فاضلابِ کنارِ بوتهجِقِهها میشناختم. جوی کثیف وُ بد بو بود اما بوتهجِقِههای بلندی داشت. میشد مسیر فاضلاب را در استتار بوتهجِقهها پی بگیری تا به اواسط قاآنی برسی.
بوی فاضلاب آزارمان میداد. اِلی گفت:
- این فاضلابِ چیه؟
گفتم که بوی فاضلاب مُردهذوبخانه است. بوی خاصی داشت. اجساد را در استخر آمِنیاهِتیلِ داغ غوطهور میکردند. آمِنیاهیتِل اجساد را همچون قند در چای حل میکرد. حَلّالِ جنازه بود. سپس مایع استخر را تسویه میکردند وُ شیرابهی جنازهها را در این جوی جاری میکردند تا به حاشیه برود.
قبرستانها دیگر حتی جای یک جنازه نداشتند. به خاطر همین شهرداری تصویب کرد که مُردهذوبخانه دایر کنند. جنازهها را هم هفتهی دو بار در استخر آمِنیاهِتیل ذوب میکردند. به هر خانوادهی متوفی یک لیوانِ وَکیوم شده، شیرابهی جنازه میدادند. البته معلوم نبود شیرابهی جنازهی کیست؟ چون تمام جنازهها را با هم در استخر ذوب میکردند. لیوانِ وَکیوم شده هم نَشکن بود. چون اگر میشکست بوی گند میداد، جوری که از یاد عزیزت متنفر میشدی.
اِلی گفت:
- اما رنگ فاضلابش قشنگه!
راست میگفت. جوی شیرابهی جنازهها رنگ بتادین داشت. البته بسیار کمرنگتر وُ شفافتر. ماهیها را به راحتی میشد توی شیرابهی جنازهها دید. ماهیهای این جوی به این شیرابه عادت داشتند. عشق میکردند. فقرا میآمدند لای بوتهجغهها توی جوی لَنسِر میانداختند. به جز فقراء کسی از ماهیهای اینجا صید نمیکرد. هر چقدر دلشان میخواست میتوانستند اینجا ماهی بگیرند. از شدت شیرابهی جنازه وُ فزونی جانباختگان، انگار تولید مثل ماهیها هم بیشتر شده بود. کمتر فقیری وجود داشت که ماهیِ شیرابه، نخورده باشد.
از لای بوتهجقهها وُ ردیف چند خط در میان فقرای ماهیگیر گذشتیم. دقیقاً پشت بتهجقهی پیادهروی قاآنی بودیم. سربازها صدای سگ در میآوردند تا آهوها را سمت تیمسار کیش دهند. به اِلی گفتم که بتهجغهها را کنار میدهم تا آهوها را تماشا کند.
دست انداختم لای ساقههای بتهجقهها. کنارشان دادم. تیمسار دقیقاً پشت به مکان استتار ما ایستاده بود. گویا صدای کنار دادن ساقههای بُتهجِقهها توجهاَش را جلب کرد. سر چرخاند سمت ما. سَرِ من وَ اِلی را میان برگچههای بتهجقه دید. لولهی کالیبر هفتادش را سمت ما نشانه رفت.
- بیاین بیرون آهوهای جاسوس!
اصلاً نمیفهمیدم که چرا باید برای شکار آهو از کالیبر هفتاد استفاده کند. شلیک یک گلوله از کالیبر هفتاد کافی بود یکسوم یک فیل را محو وُ نابود کند چه برسد به آهو؟ پیشترها از کالیبر سی یا سیوُپنج استفاده میکرد.
آرام به اِلی گفتم بهتر است بدون تشنج خود را به تیمسار تسلیم کنیم وَاِلّا با یک گلوله جفتمان را پودر میکند. از لای بوتهجقهها بیرون زدیم. تیمسار گفت:
- اینجا چیکار میکنین ها؟
گفتم آمدیم چند نخی خیزران بکشیم. در سبد خریدم را باز کردم. سوخاری کلاغ را نشانش دادم. حتی بستهی سوخاری را به او تعارف کردم تا یک تکه بردارد. برداشت وُ به دندان کشید. خوشاَش آمد وُ گفت:
- هووم بَدَک نیست، آفرین.
سپس از ما خواست تا کنارش بایستیم. گفت که عجله کنیم. دستهی آهوها به سمت او نزدیک میشدند. اِلی با دیدن آهوها از دور لبخند زد. تیمسار لولهی کالیبر هفتادش را به سمت آهوها نشانه رفت. با نزدیک شدن آهوها لولهی کالیبر هفتاد نیز به حرکت در آمد. گذاشت تا به نزدیکترین وضعیت برسند. سربازها از پی آهوها پارس میکردند. تیمسار خیلی جدی روی یکی از آهوها نشانه رفت.
- بووومممم
آهو همچون گنجشک در حال پروازی که با موشک پهباد منفجرش کرده باشند به قطعات بسیار ریزی، رَنده وُ به همهجای قاآنی پرتاب شد. گویا آهویی را زندهزنده در چرخِگوشت بزرگی پرت کرده باشند. اِلی جیغ کشید. من هم به تبعیت از او فریاد زدم:
- نَه!
تیمسار سرچاخند سمت من وُ الی. در چشم ما خیره شد. بعد از مکث اندکی گفت:
- مبارزه منفی میکنید؟
خواستم مجدداً بگویم نَه اما دیدم دوباره قصد دارد تا کالیبر هفتادش را مُسَلَّح کند. به اِلی زیرزبانی وُ گنگ گفتم که باید سریع در جهت فرار آهوها بدویم. فهمید. دویدیم. تیمسار به سربازی که "اسنایپر در باد" را میخواند، فریاد زد:
- فقط اون دو تا آهو رو با نور تعقیب کن.
سرباز هم بدون آنکه در خواندن ترانه خللی ایجاد کند، نشست پشت نور افکن. نور افکن را سمت ما نشانه رفت. دکمهی نورش را روشن کرد. نور سبز فقط روی من وُ اِلی افتاد. هر جا هم میرفتیم سرباز با نور برای شناسایی وُ شکارِ بهترِ سرهنگ، تعقیبمان میکرد. کاملاً در احاطهی نور سبز بودیم.
اِلی همپای من میدوید. ناگهان گفت:
- آهوها خیلی قشنگن!
- آره الی جان!
سربازهای پارسکننده تقریباً به ما رسیده بودند. آهوها وقتی که فهمیدند سوژهی شکار ما هستیم از فرار دست کشیدند. گوشهای ایستادند به تماشای ما. اِلی گفت:
- نشد سوخاری کلاغ بخوریم!
- آره الی جان، نشد!
از روبرو هم دستهای از سربازهای پارس کنندهی دیگر به سمت ما حملهور شدند. اِلی گفت:
- تو دراز بیخاصیت نیستی!
- ممنونم اِلی جان!
مجبور شدیم برای اینکه در حصار سربازهای مقابلمان متوقف نشویم، مجدداً نیمدوری به سمت تیمسار بزنیم. اِلی گفت :
- بوی شیرابهاَش بده اما رنگ بتادینش خوشرنگه!
- آره خوش رنگه اِلیجان! امیدوارم لیوان ما هم نشکن باشه.
تیمسار در زاویه درست با کالیبر هفتادش ایستاد. گذاشت تا به سمتش نزدیک شویم. چارهای دیگر نداشتیم. نباید به قاآنی در زمان ورودممنوع وارد میشدیم. اِلی گفت:
- ماهیها شیرابه رو دوست دارن!
- شاید الیجان، شاید دوست داشته باشن! اما اشتباه کردم. باید برای سرهنگ ساکی جلبک سیاه میخریدم.
تیمسار بلند گفت:
- یک
دو
سه!
الی خواست چیزی بگوید. گفتم:
- یه لحظه آروم بگیر اِلیجان، شاید صدای کانتینرسازی رو بشنویم!
تیمسارگفت:
- حالا!
کالیبر هفتاد گفت:
- بووووومممم!
من و الی ناگاه فریاد زدیم:
- زندهباد آمِنیا هِتیل!
دیگر چیزی نگفتیم. ایستادیم. دو نخ خیزران آتش گرفتیم. و تصمیم گرفتیم بعد از سیگار تا انقلاب مسابقهی رمیدن آهو برگزار کنیم. صدای ناسزای کارگران عصبانی کانتینرسازی به گوشمان میرسید. سرباز همچنان " اسنایپر در باد " را میخواند. دهانمانمیجنبید. گویا در حال جویدن نرمینهی صدف با کوپن دولتی بودیم. همچنان صدای پارس سگ شنیده میشد. نور دیگر نورِ سبز نبود بلکه نورِ قرمز بود. نورِ قرمز ما را محاصره کرده بود. نورِ قرمز خاموش نمیشد. نورِِ قرمز، خیلی نورِِ قرمز بود. نورِِ قرمز فوقالعاده است. نورِِ قرمز آرام است. نورِ قرمز...
- نور قرمز هم قشنگه
- آره اِلی جان خیلی قشنگه!
- بیاین بیرون آهوهای جاسوس!
اصلاً نمیفهمیدم که چرا باید برای شکار آهو از کالیبر هفتاد استفاده کند. شلیک یک گلوله از کالیبر هفتاد کافی بود یکسوم یک فیل را محو وُ نابود کند چه برسد به آهو؟ پیشترها از کالیبر سی یا سیوُپنج استفاده میکرد.
آرام به اِلی گفتم بهتر است بدون تشنج خود را به تیمسار تسلیم کنیم وَاِلّا با یک گلوله جفتمان را پودر میکند. از لای بوتهجقهها بیرون زدیم. تیمسار گفت:
- اینجا چیکار میکنین ها؟
گفتم آمدیم چند نخی خیزران بکشیم. در سبد خریدم را باز کردم. سوخاری کلاغ را نشانش دادم. حتی بستهی سوخاری را به او تعارف کردم تا یک تکه بردارد. برداشت وُ به دندان کشید. خوشاَش آمد وُ گفت:
- هووم بَدَک نیست، آفرین.
سپس از ما خواست تا کنارش بایستیم. گفت که عجله کنیم. دستهی آهوها به سمت او نزدیک میشدند. اِلی با دیدن آهوها از دور لبخند زد. تیمسار لولهی کالیبر هفتادش را به سمت آهوها نشانه رفت. با نزدیک شدن آهوها لولهی کالیبر هفتاد نیز به حرکت در آمد. گذاشت تا به نزدیکترین وضعیت برسند. سربازها از پی آهوها پارس میکردند. تیمسار خیلی جدی روی یکی از آهوها نشانه رفت.
- بووومممم
آهو همچون گنجشک در حال پروازی که با موشک پهباد منفجرش کرده باشند به قطعات بسیار ریزی، رَنده وُ به همهجای قاآنی پرتاب شد. گویا آهویی را زندهزنده در چرخِگوشت بزرگی پرت کرده باشند. اِلی جیغ کشید. من هم به تبعیت از او فریاد زدم:
- نَه!
تیمسار سرچاخند سمت من وُ الی. در چشم ما خیره شد. بعد از مکث اندکی گفت:
- مبارزه منفی میکنید؟
خواستم مجدداً بگویم نَه اما دیدم دوباره قصد دارد تا کالیبر هفتادش را مُسَلَّح کند. به اِلی زیرزبانی وُ گنگ گفتم که باید سریع در جهت فرار آهوها بدویم. فهمید. دویدیم. تیمسار به سربازی که "اسنایپر در باد" را میخواند، فریاد زد:
- فقط اون دو تا آهو رو با نور تعقیب کن.
سرباز هم بدون آنکه در خواندن ترانه خللی ایجاد کند، نشست پشت نور افکن. نور افکن را سمت ما نشانه رفت. دکمهی نورش را روشن کرد. نور سبز فقط روی من وُ اِلی افتاد. هر جا هم میرفتیم سرباز با نور برای شناسایی وُ شکارِ بهترِ سرهنگ، تعقیبمان میکرد. کاملاً در احاطهی نور سبز بودیم.
اِلی همپای من میدوید. ناگهان گفت:
- آهوها خیلی قشنگن!
- آره الی جان!
سربازهای پارسکننده تقریباً به ما رسیده بودند. آهوها وقتی که فهمیدند سوژهی شکار ما هستیم از فرار دست کشیدند. گوشهای ایستادند به تماشای ما. اِلی گفت:
- نشد سوخاری کلاغ بخوریم!
- آره الی جان، نشد!
از روبرو هم دستهای از سربازهای پارس کنندهی دیگر به سمت ما حملهور شدند. اِلی گفت:
- تو دراز بیخاصیت نیستی!
- ممنونم اِلی جان!
مجبور شدیم برای اینکه در حصار سربازهای مقابلمان متوقف نشویم، مجدداً نیمدوری به سمت تیمسار بزنیم. اِلی گفت :
- بوی شیرابهاَش بده اما رنگ بتادینش خوشرنگه!
- آره خوش رنگه اِلیجان! امیدوارم لیوان ما هم نشکن باشه.
تیمسار در زاویه درست با کالیبر هفتادش ایستاد. گذاشت تا به سمتش نزدیک شویم. چارهای دیگر نداشتیم. نباید به قاآنی در زمان ورودممنوع وارد میشدیم. اِلی گفت:
- ماهیها شیرابه رو دوست دارن!
- شاید الیجان، شاید دوست داشته باشن! اما اشتباه کردم. باید برای سرهنگ ساکی جلبک سیاه میخریدم.
تیمسار بلند گفت:
- یک
دو
سه!
الی خواست چیزی بگوید. گفتم:
- یه لحظه آروم بگیر اِلیجان، شاید صدای کانتینرسازی رو بشنویم!
تیمسارگفت:
- حالا!
کالیبر هفتاد گفت:
- بووووومممم!
من و الی ناگاه فریاد زدیم:
- زندهباد آمِنیا هِتیل!
دیگر چیزی نگفتیم. ایستادیم. دو نخ خیزران آتش گرفتیم. و تصمیم گرفتیم بعد از سیگار تا انقلاب مسابقهی رمیدن آهو برگزار کنیم. صدای ناسزای کارگران عصبانی کانتینرسازی به گوشمان میرسید. سرباز همچنان " اسنایپر در باد " را میخواند. دهانمانمیجنبید. گویا در حال جویدن نرمینهی صدف با کوپن دولتی بودیم. همچنان صدای پارس سگ شنیده میشد. نور دیگر نورِ سبز نبود بلکه نورِ قرمز بود. نورِ قرمز ما را محاصره کرده بود. نورِ قرمز خاموش نمیشد. نورِِ قرمز، خیلی نورِِ قرمز بود. نورِِ قرمز فوقالعاده است. نورِِ قرمز آرام است. نورِ قرمز...
- نور قرمز هم قشنگه
- آره اِلی جان خیلی قشنگه!
